کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
51
نفر همین الان آنلایناند
32 نفر در «انجمن»
2 عضو
49 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 32
-
پروفایلها و حساب کاربری 4
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
شخصیت خودتون رو معرفی کنید
نوع تاپیک: غیر رول
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
3 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:02
از: گودریکسهالو
پستها:
148
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز، معاون محفل ققنوس
افتخارات

نام: لیلی اوانز ( بعد از ازدواج لیلی. جیمز. پاتر)
تاریخ تولد: 30 ژانویه 1960
گروه: گریفیندور
جبهه: محفل ققنوس( در دوران تحصیل به خاطر مهارت بالا در معجون سازی توسط پروفسور اسلاگهورن به انجمن اسلاگ هم دعوت شده و پیوسته بود)
خلوص خون: ماگل بورن
پاترونوس: آهو
چوب دستی: چوب بید 10 و یک چهارم اینچ
علایق لیلی: خانواده به خصوص پسرش. دوستانش شاید لیلی حتی به مطالعه و جادو بسیار علاقه داره
تنفرات: جادوی سیاه. یک دلیلش ممکنه به خاطر این بوده باشه که دوست دوران کودکیش یعنی سوروس به جادوی سیاه رو اورده .بی عدالتی و فرق گذاشتن بین اصیل زاده ها و بقیه ی ساحره و جادوگر ها چون خودش یک ماگل بورن بود
یک جا سوروس نه برای اینکه این حس رو نسبت به لیلی داشت بلکه به خاطر احساس بدی که اون لحظه به خاطر تحقیر شدن توسط جیمز پاتر بهش دست داده بود اون رو یک گند زاده خونده بود.
لیلی حیوون خونگی ای نداشت و یک دلیلش هم شاید به خاطر وجود سیریوس که مدتی از خونه فرار کرده بود و به خونه ی لیلی و جیمز پناه اورده بود اون هم نه به عنوان حیوون خونگی بلکه به عنوان دوست با وفاشون باشه
پیشینه:لیلی در خانواده ی کاملا معمولی در کوک ورث به دنیا آمد. کوچک ترین دختر خانواده بود و یک خواهر بزرگ تر از خودش به نام پتونیا داشت. شخصیتی که نسبت به خواهر کوچکش بسیار حسادت میکرد لیلی در سال 1971 به هاگوارتز آمد و بعد از آشنا شدن با جیمزپاتر در سال هفتم با او وارد رابطه شد. لیلی و جیمز در هنگام جنگ جهانی جادویی اول وارد محفل ققنوس شدند و سپس باهم ازدواج کردند.
لیلی و جیمز صاحب فرزندی به نام هری شدند و سیریوس بلک به عنوان پدر خوانده ی هری انتخاب شد تا در نبود آنها برای تنها پسرشان پدری کند.
بعد از اینکه پیشگویی راجب هری جیمز پاتر یعنی پسر آنها و لرد تاریکی مطرح شد انها مجبور به پناه گفتن در گدریکس هالو شدند و سپس توسط پیترپتیگرو به انها خیانت شد و در نهایت توسط لرد ولدمورت به قتل رسیدند.
لیلی فقط برای تنها پسرش جان خودش را فدا کرد.
ویژگی ظاهری: لیلی دختری با موهای قرمز رنگ چشمانی سبز رنگ و بادومی شکل است و همین ویژگیست که بازتابش بعد ها در پسرش نمایان میشود. لیلی بسیار زیبا و چشم گیر بوده و به عنوان دختری جذاب و دوست داشتنی شناخته میشود که بسیار آرام و با وقار است.
رابطه با سوروس اسنیپ:لیلی در همان کودکی در کوک ورث با سوروس اسنیپ اشنا شد و او تنها کسی بود که به لیلی فهماند که یک ساحره است. سوروس برای لیلی دریچه ای بود به سمت دنیای جادوگری و آنها تنها کسانی بودند که در بین این آدم های بسیار بسیار عادی همدیگر را درک میکردند. با ورود به هاگوارتز سوروس به گروه اسلیترین پیوست و همین هم باعث شد کمی از لیلی جدا بشود چون لیلی دوست هایی داشت که تقریبا با سوروس دشمن بودند و اورا تحقیر و مورد تمسخر قرار میدادند.
لیلی نمادی از فداکاری و زیباییست و ساحره ایست که «همیشه» در قلب دوست دارانش خواهد ماند.
Always..
---
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
تاریخ تولد: 30 ژانویه 1960
گروه: گریفیندور
جبهه: محفل ققنوس( در دوران تحصیل به خاطر مهارت بالا در معجون سازی توسط پروفسور اسلاگهورن به انجمن اسلاگ هم دعوت شده و پیوسته بود)
خلوص خون: ماگل بورن
پاترونوس: آهو
چوب دستی: چوب بید 10 و یک چهارم اینچ
علایق لیلی: خانواده به خصوص پسرش. دوستانش شاید لیلی حتی به مطالعه و جادو بسیار علاقه داره
تنفرات: جادوی سیاه. یک دلیلش ممکنه به خاطر این بوده باشه که دوست دوران کودکیش یعنی سوروس به جادوی سیاه رو اورده .بی عدالتی و فرق گذاشتن بین اصیل زاده ها و بقیه ی ساحره و جادوگر ها چون خودش یک ماگل بورن بود
یک جا سوروس نه برای اینکه این حس رو نسبت به لیلی داشت بلکه به خاطر احساس بدی که اون لحظه به خاطر تحقیر شدن توسط جیمز پاتر بهش دست داده بود اون رو یک گند زاده خونده بود.
لیلی حیوون خونگی ای نداشت و یک دلیلش هم شاید به خاطر وجود سیریوس که مدتی از خونه فرار کرده بود و به خونه ی لیلی و جیمز پناه اورده بود اون هم نه به عنوان حیوون خونگی بلکه به عنوان دوست با وفاشون باشه
پیشینه:لیلی در خانواده ی کاملا معمولی در کوک ورث به دنیا آمد. کوچک ترین دختر خانواده بود و یک خواهر بزرگ تر از خودش به نام پتونیا داشت. شخصیتی که نسبت به خواهر کوچکش بسیار حسادت میکرد لیلی در سال 1971 به هاگوارتز آمد و بعد از آشنا شدن با جیمزپاتر در سال هفتم با او وارد رابطه شد. لیلی و جیمز در هنگام جنگ جهانی جادویی اول وارد محفل ققنوس شدند و سپس باهم ازدواج کردند.
لیلی و جیمز صاحب فرزندی به نام هری شدند و سیریوس بلک به عنوان پدر خوانده ی هری انتخاب شد تا در نبود آنها برای تنها پسرشان پدری کند.
بعد از اینکه پیشگویی راجب هری جیمز پاتر یعنی پسر آنها و لرد تاریکی مطرح شد انها مجبور به پناه گفتن در گدریکس هالو شدند و سپس توسط پیترپتیگرو به انها خیانت شد و در نهایت توسط لرد ولدمورت به قتل رسیدند.
لیلی فقط برای تنها پسرش جان خودش را فدا کرد.
ویژگی ظاهری: لیلی دختری با موهای قرمز رنگ چشمانی سبز رنگ و بادومی شکل است و همین ویژگیست که بازتابش بعد ها در پسرش نمایان میشود. لیلی بسیار زیبا و چشم گیر بوده و به عنوان دختری جذاب و دوست داشتنی شناخته میشود که بسیار آرام و با وقار است.
رابطه با سوروس اسنیپ:لیلی در همان کودکی در کوک ورث با سوروس اسنیپ اشنا شد و او تنها کسی بود که به لیلی فهماند که یک ساحره است. سوروس برای لیلی دریچه ای بود به سمت دنیای جادوگری و آنها تنها کسانی بودند که در بین این آدم های بسیار بسیار عادی همدیگر را درک میکردند. با ورود به هاگوارتز سوروس به گروه اسلیترین پیوست و همین هم باعث شد کمی از لیلی جدا بشود چون لیلی دوست هایی داشت که تقریبا با سوروس دشمن بودند و اورا تحقیر و مورد تمسخر قرار میدادند.
لیلی نمادی از فداکاری و زیباییست و ساحره ایست که «همیشه» در قلب دوست دارانش خواهد ماند.
Always..
---
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Hyujin در 1405/3/3 23:24:44
ویرایش شده توسط Hyujin در 1405/3/3 23:40:21
ویرایش شده توسط Hyujin در 1405/3/3 23:49:50
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/4 11:28:14
ویرایش شده توسط Hyujin در 1405/3/3 23:40:21
ویرایش شده توسط Hyujin در 1405/3/3 23:49:50
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/4 11:28:14
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر

سلام اندرومدا دوباره بعد از یک سری مشکلات با سفیدیی برگشته
میشه یه خوش امد بهم بگید؟؟/
---
سلام! البته که میشه. خوش برگشتی.
میشه یه خوش امد بهم بگید؟؟/
---
سلام! البته که میشه. خوش برگشتی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/3 21:54:57
i give yo a chance DIE or DIE
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

با سلام. لطفاً جایگزین بشه.
***
نام: جاگسن. تام جاگسن.
گروه:ریونکلا.
پیشه: تسترالچران پارهوقت؛ مرگخوار تماموقت؛ سلاح ماژولار با حفظ سمت.
ویژگیهای اخلاقی و ظاهری:
آخرین ست «لگو»تون رو تصور کنید؛ حالا بهش یه نقاب مرگخواری و ردا بپوشونید. تبریک! شما به عضوی از خانواده جاگسن دسترسی دارید. بعد از واقعۀ ناگواری که در اردوگاه مرگخواران براش رخ داد، حالا تیکههای بدنش خیلی اتصال درستحسابیای ندارن. گاهی اوقات به قصد (یا به قصدِ بقیه) از جا کنده میشن تا استفادۀ متفاوتی پیدا کنن؛ گاهی ناخواسته جا میمونن و مشکلساز میشن (خصوصاً اگر تسترالهای استخوان دوستی داشته باشید).
مرگخوار حاضر جواب و داوطلبیست؛ و این همیشه (بخوانید هیچوقت) به سودش نبوده است. پدرتان از سفر برگشته و قسمت دیگری از قاره نیاز به کمک دارد؟ تام اینجاست! چاه منزلتان گرفتهست؟ تام اونجاست! وقت دکترتان دیر شده و نیاز به قرض گرفتن جارو دارید؟ تام حتی اونجا هم هست بیچارۀ مرلینزده.
پاترونوس: تسترال.
آهنگ موردعلاقه: نقاب.
جایگزین شد. خوش برگشتی.
***
نام: جاگسن. تام جاگسن.

گروه:ریونکلا.
پیشه: تسترالچران پارهوقت؛ مرگخوار تماموقت؛ سلاح ماژولار با حفظ سمت.
ویژگیهای اخلاقی و ظاهری:
آخرین ست «لگو»تون رو تصور کنید؛ حالا بهش یه نقاب مرگخواری و ردا بپوشونید. تبریک! شما به عضوی از خانواده جاگسن دسترسی دارید. بعد از واقعۀ ناگواری که در اردوگاه مرگخواران براش رخ داد، حالا تیکههای بدنش خیلی اتصال درستحسابیای ندارن. گاهی اوقات به قصد (یا به قصدِ بقیه) از جا کنده میشن تا استفادۀ متفاوتی پیدا کنن؛ گاهی ناخواسته جا میمونن و مشکلساز میشن (خصوصاً اگر تسترالهای استخوان دوستی داشته باشید).

مرگخوار حاضر جواب و داوطلبیست؛ و این همیشه (بخوانید هیچوقت) به سودش نبوده است. پدرتان از سفر برگشته و قسمت دیگری از قاره نیاز به کمک دارد؟ تام اینجاست! چاه منزلتان گرفتهست؟ تام اونجاست! وقت دکترتان دیر شده و نیاز به قرض گرفتن جارو دارید؟ تام حتی اونجا هم هست بیچارۀ مرلینزده.

پاترونوس: تسترال.
آهنگ موردعلاقه: نقاب.
جایگزین شد. خوش برگشتی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/1 12:16:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: امروز ساعت 15:14
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
283

نام: آیلین تاکارا ایکیوچی-پرینس. مادر ژاپنی گفت تاکارا، پدر آلدنوودی گفت آیلین و نتیجه این شد که نام نخستینش شد آیلین که در بریتانیا و آلدنوود متداول تر بود و نام میانیاش شد تاکارا تا خانم هوتارو ایکیوچی هم راضی باشند.
گروه: هافلپاف.
جبهه: محفل ققنوس.
نژاد: دورگه ژاپنی-بریتانیایی.
پاتروناس:غیرجسمانی. همیشه با این جادو مشکل داشته، خودش میگوید چون به اندازه کافی "خوشقلب" نیست.
سن: بالای شصت سال، ولی به دلیل نوعی جادوی خانوادگی، سی ساله به نظر میرسد.
شغل:کتابفروش. کتابفروشی شب سپید، همیشه به روی شکستگان باز است.
ظاهر: لاغراندام، رنگپریده، با چشمان سیاه گودافتاده و موهایی به رنگ چشمانش که در آفتاب، خرمایی میزنند.
چوبدستی:۲۹ سانتی متر، چوب توسکا و مغز موی تکشاخ. انعطافپذیری متوسط.
بوگارت: خودش که تبدیل به فردی خودخواه، سطحینگر و خالهزنک شده.
علایق: در صدر لیست، هنر است. هر نوع هنری. از نویسندگی و ویولن زدن گرفته تا گلدوزی. در کنار آن، میشود به فلسفه، کتاب و تاریخ هم اشاره کرد. عطر را هم نمیشود از قلم انداخت.
تنفرات: غذا و تنقلات، سطحینگری. قضاوت. خودخواهی. ریا.
شخصیت: آرام، تا حدودی منزوی، متفکر، به طرز مفرط کمرو، کینهای، مادرانه، از خود گذشته، متقاعد شده هرگز نباید برای خودش چیزی بخواهد. وسواسی و کمالگرا. مبتلا به نشخوار فکری. به شدت حساس نسبت به رفتار با زیردستان، کارمندان کمدرآمد و گونههای خاص انسانی.
گذشته:
وی در آلدنوود، کشوری نزدیک بریتانیا، به عنوان دختر یک مترجم درباری و یک معلم هنر چشم به جهان گشود. تا سه سالگی، زندگیاش مانند هر کودک دیگری گذشت.
سه سالش که شد، خواهر کوچکترش، استلا به دنیا آمد. استلا که پنج ساله بود، فاش شد مبتلا به فیبروز سیستیک است. از آن به بعد، زندگی آیلین در مراقبت از او خلاصه شد و یاد گرفت از همه چیز خود برای خواهرش بزند؛ خواه زمان بود و خواه اسباببازی.
با بزرگ شدنش، حس مادری، فداکاری و خودسانسوریاش رشد کردند. به هاگوارتز که رفت{آلدنوود مدرسهی جادوگری نداشت}، شیوهای جز مادری و مراقبت بلد نبود و همسالانش این را دوست نداشتند. همچنین، وسواسش هم در دور شدن از دیگران بیتاثیر نبود و البته، اصلیت غیربریتانیاییاش.
سال پنجم؛ با سه نفر آشنا شد که برای اولین بار، طعم دوستی را به او چشاندند: آلبرت مترلینگ مبتلا به سرطان ریه، امیلی گرینگراس دچار نفرین خونی و هانا میسن گرگینه. امیلی به او میگفت شکستگان دوستش دارند و گویا به راستی همین گونه بود!
دهه بیست سالگی، برای اغلب مردم فصل شکفتن است؛ اما برای آیلین فصل در هم شکستن بود. مرگ پدر و مادر و خواهرش را تا بیست و پنج سالگی دید و شاید همین باعث شد از فرط ناامیدی، با توبیاس اسنیپ، مردی با اصلیت آلدنوودی و متولد بریتانیا ازدواج کند.
پسری که به دنیا آورد، یعنی سوروس، تمام زندگیاش شد. شاید مجبورش کرده باشد زودتر بالغ شود؛اما از صمیم قلب دوستش داشت.
تاکنون از پسرخواندهاش چیزی نگفته بودیم. والتر مارتین، فرزند دخترخالهی طردشده آیلین که آیلین مادرخواندهاش شد. آیلین دیر فهمید دخترخالهاش و همسر او مردهاند؛ زیرا توبیاس تمام نامههایی را که از آلدنوود میآمدند از بین میبرد.
آیلین پس از سر و سامان گرفتن سوروس و طلاق از توبیاس، به آلدنوود بازگشت تا پسرخواندهاش را پیدا کند و را در قامت یک فراری یافت.-کسی که به آرمانهای گروه اژدهای سرخ خیانت کرده بود و اکنون، انتظار مرگ میکشید.
مدت زیادی طول کشید تا والتر به آیلین اعتماد کند و در نهایت، زمانی که آیلین جانش را نجات داد، والتر مادرخواندهاش را پذیرفت؛ البته هرگز قانع نشد "مادر" خطابش کند و همیشه مانند یک غریبه میگفت: بانوی من.
وی اکنون در خانه گریمولد زندگی میکند و قصد دارد زخمهای خودش و دیگران را بهبود دهد.
---
تایید شد.
گروه: هافلپاف.
جبهه: محفل ققنوس.
نژاد: دورگه ژاپنی-بریتانیایی.
پاتروناس:غیرجسمانی. همیشه با این جادو مشکل داشته، خودش میگوید چون به اندازه کافی "خوشقلب" نیست.
سن: بالای شصت سال، ولی به دلیل نوعی جادوی خانوادگی، سی ساله به نظر میرسد.
شغل:کتابفروش. کتابفروشی شب سپید، همیشه به روی شکستگان باز است.
ظاهر: لاغراندام، رنگپریده، با چشمان سیاه گودافتاده و موهایی به رنگ چشمانش که در آفتاب، خرمایی میزنند.
چوبدستی:۲۹ سانتی متر، چوب توسکا و مغز موی تکشاخ. انعطافپذیری متوسط.
بوگارت: خودش که تبدیل به فردی خودخواه، سطحینگر و خالهزنک شده.
علایق: در صدر لیست، هنر است. هر نوع هنری. از نویسندگی و ویولن زدن گرفته تا گلدوزی. در کنار آن، میشود به فلسفه، کتاب و تاریخ هم اشاره کرد. عطر را هم نمیشود از قلم انداخت.
تنفرات: غذا و تنقلات، سطحینگری. قضاوت. خودخواهی. ریا.
شخصیت: آرام، تا حدودی منزوی، متفکر، به طرز مفرط کمرو، کینهای، مادرانه، از خود گذشته، متقاعد شده هرگز نباید برای خودش چیزی بخواهد. وسواسی و کمالگرا. مبتلا به نشخوار فکری. به شدت حساس نسبت به رفتار با زیردستان، کارمندان کمدرآمد و گونههای خاص انسانی.
گذشته:
وی در آلدنوود، کشوری نزدیک بریتانیا، به عنوان دختر یک مترجم درباری و یک معلم هنر چشم به جهان گشود. تا سه سالگی، زندگیاش مانند هر کودک دیگری گذشت.
سه سالش که شد، خواهر کوچکترش، استلا به دنیا آمد. استلا که پنج ساله بود، فاش شد مبتلا به فیبروز سیستیک است. از آن به بعد، زندگی آیلین در مراقبت از او خلاصه شد و یاد گرفت از همه چیز خود برای خواهرش بزند؛ خواه زمان بود و خواه اسباببازی.
با بزرگ شدنش، حس مادری، فداکاری و خودسانسوریاش رشد کردند. به هاگوارتز که رفت{آلدنوود مدرسهی جادوگری نداشت}، شیوهای جز مادری و مراقبت بلد نبود و همسالانش این را دوست نداشتند. همچنین، وسواسش هم در دور شدن از دیگران بیتاثیر نبود و البته، اصلیت غیربریتانیاییاش.
سال پنجم؛ با سه نفر آشنا شد که برای اولین بار، طعم دوستی را به او چشاندند: آلبرت مترلینگ مبتلا به سرطان ریه، امیلی گرینگراس دچار نفرین خونی و هانا میسن گرگینه. امیلی به او میگفت شکستگان دوستش دارند و گویا به راستی همین گونه بود!
دهه بیست سالگی، برای اغلب مردم فصل شکفتن است؛ اما برای آیلین فصل در هم شکستن بود. مرگ پدر و مادر و خواهرش را تا بیست و پنج سالگی دید و شاید همین باعث شد از فرط ناامیدی، با توبیاس اسنیپ، مردی با اصلیت آلدنوودی و متولد بریتانیا ازدواج کند.
پسری که به دنیا آورد، یعنی سوروس، تمام زندگیاش شد. شاید مجبورش کرده باشد زودتر بالغ شود؛اما از صمیم قلب دوستش داشت.
تاکنون از پسرخواندهاش چیزی نگفته بودیم. والتر مارتین، فرزند دخترخالهی طردشده آیلین که آیلین مادرخواندهاش شد. آیلین دیر فهمید دخترخالهاش و همسر او مردهاند؛ زیرا توبیاس تمام نامههایی را که از آلدنوود میآمدند از بین میبرد.
آیلین پس از سر و سامان گرفتن سوروس و طلاق از توبیاس، به آلدنوود بازگشت تا پسرخواندهاش را پیدا کند و را در قامت یک فراری یافت.-کسی که به آرمانهای گروه اژدهای سرخ خیانت کرده بود و اکنون، انتظار مرگ میکشید.
مدت زیادی طول کشید تا والتر به آیلین اعتماد کند و در نهایت، زمانی که آیلین جانش را نجات داد، والتر مادرخواندهاش را پذیرفت؛ البته هرگز قانع نشد "مادر" خطابش کند و همیشه مانند یک غریبه میگفت: بانوی من.
وی اکنون در خانه گریمولد زندگی میکند و قصد دارد زخمهای خودش و دیگران را بهبود دهد.
---
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/29 19:35:01
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر

تاتسویا موتویاما
گروه گریفندور
ویژگی های ظاهری:
نامبرده از بچگی به خاطر قد کوتاه و اندامِ باریکش، چیبی (فسقلی) خطاب می شده و با این حال، مصداقِ بارز ضرب المثلِ "فلفل نبین چه ریزه" اس. سرعتِ عجیب و غریبی که چاشنیِ مهارتش شده، باعث می شه که تو شمشیرزنی بی رقیب باشه.
از شمشیرزنی گفتم، کاتانا(شمشیرِ سامورایی) سیاهش، همیشه همراهشه؛ حتی تو حموم و
تخت خواب. به محضِ اینکه از جانب شما احساس خطر کنه، سرِ تیز کاتانا رو روی شاهرگتون حس می کنین.
از بچگی به عنوانِ یه سامورایی تعلیم دیده و این باعث می شه هرگز احساساتش رو توی چهره اش بروز نده، به خاطر همینه که همیشه خونسرد به نظر می رسه.
تو هر آب و هوایی، هر وضعیت روحی و هر مراسمی، یونیفرم مشکی تنشه و روبانِ سرخ دور گردنش.
مدتِ مدیدی هست که موهای سیاهش رو کوتاه نکرده و قصدش رو هم نداره به گمونم. چشماش هم درشتن و به رنگ قهوه. دیگه عرضی نیست.
ویژگی های اخلاقی:
یاماموتو چونه موتو یه جمله ای داره که می گه: "ماهی در آب خیلی زلال، زیاد زنده نخواهد ماند."
تاتسویا همه ی زندگیش رو بر پایه ی این جمله بنا کرده، در حدی که گاهی با سختگیری های احمقانه اش، به خودش و دیگران صدمه می زنه.
روابطش با دیگران بر اصلِ زیبای "دوری و دوستی" برپا کرده و هیچ دوستِ صمیمی ای نداره. با وجود این، به مشورت کردن با افراد عاقل تر از خودش معتقده.
همچنین به شدت سعی داره مطابق اصلِ "در نظر سامورایی یک کلمه هم مهمه و سامورایی باید تا حد امکان کم حرف بزنه" ، رفتار کنه؛ منتهی تو نگاه اول ممکنه به نظر برسه زبون نداره. با این حال تو وضعیتی که درمورد مباحث مورد علاقه اش بحث می شه... مرلین به دور...
چوبدستی:
درخت ساکورا ژاپنی با موی تک شاخ
جارو:
آذرخش
معرفی کوتاه:(معرفی کوتاه یا داستانی از زندگی شخصیت مورد نظر)
تاتسویا تا یازده سالگی تو محل تولدش - توکیو- زندگی می کرد اما با دریافت نامه اش و پذیرفته شدنش تو هاگوارتز، به انگلیس اومد و درحال حاضر، دانش آموز سال پنجمه.
---
تایید شد. خوش برگشتی.
گروه گریفندور
ویژگی های ظاهری:
نامبرده از بچگی به خاطر قد کوتاه و اندامِ باریکش، چیبی (فسقلی) خطاب می شده و با این حال، مصداقِ بارز ضرب المثلِ "فلفل نبین چه ریزه" اس. سرعتِ عجیب و غریبی که چاشنیِ مهارتش شده، باعث می شه که تو شمشیرزنی بی رقیب باشه.
از شمشیرزنی گفتم، کاتانا(شمشیرِ سامورایی) سیاهش، همیشه همراهشه؛ حتی تو حموم و
تخت خواب. به محضِ اینکه از جانب شما احساس خطر کنه، سرِ تیز کاتانا رو روی شاهرگتون حس می کنین.
از بچگی به عنوانِ یه سامورایی تعلیم دیده و این باعث می شه هرگز احساساتش رو توی چهره اش بروز نده، به خاطر همینه که همیشه خونسرد به نظر می رسه.
تو هر آب و هوایی، هر وضعیت روحی و هر مراسمی، یونیفرم مشکی تنشه و روبانِ سرخ دور گردنش.
مدتِ مدیدی هست که موهای سیاهش رو کوتاه نکرده و قصدش رو هم نداره به گمونم. چشماش هم درشتن و به رنگ قهوه. دیگه عرضی نیست.
ویژگی های اخلاقی:
یاماموتو چونه موتو یه جمله ای داره که می گه: "ماهی در آب خیلی زلال، زیاد زنده نخواهد ماند."
تاتسویا همه ی زندگیش رو بر پایه ی این جمله بنا کرده، در حدی که گاهی با سختگیری های احمقانه اش، به خودش و دیگران صدمه می زنه.
روابطش با دیگران بر اصلِ زیبای "دوری و دوستی" برپا کرده و هیچ دوستِ صمیمی ای نداره. با وجود این، به مشورت کردن با افراد عاقل تر از خودش معتقده.
همچنین به شدت سعی داره مطابق اصلِ "در نظر سامورایی یک کلمه هم مهمه و سامورایی باید تا حد امکان کم حرف بزنه" ، رفتار کنه؛ منتهی تو نگاه اول ممکنه به نظر برسه زبون نداره. با این حال تو وضعیتی که درمورد مباحث مورد علاقه اش بحث می شه... مرلین به دور...
چوبدستی:
درخت ساکورا ژاپنی با موی تک شاخ
جارو:
آذرخش
معرفی کوتاه:(معرفی کوتاه یا داستانی از زندگی شخصیت مورد نظر)
تاتسویا تا یازده سالگی تو محل تولدش - توکیو- زندگی می کرد اما با دریافت نامه اش و پذیرفته شدنش تو هاگوارتز، به انگلیس اومد و درحال حاضر، دانش آموز سال پنجمه.
---
تایید شد. خوش برگشتی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/26 20:06:46
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

نام و نام خانوادگی: دملزا رابینز
چوبدستی: با چوب درخت خاس و پر دم ققنوس ، بیست و هفت سانتی متر و چهار میلی متر
پاترونوس: گربه سیاه سفید
باگرت: پروفسور مگ گونگال وقتی من رو از تیم کوییدیچ گریفیندور اخراج می کنه!
حیوان خانگی: گربه راه راه ، جغد جنگلی
جاروی پرنده: نیمبوس 2000
سرگرمی ها و علایق:کوییدیچ بازی کردن، معجونگری ، ساختن طلسم های جدید و نوآورانه ،آزمایش های جادویی ، اصلاح مجلات"مقابله با جادوی سیاه" و "تغییر شکل" در روزنامه پیام آور روز ، کتاب خواندن ، گوش دادن به موسیقی( حتی بعضی اوقات موسقی های ماگل ها!) ، رفتن به کنسرت گروه فسون خواهران(که در دنیای جادوگری مشهور هستند) ، رفتن به کنسرت گروه بلک پینک ( یکی از معروف ترین گروه های کیپاپ در جهان ماگل ها) ، حل کردن معما ، حل کردن مسائل ریاضیات جادویی ، خیلی دوست دارم بزنم یه بلایی سر بازیکنان تیم کوییدیچ اسلیدرین بیارم ، البته اگه بتونم از زیر مجازات در برم! و ...
تنفرات: از دلوروس آمبریج و ریتا اسکیتر متنفرررررررررررررررم!! از کسایی که فکر می کنن اسلیدرینی ها همشون جادوگر های بدی هستن هم خوشم نمیاد ( هر چند خودم گریفیندوری ام) ، از سبزیجات خوشم نمیاد اصلا!!
ویژگی های ظاهری : خب ...قد بلند ، موی مشکی ( البته به علت اینکه افسون رخ هستم میتونم رنگش رو تغییر بدم! همینطور گاهی مشکی هست ولی به علت شکست نور نقره ای دیده میشه!!!) چشم هایم به رنگ سبز هستند.
زندگی نامه : من دملزا رابینز هستم ، پدرم ، فروید رابینز ، یک جادوگر با چوبدستی چوب صنوبر و مغزی ریسه قلب اژدها هست که حدود هشت سال هست که دوران کارآموزیش تموم شده و به عنوان هاله کاو در دفتر هاله کاوان در طبقه دوم وزارت جادو کار می کنه.
البته ، یک جانورپیکر هم هست و این توی جاسوسی از جادوگران تاریکی خیلی به کار میاد!
مادرم ، ایزابل راس ، با چوبدستی چوب سرو و موی اسب تک شاخ هست ، مهاجم تیم کوییدیچ هارپی های هولی هد هست ( با دستمزد بی سابقه ای به مدت سه سال با این تمام قرارداد بسته و گل زن برتر لیگ پارسال هم شد!
ایزابل ، استعداد استثنایی در دفاع در برابر جادوی سیاه داره ( مثل پدرم!) و توی دوران تحصیلش توی هاگوارتز در آزمون های سطح ابتدایی سحرآموزی در دروس مقابله با جادوی سیاه ، افسونگری و معجونگری نمره عالی گرفت!
ایزابل ، در همون سالی که وارد تیم هارپی های هولی هد شد ، به عنوان یک خواننده در دنیای ماگل ها نیز شروع به کار کرد و در حال حاضر یکی از محبوب ترین کنسرت ها در سراسر دنیای ماگلی ، کنسرت های پاپ ایزابله!
---
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
چوبدستی: با چوب درخت خاس و پر دم ققنوس ، بیست و هفت سانتی متر و چهار میلی متر
پاترونوس: گربه سیاه سفید
باگرت: پروفسور مگ گونگال وقتی من رو از تیم کوییدیچ گریفیندور اخراج می کنه!
حیوان خانگی: گربه راه راه ، جغد جنگلی
جاروی پرنده: نیمبوس 2000
سرگرمی ها و علایق:کوییدیچ بازی کردن، معجونگری ، ساختن طلسم های جدید و نوآورانه ،آزمایش های جادویی ، اصلاح مجلات"مقابله با جادوی سیاه" و "تغییر شکل" در روزنامه پیام آور روز ، کتاب خواندن ، گوش دادن به موسیقی( حتی بعضی اوقات موسقی های ماگل ها!) ، رفتن به کنسرت گروه فسون خواهران(که در دنیای جادوگری مشهور هستند) ، رفتن به کنسرت گروه بلک پینک ( یکی از معروف ترین گروه های کیپاپ در جهان ماگل ها) ، حل کردن معما ، حل کردن مسائل ریاضیات جادویی ، خیلی دوست دارم بزنم یه بلایی سر بازیکنان تیم کوییدیچ اسلیدرین بیارم ، البته اگه بتونم از زیر مجازات در برم! و ...
تنفرات: از دلوروس آمبریج و ریتا اسکیتر متنفرررررررررررررررم!! از کسایی که فکر می کنن اسلیدرینی ها همشون جادوگر های بدی هستن هم خوشم نمیاد ( هر چند خودم گریفیندوری ام) ، از سبزیجات خوشم نمیاد اصلا!!
ویژگی های ظاهری : خب ...قد بلند ، موی مشکی ( البته به علت اینکه افسون رخ هستم میتونم رنگش رو تغییر بدم! همینطور گاهی مشکی هست ولی به علت شکست نور نقره ای دیده میشه!!!) چشم هایم به رنگ سبز هستند.
زندگی نامه : من دملزا رابینز هستم ، پدرم ، فروید رابینز ، یک جادوگر با چوبدستی چوب صنوبر و مغزی ریسه قلب اژدها هست که حدود هشت سال هست که دوران کارآموزیش تموم شده و به عنوان هاله کاو در دفتر هاله کاوان در طبقه دوم وزارت جادو کار می کنه.
البته ، یک جانورپیکر هم هست و این توی جاسوسی از جادوگران تاریکی خیلی به کار میاد!
مادرم ، ایزابل راس ، با چوبدستی چوب سرو و موی اسب تک شاخ هست ، مهاجم تیم کوییدیچ هارپی های هولی هد هست ( با دستمزد بی سابقه ای به مدت سه سال با این تمام قرارداد بسته و گل زن برتر لیگ پارسال هم شد!
ایزابل ، استعداد استثنایی در دفاع در برابر جادوی سیاه داره ( مثل پدرم!) و توی دوران تحصیلش توی هاگوارتز در آزمون های سطح ابتدایی سحرآموزی در دروس مقابله با جادوی سیاه ، افسونگری و معجونگری نمره عالی گرفت!
ایزابل ، در همون سالی که وارد تیم هارپی های هولی هد شد ، به عنوان یک خواننده در دنیای ماگل ها نیز شروع به کار کرد و در حال حاضر یکی از محبوب ترین کنسرت ها در سراسر دنیای ماگلی ، کنسرت های پاپ ایزابله!
---
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/26 19:51:00
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

نام و نام خانوادگی: جیمز سیریوس پاتر
چوبدستی: با چوب درخت خاس و پر دم ققنوس ، بیست و هفت سانتی متر و چهار میلی متر
پاترونوس: گربه سیاه سفید
باگرت: دمنتور ها ( درست مثل هری!)
حیوان خانگی: گربه راه راه ، جغد جنگلی
سرگرمی ها و علایق: معجونگری ، ساختن طلسم های جدید و نوآورانه ،آزمایش های جادویی ، اصلاح مجلات"مقابله با جادوی سیاه" و "تغییر شکل" در روزنامه پیام آور روز ، کتاب خواندن ، گوش دادن به موسیقی( حتی بعضی اوقات موسقی های ماگل ها!) ، رفتن به کنسرت گروه فسون خواهران(که در دنیای جادوگری مشهور هستند) ، رفتن به کنسرت گروه بلک پینک ( یکی از معروف ترین گروه های کیپاپ در جهان ماگل ها) کوییدیچ بازی کردن ، حل کردن معما ، حل کردن مسائل ریاضیات جادویی و ...
تنفرات: از دلوروس آمبریج و ریتا اسکیتر متنفرممممممممممممممممم!! از کسایی که فکر می کنن اسلیدرینی ها همشون جادوگر های بدی هستن هم خوشم نمیاد ( هر چند ، خودم گریفیندوری ام)
ویژگی های ظاهری : خب ...قد بلند ، موی مشکی ( البته به علت اینکه افسون رخ هستم میتونم رنگش رو تغییر بدم! همینطور گاهی مشکی هست ولی به علت شکست نور نقره ای دیده میشه!!!) چشم هایم به رنگ صورتی هستند!( آره ، می دونم خیلی نادره!) و دیگه راستش ، ویژگی ظاهری دیگه ای به ذهنم نمی رسه...
زندگی نامه : من ، جیمز سیریوس پاترم ، خب ، اصلا لازم به معرفی نیست ، من پسر ارشد هری پاترم. بله ! همون هری پاتر معروف که ولدمورت رو نابود کرد! اگه نمیشناسیدش که بنظرم از دنیای جادو خارج بشید ، برید کنار ماگل ها زندگی کنید!!!
مادرم جینی ویزلی هست ، یکی از فوق العاده ترین مهاجمان تیم کوییدیچ گریفیندور در هاگوارتز ! که البته بعد از هاگوارتز هم یه مدت مهاجم تیم کوییدیچ بود ، بعدش که دوران بازی کردنش تموم شد ( منطقیه! نمیشه ازش انتظار داشت تا آخر عمر از بلاجرا کتک بخوره!!) به عنوان سردبیر بخش ورزشی روزنامه پیام آور روز مشغول به کار شد...
یه خواهر به اسم لیلی لونا ، و یه برادر به اسم البوس سوروس دارم(چون اینجا زندگی نامه منه دیگه بیش تر از این راجب اونا صحبت نمی کنم)
---
متاسفانه شخصیت جیمز پر شده قبلا. اما اگه میخوای نقش یکی از بچه های منو (هری پاتر رو) داشته باشی، میتونی البوس سیریوس پاتر بشی.
تایید نشد.
چوبدستی: با چوب درخت خاس و پر دم ققنوس ، بیست و هفت سانتی متر و چهار میلی متر
پاترونوس: گربه سیاه سفید
باگرت: دمنتور ها ( درست مثل هری!)
حیوان خانگی: گربه راه راه ، جغد جنگلی
سرگرمی ها و علایق: معجونگری ، ساختن طلسم های جدید و نوآورانه ،آزمایش های جادویی ، اصلاح مجلات"مقابله با جادوی سیاه" و "تغییر شکل" در روزنامه پیام آور روز ، کتاب خواندن ، گوش دادن به موسیقی( حتی بعضی اوقات موسقی های ماگل ها!) ، رفتن به کنسرت گروه فسون خواهران(که در دنیای جادوگری مشهور هستند) ، رفتن به کنسرت گروه بلک پینک ( یکی از معروف ترین گروه های کیپاپ در جهان ماگل ها) کوییدیچ بازی کردن ، حل کردن معما ، حل کردن مسائل ریاضیات جادویی و ...
تنفرات: از دلوروس آمبریج و ریتا اسکیتر متنفرممممممممممممممممم!! از کسایی که فکر می کنن اسلیدرینی ها همشون جادوگر های بدی هستن هم خوشم نمیاد ( هر چند ، خودم گریفیندوری ام)
ویژگی های ظاهری : خب ...قد بلند ، موی مشکی ( البته به علت اینکه افسون رخ هستم میتونم رنگش رو تغییر بدم! همینطور گاهی مشکی هست ولی به علت شکست نور نقره ای دیده میشه!!!) چشم هایم به رنگ صورتی هستند!( آره ، می دونم خیلی نادره!) و دیگه راستش ، ویژگی ظاهری دیگه ای به ذهنم نمی رسه...
زندگی نامه : من ، جیمز سیریوس پاترم ، خب ، اصلا لازم به معرفی نیست ، من پسر ارشد هری پاترم. بله ! همون هری پاتر معروف که ولدمورت رو نابود کرد! اگه نمیشناسیدش که بنظرم از دنیای جادو خارج بشید ، برید کنار ماگل ها زندگی کنید!!!
مادرم جینی ویزلی هست ، یکی از فوق العاده ترین مهاجمان تیم کوییدیچ گریفیندور در هاگوارتز ! که البته بعد از هاگوارتز هم یه مدت مهاجم تیم کوییدیچ بود ، بعدش که دوران بازی کردنش تموم شد ( منطقیه! نمیشه ازش انتظار داشت تا آخر عمر از بلاجرا کتک بخوره!!) به عنوان سردبیر بخش ورزشی روزنامه پیام آور روز مشغول به کار شد...
یه خواهر به اسم لیلی لونا ، و یه برادر به اسم البوس سوروس دارم(چون اینجا زندگی نامه منه دیگه بیش تر از این راجب اونا صحبت نمی کنم)
---
متاسفانه شخصیت جیمز پر شده قبلا. اما اگه میخوای نقش یکی از بچه های منو (هری پاتر رو) داشته باشی، میتونی البوس سیریوس پاتر بشی.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/26 18:39:18
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
شغل
مدیر داخلی دیوان جادوگران

نام و نام خانوادگی: آگاتا تیمز
پاترونوس: افعی اروپایی، آگاتا درست مثل این افعی همیشه کارای غافلگیر کننده ای انجام میده.
بوگارت: عفریته ای به نام مادرشوهرش
سن: از یه بانوی متشخص و محترم سنشو نمی پرسن
حیوان خانگی: آگاتا هر حیوانی که فکر کنه به کارش میاد رو به سرپرستی میگیره، درست مثل گربه ی سیاهی به اسم پنی و عقربی به نام لئو که از زهرش برای معجون سازی استفاده می کنه.
افتخارات: پیاده روی رشته های عصبی شوهرش، درمان انواع دردهای مادی،معنوی، جسمی و روحی فقط با چای نبات، مخترع معجون کنترل از راه دور شوهر
سرگرمی ها و علایق: معجون سازی، آزمایشگاه سری اش، نیمبوس سواری زیر بارون، دور زدن قوانین
اجتناب و تنفرات: آگاتا ازینکه توسط هرچیزی محدود بشه متنفره و موانع رو با لَگَد جانانه ای سر راهش میداره
ویژگی ها:
در نگاه اول آگاتا یه پیرزن درشت هیکل به نظر می رسه که همیشه از درد مفاصلش می ناله و ادعا میکنه میتونه هر مشکلی رو فقط با یه لیوان چای نبات درمان کنه، اما ظاهر گول زنک پیرزن فقط یه نقاب برای پنهان کردن ذات مرموزشه. توی زیرزمین عمارت تیمزها یه آزمایشگاه سری و تاریک داره که ساعت ها اونجا مشغول ساخت و اختراع معجون های خطرناکه. آزمایشگاهی که برق، آب و گازش قطعه چون آگاتا اعتقادی به پرداخت قبوض و مالیات نداره. برای اینکه معجوناشو تست کنه، با چای نبات مخلوطشون میکنه و به خورد قربانیای بی خبر میده تا تاثیراتشو ببینه، به دور از چشم بقیه کمردردشو فراموش میکنه و موقع تمرین هوازی با آهنگای محبوبش قر میده.
توی زندگیش هیچ وقت نتونست یه مادر یا همسر عادی باشه. درک اون از عشق به شدت سمی و عجیب بود، اگر از کسی یا چیزی خوشش بیاد اونو توی قفس حبس و براش آشپزی میکنه تا علاقه شو نشون بده. این پیرزن غیر قابل پیش بینی با چشمای سبز و نافذش، توانایی اینو داره تا با یه نگاه آگاتایی هرکسی رو برای هرکاری متقاعد کنه.
زندگی نامه: دختر ارشد پولاکس و ایرما تیمز که از همون بدو تولد تحت نظر و قوانین خاندان تیمز ماهیت سرسختش شکل گرفته بود، در موسم نوجوانی قدم به هاگوارتز گذاشت و به محض ورود بخاطر ذهن تیز و هوشمندی که داشت در ریونکلاو قرار گرفت. بعد ها با متیو تیمز ازدواج کرد و صاحب دو پسر به نام تئودور و لورنزو تیمز شد. سال ها بعد از تولد فرزندانش به زیرکانه ترین روش های ممکن ترتیب مرگ شوهرشو داد و با طرد کردن پسراش بخاطر سرپیچی از اصول تیمز ها، احساس کرد دوباره متولد شده تا بچسبه به معجون سازی. اون همون فردیه که سالها پیش توی یه یتیم خونه به پسر کوچولویی به اسم تام ریدل یه آبنبات عجیب داد و بعدها که اون پسر ارباب تاریکی شد، این پیرزن تامین کننده ی مخفی معجون های سمی اون بود، و هرگز اجازه نداد کسی بویی ببره.
پیرزن در تمام عمرش به هیچ چالش، ریسک و بازی پرمخاطره ای نه نگفت و همواره بخاطر هوش زیادش بی گناه و قِسر در می رفت. این پیرزن سیاستمدار و زیرک، وقتی حرف میزنه، کلماتش وارونه و برعکس شنیده میشن؛ که اثر جانبی یکی از معجونهای ناپایداریه که خودش اختراع کرده. یکی از بزرگترین دغدغههای آگاتا، هنوز هم که هنوزه، ازدواج پسرانش و ادامه نسل اصیل تیمزهاست.
سالهاست که هیچکس نتونسته سر از رفتارهای عجیب و غریب و کارهای پنهانیاش در بیاره! اگه بهت یه لیوان چای نبات تعارف کنه، راه فراری نداری و باید تا آخرین قطره شو بنوشی؛ چون شایعات میگن مخالفت با اون عواقب وخیمی داره...
شناسه قبلی: لاکرتیا بلک
---
این معجوناتون چه اثری دارن حالا؟
تایید شد.
پاترونوس: افعی اروپایی، آگاتا درست مثل این افعی همیشه کارای غافلگیر کننده ای انجام میده.
بوگارت: عفریته ای به نام مادرشوهرش
سن: از یه بانوی متشخص و محترم سنشو نمی پرسن
حیوان خانگی: آگاتا هر حیوانی که فکر کنه به کارش میاد رو به سرپرستی میگیره، درست مثل گربه ی سیاهی به اسم پنی و عقربی به نام لئو که از زهرش برای معجون سازی استفاده می کنه.
افتخارات: پیاده روی رشته های عصبی شوهرش، درمان انواع دردهای مادی،معنوی، جسمی و روحی فقط با چای نبات، مخترع معجون کنترل از راه دور شوهر
سرگرمی ها و علایق: معجون سازی، آزمایشگاه سری اش، نیمبوس سواری زیر بارون، دور زدن قوانین
اجتناب و تنفرات: آگاتا ازینکه توسط هرچیزی محدود بشه متنفره و موانع رو با لَگَد جانانه ای سر راهش میداره
ویژگی ها:
در نگاه اول آگاتا یه پیرزن درشت هیکل به نظر می رسه که همیشه از درد مفاصلش می ناله و ادعا میکنه میتونه هر مشکلی رو فقط با یه لیوان چای نبات درمان کنه، اما ظاهر گول زنک پیرزن فقط یه نقاب برای پنهان کردن ذات مرموزشه. توی زیرزمین عمارت تیمزها یه آزمایشگاه سری و تاریک داره که ساعت ها اونجا مشغول ساخت و اختراع معجون های خطرناکه. آزمایشگاهی که برق، آب و گازش قطعه چون آگاتا اعتقادی به پرداخت قبوض و مالیات نداره. برای اینکه معجوناشو تست کنه، با چای نبات مخلوطشون میکنه و به خورد قربانیای بی خبر میده تا تاثیراتشو ببینه، به دور از چشم بقیه کمردردشو فراموش میکنه و موقع تمرین هوازی با آهنگای محبوبش قر میده.
توی زندگیش هیچ وقت نتونست یه مادر یا همسر عادی باشه. درک اون از عشق به شدت سمی و عجیب بود، اگر از کسی یا چیزی خوشش بیاد اونو توی قفس حبس و براش آشپزی میکنه تا علاقه شو نشون بده. این پیرزن غیر قابل پیش بینی با چشمای سبز و نافذش، توانایی اینو داره تا با یه نگاه آگاتایی هرکسی رو برای هرکاری متقاعد کنه.
زندگی نامه: دختر ارشد پولاکس و ایرما تیمز که از همون بدو تولد تحت نظر و قوانین خاندان تیمز ماهیت سرسختش شکل گرفته بود، در موسم نوجوانی قدم به هاگوارتز گذاشت و به محض ورود بخاطر ذهن تیز و هوشمندی که داشت در ریونکلاو قرار گرفت. بعد ها با متیو تیمز ازدواج کرد و صاحب دو پسر به نام تئودور و لورنزو تیمز شد. سال ها بعد از تولد فرزندانش به زیرکانه ترین روش های ممکن ترتیب مرگ شوهرشو داد و با طرد کردن پسراش بخاطر سرپیچی از اصول تیمز ها، احساس کرد دوباره متولد شده تا بچسبه به معجون سازی. اون همون فردیه که سالها پیش توی یه یتیم خونه به پسر کوچولویی به اسم تام ریدل یه آبنبات عجیب داد و بعدها که اون پسر ارباب تاریکی شد، این پیرزن تامین کننده ی مخفی معجون های سمی اون بود، و هرگز اجازه نداد کسی بویی ببره.
پیرزن در تمام عمرش به هیچ چالش، ریسک و بازی پرمخاطره ای نه نگفت و همواره بخاطر هوش زیادش بی گناه و قِسر در می رفت. این پیرزن سیاستمدار و زیرک، وقتی حرف میزنه، کلماتش وارونه و برعکس شنیده میشن؛ که اثر جانبی یکی از معجونهای ناپایداریه که خودش اختراع کرده. یکی از بزرگترین دغدغههای آگاتا، هنوز هم که هنوزه، ازدواج پسرانش و ادامه نسل اصیل تیمزهاست.
سالهاست که هیچکس نتونسته سر از رفتارهای عجیب و غریب و کارهای پنهانیاش در بیاره! اگه بهت یه لیوان چای نبات تعارف کنه، راه فراری نداری و باید تا آخرین قطره شو بنوشی؛ چون شایعات میگن مخالفت با اون عواقب وخیمی داره...
شناسه قبلی: لاکرتیا بلک
---
این معجوناتون چه اثری دارن حالا؟
تایید شد.
ویرایش شده توسط ThecraftyA در 1405/2/26 14:08:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/26 15:20:55
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/26 15:20:55
غـصــہ نـخـور، چاے نـبـات بـخـور!
جزئیات کاربر

نام و نام خانوادگی: لیزا کالن
پاترونوس: روباه قطبی
بوگارت: پدربزرگ پدری. اون فردی خیانتکار با سابقهی خشونت خانگی بود و هرچند لزوما بهصورت مستقیم در معرضش قرار نگرفتم اما خاطرات از طریق خطوط خونی منتقل میشن و همیشه تاثیر اون رفتارها رو در زندگی پدر و مادربزرگم دیدم. درواقع اونچه که باعث میشه ازش بترسم و اونو تبدیل به بخشی از کابوسهام کرده، ترسم از دچار شدن به همچین آدمی هست. خیانت در دنیا رایجه و قادر به تحمل کردنش نیستم. آدم خیانتکار و خاطرهاش، شبیه لکهای منزجر کننده و تحقیر آمیز، روی زندگیم میمونه.
حیوان خانگی: در کودکی یه سگ گلدن به اسم فوکو داشتیم که قبل از رسیدن من به سن بلوغ مرد. اون سگ مهربون و وفاداری بود اما خاطرات بسیار کمی ازش دارم. هنوز هم سگهای گلدن، خیلی مورد علاقهام هستن اما ترس از اینکه نتونم به درستی ازش مراقبت کنم یا از دستش بدم، باعث میشه دوباره سراغ نگه داشتن یه سگ جدید نرم.
بعدا یه گربه رو به طور اتفاقی به سرپرستی گرفتم که کمی زود، مریض شد و مرد. برای اون گربه، بیشتر از همهی معشوقای از دست رفتهام گریه کردم و فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکنم فرد عاشقپیشهای نبودم بلکه صرفا قلب لطیفی دارم و دست کشیدن از اونچه که بهش خو گرفتم، برام دشواره.
سرگرمیها و علایق: فال گرفتن برای دوستانم. در گذشته انواع فالها رو میگرفتم اما رفته رفته، فالهای کارتی رو کنار گذاشتم و الان فقط فالهای گیاهان و نوشیدنی مثل قهوه و چای میگیرم. بیشتر برای دوستام فال میگیرم اما فال گرفتن برای زنهای بیوه و مطلقه هم مورد علاقهام هست چون با نوع تنهاییشون همزادپنداری و همدلی دارم.
اجتناب و تنفرات:
از افرادی که علایق و باورهای عجیب و غریب و اسراریمون رو تحقیر و مسخره میکنن نفرت دارم و میتونم برای قتلشون نقشه بریزم. همچنین از افرادی که هیچ هنری ندارن یا نمیتونن از هنر لذت ببرن؛ همونقدر که یه فرد غیر اصیل درنظر یه اسلیترینی منفوره، افراد بی هنر و درنظرم منفورن.
ویژگیهای شخصیتی:
ویژگیهای ظاهری:
ظاهر من شامل ترکیب رندومی از چند ملیته. مثل مادربزرگ ایتالیاییم میتونم تند و تیز حرف بزنم و با نگاههای خیره، سبب کلافگی دیگران بشم. حلقههای دور چشمم رو از پدربزرگ لبنانیم به ارث بردم. همچنین محبت و وفاداریش رو.
خانوادهی پدریم بیش از حد آمریکایی هستن و من ازشون جنون تمام نشدنی برای دیده شدن، تهور و تست تجربههای تازه رو به ارث بردم. دیوانگی آمریکایی و نوستالژی گرایی شرقی؛ این ترکیبی هست که در ابتدا نامتناجس اما در ادامه، میتونه سرگرم کننده باشه.
زندگینامه:
پدرم تلاش کرد با کشف استعداد و ثبت نام من در کلاسهای آواز و موسیقی، رویای خودش برای تبدیل من به یک پاپ استار رو محقق کنه. پدر و مادرم بازیگرای هالیوودی هستن و براشون کاملا ایدهآل و ساده است که منو هم در کنار خودشون ببینن. نیروی جادویی، اهمیتی به رویاهای پدرم نمیداد و من رو با تراژدیهایی درمورد سرکوب قدرتها و تمایلم برای دستکاری احساسات، ذهن و ماده رو به رو کرد.
شاید یکروز فرصتی پیش اومد تا به دنیای هالیوود برگردم اما دنیای اصلی من، دنیایی هست که در سایهها و دور از چشم ماگلها در حال تداوم پیدا کردنه.
---
میتونم از مامان بابات امضا بگیرم؟
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
پاترونوس: روباه قطبی
بوگارت: پدربزرگ پدری. اون فردی خیانتکار با سابقهی خشونت خانگی بود و هرچند لزوما بهصورت مستقیم در معرضش قرار نگرفتم اما خاطرات از طریق خطوط خونی منتقل میشن و همیشه تاثیر اون رفتارها رو در زندگی پدر و مادربزرگم دیدم. درواقع اونچه که باعث میشه ازش بترسم و اونو تبدیل به بخشی از کابوسهام کرده، ترسم از دچار شدن به همچین آدمی هست. خیانت در دنیا رایجه و قادر به تحمل کردنش نیستم. آدم خیانتکار و خاطرهاش، شبیه لکهای منزجر کننده و تحقیر آمیز، روی زندگیم میمونه.
حیوان خانگی: در کودکی یه سگ گلدن به اسم فوکو داشتیم که قبل از رسیدن من به سن بلوغ مرد. اون سگ مهربون و وفاداری بود اما خاطرات بسیار کمی ازش دارم. هنوز هم سگهای گلدن، خیلی مورد علاقهام هستن اما ترس از اینکه نتونم به درستی ازش مراقبت کنم یا از دستش بدم، باعث میشه دوباره سراغ نگه داشتن یه سگ جدید نرم.
بعدا یه گربه رو به طور اتفاقی به سرپرستی گرفتم که کمی زود، مریض شد و مرد. برای اون گربه، بیشتر از همهی معشوقای از دست رفتهام گریه کردم و فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکنم فرد عاشقپیشهای نبودم بلکه صرفا قلب لطیفی دارم و دست کشیدن از اونچه که بهش خو گرفتم، برام دشواره.
سرگرمیها و علایق: فال گرفتن برای دوستانم. در گذشته انواع فالها رو میگرفتم اما رفته رفته، فالهای کارتی رو کنار گذاشتم و الان فقط فالهای گیاهان و نوشیدنی مثل قهوه و چای میگیرم. بیشتر برای دوستام فال میگیرم اما فال گرفتن برای زنهای بیوه و مطلقه هم مورد علاقهام هست چون با نوع تنهاییشون همزادپنداری و همدلی دارم.
اجتناب و تنفرات:
از افرادی که علایق و باورهای عجیب و غریب و اسراریمون رو تحقیر و مسخره میکنن نفرت دارم و میتونم برای قتلشون نقشه بریزم. همچنین از افرادی که هیچ هنری ندارن یا نمیتونن از هنر لذت ببرن؛ همونقدر که یه فرد غیر اصیل درنظر یه اسلیترینی منفوره، افراد بی هنر و درنظرم منفورن.
ویژگیهای شخصیتی:
ویژگیهای ظاهری:
ظاهر من شامل ترکیب رندومی از چند ملیته. مثل مادربزرگ ایتالیاییم میتونم تند و تیز حرف بزنم و با نگاههای خیره، سبب کلافگی دیگران بشم. حلقههای دور چشمم رو از پدربزرگ لبنانیم به ارث بردم. همچنین محبت و وفاداریش رو.
خانوادهی پدریم بیش از حد آمریکایی هستن و من ازشون جنون تمام نشدنی برای دیده شدن، تهور و تست تجربههای تازه رو به ارث بردم. دیوانگی آمریکایی و نوستالژی گرایی شرقی؛ این ترکیبی هست که در ابتدا نامتناجس اما در ادامه، میتونه سرگرم کننده باشه.
زندگینامه:
پدرم تلاش کرد با کشف استعداد و ثبت نام من در کلاسهای آواز و موسیقی، رویای خودش برای تبدیل من به یک پاپ استار رو محقق کنه. پدر و مادرم بازیگرای هالیوودی هستن و براشون کاملا ایدهآل و ساده است که منو هم در کنار خودشون ببینن. نیروی جادویی، اهمیتی به رویاهای پدرم نمیداد و من رو با تراژدیهایی درمورد سرکوب قدرتها و تمایلم برای دستکاری احساسات، ذهن و ماده رو به رو کرد.
شاید یکروز فرصتی پیش اومد تا به دنیای هالیوود برگردم اما دنیای اصلی من، دنیایی هست که در سایهها و دور از چشم ماگلها در حال تداوم پیدا کردنه.
---
میتونم از مامان بابات امضا بگیرم؟
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/24 20:10:03
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینهام با پروانهها هم به پایان رسید چراکه این نفلهها با چشیدن اشکهای زهرآلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
نام : اسبی
رنگ مورد علاقه: قرمز
علایق: بازی کردن _ کتاب خواندن
پاترونس : دلفین
زندگینامه : اون تو یه جای آروم و یک خانواده تاریخی در لندن به دنیا اومد. خودش خیلی آروم بود و از کودکی عاشق رنگ قرمز .
اون عاشق جادو بود و همشم نتظر نامه بود. هر نامه ای که از در وارد میشد را میخواند تا شاید یک روز هاگوارتز باشد.
یک روز بالاخره روز ورود اون به هاگوارتز بود و این روز فرا رسید . او وقتی نامه را خواند و امضای پروفسور دامبلدور را دید بسیار خوشحال شد به طوری که در خودش نمیگنجید. سریع وسایلش را جمع کرد و از همه خداحافظی گرفت. اون به سمت ایستگاه راه افتاد و همه چیزو میدانست همه با تعجب به او نگاه میکردند که میخواهد وارد یک ستون شود. اما او بی توجه وارد ایستگاه ۹ و سه چهارم شد. بلیت را داد و سوار هاگوارتز اکسپرس شد.
در یکجای آروم نشست و کتابش را باز کرد و شروع کرد به خواندن . او حتی از شانسش با رون ویزلی هم دیدار کرد ولی چون میخواست همه چیز آروم باشد به رون اجازه نداد در کوپه اش بنشیند و همین شد که رون رفت و در کوپه هری نشست. در نهایت او به هاگوارتز رسید و رسما یک دانش آموز این مدرسه شد.
----
به پیام شخصیای که برات فرستادم توجه کن.
رنگ مورد علاقه: قرمز
علایق: بازی کردن _ کتاب خواندن
پاترونس : دلفین
زندگینامه : اون تو یه جای آروم و یک خانواده تاریخی در لندن به دنیا اومد. خودش خیلی آروم بود و از کودکی عاشق رنگ قرمز .
اون عاشق جادو بود و همشم نتظر نامه بود. هر نامه ای که از در وارد میشد را میخواند تا شاید یک روز هاگوارتز باشد.
یک روز بالاخره روز ورود اون به هاگوارتز بود و این روز فرا رسید . او وقتی نامه را خواند و امضای پروفسور دامبلدور را دید بسیار خوشحال شد به طوری که در خودش نمیگنجید. سریع وسایلش را جمع کرد و از همه خداحافظی گرفت. اون به سمت ایستگاه راه افتاد و همه چیزو میدانست همه با تعجب به او نگاه میکردند که میخواهد وارد یک ستون شود. اما او بی توجه وارد ایستگاه ۹ و سه چهارم شد. بلیت را داد و سوار هاگوارتز اکسپرس شد.
در یکجای آروم نشست و کتابش را باز کرد و شروع کرد به خواندن . او حتی از شانسش با رون ویزلی هم دیدار کرد ولی چون میخواست همه چیز آروم باشد به رون اجازه نداد در کوپه اش بنشیند و همین شد که رون رفت و در کوپه هری نشست. در نهایت او به هاگوارتز رسید و رسما یک دانش آموز این مدرسه شد.
----
به پیام شخصیای که برات فرستادم توجه کن.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/23 21:08:01
