جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 19:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما هلمز vs مرگ




بخش اول: خاکستری


فلسفه


مهمانی در سیلور سیتی! دغدغه‌ی جدید مرگ، مهمانی بزرگ خدا در سیلور سیتی بود. چرا باید همچنین مهمانی و ریخت و پاشی در سطح الهی برگزار شود؟ مرگ حالا با خودش درگیر بود و نمی‌دانست که چرا باید خدا برای خوشحالی و خوش گذرانی بقیه مجلس تدارک ببیند؟ این بحث‌ها برای موجودات نافانی واقعا لزومی نداشت. یعنی مرگ برای این مسائل لزومی نمی‌دید.
- مسخره بازیه! خجالت‌آوره! ما باید به وظایفمون فکر کنیم، یا دنبال حال خوش باشیم؟

مرگ درمورد این مسائل خیلی فلسفی و خشک می‌اندیشید. اینکه بالای اون ساختمون بلند با بیش از ۵۰ طبقه ایستاده بود و برای انجام وظیفه اومده بود، براش کمتر از فلسفه‌ بافی های ذهنش اهمیت داشت. پشت بام بلند شش ضلعی ساختمون ریونین، با اچ بزرگ نوشته شده رویش که محل فرود هلی کوپتر رو تعیین کرده بود، برای قدم زنی های مداوم مرگ خیلی کوچیک بود.

- سی تعداد بار رو توی همون قسمت گمرک بذارین. باقی موارد هم به شما مربوط نیست!

آقای ادوارد ریونین، مردی با اعتبار و مشهور در زمینه‌ی واردات و املاک بود. مجتمع ریونین، ساختمونی بلند و خوش نقش، موفقیت‌های بی‌وقفه و پر سر و صدا، مهمونی‌های پر زرق و برق و ریخت و پاش‌های بی‌دلیل تمام هم و غم ادوارد بود و در نزدیکی‌های ۵۰ سالگی، هیچ کم و کاستی نبود که ادوارد بهش فکر کنه.

ادوارد به تازگی به برند جدید انرژی‌زای خودش در کنار قهوه اعتیاد پیدا کرده بود و جدیدا همیشه یه فنجون قهوه، در کنار قوطی‌های خالی انرژی‌زا روی میزش دیده می‌شد. با اینحال ادوارد همیشه به ورزش اهمیت می‌داد و اکثر شب‌ها رو توی باشگاه ورزشی مخصوص خودش می‌گذروند.

پک سنگینی به سیگارش زد و تلفنش رو برداشت.
- کالی رو برام بگیر!

استیو مک کالین جوون جویای نام و خوش مشرب، مدیر برنامه‌ی ادوارد بود و اکثر کارهای حرفه‌ای و شغلی، درکنار کارهای شخصی زندگی ادوارد بل استیو بود.
- هی! چطوری اد؟!
- چندبار باید بگم منو با اسم کوچیک صدا نکن؟ داستان مهمونی چی شد؟

ادوارد به استیو سپرده بود که یه مهمونی براش دست و پا کنه. تصمیم گرفته بود که این آخرین مهمونی‌ای باشه که برگزار می‌کنه و خیلی نمی‌خواست براش ریخت و پاش کنه. بعد از این مهمونی می‌خواست کلا روتین و روش زندگیشو عوض کنه و دست استیو رو هم بگیره و اون رو هم کنار خودش درست کنه. استیو نشون نمی‌داد، ولی خیلی از ادوارد حساب می‌برد و دوست داشت مثل اون، یه مرد موفق در زمینه شغلش باشه. پس همه‌ش به دنبال تاییدی از ادوارد، بین کارهای خودش بود.
- عذر می‌خوام آقای ریونین!

استیو توی برداشت تفکرات ادوارد اشتباه کرده بود و داشت به سمت بی بند و باری کشیده می‌شد و ادوارد مسئول این اشتباه استیو بود. پس باید افسارش رو می‌کشید.
- دیگه سفارش نمی‌کنم! همه چیز ساده و بدون تجملات باشه. هیچ نوشیدنی و مخدری سرو نمی‌کنی! فهمیدی؟ اشتباه زندگی کردن دیگه... آخ!
- چیزی شد ادوارد؟
- نه! چیزی نیست استیو! حواست به چیزایی که گفتم باشه. مراقب خودت باش.

ادوارد تلفن رو گذاشت و بلافاصله دستش رو روی سینه‌ش گذاشت. فضای اتاق دفترش رو سنگین دید. وجود خیلی سیاهی رو حس کرد که روی تک تک وسایل اداری دفترش سایه انداخت.

- مهمونی! مهمونی! مهمونی! نمی‌دونم شما فانی‌ها هم از خالقتون الگو گرفتین یا اون علاقمند به کارای مزخرف شماست؟ از کاراتون متنفرم!

ادوارد لباش سیاه شده بود. احساس کرد قسمت سمت چپ سینه‌ش از سمت دیگه بزرگتر شده بود. دست برد سمت کشوی میزش تا قوطی قرص‌هاشو برداره، اما چشماش سیاهی رفت، از روی میز لیز خورد، صندلی چرخدارش به عقب پرت شد و ادوارد رو روی زمین انداخت.

- انجام وظیفه مهم ترین مسئله‌ست! از مهمونی متنفرم. فلسفه زندگی مزخرفتون اینه که درست طی کنیدش و قدرشو بدونین.

نفسش تنگ شد. با دست چپش به سینه‌ش چنگ انداخت و با دست راستش سعی کرد لبه میز یا چیزی رو پیدا کنه که بگیره و بلند شه. اما چیزی نبود.

- وگرنه یه تایمی می‌رسه که من بیام و از روتون رد شم و به مهمونی‌های مزخرفتون پایان بدم.

چشمش روی سقف خشک شد. برای آخرین بار تمام زندگیش توی چشماش دیده شد. دست راستش افتاد و آخرین نفسش، خیلی وقت پیش رفته بود. مرگ از روی جسم بی‌جون ادوارد رد شد.
- وظیفه مهم ترین چیزه! حتی اگه بهش اعتقاد یا نیازی نداشته باشی.

و از پنجره ادوارد بیرون رفت.



بخش دوم: سیاه


ابرها


Ooh


مسیر زمین، تا شهر نقره‌ای مسیر تکراری اما مورد علاقه‌ی مرگ بود. ابرهای سفید از کنار دست‌ها و صورت مرگ می‌گذشتن و گذر از بینشون و باد خنکشون، صورت مرگ رو نوازش می‌داد. با خودش حس می‌کرد که انگار تنها مخلوق مورد علاقه و سوگولی خدا بود. از اون بالا تموم دنیا زیر پاش بود. با خودش فکر کرد، خدا باید یکی رو خیلی دوست داشته باشه، که کل دنیا رو زیر پاش بذاره.

I, I just woke up from a dream


تمام خاطراتش از ذهنش گذشت. خاطراتی که خود خدا، نقش اصلیشون رو بازی می‌کرد. زمانی که احساس تنهایی می‌کرد، خدا تنها کسی بود که با آغوش باز منتظرش بود. خدا تنها کسی بود که مرگ رو به عنوان یه فرد محبوب پذیرفته بود. نه یه حقیقت نفرت انگیز و یه پایان هراس آور. مرگ در تمام دنیا و کائنات موجود محبوبی نبود. اما خدا تنها موجودیت و حقیقتی بود که مرگ رو پذیرفته بود و برای همیشه دوستش می‌داشت. حضور خدا در کنار مرگ، مثل رویایی شیرین در زندگی مرگ بود. مرگ در این رویای شیرین محو شده بود، اما ابری مثل شلاق به صورتش خورد و اون رو از این رویا بیدار کرد.

Where you and I had to say goodbye


ابرهای دور مرگ، خاکستری شده بودن. مرگ دیگه توی رویای شیرین نبود. می‌دونست که این وضع باید تموم بشه. بالاخره یه پایانی برای اینهمه خوشی باید باشه. جایی برای وظیفه هم باید باشه. نمی‌شه که همه چیز رو نادیده گرفت. همه چیز خدا نیست و هرچیزی جای خودش رو داره. خسته شده بود. همچین چیزی غیر ممکن بود. غیر ممکن بود که مرگ خسته شه. ناراحت بشه. غر بزنه. ایراد بگیره. اما هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست و خدا، حالا غیر ممکن‌های مرگ رو ممکن کرده بود. و مرگ برای مبارزه با اتفاقات درونش یا باید این بی‌فکری‌ها رو جمع می‌کرد، یا با خدا رودرو می‌شد.

And I don't know what it all means


فضا به همراه ابرها سیاه شده بود. مرگ توی فضای سیاه محو شده بود و قابل تشخیص نبود. به چیزهای خوبی فکر نمی‌کرد. با خودش می‌گفت که اگه همه چیز خوب پیش نرفت، قطعا خدا رو می‌کشم. غیر ممکن بود. مرگ می‌دانست که غیر ممکنه! می‌دانست که وقتی خدا می‌تونه غیر ممکن رو درمورد مرگ، ممکن کنه، مرگ هم می‌تونست درمورد خدا همین کار رو بکنه. کار سختی نبود، فقط به جرئت نیاز داشت. جرئت هم به کمی کم عقلی و مرگ با تفکر زیادی، عقلش رو هم از دست داده بود.



بخش سوم: سیاه ترین


مرگ


به پله‌های شهر نقره‌ای رسید. ابرهای سیاهی که همراهش بالا اومده بودن، کنار رفتن و مرگ به روی پله‌ها قدم گذاشت. با تندی به سمت دروازه‌ی تالار اصلی رفت و در رو با کوبش شدید خودش باز کرد. تمام افراد حاضر داخل تالار با تعجب و کمی ترس رو به مرگ برگشتن. خدا در بالای مجلس نشسته بود و با تعجب به مرگ نگاه می‌کرد، اما از این ورود ناگهانی جا نخورده بود.
- خوش اومدی، فرزند! منتظرت بودیم.

مرگ به شکل هجوم استایل بدنش رو تغییر داد و آماده‌ی مبارزه، رجز خوند.
- ولی منتظر این نبودی!

مرگ با جهش بلندی خودش رو به تخت تالار اصلی رسوند و به خدا حمله کرد. خدا اما با چالاکی جاخالی داد و همزمان با حرکت آروم دستش، همه‌ی حضار تالار رو به کنار‌ه‌ها برد و دیواری محافظ، اما نامرئی جلوشون گذاشت. مرگ به حرکت خدا با پوزخندی جواب داد و با پرشی، دوباره به خدا حمله کرد. خدا مشتی که مرگ در هوا حواله‌ش کرده بود، با نرمی دفاع کرد.
- هنوزم توی مبارزه چالاکی فرزند! مجلسم رو حسابی گرم کردی.
- گرم‌تر هم می‌شه! وقتی جنازه‌ی بی‌جونت رو وسط تالار و جلوی همه انداختم.

مرگ این دیالوگ و مبارزه رو توی ذهنش تدارک دید. از این مبارزه کمتر هم چیزی عطشش رو نمی‌خوابوند. استقبال از مرگ، با مبارزه، کاملا درخور مرگ بود. با این افکار با احترام دروازه‌ی ورودی تالار رو لمس کرد و دروازه با صدای بلند و مهیبی به آرومی باز شد. همه‌ی تالار خلوت و خالی بود. میزی کوچک، محقرانه و ساده وسط تالار بود. دو صندلی کنار میز بود که روی یکی از اون‌ها خدا با لبخندی گرم نشسته بود و دیگری، جایگاه نشستن مرگ بود.

- به موقع رسیدی فرزند! خیال کردم که باید تا پایان شب منتظرت بمونم.

So I'ma love you every night like it's the last night

Like it's the last night


مرگ با حالتی عصبانی اما محترمانه و موذب به خدا نگاه کرد.
- برای مهمونی نیومدم!

خدا، که انگار انتظار همچین جوابی رو می‌کشید، با آمادگی از روی صندلی بلند شد. با خودش فکر کرد که خیلی خوب شد که تنها بودن وگرنه معلوم نبود بقیه درمورد مرگ چه فکرهایی می‌کردن؟
- خب پس انگار الکی این مدت اینجا نشسته بودم. اشکالی نداره فرزند! من کمی کار دارم، پس می‌رم!

If the world was ending, I'd wanna be next to you


مرگ، انگار که غافلگیر شده بود، با عجله به سمت خدا رفت. خدا اما با لبخند و به آرامی به سمت مرگ برگشت. انگار که پدری با مهربانی فرزند عزیزش رو بعد از مدت‌ها دیده و حالا می‌خواد از پیشش بره. مرگ می‌دونست. می‌دونست که خدا هم می‌دونه که این آخرین پایانه.

- مهمونی تموم شده فرزند! نمی‌دونم برای چی باید اینجا بمونیم؟

If the party was over and our time on Earth was through


مرگ جلوی خدا ایستاد. نمی‌دونست چی باید بگه. خشم، اضطراب، استرس و هیجان کاملا هولش کرده بود. با سردرگمی به خدا نگاه کرد.
- ازت متنفرم! دوستت دارم، ولی ازت متنفرم! تو تنها کسی بودی که دوستم داشتی، ولی باعث شدی که از دستت بدم.

قلب مرگ در سینه می‌تپید. دستانش می‌لرزید. تمام توان کنترلش رو روی قطره اشکی متمرکز شده بود که نلرزه و نیفته. اما سخت بود.
- اومدم که جلوی همه چیز رو بگیرم. اومدم که تموم کنم. اومدم که بگم حق با منه و باهات کنار نمیام. نمی‌تونی جلومو بگیری!
- نمی‌خوام جلوت رو بگیرم فرزند! بهت اعتماد دارم.
- اشتباه می‌کنی!

خدا با همون لبخند گرمش ساکت ایستاده بود. مرگ کنترلش رو از دست داد. با شدت دست لرزونش رو به سمت سینه‌ی خدا برد. با خودش گفت که الان دستمو پس می‌زنه و آماده‌ی مقابله با خدا بود. اما خدا هیچ واکنشی نشون نداد. مرگ با ناامیدی درون چشمانش از خدا خواست که حداقل یه واکنشی نشون بده. اما خدا با مهربونی از درون چشمان مرگ، به روحش خیره شده بود.
- مهمونی تموم شده فرزند! مراقب خودت باش.

دست مرگ به درون سینه خدا رفت و سینه خدا رو شکافت. از درون زخم، نوری به بیرون تابیده شد و خدا سست شد و توی بغل مرگ افتاد. مرگ نتونست روی پاهاش وایسته و با خدا درون بغلش، به روی زمین افتاد. چهره‌ی خدا هیچ تغییری نکرده بود و همچنان با همون لبخند مهربون و گرم به مرگ نگاه می‌کرد.
- من... من همیشه... دوستت داشتم! آه... مرگ من! عزیز دوست داشتنی من...

I'd wanna hold you just for a while and die with a smile


مرگ به هق هق افتاده بود. خدای عزیزش! تنها عاشق حقیقی خودش! تنها کسی که فارغ از همه چیز دوستش داشت. تنها کسی که مرگ رو تنها نمی‌خواست و تا وقتی که بود، مرگ احساس تنهایی نمی‌کرد. تنها کسش، حالا داشت روی دستای اون آخرین نفساشو می‌کشید. تنها دقایق با کس و کار بودن مرگ، روی دستای خودش داشت جون می‌داد. خودش اثبات کرده بود که مرگ واقعا و برای همیشه تنهاست. خودش می‌خواست تنها باشه.

صدای رعد و برق عصبانیت مرگ، تمام دنیا و پایه‌های شهر نقره‌ای رو لرزوند. مرگ غیر ممکن رو ممکن کرده بود. مرگ جون خدا رو گرفت. اما مرگ تنها شده بود. مرگ خوشی خودش رو با غرور خودش معاوضه کرد و حالا، برای اولین بار از مرگ بودن خودش متنفر بود و می‌ترسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین

Vs.

فلور


Die With A Smile



شبی از شب‌های تابستانی ۱۶۹۳ میلادی - سیلِم


خشم، اشک، آتش! سه کلمه‌ای که آن شب سیلم را برای جامعه‌ی ما می‌ساخت. نمی‌دانم چطور در میان جمعیت پیدایم شد، اما تنها چیزی که می‌دانستم خشم خروشانی درون سینه‌ام بود که هر لحظه درحال فواران کردن بود‌. جمعیتی که مرا احاطه کرده بود به سمت میدان اصلی درحال حرکت بود. در صورت تک تک آنها احساساتی یکسان دیده می‌شد، غمی بسیار و خشمی فروزان. تک‌تکمان را شیطان و یارانش خوانده بودند، فریب‌دهنده و تخطی کننده‌ی امور انسانی و آسمانی، ما باید شکار می‌شدیم!
پیوریتن‌ها از ماه فوریه سال گذشته تا ماه مه امسال بیش از سی نفر از ما را گناهکار شمرده بودند و نوزده نفر را در همان میدان، شب پیش، آویزان کردن. اعدام چهارده ساحره و پنج جادوگر.

اما امشب در سکوتی ناآرام، به سمت میدانی می‌رفتیم که هم نوعانمان را از بین برد. تا اعتراضمان را به عنوان جامعه‌ای جدا از انسان‌های عادی دیگر به عمل بیاوریم.
هیچکس فریاد نمی‌زد، هیچ شعاری وجود نداشت، بلکه سکوتی سنگین حکمفرما بود. درست همانند سکوت کلیسایی که دعای آخرش را خوانده باشد.
باد گرم تابستانی از میانه‌ی کلبه‌های چوبی این شهر نفرین‌زده عبور می‌کرد و فانوس‌هایی که از ایوانشان آویزان بود را تکان می‌داد. شنل‌های تیره ای که به تن داشتیم روی زمین کثیف این شهر کشیده می‌شد و هوا هنوز هم بوی دود می‌داد.
هنوز خاکسترشان را از میدان جمع نکرده بودند!

ساحره‌ای پیر در کنارم به آرامی گریه می‌کرد و کسی را زیر لب صدا می‌زد.
- هلن... خواهرم، هلـ...ن من. چطور تونستید بکشیـدش؟! چطـور؟!

پیرمردی درست جلوی ما عصایی را که به دست داشت تکان می‌داد و لب‌هایش باز و بسته می‌شدند. نفرینی از دل پیرش جوانه می‌زد.
بین تمامی این چهره‌ها دختر جوانی با گیسوانی آبی رنگ می‌دیدم. آبی‌ای به عمق اقیانوس‌ها که زیر نور ماه می‌درخشید. شنلش روی شانه‌هایش بود و نگاه سرد و جسورش مستقیم به میدان این شهر خراب‌شده. آنقدر خیره مانده بودم که نگاهمان بهم گره خورد. او را جایی دیگر دیده بودم؟! آشنای غریبه.
با چشمان مطمئنش لب زد.
- امشب تموم میشه‌.
لبخندی به گرمای امشب زد.
-ما هنوز زنده‌ایم.

به میدان رسیده بودیم. چوبه‌هایی جدید کاشته بودند، خاکستر قبلی‌ها حتما جایی میان خاکستر افرادی بود که اینجا سوخته بودند. بوی دود و خون، بوی گوشت سوخته.
چندین نفر در جلوی جمعیت شمع‌هایی را که در دست داشتند را روی زمین میدان گذاشتند. دختری جوان جلو رفت و آینه‌ای شکسته کنارشان گذاشت.

آرامش عجیبی حکمفرما بود، ترسناک ترین آرامشی که دیده بودم. اما این آرامش با صدای کشیده شدن فلزی سنگین روی سنگ‌ها، شکسته شد. نوری ناگهانی از چندین مشعل چند لحظه‌ای کورمان کرد. بینایی‌ام که برگشت چندین جسم تنومند دیدم که اطراف میدان را محاصره می‌کردند و صدای زننده مسلح شدن تفنگ‌هایشان، اینها سربازان پیوریتن‌ها بودند.
مردی بلند قامت با چهره‌ای سرد از میان شعله‌ها جلو آمد. جمعیتمان با دیدن آن مرد عقب رفت. مرد جامه‌ای بلند برتن داشت و صلیب نقره‌ایش دور گردنش برق می‌زد. رهبر آنها، کسی که دستور داد هم‌نوعانمان کشته شوند. نگاه نفرت‌انگیزش میانمان در چرخش بود.
- می‌بینم که پیداتون شد‌. شیاطین بدصفت.
نگاهش را به من دوخت.
-جاسوسمون درست گفته بود، امشب همتون اینجایید!

جاسوس؟! زمزمه‌ای پیچید. فروخته شده بودیم‌. چیزی در سینه‌ام فروریخت. اما این پایانش نبود.
مرد رویش را برگرداند و چند قدم برگشت و دستش را بالا برد.
- بگیرینشون.

جمعیت درلحظه شکست. صدای جیغ زن‌ها، شلیک‌های پی در پی، طلسم‌هایی که زیرلب خوانده می‌شدند. چرا طلسمشان کار نمی‌کرد؟ هوا از هنگام ورودمان خفه شده بود، دستی راه گلویم را بسته بود. فریاد پیرمردی مرا به خود آورد.
-طلسم شکن..‌. .

جادویی قدیمی بود، نابود کننده‌ی ما جادوی خودمان بود. همین بود که منتظر ماندند که گرد هم بیاییم. تله‌ای زیرکانه!

همانطور که مبهوت درمیان جمعیت ایستاده بودم، دستم کشیده شد. دختر مو‌آبی. دستم را گرفته بود و در میان جمعیت می‌دویدیم. بوی دود، بوی خون می‌آمد. صدای جیغ ساحره‌ها و جادوگرانی که به سمت میدان کشیده می‌شدند.
دست دختر را کشیدم. لحظه‌ای ایستاد. سرم را که برگرداندم، چشمانم را گرفت.
- نگ...اه نکن. الان وقتش... نیست. باید... بریم. امیدی... نداریم.
نفسش گرفته بود.
- به سمت جنگل...

سرم زا که برگرداندم مردانی را دیدم که گرفته بودنش‌. دستش را محکم گرفتم، طلسمی زیر لب جاری کردم. هیچ تاثیر نداشت. اشک‌هایم سرازیر شد.
با تفنگ‌هایشان به شکمم ضربه‌ای زدند. زانو زدم. دستش هنوز توی دستانم بود.
موهایش را گرفتند و کشیدند. حتی جیکش هم درنیامد. فریادی زدم. خواستم به سمتشان حمله‌ور بشم که سرم را گرفتند و به سنگ‌های میدان کوبیدند. خونی از دهانم جاری شد، زبانم می‌سوخت و دیدم تار شد، صدایی نمی‌شنیدم.

چشمانم را باز کردم، با تلی از خاکستر رو به رو شدم. مرا نشاندند. به دنبال او گشتم، آنجا بود. دست و پایش را به چوبه‌ای بسته بودند.
رهبرشان جلوی دیدم را گرفت.
- یادمه، تو یکی رو خوب یادمه.

تمام نفرتم را توی چشمانم ریختم و تفی روی کفش‌هایش انداختم. پوزخندی صدادار زد.
- تماشا کن، این یکی رو خوب تماشا کن.

آتش زبانه کشید. نه، او نه. مو‌آبیم نه. چشمانش را به من دوخت و لبخندی به لب آورد و لب زد.
- رها می‌شیم.

آتش بیشتر زبانه زد و جیغ دختر را با خود فرو برد. چشمانم را دوختم و فریاد زدم، خواهش کردم. اما بی‌توجه به من، لباس‌هایش و بعد پوستش سوختند. بوی سوختن گوشتش که پیچید چشمانم را بستم. اشک‌هایم تمامی نداشت، نگاهش هیچوقت از یادم نمی‌رود. آرام بود.
چشمانم را آنقدر بسته نگه داشتم که دیگر صدای سوختن چوب نیامد. چشمانم را که باز کردم، خیره به خاکستری که حال جای اون را گرفته بود ماندم.

- آخرین جادوگر.
پوزخندی زد. مرا هم روانه کرد.

مشعل که درمقابلم فرود آمد، چشمانم را بستم. به او فکر کردم. گرما. گیسوانش. دردی طاقت فرسا. لبخندش. پوستم شکافته می‌شد. شعله‌ها فریاد مرا هم بلعیدند.

با نفسی عمیق چشمانم را باز کردم. گرمم بود. دستم را به تنم کشیدم، پتویی که رویم بود را کنار زدم. اتاقی کوچک. بدن خیس عرقم را تکان دادم. بوی عود می‌آمد. دستی به صورتم کشیدم، ریش‌‌هایم هم خیس عرق شده بودند.
از کنارم صدایی بلند شد.
- آروم باش، تبت تازه اومده پایین.

نفسی عمیق کشیدم، اینجا بود. دستم را بالا بردم و گیسوان آبی‌اش را نوازش کردم.
- هیچوقت ازم دور نشو... هیچوقت خداحافظی نکن.

با خنده نفسش را بیرون داد.
-هذیون نگو پیرمرد، خیلی تب کردی. انگار داشتی تو آتیش می‌سوختی.

به قرن هفده برگشتم. قلبم هنوز هم به یاد هم‌نوعانم می‌سوخت. دراصل هیچ اعتراضی پیش نیامده بود. دراصل دختر مو آبی‌ای هم آنجا نبود. ترس این را داشتم که به جای آنها زندگی نکنم، به جای آن ساحره‌ها و جادوگرهایی که به خاطر جهالت آن خشک‌مقدسه‌ها نابود شدند. ترس دیگرم، از دست دادن او بود. او زندگی کردن را به من بخشید.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مرلین در 1405/3/7 19:45:26
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 18:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دراکو مالفوی در برابر تاتسویا موتویاما
Die with a smile


یک عاشقانه ی خیالی...

بخش اول: رهایی

شکوفه های گیلاس و گلبرگ های تازه جوانه زده، خیابان های لندن را به صورتی و قرمز زیبایی در آورده بودند. زوج های جوان و پیر دست در دست یکدیگر یا در در آغوش یکدیگر، در خیابان و برخی دیگر در پارک مرکزی به تماشای این صحنه نشسته بودند. در سوی دیگر اما، دختر و پسری جوان درکنار درختی تنومند با صدایی بلند با یکدیگر بحث و جدل می‌کردند. از روی صداهایشان معلوم بود که هر لحظه تنش در بحثشان شدت می‌گرفت.

دراکو مالفوی با حالتی دفاع گونه و پانسی پارکینسون با حملات پشت هم، کلمات همچون خنجرش را در قلب دراکو فرو می‌کرد.
-من فکر می‌کردم مثل خوانوادت اصالت خانواده اصیل رو نگه داری، ولی تو عوض شدی. این مدت چت شده؟ چرا همش از اون گند زاده ها دفاع می‌کنی؟ بعد از جنگ دوم چه مرگت شد؟
- تو هیچی نمي‌دونی پانسی، حق نداری من یا اون ماگل زاده هارو قضاوت کنی. خودت خوب میدونی من هم تا همین چند وقت پیش همین تفکرات تو رو داشتم. وقتی تعصب رو کنار کنار گذاشتم تازه فهمیدم مسیری که تا الان می‌رفتم، چیزی بود که از وقتی چشم باز کردم خانوادم برام تعیین کرده بودن.
- یعنی الان فکر کردی خیلی عاقلی که چنین تصمیمی گرفتی؟ حتی داری به خاطر اون گند زاده ها با من هم بحث می‌کنی. یعنی ارزش اونا برات بیشتر از منه؟

دراکو که از این‌همه بحث های بی فایده با پانسی خسته شده بود، نفسی عمیق کشید و خود را روی نمیکت چوبی پارک رها کرد.
- بیا تمومش کنیم پانسی...خوب می‌دونی با این تفاوت افکارمون دیگه بیشتر از این بودنمون باهم دیگه جایز نیست. بخوایم اینطوری ادامه بدیم، چیزی جز خراب کردن زندگی هم برای خودمون نمیاریم.

پانسی‌ طوری خشکش زد گویی خون در رگ هایش منجمد شده باشد. دستانش را مشت کرد انگار که تمام ناراحتی و ناباوری اش کنار رفته بود و اکنون حسش چیزی جز خشم در حال انفجار نبود.
- پس همه ی این حرف هارو زدی که تهش همه چی رو تموم کنی؟ انقدر تموم کردن رابطه‌مون برات راحته؟
- فکر کردی برای منم رها کردن دوستی چندین و چند ساله‌م راحته؟
- دوست؟ الان فقط منو به چشم یه دوست ساده می‌بینی؟ من دوست دختر لعنتیت بودم. هر جا که میرفتی کنارت بودم، همه جا طرف تو بودم. حالا شدم فقط یه دوست؟

دراکو با نگاهی سرد سرش را بلند کرد و نگاهی خسته به او انداخت. همان نگاه کافی بود تا دختر حرف های ناگفته پشت آن نگاه را بفهمد.
- تو... یعنی انقدر از من خسته شدی؟...فکر می‌کردم هنوز ذره ای هم که شده...

حرفش در گلویش مانند استخوانی گیر کرد، سپس آهی کشید و چند قدم عقب رفت.
- خیلی بی رحمی دراکو!

دراکو چیزی نگفت و با همان نگاه خسته به او نگاه کرد. پانسی دندان هایش را بهم فشرد، اشک هایش از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد در حالیکه که سرش را با ناباوری تکان می‌داد، به عقب رفت و سپس با سرعت از پارک خارج شد.

زوج هایی در کنار خیابان و آنهایی که در این سو در پارک بودند با نگاه هایی کنجکاو لحظه ای به پانسی نگاه کردند و بعد مانند نسیمی که شکوفه ها را روی زمین میکشاند، او را به فراموشی سپردند.

دراکو اما فراموش نکرد. مدتی در همانجا روی نیمکت بی حس به همان نقطه ای که پانسی از آن سمت ناپدید شد نگاه کرد پیش از آنکه تمام توانش را به کار ببرد و از جایش بلند شود‌. احساس عجیبی بود. مانند این بود که وزنه ای سنگین از دوشش برداشته شده باشد و همزمان بابتش او را ملامت کنند. در دلش آشوب بود و در ظاهرش تنها غرور و نگاه سرد بود که به آرامی به چهره اش بازمی‌گشت.



بخش دوم: آشنایی



جولای سال ۲۰۰۰، انگلستان، در یکی از کوچه های لندن

دراکو در حال قدم زدن در یکی از کوچه پس کوچه های لندن برای یافتن یک دست لباس جدید می‌گشت. گویا پدر و مادرش بازهم ترتیب قرار ملاقاتی از پیش تعیین شده را برایش داده بودند؛ قرار هایی با دختران خاندان اصیل که دراکو هیچ تمایلی به رفتن به آن قرار ها نداشت.

درهمان حوالی بود که به شانه های دختری لاغر اندام و ظریف برخورد کرد، هردو با تکان دادن سری عذر خواهی کردند و رد شدند اما بعد از سه چهار قدم، مکثی کردند و برگشتند. دختر موهای قهوه ای تیره ی بلند، پوستی رنگ پریده، چشمانی به رنگ آبی روشن داشت.
- دافنه؟

دراکو با تردید پرسید. دختر جوان با لبخندی ملایم سری به نشانه‌ی نفی تکان داد.
- خواهر کوچیکتر دافنه، آستوریا هستم. شما رو میشناسم جناب مالفوی، با اینکه سال بالاییم بودین و همکلاسی نبودیم بارها توی مدرسه دیده بودمتون.

دراکو لبخندی مؤدبانه زد و به آرامی چند قدم نزدیک شد‌.
- اوه البته. آستوریا! خیلی تغییر کردی، به سختی شناختمت. چندین بار وقتی دنبال دافنه اومده بودی توی کلاس، دیده بودمت. فارق التحصیل شدی؟
- بله. اخیرا! خانوادم میخواستن این یکشنبه جشنی کوچیک به همین مناسبت برام بگیرن و من هم...

آستوریا مکثی کرد و برای لحظه ای چیزی را در ذهنش قبل از به زبان آوردن سنجید.
- برای جشن آشنایان و دوستانم رو دعوت کردم...اما خوشحال میشم شما هم تو این جشن کوچیک بهمون ملحق بشین. خواهرم هم قطعا از دیدن دوباره‌تون خوشحال می‌شه.

در آن لحظه بیشتر از روی ادب، آستوریا دراکو را دعوت کرد، اما در دل همیشه شجاعت این مرد جوان را تحسین می‌کرد. با نگاهی منتظر و مشتاق، منتظر پاسخ او شد.

دراکو برای چند لحظه چیزی نگفت؛ برای چند دقیقه سوال دختر در ذهنش پیچید. رفتن به آن قرار های ملاقات کسل کننده یا این دورهمی دوستانه؟ انتخاب چندان سخت نبود‌.
- حتما! خوشحال میشم دوستان قدیمی رو دوباره ملاقات کنم.
- عالیه! پس همین یکشنبه، عمارت گرین گراس ها منتظرتونیم.

هر دو با لبخندی مودبانه سری تکان دادند و از یکدیگر خداحافظی کردند.



بخش سوم: میهمانی


لیوان های شراب، سینی های پر از دسر های مختلف و میوه های رنگارنگ روی میز همگی با دقتی زیاد از حد تزئین شده بودند. در عمارت با شکوه گرین گراس ها حدود بیست نفر از جوانان از خاندان های اصیل گرد هم آمده بودند و مشغول گفت و گو در گروه های چند تایی با یکدیگر بودند.

دراکو که وارد شد همهمه ای کوتاه شد، آشنایانی که از دوران هاگوارتز او را می‌شناختند جلو آمدند و خوش و بشی با او کردند. آستوریا همراه خواهرش دافنه به استقبال او آمدند.
- خوشحالم دوباره میبینمت دراکو.
- منم همینطور دافنه.

چند مهمان جدید از در وارد شدند که ظاهرا از دوستان دافنه بودند.
- من میرم به بقیه ی مهمون ها خوش آمد بگم، میشه جناب دراکو رو همراهی کنی آستوریا.
- البته.

آستوریا در آن پیراهن سرخ بلند و آن موهای قهوه ای صافش که روی شانه اش ریخته بود چهره ای خیره کننده پیدا کرده بود، شاید هم تنها این تصور دراکو بود که برای مدتی بی اختیار نگاه های دزدکی به آن چشمان آبی آسمانی و صورت رنگ پریده می‌کرد. بعد از قطع ارتباطش با پانسی دراکو دیگر با هیچ دختری قرار نگذاشته بود. بعد از مدتها، اولین بار بود توجهش به دختری جلب شده بود.

آستوریا به میزی خالی هدایتش کرد و هردو مقابل یکدیگر نشستند. ابتدا به طور رسمی حرف می‌زدند و صحبت هایشان بیشتر درباره‌ی دوران مدرسه بود اما بعد از آنکه کمی یخ نامرئی میانشان مانند گرمای تابستان ذوب شد، شروع به صحبت از خود کردند و گه گاهی حتی از طرف میزشان صدای خنده هایی بلند شنیده می‌شد که توجه میزهای بغلی را به خود جلب می‌کرد؛ اما باز هم بی توجه به فضا به صحبت ادامه دادند‌.


بخش چهارم: دم را غنیمت شمار...

بعد از آن مهمانی، دوستی صمیمانه ای بینشان شکل گرفت که تا مدتها برای هم نامه می‌فرستادند و از احوال هم جویا می‌شدند. هرچند خانواده‌ی دراکو از این تبادل نامه ها چندان راضی به نظر نمی‌رسید. کم و بیش شنیده بودند که دختر کوچک خانواده گرین گراس ناخوش است و حتی غیر از آن، تفکراتی غیر قابل قبول درباره ماگل زاده ها و ماگل ها دارد.

چیز هایی که برایشان غیر قبول بود، همان چیز هایی شدند که روز به روز دراکو بیشتر شیفته‌ی آنها می‌شد. با وجود خانواده ای اصیل، آستوریا بر خلاف خانواده‌اش تفکرات افراطی درباره‌ی اصالت خون نداشت. حتی دوستان نزدیکی از جادوگران غیر اصیل داشت و رفتاری بدون تبعیض با همه ی آنها داشت. روح لطیف و مهربانش حتی در نامه هایش هم قابل لمس بود مانند یکی از نامه ها که در تعطیلات قبل از کریسمس فرستاده بود:

درخت کریسمس چقدر امسال حس متفاوتی داره، کاش تو و بقیه ی بچه ها هم اینجا بودین. اون سگی که اون روز دم حیاط دیدی یادته؟ بچه هاش بدنیا اومدن. امیدوارم مادرشون چیزیش نشه توله های کوچیکش خیلی گناه دارن.

پیش از آنکه دراکو جوابی ارسال کند، در کمتر از یک روز نامه ای دیگر فرستاد:

نتونستم طاقت بیارم برای همین یه خونه لونه کوچیک و گرم و نرم توی خونه براشون درست کردم، به نظر خیلی از خونه جدیدشون راضی ان.

پ.ن: سال نوت مبارک دوست عزیزم
از طرف: آستوریا گرین گراس


بالاخره بعد از دو سال نامه های پیاپی، کم کم شروع به وقت گذراندن و بیرون رفتن با یکدیگر کردند. دو آدم که چیزی بیش از یک دوست بودند اما همچنان هیچکدام برای فراتر رفتن از آنچه بینشان بود پیش قدم نشده بود.

یکی از روزهای‌ پاییزی که دوشادوش هم بر روی برگ های افرای سرخ و سبز خشک روی زمین راه می‌رفتند، دراکو بلاخره عزمش را جزم کرد و تصمیم گرفت حرف دلش را به آستوریا بزند. قلبش به شدت می‌تپید، تمام شجاعتش را جمع کرد‌.
-آستوریا...

آستوریا ایستاد، از روی شانه برگشت و به دراکو با نگاهی کنجکاو نگاه کرد.
- بله؟

وقتی سکوت طولانی دراکو را دید فهمید بحثی جدی را میخواهد مطرح کند. کاملا چرخید و رو به روی او ایستاد.
- چیزی شده؟
- من...

دراکو به آن چشمانی که رنگ آسمان را در خود انعکاس می‌داد نگاه کرد و قلبش باری دیگر لرزید، نفس عمیقی کشید تا قلبش را که از درون مانند شعله های آتش می‌سوخت و با بی قراری می‌تپید آرام کند.
- مدتی هست که چیزی رو میخواستم بهت بگم. تو برام با بقیه ی آدما فرق داری... قبل از نگاه کردن به خون آدما، خود آدم هارو می‌بینی... صبوری، هم صحبت خوبی هستی و... چیزی که میخوام بگم اینه که... با من قرار میذاری؟

دستان لرزانش را برای کنترل کردن خود مشت کرد و با نگاهی منتظر به او نگاه کرد. چشمان آستوریا از تعجب باز شد و سپس با لبخندی مهربان به دراکو نگاه کرد، مکثی کوتاه کرد پیش از آنکه با صدایی لرزان و آرام پاسخ دهد.
- منم همینطور دراکو. مدتی میشه که میخواستم ازت درخواست کنم ولی اون‌قدر شجاعت بیانش رو نداشتم...قرار گذاشتن با یکی مثل من که خونش نفرین شده‌ست و زیاد عمر نمی‌کنه...می‌دونستم خواستن همچین چیزی خود خواهیه برای همین ترسیدم...ترسیدم که چیزی بگم... از اینکه بخوام چیزی بیشتر از یه دوست باشیم... از اینکه حتی بخوام آینده ای رو تصور کنم که نمیدونم میتونه وجود داشته باشه یا نه ولی بازم...

اشکی گرم، پر از احساسات بیان نشده در چشمان آستوریا حلقه زد.
- می‌شه همین یه بار رو خود خواه باشم؟ میشه به خاطر خود خواه بودنم ازم متنفر نشی؟ من...

اشک گرمی از گوشه ی چشمانش بر روی گونه های رنگ پریده اش که اکنون کمی سرخ شده بود روانه شد. بدون لحظه ای تردید و فکر دستان دراکو به دور شانه های لرزان آستوریا حلقه شد و او را در آغوش کشید. چه قدر دیدن آن اشک ها دردناک بود، حتی با آنکه درد های فیزیکی شدیدی را بار ها تجربه کرده بود اما آن اشک ها دیدنشان قلبش را در سینه اش مانند قفسی تنگ و خفقان آور بهم فشرد.
- من دوستت دارم آستوریا...خیلی...خیلی... نفرین یا هر طلسم کوفتی ای که هست... تا آخرش کنارت میمونم. گمونم این اولین تصميمی هست که با قلب و فکر خودم بهش رسیدم، برای همین با اطمینان می‌گم هیچوقت از این تصمیم پشیمون نمیشم. بهت قول میدم خوشبختت کنم...

بغض گلوی خود دراکو را چنگ می‌زد اما با تمام توان بغضش را قورت داد. اگر اکنون از خود ضعف نشان می‌داد پس آستوریا در آینده به چه کسی می‌توانست تکیه کند؟ آغوشش را محکم تر کرد، گویی که آستوریا تنها چیز با ثبات در طوفانی بود که همه چیز را از ریشه جدا می‌کرد و میبرد. دستان آستوریا نیز به آرامی به دور کمر دراکو حلقه شد. دراکو به آرامی در موهای آستوریا صورتش را فرو برد و زمزمه وار احساسش را به کلماتش گره زد.
- هیچ چیز جلومون رو نمی‌گیره...هیچ چیز... تا آخرش کنارتم...تا آخر دنیا...

کلمات مانند پتویی گرم دور آنها حلقه زد. آستوریا چشمانش را بست تا به کلماتی که امیدوار بود حقیقت باشند اعتماد کند. هر دو در آن لحظه به یک چیز می‌اندیشیدند؛ حتی اگر هم فردایی نباشد، همین که امروز در کنار یکدیگر هستند و می‌توانند در آغوش هم باشند کافی‌ست. حتی اگر فردا دنیا به پایان می‌رسید، با لبخند مرگ را در کنار هم به آغوش میکشیدند.

آنقدر عمر کوتاه بود که می‌دانستند غصه و نگرانی برای آینده، تنها وقت با ارزش کنار هم بودن حال‌شان را می‌گرفت و آن حسرت گذشته هم آینده ای را که باهم می‌توانستند بسازند، تنها با حسرت های بیشتر پر می‌کرد. حتی اگر هم یکدیگر را دیر پیدا کرده بودند، تنها این لحظه که در آن بودند بود، که ارزش داشت.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 18:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کوین دنی کوچک Vs عمو گلرت قدر قدرت
die with smile


برخی داستان ها هرگز نوشته نمی شوند. نه آنکه قابل نوشتن نباشند، بلکه کسی نیست که بخواهد اطلاعاتی درموردشان به دیگران بدهد. برخی داستان ها هرگز سر و صدای زیادی به پا نمی کنند اما زیباترین ماجراها را دارند. برخی داستان ها از جنس عشق اند.
و گاهی… دردناک‌ترین داستان‌های عاشقانه، آن هایی اند که از شدت خالص بودن، هیچ ‌وقت اسم نمی‌گیرند.

 
سال ها پیش از آنکه هری پاتر به دنیا بیاید، کودکانی وجود داشتند که عضو محفل ققنوس بودند. کودکانی که بزرگ شدند، جادو آموختند و با لرد سیاه جنگیدند. کوین دنی کارتر که سال ها بعد از دوران جنگ به دنیا آمده بود، بعضی هایشان را می شناخت. آنهایی که نامشان سینه به سینه می گشت یا در دفتر دامبلدور و مقر محفل اطلاعاتی درموردشان وجود داشت. اما هرگز فکرش را هم نمی کرد در فاصه چند قدیمی خانه نمودار ناپذیر گریمولد یکی از آن اعضایی زندگی کند که نامش در هیچکدام از کتاب ها و شجره نامه ها نیامده باشد.
ملاقات کوین با رابین پیر خیلی اتفاقی بود. داشت با اسناد محفل موشک کاغذی می ساخت که اشتباهی یکی از آنها را از پنجره بیرون انداخت.

شاید زیاد از اطلاعات و نوشته های روی موشکش سر در نمی آورد اما میدانست اگر کسی متوجه گم شدن کاغذ ها شود بدجوری سرش فریاد می زند. برای همین با عجله از خانه گریمولد بیرون دوید تا موشک را بیابد. آنگاه بود که رابین را دید. پیرمردی با موهای کم پشت و صورتی خسته که تای موشک را باز کرده بود و درونش را می خواند.
- اون مال منه. میشه پشش بدین؟
 
کوین مظلومانه دستش را جلو آورد تا کاغذ را پس بگیرد. پیرمرد مرد را چند باری دیده بود اما نمی شناخت. فکر می کرد مشنگی باشد که نوه ندارد و برای سر کردن روزهایش روی یکی از نیکمت های کنار میدان می نشیند و رفت و آمد مردم را نگاه می کند. پیرمرد بدون هیچ حرفی خم شد و کاغذ را درون دستان کودک گذاشت و بعد لبخندی زد.
- ممنونم.
 
کوین برگه را گرفت و خواست برود که صدای پیرمرد باعث شد میخکوب شود.
- نباید با اطلاعات مهم محفل موشک درست کنی... پروفسور دامبلدور ناراحت میشه.
 
اینکه در محله ای مشنگ نشین کسی متوجه محفل ققنوس شده بود، به نظر عجیب می آمد ولی عجیب تر احترامی بود که پیرمرد برای دامبلدور قائل شده بود. هنگام زمزمه کردن نامش جوری کلمات را ادا کرد که گویی نامی مقدس است. این باعث شد کوین بماند و دوستی تازه ای با پیرمردی آغاز کند که نامش رابین بود و یکی از اعضای قدیمی محفل ققنوس.


پیرمرد در آغاز خجالتی و کم صحبت به نظر می‌رسید اما کوین را از خود نمی‌راند.‌ گاهی دم غروب زیر سایه درختی می‌نشست و برای کودک کتابی می‌خواند که نویسنده‌اش خودش بود. داستان مربوط به دختری قهرمان می‌شد که در جنگلی اسرار آمیز زندگی می‌کرد. دخترک با همه مهربان بود. حتی با اژدهای ترسناک آنسوی دشت بدبختی.
کوین قصه‌های پیرمرد را دوست داشت ولی نمی‌دانست چرا او هیچگاه پایان داستان را برایش نمی‌گوید. رابین هرگاه به پایان نزدیک می‌شد بهانه‌ای می‌آورد و کتاب را می‌بست. تا آنکه یک روز کوین با جیغی خفه،در آغوش پیرمرد از خواب پرید. قبل خوابیدن درحال گوش دادن به داستان‌های بی پایان بود و نمی‌دانست چه هنگام خوابش برده.

- بیدار شدی، قهرمان کوچولو؟

پیرمرد سعی کرد لبخندی دلگرم کننده تحویل کودک بدهد اما کوین با دستان کوچکش دنبال چیزی برای چنگ زدن می‌گشت و مضطربانه داد می‌زد:
-لیلی بمون! نرو!
- نترس کوین... نترس من کنارتم.

رابین کودک را محکم به خود فشرد‌‌. کوین همچنان گریه می‌کرد.
- یه چیژی اومده بود تو تاریکی. آبجی لیلی رو برد... من فقط نگاه کردم... نمی‌تونشتم نجاتش بدم.

پیرمرد دستی به چشمان خیس کودک کشید و با لحنی لالایی گونه گفت:
- هیچ‌کس ازت نخواست قهرمان باشی کوین. اون یه رویا بود. لیلی... رفتنش تقصیر تو نیست. گاهی زندگی حتی با تمام جادوش نمی‌تونه جلوی مرگ رو بگیره.

- ولی من اگه ژودتر می‌دویدم... اگه چوبدشتی داشتم... شاید...

کوین می‌لرزید و صدایش پر از بغض بود. رابین آرام پیشانی کودک را بوسید.
- شاید... ولی شجاعت این نیست که بتونی همه‌چیو نجات بدی، شجاعت اینه که با قلب شکسته هم ادامه بدی.


آنگاه کوین دید که چشمان پیرمرد درحال لرزش است. انگار او هم بار سنگینی با خود حمل می‌کرد. نور خورشید هنگام غروب هم باعث شده بود چهره‌اش شکسته تر به‌ نظر برسد.

- هی... می‌خوای بدونی پایان قصه دختر قهرمان و اژدهای خفته چی‌شد؟

کوین که آرام شده بود سر تکان داد. رابین نفس عمیقی کشید و از جایش برخاست و سمت کلبه کوچکش رفت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا بازگردد اما وقتی برگشت درون دستش چیزی شبیه تشتی داشت.

- قدح اندیشه ست. باید واردش بشی... حاضری؟

کودک حاضر بود. نفس عمیقی کشید و با اشاره رابین سرش را درون قدح فرو برد.

***


محفل ققنوس هنوز هم بوی جادوی قدیمی و اسرار پنهان می‌داد. صدای قهقهه‌های کودکانه فضای خانه را پر کرده بود. جیمز پاتر جوان با شیطنت از بالای مبل‌ها سرک می‌کشید و سعی می‌کرد همراه سیریوس یک قورباغه جادویی را بگیرد. مکس، پسری با موهای طلایی که به طرز عجیبی کوتاه شده بود، از بالای نردبان به اطراف نگاه می‌کرد و دستورالعمل ساخت بمب شکلاتی را می‌خواند. در گوشه‌ای دنج از اتاق، دو کودک دیگر بودند. آماندا و رابین.

آماندا تازه آمده بود. این را کوین از لباس‌های بیرون و فریادهای شادمانه‌اش فهمید.

- سلام! اسم من آمانداست!

دختر سیزده ساله جوری سرخوشانه لبخند زد که انگار در مدت زندگانی‌اش غم ندیده بود. دامبلدور و باقی جادوآموزانی که می‌خواستند عضوی از محفل ققنوس شوند برایش دست زدند و وردش را تبریک گفتند. آن موقع ها محفل جایی برای ایجاد تعامل و درک ماگل‌ها بود. و البته مکانی برای بچه‌های یتیمی که والدین خود را در اثر حوادث غیرمنتظره از دست داده بودند. آماندا به تازگی به سرپرستی خانواده دایموند در آمده بود اما تصمیم داشت در محفل ققنوس عضو شود و کنار بقیه وقتش را بگذراند.

رابین و مکس هم یتیم بودند و همین باعث شد دوستی عجیبی بین آن سه نفر شکل بگیرد. رابین از همان کودکی، برخلاف مکس و آماندا بسیار ساکت و آرام‌ بود و خجالتی. ولی کاملاً قابل دوست‌داشتن.
اولین بار که چشمش به آماندا افتاد، هیچ‌کس متوجه برق کوچکی که میان نگاهش جرقه زد، نشد. حتی خودش هم نه. اما چیزی در سکوتش بود که بقیه نداشتند.

سال‌ها گذشت. آنها بزرگ شدند. در جلسات محفل کنار هم می‌نشستند، شب‌ها در کتابخانه‌ به رمزگشایی طلسم‌های سیاه کمک می‌کردند و وقتی بقیه خواب بودند زیر نور شمع، درباره جادو، آزادی و آینده حرف می‌زدند.
مکس معمولا عاشق اختراع کردن و معجون سازی بود. برای همین زیاد خرابکاری می‌کرد و آماندا و رابین مجبور بودند خرابکاری‌هایش را درست کنند‌. رابین کمک کننده کتابدار هاگوارتز بود و معمولا در سکوت و لا به لای کتاب‌ها به سر می‌برد. آماندا هم عاشق طبیعت و حیوانات بود.

تا جایی که کوین می‌دید، آنها زندگی عادی و شادی داشتند و هیچ چیز خاصی میانشان وجود نداشت تا آنکه یکروز طوفانی، گربه‌ی آماندا بالای درخت رفت و دیگر نتوانست پایین بیاید. دخترک خیلی تلاش کرد گربه را پایین بیاورد اما موفق نشد. رعد و برق‌های خطرناک آسمان را پوشانده بودند و هیچکس جرئت نداشت از خانه بیرون برود. درست همان هنگام رابین کتابش را بست و سراغ درختی رفت که گربه رویش جا خوش کرده بود.

- بسپرینش به من.

بعد با زحمت از درخت نیمه پوسیده بالا رفت. باران همچنان می‌بارید و تنه‌و شاخه‌ها را خیس می‌کرد. رابین خود را روی شاخه نازکی بالا کشید. دستش را سمت بچه برد و او را که می لرزید، گرفت و خیلی آرام درون کوله پشتی گذاشت. از آن بالا صدای داد و فریادها نمی‌شنید و ضربه های شلاقی باران اجازه نمی‌داد صورت دوستانش را ببیند اما حس می‌کرد آماندا درحال لبخند زدن است.

-مراقب باش!

این اصوات را زمانی شنید که کار از کار گذشته بود. شاخه نازک با صدای وحشتناکی شکست و رابین سقوط کرد!
وقتی چشمانش را باز کرد دید اعضا دورش جمع شده‌اند. درحالی که به سختی می توانست حرکت کند، کوله پشت را برسی کرد و گربه را بیرون آورد. سالم بود.

- احمق! چرا همچین کاری کردی؟

صدای فریاد آماندا باعث شد همه جا بخورند. دخترک می‌لرزید. رابین مظلومانه سرش را پایین انداخت.
- ببخشید می‌خواستم لبخند رو روی لبات ببینم.


آماندا یکهویی پسرک را در آغوش کشید.
- من... نمی‌خوام تو رو از دست بدم...

رابین خودش را به آغوش گرم دختر سپرد و با صدایی آرام گفت:
-اگه قراره از دست برم، می‌خوام آخرین چیزی که می‌بینم لبخند تو باشه.


آماندا میان ریزش اشک‌هایش لبخند زد.
و محفل، با همه‌ی تاریکی‌ها و خطراتش، یک نقطه روشن پیدا کرد. جایی که عشق، از دل بازی‌های کودکی، به آرامی جوانه زده بود.

-----

رابین هر بار که صدای آماندا را می‌شنید، چیزی در دلش می‌لرزید. نه آن لرزش ناشی از جادوی تاریک یا نبرد، بلکه از نوعی ترس گرم، مثل وقت‌هایی که امید جرقه می‌زند... و نمی‌دانی آیا حق داری عاشق شوی یا نه.

انگار همیشه حواسش بود. حتی وقتی تظاهر می‌کرد در دل داستان‌هایش است، نگاهش آماندا را پیدا می‌کرد. او هیچ‌وقت سعی نکرد خودش را مهم‌تر از دیگران جلوه دهد اما با همان آرامش درونی‌اش، همه چیز را در اتاق روشن می‌کرد... حتی دل‌ها خجالتی رابین را.

یک شب وقتی صدای مکس از پایین می‌آمد که «معجون ضد ریزش مو رو کشف کردم!»، آماندا و رابین، بی‌آن‌که حرفی بزنند، مدت زیادی کنار پنجره نشستند. باران آرام می‌بارید.آماندا آهسته گفت:
-تو هیچ‌وقت از خودت نمی‌ترسی؟

رابین نگاهی به آسمان انداخت.
-نه. ولی از اینکه روزی نتونم کسی رو نجات بدم، چرا.

آماندا سرش را پایین انداخت.
- من گاهی از خودم می‌ترسم.
- پس بزار من نترسم، برای جفتمون.


و در آن سکوت مکس از پشت در، لبخندی آرام زد. او همیشه زودتر از همه نشانه‌ها را می‌فهمید... فقط هیچ‌وقت وسط نمی‌پرید. او به رشد طبیعی لحظه‌ها باور داشت. به ریشه‌هایی که خودشان راه خاک را پیدا می‌کنند.


----



آماندا، مکس و رابین حالا جوانانی جسور بودند و هرکدام با درس‌هایی که در طی سالها در محفل گرفته بودند، می‌توانستند پی زندگی خودشان بروند اما همچنان پیش یکدیگر زندگی می کردند. دوران فعالیت‌های ولدمورت آغاز شده بود و بوی خطر و ماموریت‌های مرگبار می‌آمد.

یک شب زمانی که ماه کامل از لابه‌لای شاخه‌های درخت‌های جنگل، نور نقره‌ای اش را روی زمین می‌پاشید، آماندا و رابین به دنبال گیاهان دارویی در جنگل قدم می‌زند. صدای قدم‌هایشان روی برگ‌ها و خش‌خش زمین مرطوب شنیده می‌شد. آماندا ناگهان ایستاد.

- چی شد؟

-هیچی راب... فقط دلم گرفت. یه‌جوری... انگار یه چیزی قراره تموم شه.

رابین نزدیکش شددو آرام نفس کشید. چشمانش را بست. بعد، صدای شکسته‌ دخترک توی تاریکی پیچید.
-من از دست دادنت می‌ترسم، راب. حتی وقتی اینجایی. حتی وقتی هر شب صدای ورق خوردن کتابتو می‌شنوم. یه حسی ته دلمه که می‌گه یه روزی... دیگه نخواهی بود.

رابین اول سکوت کرد و به صدای برگ‌های روی شاخه‌های بالای سرش که تکان می خوردند، گوش داد. بعد، آرام پرسید:
- اگه روزی نباشم، دلت برای صدای خش‌خش کتابم تنگ می‌شه؟

اما اشک در چشمان آماندا جمع شد. نه از ضعف، از عشق. از آن قبیل عشق‌ هایی که شبیه ترس بود. شبیه امید. شبیه حس پناه بردن به کسی که ممکن است یک روزی نباشد.
- من حتی اگه حافظه‌مو ازم بگیرن، صدای ورق زدن کتابتو می‌شناسم... .

عشق آماندا و رابین، آرام مثل جادوهای بی‌صدا در دل شب، شکوفه زد. نه نیازی به اعتراف بود، نه عجله‌ای برای نام گذاشتن. فقط یک درک متقابل... یک سکوت مقدس... یک بودنِ امن.

-دیگه نمی‌خوام حتی یه ذره‌ ازت کم بشه رابین...

رابین جلو رفت. پیشانی دختر را بوسید‌. بعد زمزمه کرد:
- مراقب خودم خواهم بود به شرطی که تو هم مراقب باشی.

آماندا خندید، اشک هایش پایین ریختند.
-قول بده زنده بمونی حتی اگه یه روز… من نبودم.

رابین مکث کرد. صدایش، نفسش، حتی نور چشم‌هایش یک لحظه خاموش شد.
-قول می‌دم... تا آخرین نفس، این داستانو بنویسم.

-----


باران بر شیشه‌های شکسته‌ی خانه شماره ۱۲ می‌کوبید. محفل دیگر آن پناه امن همیشگی نبود؛ دشمن حالا نزدیک‌تر از همیشه بود. اخبار مأموریت‌ها تاریک‌تر می‌شد و هر روز کسی دیرتر از معمول بازمی‌گشت... یا هرگز بازنمی‌گشت.

آماندا در اتاق تاریک، پشت میز چوبی که خراش‌های زیادی داشت، دستانش را مشت کرده بود و فریاد می‌زد.
- چرا باید بری رابین؟! هر بار که میری، یه چیزی ازت کم میشه. یه تکه از خودت، از ما!

رابین، آرام مثل همیشه، اما این‌بار با لرزشی در صدایش پاسخ داد:
- چون اگه نرم، شاید دیگه چیزی برای برگشتن باقی نمونه. شاید دیگه خونه‌ای برای تو نباشه.

آماندا از جا بلند شد. چشم‌هایش برق می‌زد. البته نه از اشک، بلکه از خشمی ساکت. خشمی که از علاقه می‌آمد.
- و اگه بری و برنگردی چی؟! اگه آخرین چیزی که ازت تو ذهنم بمونه صدای در باشه وقتی رفتی، چی؟!

-من هیچ‌وقت نرفتم برای اینکه قهرمان باشم مان... فقط برای اینکه وقتی تو رو می‌بینم، بدونم از دنیای تاریک، چیزی نجات دادم... حتی اگه فقط یه لبخند باشه.
- من نمی‌خوام لبخند نجات یافته باشم! می‌خوام تو رو داشته باشم همه‌ی تو رو!


رابین دستش را به سمت گونه‌ی آماندا برد و انگشتش را آرام روی زخم کوچکی که در مأموریت آخرش برداشته بود کشید.
-اگه چیزی بیشتر از یه این زخم روی تو بود، من نفس نمی‌کشیدم. پس باید برم... چون نمی‌خوام هیچ زخم تازه‌ای روی تو ببینم.


آماندا با دو دستش، سعی کرد دست او را بگیرد ولی رابین زودتر دستش را کشید.
- پس لبخند بزن! چون می‌خوام آخرین تنها چیزی که می‌بینم لبخند تو باشه.


رابین رفت. آماندا پشت پنجره ماند، و کوین که آرام این صحنه را تماشا می‌کرد، دست‌هایش را دور خود پیچید.
-اون برمی‌گرده، مگه نه؟

آماندا در جواب کوین چیزی نگفت. فقط دستش را روی شیشه گذاشت. لبش لرزید، اما گریه نکرد.


-----


 دو روز گذشت. سه روز. چهار روز.
هیچ خبری از رابین نبود. نه جغدی، نه پیغامی در آینه‌های جادویی. مکس بی‌قرارتر از همیشه به نظر می‌رسید. شب ها هم کنار آماندا می ماند. محفل در آستانه سقوط بود؛ اما چیزی عمیق‌تر، در حال شکستن بود: امید آماندا.

در شب چهارم، دختر به تنهایی به اتاق زیرشیروانی رفت. همان‌جا که روزی اولین‌بار رابین از کتابی برایشان خوانده بود.
دفتری روی میز قرار داشت. بازش کرد. هنوز بوی چوب جنگل می‌داد. اول صفحه نوشته بود:
"اگر روزی گم شدم، من را در قصه‌هام پیدا کن.
اگر دیدی از من اثری نیست، بدان هنوز در داستان تو زنده‌ام. چون عاشق کسی بودن یعنی، حتی در نبودنت، محافظت کردن."


و درست آن لحظه، در ورودی محفل باز شد. صدای قدم‌های آشنا. وقتی رابین، زخمی اما زنده، در آستانه‌ی در ظاهر شد، آماندا ندوید سمتش. فقط ایستاد، چشم دوخت به صورت گل‌آلود و خون‌آلود او.
- تو برگشتی…

و رابین با آخرین توان لبخند زد:
-نذاشتم اون لبخند تنها بمونه.


---


همه‌چیز از یک لحظه‌ی خیلی عادی شروع شد. همان لحظه‌هایی که هیچ‌کس فکر نمی‌کند "آخرین" باشند.
غروب بود. بوی دود و خاک سوخته می‌آمد. محفل در خطر بود. مرگ‌خوارها از شرق حمله کرده بودند و بخشی از محفل مجبور شده بودند عقب‌نشینی تاکتیکی کنند. اما هرچه مکس آماندا را صدا می‌زد تا عقب بروند، او توجهی نشان نمی‌داد. در میان مبارزه به دنبال رابین بود.

وقتی آن دو بالاخره هم را دیدند صدای شلیک وردها، شعله‌های آتش، و فریادهای اطراف محو شده بود.

-رابین!

صدای آماندا زیادی خوشحال بود. درست مانند روز اول ملاقاتشان. لبخند بزرگی هم روی لب‌های دخترک قرار داشت. گویا قرار بود تمام اتفاق های خوب دنیا رخ دهد... اما سرنوشت چیز دیگری برایشان مقدر کرده بود.

قبل از اینکه رابین بخواهد جلو بیاید، خنجری تیز از جایی به پرواز در آمد و بعد درخشیدن در هوا، به قلب دخترک خورد. بدن آماندا، لحظه‌ای متوقف شد.
و بعد...
افتاد.


همه‌چیز انگار یخ زد. فقط فریاد وحشت زده رابین و صدای قدم‌هایش به گوش می‌رسید و طلسم سبزی که به سوی آن جادوگر قاتل آماندا می‌رفت.
رابین دوید. آماندا را توی آغوش گرفت و به گوشه‌ای امن برد. کتابش از جیبش افتاد. برای اولین بار، انگار نمی‌دانست چکار باید کند. حتی حرف زدن را هم یادش رفته بود. انگار دیگر هیچ کلمه‌ای کار نمی‌کرد.
لب‌های آماندا هنوز گرم بودن. یک قطره اشک، از گوشه‌ی چشمش افتاد. نفسش بریده بریده شد.

- هی... گریه... نکن.

آماندا با سینه‌ی سرخ خون، درحالی که نفسش بالا نمی‌آمد، داشت دلداری‌اش می‌داد.

- بغ... بغلم... کن و... بخند.

دختر سرفه‌های شدیدی کرد و با سختی ادامه داد.
- نوب...بت منه... می‌‌... خوام... آخر...ین چیز... لبخند... تو... باشه... ب... خند.

رابین آماندا را در آغوش کشید. دختر می‌خندید‌.
و چقدر با خندیدن زیبا می‌شد! خاطرات رابین مرور شد:

آماندا درحالی که زخم روی بازویش را سمت رابین گرفته بود، لبخند زد:
- نترس. فقط یه خراشه. اینم جزو ماجراست دیگه.

رابین اخم کرد و باند را دور بازوی دختر پیچید.
- اما من نمی‌خوام بخشی از ماجرا، از دست دادنت باشه.


آماندا نقاشی خانه را کنار گذاشت.
- می‌دونی حس خونه‌بودن چه شکلیه؟
- آره. وقتی صدای تو توی راهرو می‌پیچه.

آماندا سرش را از روی نقشه بالا آورد.
- اگه یه روز گم بشم چی؟
- اون روز اتفاق نمیفته. چون همیشه دنبالت می‌گردم.


آماندا زیر باران رابین را آغوش گرفت.
-باورم نمی‌شه برگشتی.
- برگشتن کاری نداره... سخت‌ترش این بود که ازت دور باشم.


آماندا با چشمانی پر از شور و هیجان گفت:
تو همیشه بلدی چطوری چیزا رو قشنگ‌تر نشون بدی!
- شاید چون وقتی تو توی یه چیزی باشی، خودش قشنگ‌تر می‌شه.




رابین درحالی که نمی‌تواست اشک‌هایش را کنترل کند، خندید.
با بلندترین صدای ممکن خندید که فرشته‌هایی که برای بردن آماندا آمده بودند نیز صدایش را بشنوند.


***



کوین سرش را بالا آورد.
-تو واقعا عاشقش بودی؟

رابین پیر نفس عمیقی کشید. چشمانش برای لحظه‌ای به افق خیره شد، جایی دور، جایی که آفتاب در جنگل غروب می‌کرد.
- نه همون‌طور که مردم فکر می‌کنن، کوین. نه با قول و حلقه و همیشه.

کوین سرش را کج کرد.
-پش چجوری؟
- مثل یه جنگل. که توش راه میری و نمی‌خوای ازش بیرون بیای. نه چون گم شدی... چون اونجا خونه‌ته!... و حتی اگه بدونی که یه روز طوفان میاد و درختاشو می‌بره... بازم می‌خوای لحظه‌ای دیگه توش بمونی.

کودک لبخند زد. آدم بزرگ ها داستان های عجیب خود را داشتند. اما کوین در آن غروب، چیزی فهمید که شاید هیچ‌کتاب درسی به او یاد نمی‌داد: بعضی آدم‌ها هرگز نمی‌میرند. آنها نه در افسانه‌ها، نه در شجره‌نامه‌ها، زندگی نمی‌کنند.

در یک لبخند زندگی می‌کنند. همان لبخندی که رابین هفتاد سال پیش زد و هرگز از روی صورتش پاک نشد. کوین به پیرمرد نگاه کرد. رابین دیگر نمی‌گریست. او داشت لبخند می‌زد. همان لبخندی که آماندا آخرین بار دید. و کوین فهمید که آن پیرمرد تمام این سال‌ها را با همان یک لبخند زندگی کرده. نه برای اینکه غم ندارد. برای اینکه قول داده بود: «آخرین چیزی که می‌بینی لبخند من باشد.» و قولش را نگه داشت. هر روز. تا امروز. تا همیشه.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا تورپین VS روزالین اورست
اهنگ انتخابی:Die with smile


همه‌چیز از سال پنجم تحصیلی آغاز شد؛ سالی که جادوآموزان، علاوه بر یادگیری وردها و معجون‌ها ی پیچیده تر، آرام‌آرام درگیر کشف باستانی‌ترین و خطرناک‌ترین طلسم دنیا یعنی عشق می شدند؛طلسمی که هیچ وردی توان باطل کردنش را نداشت و هیچ معجونی آن‌قدر نیرومند نبود که حقیقتش را از دل آدم‌ها بیرون کند.
اما اگر دقیق‌تر بخواهیم بگوییم، همه‌چیز از یک شب بارانی در کتابخانه شروع شد.جایی که کمتر کسی برای پناه گرفتن انتخابش می‌کرد، اما اگر یک‌بار آرامش را میان بوی کاغذهای کهنه، جلدهای چرمی و صدای باران پشت پنجره‌ پیدا می‌کرد، دیگر دل کندن از آن غیرممکن می‌شد.
کتابخانه، پنج سال تمام، پناه امن روزالین اورست بود.جایی برای قایم شدن از هیاهوی هاگوارتز، برای نفس کشیدن میان شلوغی ها، برای شجاع بودن میان ترس هایش؛گاهی آنجا درس می‌خواند، گاهی خیال‌پردازی می‌کرد و گاهی فقط پشت قفسه‌های بلند پنهان می‌شد تا کسی اضطرابش را نبیند.اما آن شب، کتابخانه مهمان متفاوتی داشت.کسی که تقریباً تمام عمرش را صرف فرار از کتاب‌ها کرده بود.تئودور نات!
او هیچگاه متوجه نشد چرا، وقتی جاروهای نیمبوس هر سال مدل‌های جدید و سریع‌تری تولید می‌کنند، هنوز جادوگران باید وقتشان را صرف یاد گرفتن ساختن معجون های مزخرف کنند و خب، همین طرز فکر احمقانه باعث شده بود ظهر همان روز، وسط کلاس معجون‌سازی، به‌جای معجون درمان جوش، معجون خانمان سوز بسازد.وقتی پروفسور اسنیپ با آن نگاه سرد و تهدیدکننده‌اش داخل پاتیل خم شده بود، تنها یک قطره از معجون تئودور روی ردای سیاهش چکید؛ همان یک قطره کافی بود تا پارچه ردای اسنیپ با صدایی ترسناک بسوزد و سوراخ شود.کلاس در سکوت مطلق فرو رفته بود.
بعد، دقیقا از ردیف جلویی، صدای خنده‌ای بلند شد، روزالین اورست؛ تئودور قسم می‌خورد که تا آخر عمرش آن صدای خنده را فراموش نخواهد کرد.
نتیجه‌ی آن خرابکاری، جریمه‌ای بود که حالا مثل کابوس روی اعصابش راه می‌رفت؛ نوشتن مقاله‌ای سی سانتی درباره‌ی اشتباهات رایج در ساخت معجون درمان جوش، مصیبتی واقعی، با اخمی عمیق پشت یکی از میزهای کتابخانه نشسته بود و کتاب قطور معجون‌سازی را طوری در دست گرفته بود انگار ممکن است هرلحظه موجودی خطرناک از میان صفحاتش بیرون بپرد و گلویش را بجود، با گذشت تقریباً یک ساعت، هنوز حتی نیم سانت هم ننوشته بود.

صدای کشیده شدن صندلی روی زمین حواسش را پرت کرد، سرش را بالا آورد و همان موهای قهوه‌ای آشنا را دید،دختر گریفیندوری مسخره.همانی که ظهر، وسط کلاس، بلندبلند به او خندیده بود.واقعاً اگر کسی سزاوار تنبیه بود، روزالین نبود؟
اگر او آن‌طور نمی‌خندید شاید اسنیپ هم آن‌قدر حرص نمی‌خورد.در حقیقت، تئودور کاملا مطمئن بود بخش بزرگی از این فاجعه تقصیر روزالین است؛ و از آنجایی که ظاهرا هیچ‌کس مسئول یاد دادن ادب به او نبود، تئودور نات با کمال میل حاضر بود خودش این وظیفه را به‌عهده بگیرد.
کتاب را محکم بست، از جایش بلند شد و با قدم‌هایی آرام اما مصمم از میان قفسه‌ها رد شد.وقتی به میز روزالین رسید، بدون هیچ مقدمه‌ای کتاب قطور را روی میز او انداخت؛ درست وسط انبوه کتاب‌ها و یادداشت‌هایی که دخترک با دقت مشغول مطالعه‌شان بود.صدای برخورد کتاب باعث شد چند نفر در سکوت کتابخانه سر برگردانند.
تئودور خم شد، دست‌هایش را روی میز گذاشت و با لحنی کشدار گفت.
- هوی… دمنتور فسقلی.

روزالین با اخم سر بلند کرد، چشم‌هایش اول روی کتاب افتاد و بعد روی صورت رنگ‌پریده و عصبی تئودور نات ثابت ماندچند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد ابرویی بالا انداخت و خیلی خونسرد گفت.
— دمنتور خودتی.

تئودور بدون دعوت صندلی کنار روزالین نشست و با غرور تمام ادامه داد.
-فعلا کسی که باعث شده معجون من سر کلاس معجون سازی خراب بشه تویی؛ پس تو دمنتور فسقلی!

روزالین با ناباوری ادامه داد.
-مگه من گفتم معجونتو شبیه زهر باسیلیسک درست کنی؟

تئودور چشم تنگ کرد.
- تو خندیدی.
- چون خنده‌دار بود.
- اسنیپ منو جریمه کرد.
- خب؟ به من چه؟

تئودور با ناباوری به او خیره ماند، انگار انتظار داشت دختر احساس گناه کند، یا حداقل کمی بترسد.اما روزالین فقط دوباره به کتابش برگشت؛ انگار تئودور نات، پسر خالص‌زاده‌ی اسلیترین، اصلاً ارزش توجه نداشت.

روزالین کتاب را محکم بست و با اخم به تئودور نگاه کرد.
-الان من چه کاری میتونم برات بکنم؟
-هیچی بخاطر خنده ی رو مخ یه دمنتور کوچولو باید یه مقاله ی سه متری بنویسم.
-نات، شلوغش نکن فقط سی سانته!
-فرقی ندارد. هردوش به یک اندازه عذاب آوره.

روزالین خواست چیزی بگوید اما نگاهش روی کاغذ سفید مقابل تئودور ثابت ماند؛ واقعاً حتی یک کلمه هم ننوشته بود.
-تو واقعا نوشتن مقاله بلد نیستی؟

تئودور انگار توهین شنیده باشد ابرو بالا انداخت.
-البته که بلدم.

سکوتی کوتاه بینشان افتاد.
-پس چرا صفحه‌ات هنوز سفید است؟

تئودور چند ثانیه به کاغذ خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت.
-چون این کتاب مزخرف حتی فرق بین جوش معمولی و جوش چرکی را هم توضیح داده.

روزالین ناخواسته خندید.
-دقیقا بخاطر اینکه ادمایی مثل تو به جای معجون درمان جوش، معجون سوزوندن لباس استاد نسازن.

روزالین کتاب هایش را کنار زد و کتاب معجون سازی تئودور را مقابل خودش قرار دارد.
-خیلی خب، اشکال نداره من نمیتونم این مقاله رو برات بنویسم اما میتونم کمکت کنم بنویسش.

تئودور نات برای اولین بار در زندگی اش رضایت داد بود بیش از ده دقیقه در کتابخانه بماند، حالا که حتی تن به خفت شدید تری یعنی نوشتن مقاله ی درسی داده بود، حتی مرلین هم نمیدانست که چقدر از ماندنشان در کتابخانه میگذرد ولی بالاخره مقاله ی سی سانتی تئودور به پایان رسیده بود.

روزالین با موهای پریشان و رنگی پریده دستش را جلو برد و ارام به سر تئودور کوبید.
-خیلی خب نات، تموم شد مقاله ی سه متریت حالا میتونی با بیشترین سرعت ممکن از کتابخونه فاصله بگیری.
-دمنتور فسقلی، واقعا روز خسته کننده ای بود مرسی که خسته کننده ترش کردی، و خب بنظرم دیگه وقتش رسیده که بهت بگم سالازار نگه دارت!

تئودور به سرعت از جایش برخواست و می خواست برای همیشه با فضای کتابخانه و درس خواندن خداحافظی کند که ردایش کشیده شد.رز باحالتی جدی صدایش را صاف کرد و گفت.
-اقای نات....اولا که من روزالین اورست هستم، بگو عادت کنی.دومن اینکه باید بگی مرلین نگهدارت و سومن این سالازار شما به شما ادب یا نداده؛ تشکر خشک و خالی بلد نیستی؟

تئودور نفسی از سر خشم بیرون داد و کلافه روزالین رو نگاه کرد.
-تشکر؟ اصلا، مگر تو خواب ببینی که...
-خیلی خب نات..جلسه بعدی سر کلاس معجون سازی نیا پس، چون قراره به همه بگم که تئودور نات نوشتن حتی یک جمله مقاله رو بلد نبود.
-ببین دقیقا دمنتور فسقلی بهت میاد!باش...مرسی. دلت خنک شد؟
-اره دقیقا دلم خنک شد!حالا میتونی بری و دیگه وقتمو نگیری.

آن شب با تمام سختی هایش برای هردوی آن ها به پایان رسید و دگر هیچ کس نمیدانست که آیا دست سرنوشتن آن هارا در کنا هم قرار میدهد؟ هیچ کس نمیدانست که روزی آن ها مرزبندی های ذهنشان را کنار میگذارند و در کنار هم قرار میگیرند؛ شاید هم اگر کسی میدانست بر زبان نمی آورد زیرا دقیقا شبیه این بود که بگویید خورشید سیاه است!
روز بعد همهمه شدیدی بین جادو اموزان پیچیده بود، زیرا آزمون سخت دفاع در برار جادوی سیاه داشتند و هرکس به نحوی برایش اماده شد بود به جز تئودور نات!
روزالین طبق عادت زود تر از همه وارد کلاس شده بود اما برعکس روز های دیگر آن برق همیشگی در چشم هایش نبود، دگر لب هایش نمیخندید و حوصله صحبت کردن نداشت. سرش را روی میز گذاشته بود و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.تئودور نیز طبق عادت همیشگی خودش اخرین نفر وارد کلاس شد و برای اولین بار روزالین را بر اخرین نیمکت کلاس یافت با قامتی خمیده و غمگین، برایش تعجب آور بود پس آن دمنتور فسقلی زورگوی دیشب کجا رفته بود؟
-دمنتور فسقلی...خوبی؟

روزالین که حوصله صحبت کردن را نداشت سرش را جا به جا کرد طوری که دیگر تئودور را نبیند و با صدایی گرفته جواب داد.
-نات حوصله ندارم، ولم کن!

تئودور کلاه ردای روزالین را روی سرش کشید و خودش را کنار او روی صندلی انداخت.
-چیشده دمنتور فسقلی، نتونستی از صبح رو مخ کسی بری و این اذیتت میکنه؟

روزالین با خشم سرش را بلند کرد و با بغضی در گلو جواب تئودور را داد.
-نخیر جناب نات!دیشب که جنابعالی داشتی مقالتو مینوشتی من وقت نکردم درس بخونم و میخواستم صبح بخونم که خواب موندم، الان هم لطفا ولم کن!
-به من چه سر من غر میزنی میخواستی کمکم نکنی!

روزالین چشم غره ای نثار تئودور کرد و با خشم یقه اش را در دستانش گرفت.
-خیلی خب نات، خیلی بیشتر از حد تحملت کردم. الان راهتو بکش و برو!

تئودور دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد.
-هی دمنتور فسقلی آروم باش؛ صندلی ها پره نمیتونم جای دیگه ای بشینم.

روزالین یقه تئودور رو با خشم ول کرد و گفت.
-هر غلطی دوست داری بکن؛ فقط الان ولم کن!

آزمون شروع شد و روزالین با ناامیدی که تمام قلبش را گرفته بود ورقه سفید جلوی چشمانش را نگاه کرد.تئودور به این وضعیت عادت داشت؛ اگر فقط یک سوال را جواب میداد مورد تشویق قرار میگرفت، اما وضعیت برای روزالین متفاوت بود حالا تئودور کمی تاکید میکنم فقط کمی ته قلبش احساس دلسوزی میکرد.
تنها سی دقیقه تا پایان آزمون مانده بود، این برای روزالین که تنها دو سوال جواب داده بود فاجعه بود؛ گلویش را بغض گرفته بود و رها نمی کرد.بی حوصله از جایش برخواست و برگه ازمونش را تحویل داد و با قامتی که از غم خمیده شده بود؛ از کلاس خارج شد.
تئودور که خودش را به بیخیالی زده بود همه چیز را زیر نظر گرفت، همه چیز را میدید و در ذهنش تنها یک فکر بود؛ آیا کاری کرده بود که برای اولین بار در عمرش احساس عذاب وجدان کند؟چه باید می کرد؟آیا دمنتور فسقلی آنقدر ارزشش را داشت که غرورش را کنار بگذار؟ ایا زور دمنتو فسقلی از غبار غروری که روح تئودور را گرفته بود بیشتر بود؟شاید!
تئودور بدون اینکه به ذهن مغرورش زمان کافی برای اندیشیدن بدهد آزمونش را تحویل داد و به سمت حیاط قلعه رفت؛ شاید گل میتوانست خنده روزالین را به او بازگرداند.
تئودور گیج شده بود، در ذهنش روزالین مثل گلی قرمز بود، شاید قرمز جیغ که چشم را بزند و غیر قابل تحمل باشد، اما ماهیت گل را داشت که حالا خودش پژمرده اش کرده بود.از کنار دریاچه یخ زده هاگوارتز گذشت و به گلی ها آبی رنگ کنار دریاچه نگریست.نام این گل را خوب بلد بود؛‌ هرگز فراموشم نکن!
آیا روزالین میتوانست تئودور را هرگز فراموش نکند؟آیا در ذهن روزالین جای خالی برای تئودور بود؟
تئو نمیدانست اما هرچه زودتر میخواست از شر این احساسات مزخرفی که شاید نامش عذاب وجدان بود خلاص شود.دست ای از این گل یخ زده را کند و با صدای قلبش به سمت کتابخانه رفت.
تئودور تمام مسیر تا کتابخانه را با اضطراب طی کرد؛ دسته‌گل آبی‌رنگ را زیر ردایش پنهان کرده بود، انگار چیزی ممنوعه با خودش حمل می‌کند.واقعاً اگر کسی می‌فهمید چه؟اگر شایعه می‌شد تئودور نات، پسر اسلیترینی مغرور، برای یک دختر گریفیندوری گل آورده؟
احتمالاً تا آخر عمرش مورد تمسخر قرار می گرفت.شاید حتی خودش هم تا سال‌ها دست از مسخره کردن خودش برنمی‌داشت.افکار آزاردهنده مثل تیغه‌ای زبر و بی‌رحم به ذهنش کشیده می‌شدند و غرورش را خراش می‌دادند.
-برای چی داری این کارو می‌کنی، نات؟گل؟ جدی؟اونم برای دمنتور فسقلی؟

اما حالا دیگر دیر شده بود، روبه‌روی درهای بزرگ کتابخانه ایستاده بود و هیچ راه برگشتی وجود نداشت.
با اخمی عصبی وارد شد و بلافاصله نگاهش را میان میزها چرخاند؛ دنبال موهای قهوه‌ای آشفته گشت، بالاخره پیدایش کرد؛ کنار پنجره‌ی بلند کتابخانه، پشت میزی کوچک، نشسته بود و سعی می‌کرد درس بخواند. نور روی صورت خسته‌اش افتاده بود و چند تار مو روی گونه‌اش ریخته بودند.تئودور نفس عمیقی کشید.

-آه، تئو… واقعاً؟غرورت کجاست پس؟
صدای ذهنش بلندتر از همیشه بود.

برای اولین بار در تمام زندگی‌اش، قدم‌هایش لرزان بودند.تئودور نات از خیلی چیزها نمی‌ترسید؛ نه از اسنیپ، نه از دعوا، نه حتی از تنهایی، اما حالا، نزدیک شدن به یک دختر گریفیندوری، قلبش را نامنظم کرده بود.

آرام کنار میز ایستاد.
-دمنتور فسقل…

حرفش نیمه‌کاره ماند، برای اولین بار، اسم واقعی‌اش را صدا زد.
- رز.

روزالین بدون اینکه حتی نگاهش کند، خسته جواب داد.
- نات، واقعاً حوصله ندارم. می‌خوام درس بخونم.

تئودور گلویش را صاف کرد و نگاهش را از او دزدید.
- خ… خب باشه. فقط… اینو بگیر، من میرم.

و بعد، با خجالتی که اگر کسی می‌دید احتمالاً تا سال‌ها باورش نمی‌شد، دسته‌گل‌های کوچک آبی‌رنگ را جلوی روزالین گرفت.چند ثانیه سکوت شد، بعد روزالین سرش را بالا آورد، نگاهش اول روی گل‌ها افتاد و بعد آرام روی صورت سرخ‌شده‌ی تئودور ثابت ماند.و ناگهان خنده‌اش بلند شد؛ خنده‌ای واقعی.

تئودور فوراً اخم کرد تا صورتش کمتر داغ به نظر برسد.
— کجاش خنده‌داره دمنتور فسقلی؟ رو مخ بودن شغل تمام‌وقتته؟

روزالین هنوز با ناباوری به گل‌ها نگاه می‌کرد.
— اینا چیه نات؟ جدی… مال منه؟

تئودور نگاهش را چرخاند.
— غیر از خودت کس دیگه‌ای اینجا می‌بینی؟

روزالین آرام دسته‌گل را گرفت؛ انگار چیزی شکننده در دستش باشد.گل‌های فراموشم نکن.گل‌هایی کوچک، آبی و سرد، با عطری ملایم که میان بوی باران و کتاب‌های کهنه گم می‌شد.

روزالین خیلی آرام پرسید.
- چرا این گلا؟

تئودور چند ثانیه سکوت کرد.خودش هم دقیق نمی‌دانست؛ فقط وقتی آن‌ها را کنار دریاچه دیده بود، ناگهان به یاد روزالین افتاده بود؛ به یاد خنده‌های بلندش، غرغرهای بی‌پایانش و آن انرژی عجیبی که هرجا می‌رفت با خودش می‌برد.

بالاخره شانه‌ای بالا انداخت و با لحن همیشگی‌اش گفت:
-نمیدونم چون این گل ها هم رو مخم بودن.

روزالین خندید.این بار آرام‌تر؛ تئودور فهمید شاید تمام این خجالت لعنتی، ارزشش را داشته.
آن روز، گل‌هایی هرگز فراموشم نکن در قلب هر دویشان جا باز کردند؛ روزالین گل‌ها را میان صفحات دفتر خاطراتش گذاشت ، از آن‌ها به‌عنوان گل‌هایی یاد کرد که روح خسته‌اش را نجات داده بودند و تئودور نات، برای اولین بار در زندگی‌اش حس کرد چیزی، آرام و بی‌صدا، قلب خالی‌اش را در آغوش گرفته است.

این عشق بود؛ هردویشان می‌دانستند، اما حقیقتش را پشت نگاه‌های دزدیده‌شده و سکوت‌های طولانی پنهان می‌کردند.
رازی سنگین میان قلب‌هایشان نفس می‌کشید؛ رازی که هیچ‌کدام جرئت نداشتند حتی نامش را بلند به زبان بیاورند.
اما گاهی، عشق در برابر سرنوشت ضعیف‌تر است، گاهی سرنوشت روبه‌روی عشق می‌ایستد و بی‌رحمانه، در کسری از ثانیه، شکستش می‌دهد؛ چون همیشه دوست داشتن کافی نیست، گاهی سایه‌ای سنگین روی شانه‌هایت می‌افتد؛ سایه‌ای که آن‌قدر تاریک است که ناچار می‌شوی مقابلش سر خم کنی.

تئودور نات در خانواده‌ای از مرگ‌خواران به دنیا آمده بود، در خانه‌ای که خنده مفهومی نداشت و محبت، ضعفی نابخشودنی محسوب می‌شد.قبل از روزالین، هیچ‌وقت نفهمیده بود قلب آدم می‌تواند با دیدن یک نفر آرام بگیرد.هیچ‌وقت نفهمیده بود ممکن است کسی، فقط با خندیدنش، تمام تاریکی‌های ذهنت را برای چند ثانیه خاموش کند؛ اما بعضی حقیقت‌ها فراموش‌نشدنی بودند،یکی از آن حقیقت‌ها این بود که تئودور نات، دیر یا زود، تبدیل به مرگ‌خوار می‌شد و این فکر مثل سمی آرام در وجودش پخش می‌شد.

آیا آن‌وقت، برای دمنتور فسقلی اش باز هم همان تئو می‌ماند؟یا نشان شوم مرگ‌خواران، تمام چیزی را که میانشان شکل گرفته بود آلوده می‌کرد؟
تئودور خوب می‌دانست نور قلب روزالین، طاقت تاریکی روح او را نخواهد داشت، برای فراموش کردنش زیادی ضعیف بود.
اما سرنوشت، انتخاب دیگری پیش پایش نگذاشته بود، و همین شد که شروع کرد به دور شدن؛ هر بار که روزالین را در راهروهای هاگوارتز می‌دید، قلبش برای لحظه‌ای تپیدن را فراموش می‌کرد؛ اما به‌جای نزدیک شدن، نگاهش را می‌دزدید و از کنارش رد می‌شد.انگار نه انگار دختری به اسم روزالین اورست هیچ‌وقت وارد زندگی‌اش شده باشد.و این بی‌تفاوتی ساختگی، بیشتر از هر چیز دیگری روزالین را می‌شکست.او نمی‌فهمید چه اشتباهی کرده.شب‌ها هزار فکر آزاردهنده به جانش می‌افتاد.
آیا کافی نبود؟آیا زیادی خسته‌کننده بود؟یا شاید دختری اصیل‌زاده از اسلیترین، جایی قلب تئودور را از او دزدیده بود؟

روزالین شب‌ها دفترچه‌ی خاطراتش را در آغوش می‌گرفت؛ همان دفترچه‌ای که گل‌های خشک‌شده‌ی فراموشم نکن میان صفحاتش خوابیده بودند.گل‌هایی که حالا بیشتر شبیه زخم بودند تا خاطره.گاهی با انگشت‌های لرزانش گلبرگ‌های آبی را لمس می‌کرد و در خیال خودش، هنوز برای تئو کافی بود، هنوز همان دختری بود که باعث می‌شد تئودور نات بخندد.
اما صبح که می‌شد، حقیقت بی‌رحمانه‌تر از رویا بود؛ سر کلاس‌ها، در راهروها، کنار میز اسلیترینی ها برای تئودور، دیگر روزالینی وجود نداشت و روزالین کم‌کم پذیرفته بود شاید این عشق، فقط احساسی زودگذر بوده؛ چیزی کوتاه و اشتباه که نباید جدی گرفته می‌شد.

او یک دورگه بود.و خانواده‌ی نات هیچ‌وقت چنین دختری را قبول نمی‌کردند،هیچ‌وقت!
روزالین این حقیقت را پذیرفته بود؛ همان‌طور که پذیرفته بود قلبش برای همیشه پیش تئودور جا مانده است، شاید بعضی دوست داشتن‌ها، فقط در زمان اشتباه اتفاق می‌افتند، میان آدم‌های اشتباه‌تر.
اینکه هرکدامشان شب‌ها چگونه با قلب شکسته خوابیدند و صبح را چطور آغاز کردند، فقط مرلین می‌دانست،و اینکه کدامشان زودتر دیگری را به دست فراموشی سپرد…آن را هم فقط مرلین می‌دانست.

سال‌ها گذشت.سال‌هایی که با جنگ، خون، مرگ و خاطراتی کهنه گره خورده بودن؛ روزی که هر دویشان برای آخرین بار از دروازه‌های هاگوارتز عبور کردند، قلب‌هایشان هنوز بوی همان عشق خاموش را می‌داد؛ عشقی که هیچ‌وقت فرصت زندگی کردن پیدا نکرده بود.
اما دنیا منتظر قلب‌های شکسته نمی‌ماند، روزالین دیگر هیچ‌وقت قلبش را به کسی نداد و بعد از تئودور، هر لبخندی مصنوعی بود و هر احساسی نصفه‌نیمه،خودش را میان پرونده‌ها، مأموریت‌ها و آموزش‌های طاقت‌فرسای وزارت سحر و جادو دفن کرد بود؛ انگار اگر به اندازه کافی خسته شود، شاید بالاخره فراموش کند.

و تئودور…تئودور نات آرام‌آرام در تاریکی‌ای فرو رفت که از روز تولد برایش نوشته شده بود، مرگ‌خوار شدن دیگر فقط یک سرنوشت نبود؛ تمام زندگی‌اش شده بود.او یاد گرفته بود چطور بی‌احساس به نظر برسد، چطور خون روی دست‌هایش را نادیده بگیرد و چطور هر شب با قلبی که هنوز اسم روزالین را زمزمه می‌کرد بخوابد.
گاهی فکر می‌کرد اگر دوباره همدیگر را ببینند، اصلاً هم را خواهند شناخت؟
یا جنگ، آن دو نوجوان عاشق را برای همیشه کشته بود؟

و بعد،سرنوشت، بی‌رحمانه‌تر از همیشه، دوباره آن‌ها را روبه‌روی هم قرار داد؛ چند ماه بود که وزارت سحر و جادو دنبال مرگ‌خواری می‌گشت که هیچ‌کس موفق به دستگیری‌اش نشده بود، سایه‌ای بی‌نام که شب‌ها در کوچه‌های تاریک پیدا می‌شد و قبل از رسیدن مأمورها ناپدید می‌گشت، و حالا آن مأموریت به روزالین سپرده شده بود.

آن روز، حتی خورشید هم غمگین طلوع کرده بود، آسمان خاکستری بود و باد سردی در کوچه‌های دیاگون می‌پیچید؛ انگار دنیا از قبل می‌دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.باران درست نزدیک غروب شروع شد.شدید، سنگین و بی‌رحم.
روزالین شنلش را محکم‌تر دور خودش پیچید و میان کوچه‌های خیس پیش رفت؛ چوبدستی‌اش در مشت لرزانش آماده بود.و بعد بالاخره دیدش، مردی بلندقد با شنلی سیاه و ماسکی نقره‌ای، همان مرگ‌خوار.او پشتش به روزالین بود و خون از دستانش روی سنگفرش خیس می‌چکید.

صدای قلب روزالین در گوشش می‌پیچید، بالاخره پیدایش کرده بود.
-وایسا، دیگه راه فراری وجود نداره!

مرد برگشت،اما صورتش پشت ماسک پنهان بود.تنها چیزی که دیده می‌شد، چشم‌هایی خاکستری بودند؛ خسته، سرد و غمگین، باران تندتر بارید.

مرگ‌خوار چوبدستی‌اش را بالا آورد و روزالین، بی‌آنکه فرصت فکر کردن داشته باشد، فریاد زد.
- آوادا کداورا!

نور سبز رنگ، تاریکی کوچه را شکافت، و دنیا برای یک لحظه ایستاد.بدن مرد روی سنگفرش خیس افتاد و چوبدستی از میان انگشتانش سر خورد و در آب باران غلتید.

روزالین چند ثانیه فقط نفس‌نفس زد،تمام بدنش می‌لرزید.تمام این سال‌ها، تمام این تعقیب‌ها، بالاخره تمام شده بود.
با قدم‌هایی سنگین جلو رفت.باران موهایش را خیس کرده بود و اشک‌هایش میان قطره‌ها گم شده بودند، کنار جسد زانو زد و دست لرزانش را سمت ماسک برد و بعد؛ ماسک را کنار زد.

دنیا فرو ریخت.نفس در سینه‌اش شکست،تئودور نات!
صورت رنگ‌پریده‌اش زیر باران خیس شده بود و موهای تیره‌اش به پیشانی‌اش چسبیده بودند،چشم‌های خاکستری‌اش نیمه‌باز مانده بودند؛ همان چشم‌هایی که سال‌ها پیش در کتابخانه به او خیره شده بودند و گفته بودند.
-مرسی… دمنتور فسقلی.

صدایی از گلوی روزالین بیرون نیامد، فقط خیره ماند.انگار ذهنش حاضر نبود حقیقت را بفهمد؛ ناگهان دست‌هایش لرزیدند و خودش را روی بدن تئودور انداخت.
- نه…

صدایش شکسته بود. ضعیف. نابود.
-نه… نه… تئو… نه…

دستان سرد تئودور را میان انگشت‌هایش گرفت و صورتش را روی سینه‌ی بی‌حرکت او گذاشت؛ انگار هنوز امید داشت صدای قلبش را بشنود، اما چیزی نبود، فقط سکوت، فقط باران.
روزالین با گریه‌ای خاموش سرش را روی بازوی بی جان تئودور گذاشت و خودش کنارش روی سنگفرش خیس دراز کشید.
مثل دو نوجوان خسته که بعد از یک روز طولانی در کتابخانه خوابشان برده باشد، چشم‌هایش را بست و آخرین چیزی که به خاطر آورد، دسته‌ای گل آبی‌رنگ بود؛ گل‌هایی با نام هرگز فراموشم نکن.

قلب روزالین دیگر طاقت این همه اندوه را نداشت و آن شب، زیر باران سرد کوچه‌های دیاگون، کنار تنها کسی که تمام عمر دوستش داشت، روحش آرام گرفت!

صبح روز بعد، مردم دو جسد را کنار هم پیدا کردند،دختری با موهای خیس و صورتی آرام، که سرش روی بازوی مرگ‌خواری افتاده بود که سال‌ها دنبالش می‌گشتند و میان انگشتان یخ‌زده‌ی روزالین، گلبرگ های خشک شده گل هرگز فراموشم نکن پیدا شد، گلی که روح دخترک را به اسارت کشیده بود .
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تاتسویا vs دراکو
Die with a smile


تا زمانی که پا به مدرسه نگذاشته بود، تاتسویا نمی‌دانست خانواده‌های دیگر بچه‌های کوچکترشان را هم دوست دارند. نمی‌دانست که بچه‌های دیگر، صبح‌ها با ظاهر شدن کاتانایی که شب قبل بیرون از اتاقشان گذاشته بودند، بیدار نمی‌شوند. عجیب بود اما اهمیتی نداشت چون "ساکورا"، خواهر بزرگترش، موقع بستن زخم‌هایش به او می‌گفت تاتسویا درست مثل خودش است.

وقتی بزرگتر بشود، همه‌ی مشکلاتش حل می‌شوند. زمان تنها جادویی بود که نیاز داشت. تاتسویا همیشه به او باور داشت، با ایمان خدشه‌ناپذیر دختربچه‌ی هفت ساله‌ای که گمان می‌کرد اگر در هنر شمشیرزنی مثل ساکورا ماهر شود، محبوب هم خواهد شد.

"طلسم‌شده."

تاتسویا معنی این کلمه را نمی‌دانست اما صورت وحشت‌زده‌ی مادرش و خشم بی‌صدای پدرش را پیش از آنکه ساکورا او را بین بازوهایش بکشد و از آن‌ها دور کند، دیده بود.

- اونه چان*، طلسم‌شده یعنی چی؟
- تاتسویا!

خواهر بزرگش او را با احتیاط، مثل یک ظرف چینی روی زمین گذاشت و موهای نرم و مشکی خواهرش را با نوازش پشت گوشش داد.

ـ اونا گفتن «اون دختر طلسم‌شده‌س و برای خونواده‌ش، برای کل قبیله بدشانسی میاره.» یعنی چی؟

چهره‌ی خواهر بزرگتر درهم رفت و بعد از لحظه‌ای تردید، بازوهایش را دور تاتسویا حلقه کرد. خانه‌ی امنی که اغوش خواهرش بود، از تاتسویا در مقابل همه‌ی دنیا محافظت می‌کرد و همین برایش کافی بود. لبخندی زد و روی پنجه‌هایش بلند شد تا ضربان قلبش را احساس کند. ضربانِ قلبِ ساکورا توانایی شکست دادن همه‌ی مشکلات تاتسویا را داشت.

- به حرف آدمای احمق گوش نده. چیزی به اسم بدشانسی وجود نداره. تو منو داری و هر اتفاقی بیفته، تو خواهر کوچولوی منی. توی این زندگی و همه‌ی زندگی‌های بعدیمون. وقتی بزرگتر شدی، بهت یاد می‌دم شمشیر دستت بگیری و دیگه هیچکسی نمی‌تونه جلوت وایسه.

وقتی تاتسویا با لبخند بچگانه‌ای چشمانش را بست، نگاه ساکورا با نگرانی روی کاتانایی که دور کمر خواهر کوچکش بود، چرخید. غلاف براق مشکی‌رنگش مثل یک موجود زنده می‌تپید. تاتسویا عادی نبود اما خواهرش اهمیتی نمی‌داد. حتی اگر طلسم شومی همراهش بود... حتی اگر می‌توانست دنیایشان را به آتش بکشاند... ساکورا کنار تاتسویا می‌ماند.

- حالا بیا نشونت بدم چجوری توی سایه‌ها قایم بشی که یه نفر هم توی بازی پیدات نکنه!

اخمی که روی صورتِ دختربچه نقش بسته بود محو شد و دستِ خواهرش را گرفت.
- اونه چان، دوستت دارم.
- جدی؟ بیشتر از استاد شمشیرزنی مدرسه؟
- بیشتر از همه!

***

۳ سال بعد ـ آخرین باری که آسمانِ شب ما را زنده‌ دید

آن شب آسمان به قدری گریسته بود که سپیده سر نمی‌زد. با این وجود، حتی باران هم نتوانسته بود آتشی که قبیله‌ی موتویاما را می‌سوزاند خاموش کند. در جنگلِ خیزران، تاتسویای ده‌ساله روی زانوهایش نشسته بود و از سرما می‌لرزید؛ با این وجود از مخفیگاهش میانِ بامبوهای باران‌زده تکان نمی‌خورد. روی تنفسش تمرکز کرده بود تا با سایه‌ها یکی شود. کاتانا را با هر دو دست گرفته بود و به سینه‌اش می‌فشرد. ساکورا او را به جنگل آورده بود و تاتسویا قسم خورده بود تا زمانی که خواهر بزرگترش نیامده، همان‌جا بماند؛ در امان.
- تقصیر منه. تقصیر منه. تقصیر منه. تقصیر منه...

بامبوهای عظیم هماهنگ با کلمات دخترک تکان می‌خوردند و باد، کلماتش را به صورتش می‌کوبید.
- تقصیر منه. تقصیر منه.

هم‌نوازیِ باد و خیزران‌ها با صدای برخورد تیغه‌های شمشیر به یکدیگر، نفس کشیدن را برای تاتسویا سخت کرده بود. تمامِ عمرش شنیده بود که بدشگون است و باعثِ مرگ و نابودی می‌شود اما خواهرش مانندِ سپري آهنین، تک تکِ حملات را دور کرده بود. همین حالا هم، ساکورا درمقابلِ تاتسویا و شمشیرها ایستاده بود و او دوباره - مثل هفت سالگی‌اش - می‌آموخت که در سایه‌ها مخفی بشود.

پاهای برهنه‌اش از شدتِ سرما بی‌حس شده بودند و تکان نمی‌خوردند. کاتانا در دستش به آهستگی می‌تپید و به او دلگرمی می‌داد اما زمانی که یک جفت بازوی آشنا او را در آغوش کشیدند، احساسِ گرما مثل موجی از سرتاپایش را فرا گرفت. خودش را در آغوش خواهرش جا کرد و سرش را روی شانه‌اش گذاشت.
- اونه چان...

ساکورا درحالی که به سختی در هوای سرد نفس می‌کشید، به دنبال جای زخمی بر روی بدن خواهرش گشت و وقتی دید آسیبی ندیده، نفسِ راحتی کشید و زمزمه کرد:
- ببخشید که دیر کردم... نترسیدی، مگه نه؟

لحنِ خواهرش از هر زمانِ دیگری لطیف‌تر و شیرین‌تر بود. تاتسویا نمی‌خواست از آغوشِ امنش بیرون بیاید اما این نرمی، حواسش را سر جایش آورده بود. تاتسویا می‌دانست خواهر بزرگترش هروقت که می‌خواست داروی تلخی به او بخوراند، با مربا آن را شیرین می‌کرد.
ضربانِ قلبِ ساکورا با همیشه فرق داشت.
- اونه چان!

تاتسویا می‌خواست فریاد بزند اما صدایش به شکل هق‌هقی ضعیف از گلویش خارج شد. حتی در نورِ کم‌جانِ کرم‌های شب‌تاب هم ‌می‌توانست بگوید که باران به تنهایی دلیلِ خیس بودن لباس‌های ساکورا نیست. تاتسویا بوی خون را می‌شناخت.

- درمورد شمشیرزنی... چیز بیشتری نیست که من بخوام یادت بدم.

نبضِ کاتانا در دستان دخترک شدت گرفت و او با وحشت رهایش کرد. آهنگِ کلماتِ خواهرش تغییر کرده بود. دیگر آن مهربانی دردناک را نداشت. ناچار بود تا پیش از تمام شدن نیرویش، حرف‌هایش را تمام کند.

- با پدر... درموردش‌حرف زده بودیم... سالِ آینده قراره بری به لندن... برای مدرسه...

تاتسویا خودش را از آغوشِ خواهرش بیرون کشید اما مخالفتِ خشمگین در گلویش گیر کرد. صورتِ همیشه درخشانِ ساکورا که با اسمش*‌ هماهنگی کاملی داشت، به رنگ‌پریدگیِ ماه شده بود و چشمانش فروغِ یک ستاره‌ی درحالِ سقوط را داشتند. جنگلِ خیزران درمقابل چشم‌های دخترک شروع به چرخیدن کرد و لرزه‌ای به زانوهایش افتاد.

"طریقتِ سامورایی مرگ است."

تاتسویا از زمانی که توانست قلم به دست بگیرد، این جمله را هزاران بار نوشته بود. چهار کلمه‌ی محکم، انکار ناپذیر و پایدار. اما دخترک کوچک‌تر از آن بود که مرگ را بفهمد؛ فقط می‌دانست آغوشی که جهانش را امن می‌کرد، سرد شده بود.

ساکورا به سختی دستش را بلند کرد و موهای خیسِ خواهرش را از صورتش کنار زد. لبخندش مثل همیشه محبت‌آمیز بود اما خونِ گوشه‌ی لب‌هایش لرزه به تنِ تاتسویا انداخت. دیگر نمی‌توانست جلویش را بگیرد. ساکورا مصمم بود تا آخرین وظیفه‌ش را به اتمام برساند و تاتسویا نمی‌توانست این حق را از او بگیرد.

- بهت یاد دادم که چجوری توی سایه‌ها مخفی بشی... حالا باید یاد بگیری... توی نور زندگی کنی. برای خودت زندگی کن و اگه تونستی... به جای من هم... زندگی خوبی داشته باش.

تاتسویا بی‌اختیار به یاد هدیه‌ی تولدی که به ساکورا داده بود افتاد. اولین تابلوی خوش‌نویسی‌اش و لبخند خواهرش زمانی که جمله‌ی نوشته شده بر رویش را می‌خواند.

"شکوفه‌های گیلاس زیبا هستند چون عمرشان کوتاه است؛ زندگی یک سامورایی نیز باید همینطور باشد."


تاتسویا فقط می‌خواست عبارات "شکوفه‌های گیلاس زیبا هستند" را به خواهرش بگوید. فکر می‌کرد زمانِ زیادی برای دوست داشتنِ خواهرش دارد. لحنِ خواهرش دوباره آرام و مهربان شده بود.
- تاتسویا... دیگه می‌تونی از جنگل بری بیرون... امنه.
- پس تو چی؟
- من...

بازو‌های بی‌رمق خواهرش قبل از اینکه رهایش کنند، برای بار آخر او را به خود فشردند.

- من خیلی خسته‌م... تو برو، منم... میام پیشت.

ضربان قلبِ ساکورا ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد اما لبخند بر صورتش باقی مانده بود.
"تاپ تاپِ" ضعیفی مثل نور شب‌تاب‌ها.
تاتسویا به خاطر نمی‌آورد کدامشان زودتر متوقف شد؛ ضربان قلب خواهرش یا درخششِ شب‌تاب‌ها. تاتسویا آن شب از جنگل بیرون نرفت‌. بخشی از روح و قلبش تا ابد میانِ خیزران‌ها جا مانده بود‌.

‌‌‌‌ ***

سال آخر تاتسویا در مدرسه‌ی هاگوارتز - کتابخانه‌ی ممنوعه

سامورایی در زیرِ نورِ لرزان شمعی مشغول خوشنویسی بود. ‌کتاب‌خانه‌ی ممنوعه را برای خوشنویسی به هرجا دیگری ترجیح می‌داد چون اغلب اوقات آنجا تنها بود. هر سال یک بار برای خوشنویسی به آن‌جا می‌‌رفت تا بلاخره هدیه‌ای درخور برای ساکورا تهیه کند. حالا تاتسویا همسن و سالِ ساکورا بود، زمانی که برای آخرین بار در آغوشش گرفته بود و می‌دانست خواهرش یک جنگجو نبوده. او فقط یک دختربچه بود، درست مثل خودش. ساکورا به قدری تاتسویا را دوست داشت که کودکی‌اش را فدای او کرده بود. روی زمینِ سرد نشسته و زانوهایش را درآغوش گرفته بود‌. سرش را روی زانوهایش گذاشت و چشمانش را بست. نبضِ کاتانا مثل ضربان قلبِ خواهرش می‌تپید. زمان ثابت مانده و دخترک در همان جنگل خیزران نشسته بود تا اینکه صدایی او را به کتابخانه‌ی ممنوعه برگرداند.

- یا ریشِ مرلین! هفت سال گذشت و من بلاخره شرط رو برنده شدم!

تاتسویا با تعجب سرش را بلند کرد تا صاحبِ این صدای آشنا را ببیند.
- ملانی چان؟

صدای خنده‌ای بلند شد و بعد یک دسته موی آبی رنگ از زیرِ شنل نامرئی‌کننده بیرون زد.

- می‌دونی... هفت ساله‌ همه می‌خوان بدونن تو روزِ ۲۸ می، کجا غیبت می‌زنه.
- اوه.
- آره دیگه! من شرط رو بردم! حالا زود باش بریم توی سالن عمومی... بهت نمی‌گم چه خبره تا برسی.

تاتسویا سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و برای آخرین بار به تابلوی خوش‌نویسی‌اش نگاه کرد.

"حتی بعد از فرو افتادن، شکوفه‌ها به عنوانِ خاطراتِ بهار باقی می‌مانند."

برای ساکورا موتویاما
با عشق، تاتسویا


--------------------
* اونه چان: خواهر بزرگتر
*ساکورا: شکوفه‌ی گیلاس

Ps: /"Why don't you just say sister? Why do you always add the little?"

But how do I begin to explain how much the little means to me? That it means you are something precious and I would protect you with my life. That I would fight with claws and teeth just to make sure you are thriving./

Lyra Wren

“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی VS بلاتریکس
die with a smile


تالار گریفیندور در اطرافش در تاریکی محض فرو رفته بود و سکوت کرکننده ای تالار را پر کرده بود. هزاران تکه شیشه در زیر پایش، تنها باقیمانده ی آینه بزرگ تالار بود. آینه ای که لحظاتی قبل، خودش شکسته بود و حالا گاهی که نور ماه روی تکه شیشه ها می افتاد، برق ناامیدانه ای می زدند. با خودش فکر کرد:
درست مثل تکه های باقی مونده از صمیمیت و اتحاد گریف...

قلب سنگی را درون دستش فشرد. این طلسم را ماه ها قبل در اتاق ضروریات پیدا کرده بود. طلسم در دستانش گرم بود و خطوطی باستانی بر سراسر سطحش به چشم می خورد.
-وقتش رسیده که ازش استفاده کنم؟

اندکی به خودش لرزید. آتشی در شومینه نمی سوخت و پنجره ها کاملا باز بودند و باد سرد پاییزی وحشیانه در تالار جولان می داد. اما لرزشش از سرما نبود. می ترسید؟ شاید. پشیمان و ناراحت بود؟ حتی ذره ای هم نه.

چشمانش را بست. ارزشش را داشت. اصلا پشیمان نبود. شاید منفور و دیکتاتور شده بود اما خودش می دانست که کار درست را انجام داده. صدای لیانا هنوز در گوش هایش می پیچید.
-تو مثلا اسم اینجا رو گذاشتی خونواده ی گریف... معنای خونواده رو اینجوری نشون میدی؟... واقعا که.

اخم کرد. از بین همه ی آنها، لیانا زخمی بر قلبش گذاشته بود که هنوز میسوخت.

چاره ی دیگری داشت؟ نه. اگر قرار بود گریفیندور از آدم های سمی که همه چیز را به لجن می کشند، پاک شود؛ مشکلی نداشت که آن ناظری شود که گروهش را تا مرز نابودی ببرد. اما... لیانا، بقیه...

آهی کشید، شدیدا خسته بود. ذهنش به او اجازه استراحت نمی داد و خاطراتی که می خواست فراموششان کند را با وضوح بسیار به روی پرده ذهنش می آورد.

ماه ها قبل، تالار گریفیندور گرم و صمیمی بود و میتوانستی خستگی کل روز را کنار شومینه به در کنی.درست برعکس الان...

-من جاسمینم، خیلی خوشحالم که دوباره اینجام! اگه ملانی اصرار نمی کرد هیچوقت به گریف بر نمی گشتم... آخه میدونید... من خاطرات بدی...

الان که فکر می کرد جاسمین از همان اول علاقه زیادی به حاشیه و دراما داشت. به راستی چرا اصرار کرده بود؟ شاید چون جاسمین جادوگر قوی و سرزنده ای بود و استعداد زیادی برای تاثیرگذاری روی دیگران داشت. ولی او می توانست کنترلش کند... یا شاید اینطور فکر می کرد.

-وای جاسمین، چطوری اینکارو میکنی؟

-اگه جاسمین بیاد منم میام...

-بچه ها، چیه همش درس، پاشید بریم اتاق ضروریات، من یه چیز خیییلی باحال پیدا کردم!

آن روزها از دور تماشا می کردم که حلقه دوستان جاسمین چطور بزرگ و بزرگتر می شد. اما خودم را قانع می کردم که همین گروه دوستانه، اتحاد و صمیمیت گریفیندور را می سازد. کم کم پسرها هم جذب حاشیه ها و توجه طلبی هایش شدند. پسر ارشدی که قبل از اینکه جاسمین او را تبدیل به نوچه اش کند، همه کارهای تالار را با هم انجام می دادیم، دیگر همیشه دور جاسمین می چرخید.
-ملانی، متاسفم فعلا نمیتونم بیام. جاسمین یه برنامه تفریحی خفن گذاشته، صحبتش دیشب توی تالار بود، نبودی؟

نه، نمی خواست باشد. از لحن ملتمس و چاپلوسانه ی دیگران درمقابل جاسمین خوشش نمی آمد.
-مشکلی نیست، همین که فعال هستین خوبه.

خاطرات و احساسات به سرعت از برابر چشمانش می گذشتند. این خاطره ی همان شبی بود که خسته و گرفته از حفره تابلو بالا رفت و ناگهان همهمه ی زیادی در تالار شنید. اکیپ دوستان جاسمین، پسری را دوره کرده بودند. اشک های تمساح جاسمین و خشم بقیه را می دید.
-هی، اینجا چه خبره؟
-دخالت نکن ملانی. تا وقتی عذرخواهی نکنی حق نداری راست راست تو این تالار راه بری!
-فکرکردی کی هستی که اینطوری با جاسمین حرف میزنی!
-هی! ناظر این تالار منم و هیچکس حق نداره به کسی توهین کنه. فردا صبح درموردش حرف میزنیم.

درون قلبش خشمی که آن شب داشت دوباره جوانه زد. پسری را که دوره کرده بودند و شانه هایش را می لرزید را به سمت خوابگاه برده بود. پسرارشد پشت سرش با نافرمانی مشت هایش را گره کرده بود، اما حرکتی نکرد. صدای جاسمین را از پشت سرش شنیده بود.
-کسی که بهش توهین شده منم، خانم ناظر! درسته از من خوشت نمیاد، ولی چطور میتونی ازش دفاع کنی...

در خوابگاه را به روی صداهایی که نمی خواست بشنود و صورت هایی که نمی خواست ببیند، بست. آن شب در خوابگاه دختران کنار پنجره با لیانا، دختری که دوست نزدیکش و محرم اسرارش بود، دردودل کرده بود. شبی که برای اولین بار سرمای ناامیدی به درون قلبش نفوذ کرد.
-این گریفیندور، چیزی نیست که من دوس دارم... گروهی که اعضاش به بهونه دوستی و رفاقت و اینکه بقیه از خودشون نیستن، همه چیز رو زیر پا بذارن...
-جاسمین تورو دوس داره ملانی، همش به من میگه که تو پشت سرش حرف میزنی و سعی داری خرابش کنی... چرا باید...
-من؟ به نظرت من همچین کارایی میکنم؟ این شخصیت خودشه لیانا، فکر میکنی من اونو رقیبم میدونم؟ این چیزیه که اون میخواد فکر کنی... حداقل تو باید اینو ببینی.

اما با نگاه کردن به چشمان بی احساس لیانا، فهمیده بود که نه... نمی دید. همه ی آنها فقط چیزی را می دیدند که جاسمین می خواست.

صبح فردایش هم عذاب آور بود. جستجوی بی ثمرش، پسری که نجات داده بود بدون هیچ حرفی، بدون اینکه ملانی فرصت کند مسئله را حل کند، رفته بود. برق پیروزی درون چشمان پسر ارشد را به یاد می آورد.
-الکی دنبالش نگرد مل، همون دیشب دمشو گذاشت رو کولش و رفت. البته شاید منم یکم هلش داده باشم!
-تو حق نداشتی. هیچکدومتون حق ندارید به بهونه ی اکثریت بودن، بقیه رو اذیت کنید!

این همان دوستی بود که به قضاوت عادلانه اش باور داشت و در همه کارها رویش حساب می کرد؟

-اون داشت مارو اذیت می کرد ملانی. نمی دیدی چطور حرف می زد؟

این همان لیانای مهربان و سنگ صبورش بود؟

-تو ناظری چون ما خواستیم...

نه... دیگر هیچکدامشان را نمی شناخت.
-بله ناظرم... و محض اطلاعتون از امروز تجمع بیشتر از سه نفر رو هم توی تالار گریفیندور ممنوع میکنم. گزارش این کارتو میدم، آرون. اگه بازم از این تئاترها ازتون ببینم، همتون با مک گونگال طرفید.

روزهای بعدش چطور گذشت؟ گروه جاسمین بیرون از تالار مشغول تفریح و حاشیه سازی هایشان بودند. لیانا را از دست داده بود. همه ی آنها او را یک ناظر خشک و غیرمنطقی و حتی حسود می دیدند. او هم بیشتر وقتش را در اتاق ضروریات می گذراند.
همانجا بود که طلسم آغوش سنگی را پیدا کرده بود. خودش هم نمی دانست چرا آن طلسم قدیمی و خطرناک را برداشت. شاید هم ته قلبش می دانست که روزی استفاده اش خواهد کرد. پاکسازی گریفیندور عزیزش از تعصبات را به آیندگان مدیون بود.

چشمانش را باز کرد. طلسم آغوش سنگی در دستش گرم و زنده بود. دستورالعمل آن در ذهنش حک شده بود.

از ته قلبت بخواه و برای عزیزانت آغوشی سنگی شو
نه فداکاری ات را می بینند و نه عشقت را
نه قدر دانسته می شوی و نه راه برگشتی پیدا میکنی
در عوض اراده ی تو برای محافظت از آنها باقی می ماند
هیچ جادوی سیاهی نمی تواند به آغوش سنگی ات رخنه کند
اگر آماده ای قلبت را بدون ذره ای حسرت فدا کنی، من را روی سینه ات بگذار
اگر آماده نباشی، قربانی آغوش سنگی خواهی شد.


بدون ذره ای حسرت؟ هنوز حسرت شنیدن خنده های لیانا و چشیدن گرمای تالار گریفیندور را داشت. دوست داشت کنارشان بماند. دلش می خواست مثل گذشته کنار شومینه بنشیند، به شیطنت هایشان بخندد و در تکالیف کمکشان کند. چرا نتوانست جلویشان را بگیرد؟ چرا انقدر ضعیف بود؟

نجواها و خنده های شومی که از روز گذشته مدام از دیوارهای تالار می شنید، طنین انداز شد. خنده ی تلخی بر روی لبانش نشست و به یاد آورد چرا حالا تنهاست.

-این زودگذره ملانی! ما همه مون اینجا خوشحالیم!
-جادوی سیاه زودگذر نیست لیانا، برو کنار.
-اما تو که مطمئن نیستی کار اون باشه...

لیانا جلوی ورودش را به خوابگاه دختران گرفته بود. میدانست که می تواند چشم پوشی کند و همه چیز مثل قبل ادامه پیدا کند. جادوگران قوی و متحد گریفیندور همه چیز را به دست می آوردند. اما بعضی اعضا همیشه در جهنمی که آنها ساخته بودند زندگی می کردند. نه... نمی توانست چشم پوشی کند.
-اگه یکبار دیگه ازش دفاع کنی، تو هم میتونی با اون بری به درک.

لیانا را به کنار زد و وارد خوابگاه شد. جاسمین سعی کرد از خودش دفاع کند و وقتی موفق نشد، شروع کرد به صحبت تا با زبان چرب و نرم راضی اش کند. اما ملانی ناظر بود و تصمیم گرفته بود تا زمانی که این مقام را داشت، همه چیز را حل کند. یقه جاسمین را گرفت و تا پایین پله ها کشاند.
-هی! تو نمیتونی! تو خودت باعث اون نجواها شدی... ملانی... همه با من موافقن...

وسط تالار رهایش کرد و او روی پاهایش افتاد.
-تو نمیتونی...
-معلومه که میتونم.

صدای پای بقیه اعضا را می شنید که جمع می شدند تا ببینند چه خبر شده است.
-جاسمین ویلیامز، من تورو به خاطر انجام جادوی سیاهِ نجواها...
-نه، لطفا...
-و توطئه علیه بقیه اعضای گریفیندور و برهم زدن نظم تالار...
-مگه نگفتی اینجا خانواده گریفه؟
-از تالار گریفیندور اخراج میکنم.

نفس عمیقی کشید.
-بله اینجا خانواده گریفه، اما تو دیگه عضوی ازش نیستی.

جمعیت اطرافش ساکت بودند اما نجواها پشت سرش از دیوارها شنیده می شدند.
-اون پسره تازه واردا رو اذیت میکنه!
-حق نداره اینجا باشه!
-ملانی خودشم نمیدونه داره چیکار میکنه.
-ناظر دیکتاتور!

جاسمین با خشم به او خیره شده بود و اشک درون چشمانش حلقه زده بود.
-تو نمیتونی. اون نجواها حرف همه ی بچه هاست، من فقط... من فقط باعث شدم به گوش برسن!
-همه ی بچه ها؟
لبخند سردی زد.
-همه ی اونایی که فکر میکنن حق با جاسمینه و باید فلان عضو رو بیرون کنیم... میتونن باهاش از اینجا برن. گریفیندور به اعضایی که خودشون رو برتر میدونن و برای بقیه تصمیم میگیرن نیاز نداره.

-اما تو میتونی تصمیم بگیری، نه؟ هرگز فکرشم نکن بتونی خانواده گریف رو بسازی!

لیانا نگاه تلخی به او انداخت و به سمت جاسمین رفت.

-میسازم، حتی اگه خودم هم نباشم... .

چند دقیقه سکوت و سپس صدای پاها در اطرافش طنین انداخت. لحظاتی بعد، فقط او در تالار گریفیندور باقی مانده بود. نامه ای برای مک گونگال نوشت و برایش توضیح داد که چرا همه چیز بهم ریخته بود.
مک گونگال بارها حرف هایش را شنیده بود و در جریان بود. بزودی ناظر جدیدی برای گریفیندور انتخاب می شد، چرا که خودش هم استعفا داده بود.

حالا 12 ساعت گذشته بود و او همچنان به قلب سنگی درون دستش خیره شده بود. باید الان احساس غم و ناامیدی می کرد؟ اما حس رهایی و خوشحالی داشت. زیر لب زمزمه کرد.
-شاید الان فکر کنن بخاطر خودم این کارو کردم. شاید اسمم در آینده همیشه با یه برج خالی و غمگین شناخته بشه... شاید همه چی رو خراب تر کردم. اما...

به قلب سنگی درون دستش لبخند زد.
-من برای برگردوندن اون فضای صمیمی و شنیدن خنده های از ته دل گریفیندوری ها هرکاری میکنم.

ایستاد و طلسم آغوش سنگی را روی سینه اش گذاشت. نجواها در لحظه ناپدید شدند، انرژی منفی ای که مثل لحافی سنگین روی فضای تالار افتاده بود از بین رفت. ملانی نفس عمیقی کشید. از یادآوری خنده های لیانا، شیطنت ها و دورهمی های شبانه دور شومینه با اعضایی که عاشقشان بود و آزادی ای که همه ی آنها در آینده خواهند داشت، لبخندش عمیق تر شد.

کم کم حس کرد جریان قوی و گرمی از قلبش به طرف دستانش می رود. انگشتانش بی حس شدند، انگار دستانش کش می آمدند.
پاهایش سنگین شدند و صدای افتادن بدنش را روی خرده شیشه های کف تالار شنید. تاریکی عقب رفت و زمین سخت، اورا به آغوش کشید. در آخرین لحظه ای که هنوز ملانی بود، خندید.
-موفق شدم.

صبح فردا، مک گونگال متاسف از اینکه دیروز در هاگوارتز نبود، با نامه ای در دستش وارد تالار گریفیندور شد؛ اما هرچه گشت ملانی را پیدا نکرد. فقط توجهش به سنگفرش طلایی و گرمی که کف تالار کشیده شده بود، جلب شد و متوجه شد طلسم قدرتمندی در آن حضور دارد.

یعد از آن شب، گریفیندور تا مدتها خلوت و خالی بود. تا اینکه آستریکس ناظر گریفیندور شد و صدای خنده دوباره در تالار پیچید.
کوین کوچولو عاشق این بود که روی سنگفرش گرم تالار دراز بکشد و بازی کند و بقیه اعضا هم به محض ورود به تالار، حس می کردند به خانه ی امنی بازگشته اند. دیگر خبری از انرژی منفی، دو به هم زنی یا دعوا نبود.

هیچکس نمی دانست که گرمای تالار هرگز از شومینه نیامد، بلکه از ناظری بود که ایستاد و گفت دیگر بس است، حتی اگر قرار بود تنها بماند. حالا او تا ابد همه آنها را در آغوش سنگی خودش محافظت می کرد.
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما هلمز vs. مرگ
Die with a smile

نسیم خنک بهاری، از میان شکوفه‌های درختان عبور می‌کرد و به بنای باشکوهی می‌رسید. عمارتی که با رنگ‌های تیره و خاکستری مانندش، همانند سایه‌ای در میانه‌ی جنگل دیده می‌شد. در اعماق جنگل، مردی با شنلی سیاه، با آرامش قدم برمی‌داشت. مقصدش مشخص بود؛ همان عمارتی که در سایه‌ها پنهان شده بود....

شاخه‌های کوچک روی زمین، زیر پاهای مرد، می‌شکستند. او می‌توانست صدای گوش‌نواز پرندگان و جاری شدن آب را بشنود؛ اما قدرت لذت بردن از آن را نداشت... زیرا در وجودش طوفانی سهمگین به پا شده بود؛ برخلاف اطراف آرامش... قلبش همچون گنجشک کوچکی بی‌قرار بود و وحشیانه می‌تپید. نمی‌خواست به خودش اعتراف کند؛ اما در قهقهرای ذهنش می‌دانست که احساس ترس در رگ‌هایش جریان پیدا کرده است. آرزو می‌کرد معجزه‌ای رخ دهد و زمان، بایستد و یا هرچه که ممکن بود مانع رسیدن او به آن عمارت را بگیرد، اتفاق بیوفتد.

در همین افکار غرق شده بود که نفهمید چه زمانی آن عمارت منحوس، در مقابل چشمانش پدید آمد. لرزه‌ای به تنش افتاد. تقلایش برای آرام ماندن بیهوده بود؛ هرچه می‌کرد نمی‌توانست اضطرابش را کنترل کند.

- دنیل!

به سمت صدا برمی‌گردد. فردی آشنا و نه‌چندان دوست‌داشتنی در مقابلش ایستاده بود. از دنیل کوتاه‌تر به نظر می‌آمد. زخم عمیقی که بر روی صورتش قرار داشت، تمام توجه‌ها را به سوی خود جذب می‌کرد و اجازه نمی‌داد شرارت درون چشمانش دیده شود. اما دنیل آن شرارت را حس می‌کرد. آن مرد یک جانور تمام عیار بود. او از پایان دادن به زندگی انسان‌های معصوم، لذت می‌برد. لبخند کثیفی که بر لب‌های نازکش داشت، به آسانی باطنش را لو می‌داد. او نیز یک هیولا بود؛ مانند دیگر اهالی آن عمارت...

- به‌نظرت دیر نیومدی؟ جلسه دیروز تموم شد!

مرد پس از گفتن این، قهقهه‌ای سر داد. حتماً فکر می‌کرد سخنش خنده‌دار است. اما نبود، نه حداقل برای دنیل...
دنیل چشمانش را به عمارت می‌دوزد تا دیگر مجبور به تماشای صورت نفرت‌انگیز او نباشد. سپس با سرد ترین حالت ممکن پاسخ می‌دهد:
- به تو مربوط نیست جان.

به سمت عمارت گام برمی‌دارد.
- البته، تو عادت داری توی کارهایی که به تو ربطی نداره دخالت کنی!

دنیل منتظر نمی‌ماند تا پاسخی برای طعنه‌هایش دریافت کند. او نه زمان اضافه‌ای برای ادامه‌ی گفت‌وگوی مبتذلش با جان و نه میلی برای دیدن دوباره‌ی صورت او داشت... بنابراین با قدم‌های سریع‌تر از حد معمول، به سمت عمارت می‌رود. با دور شدن از جان، ذهنش دوباره درگیر می‌شود. درگیرِ دیداری که قرار بود تا مدتی کوتاه با لرد سیاه داشته باشد... می‌دانست قرار نیست با چیز خوبی روبه‌رو شود. زیرا لرد سیاه هیچ‌گاه وقت خود را صرف صجبت با یک مرگخوار بی‌ارزش، نمی‌کرد؛ مگر زمانی که قرار بود مسئولیت سنگینی بر عهده‌ی او قرار دهد.
دنیل از همین می‌ترسید. مدت‌ها بود که از پیوستن به ارتش تاریکی پشیمان شده بود. او نمی‌توانست مانند دیگران جان انسان‌های بی‌گناه را بستاند و با لبخند به جسد آن‌ها نگاه کند. در تمام سه سالی که آن نشان شوم بر روی ساعدش جای خوش کرده بود، به روش‌های مختلف از آلوده کردن دستش به خون انسان گریخته بود. خودش نیز نمی‌توانست این را باور کند؛ شاید به اندازه‌ی کافی باهوش بود و یا شانس همراهی‌اش می‌کرد. هرچه که بود، فهمیده بود که او برای این‌کار ساخته نشده است. البته، این را زمانی که با جان دادن فردی در مقابل چشمانش، روحش به آتش کشیده می‌شد هم می‌دانست. اکنون تنها آن را پذیرفته بود. اما علی‌رغم تمام این‌ها، جرئت بر زبان آوردنش را نداشت...

دنیل با وجود تمام نگرانی‌های خود بابت دلیل ملاقاتش با لرد سیاه، خود را به سالن پذیرایی عمارت رساند. مانند همیشه، مرگخواران در گوشه‌گوشه‌ی سالن پذیرایی ایستاده و مشغول انجام کاری بودند. دنیل به بلاتریکس که رد خون روی چوبدستی‌اش پاک می‌کرد، نزدیک می‌شود.
- بلاتریکس! ارباب کجان؟

نگاه نافذ بلاتریکس روی دنیل می‌نشیند.
- ارباب منتظرتن.

دنیل سرش را تکان می‌دهد و به سمت اتاق لرد سیاه حرکت می‌کند. او می‌توانست سنگینی نگاه‌های دیگران بر خودش را حس کند. همه حداقل به اندازه‌ی او کنجکاو دلیل حضور او بودند. دنیل سریع‌تر از پله‌ها بالا می‌رود و طولی نمی‌کشد که در مقابل درب‌های اتاق لرد سیاه می‌ایستد. با برخورد چند ضربه‌ی آهسته به در، صدای لرد سیاه که اجازه‌ی ورود او را می‌داد، بلند می‌شود. دنیل در را به داخل هل می‌دهد. در با صدای گوش‌خراشی باز می‌شود.

- ارباب! دستور داده بودین به خدمت‌تون برسم...

دنیل با گفتن این حرف، ساکت می‌ماند تا پاسخی دریافت کند.

- بیا جلو دنیل...

صدای لرد سیاه آهسته و بی‌احساس بود؛ مانند همیشه... اما به خوبی می‌توانست حس ترس را در وجود فرد مقابلش زنده کند. دنیل کمی جلوتر می‌رود. لرد به گوشه‌ی اتاق خیره شده بود.
- مدتی‌ست که احساس می‌کنیم چیزی از ما مخفی می‌کنی دنیل...

دنیل شوکه می‌شود. انتظار هر چیز را می‌کشید به‌جز این حرف... لرد سیاه که متوجه دست‌پاچگی او بود، زمزمه می‌کند:
- تاوان مخفی‌کاری را می‌دانی دنیل... خودت اعتراف کن!

دنیل با دستانش که خیس عرق بودند، ردایش را می‌فشرد. نفس عمیقی می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. به کف زمین خیره می‌شود تا بلکه بتواند بر حرف زدنش تمرکز کند.
- ارباب... من جرئت نمی‌کنم چیزی رو از شما مخفی کنم.

دنیل تلاشش را می‌کرد که حقیقت را مخفی کند. چشمانش را بست. افکار، بی‌رحمانه به ذهنش هجوم می‌آوردند.

فلش بک_دو ماه قبل

- من دوستت دارم هیزل!

دنیل با دستان تنومندش، دختر را در آغوش گرفته بود. تقلاهای دختر برای رهایی یافتن از زندان بازوان او، بی‌نتیجه بود. صورت دخترک در میان خرمن موهای پرکلاغی‌اش، پنهان شده بود. او با دست‌های نحیفش، به سینه‌ی دنیل می‌کوبید.
- ولم کن دن!

دنیل کمی دخترک را از خودش جدا می‌کند.
- خواهش می‌کنم بهم گوش کن هیزل... من عاشقتم.

دخترک کمی آرام‌تر شده بود. دنیل صورت او را نوازش می‌کند و دسته‌ی کوچکی از موهای موج‌دارش را به بر صورتش ریخته بود، پشت گوشش می‌راند.
- من نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم هیزل... لطفاً از عشق‌مون دست نکش...

قطره‌ی اشکی که در چشمان هیزل جمع شده بود، بر روی گونه‌اش می‌چکد. صدایش به وضوح می‌لرزد.
- نمیشه دن...

ناممکن بودن این عشق، وجود هیزل را نیز به آتش می‌کشید. اما نمی‌توانست از کنار آن ساده رد شود. حداقل یکی از آن‌دو می‌بایست حقایق را بپذیرد...
برخلاف هیزل، دنیل تمام تلاشش را برای حفظ دخترک می‌کرد.
- منظورت چیه؟ یعنی چی که نمیشه؟

دنیل کلافه بود. ترس از دست دادن دخترک او را کلافه می‌کرد. با وجود اینکه یک سال پیش از وجود همچین انسانی در دنیا با خبر نبود، اکنون مطمئن بود که حتی یک روز نیز بدون او دوام نخواهد آورد. هرگز به وجود احساس عشق، باور نداشت. فکر می‌کرد آن حس یکی از آثار دیوانگی‌ست. شاید هم بود؛ نمی‌دانست. تنها می‌دانست که او نیز به همان دیوانگی مبتلا شده است. او نسبت به عطر موهای دخترک و درخشش چشمانش اعتیاد پیدا کرده بود. همان مردی که حتی به اسم "نیمه‌ی گم‌شده" می‌خندید، دریافته بود که در تمام عمرش ناقص زندگی کرده است. او نیمه دیگر روحش را یافته بود. اکنون نمی‌توانست به هیچ قیمتی او را از دست بدهد...

- دن!

اکنون صورت مرد در میان دو دست لطیف هیزل قرار گرفته بود. او درحالی‌که با انگشتش گونه‌ی دنیل را نوازش می‌کرد، لبخند خسته‌ای می‌زند.
- می‌دونم که نمی‌خوای قبولش کنی... ولی واقعیت همینه... ما برای هم ساخته نشدیم...

دنیل دستان گرم هیزل را با دستان سردش لمس می‌کند.
- واقعیت چیزی به‌جز عشق ما نیست... هیزل! من برای اولین بار عاشقت شدم. مهم نیست قراره چه اتفاقی بیوفته. حتی اگه فقط یک روز از عمرم هم باقی مونده باشه، می‌خوام کنار تو بگذرونمش. هیچ مانعی بین ما وجود نداره...

هیزل پوزخندی می‌زند.
- مانعی وجود نداره؟

هیزل آستین لباس مرد را بالا می‌آورد به علامت جمجمه‌ و مار روی ساعدش اشاره می‌کند.
- مانع دقیقاً همینه دن!

دختر کمی از دنیل فاصله می‌گیرد.
- من یه ماگل‌زاده‌ام دنیل! یکی از همون آدمایی که کسی که تو بهش وفاداری ازشون متنفره! دنیل تو جز آدم‌هایی هستی که دارن تمام تلاش خودشون رو برای حذف من و هم‌نوعان من از جامعه‌ی جادوگری می‌کنن!

هیزل با نهایت توان، دنیل را به عقب هل می‌دهد.
- هنوزم میگی مانعی نیست؟!

اما جوابی دریافت نمی‌کند. دنیل در جایش خشکیده بود. گویا حقایقی که نمی‌خواست باور کند، پشت سر هم به او برخورد می‌کردند.

- حالا فهمیدی؟

دنیل به دختر نگاه می‌کند. هیزل موهای پرپشتش را از پشت گردنش به جلو می‌آورد و مشغول باز کردن گردنبندی می‌شود که پلاک نقره‌ای رنگش، شکل ستاره‌ی درخشانی داشت. وقتی بالاخره موفق به باز کردن آن می‌شود، دست دنیل را می‌گیرد و گردنبند را در کف دست او قرار می‌دهد.
- برو دنیل. برو و به‌عنوان یه مرگخوار موفق باش! فقط تا آخر عمرت از من دور بمون!

دنیل می‌شکند. گویا تمام ترک‌هایی که در تمام عمرش بر قلب و روحش نشسته بود، روی هم انباشته شده بودند و دیگر توان همچین ضربه‌ی مهلکی را نداشتند. از من دور بمون... از او دور بماند؟ هیزل از همان ابتدا یک هوس گذرا نبود که بتواند او را به فراموشی بسپارد؛ بلکه تبدیل به یک نیاز همیشگی شده بود.‌ چگونه می‌توانست از دلیل تپش‌های بی‌پروای قلبش دور بماند؟ اصلاً ممکن نبود... اگر هیزل تنها برای دقایقی او را رها می‌کرد، دنیل نفس کشیدن را نیز از یاد می‌برد. چه برسد به زندگی کردن...

- صبر کن!

هیزل در جایش می‌ایستد. نمی‌دانست که دنیل هنوز چه حرفی برای گفتن دارد...

- خلاص می‌شم... از شر این نشان و اون لقب لعنتی خلاص می‌شم...

هیزل در جایش میخکوب شده بود.

- قول میدم... ارتش تاریکی رو رها می‌کنم. فقط... فقط من رو رها نکن هیزل...

هیزل به سمت او باز می‌گردد. نگاه‌هایشان به هم دوخته می‌شود. لبخندی بر لبان خشکیده‌ی هیزل می‌نشیند.
- منتظرت می‌مونم...

هیزل به گردنبندی که دنیل درون مشتش می‌فشرد نگاه می‌کند.
- تا روزی که دیگه عضوی از اون هیولاها نباشی، این گردنبند دستت بمونه. به وقتش، ازت پسش می‌گیرم.

هیزل در آن روز دنیل را به همان حال رها کرد و رفت. از آن لحظه، درد فراق هیزل، هرگز دنیل را تنها نگذاشت. او هر شب به آینده‌ای که آرزو داشت همراه هیزل داشته باشد، فکر می‌کرد.

پایان فلش بک

یادآوری خاطره‌ی آن روز، آن قول و عذابی که در طی این دو ماه کشیده بود، جسارتی اعجاب‌انگیز به دنیل می‌بخشد. او سرش را بالا می‌آورد و به لرد سیاه نگاه می‌کند.
- ارباب! چیزی که مدتیه سعی دارم پنهونش کنم اینه که... من میخوام از مرگخواران جدا بشم!

لرد سیاه که گویا از قبل نیّت دنیل را می‌دانست و دلیل احضارش نیز معترف شدنش به آن بود، از جایش بلند می‌شود.
- دنیل... دلیل این تصمیم ناگهانی‌ات چیست؟

دنیل با انگشتانش بازی می‌کند.
- می‌خوام مدتی از همه چیز فاصله بگیرم سرورم... احتمالاً هیچوقت به اینجا برنگردم...

دنیل می‌دانست که اگر به آینده‌ای همراه هیزل می‌اندیشد، باید عقلش را به کار گیرد.
- از خدمت به شما مفتخرم ارباب... اگه اجازه بدین...
- کافی‌ست!

لرد سیاه به اطرافش نگاهی می‌کند.
- نیازی به توضیح اضافه نداریم... اگر چنین چیزی می‌خواهی، تو را با اجبار نگه نخواهیم داشت!

برای لحظه‌ای سکوت در اتاق حاکم می‌شود. سپس لرد زیرلب می‌گوید:
- تنها باید یک کار انجام دهی...

دقایقی بعد

دنیل پس از خارج شدن از اتاق لرد سیاه، با رنگ و رویی پریده و چهره‌ی مضطرب، عمارت ریدل را ترک می‌کند. او که پس از مدت‌ها دیگر احساس سنگینی آن نشان شوم را بر ساعدش نداشت، می‌خواست به سریع‌ترین حالت ممکن به نزد هیزل برسد. نمی‌دانست چرا دستانش یخ‌زده بود؛ اما می‌دانست که دستان هیزل، گرمای حیات را به آن‌ها خواهد بخشید.

می‌دانست که هیزل در آن ساعت روز، در دفتر روزنامه‌ی پیام‌امروز مشغول آماده‌سازی خبر هفته‌ی آینده است. بنابراین بدون اتلاف وقت، به دفتر رفت. گردنبندی را که روزی با عشق و علاقه به هیزل هدیه داده بود تا نماد عشق‌شان باشد و دخترک در دستان او نهاده بود را همراه داشت. آن گردنبند نقره‌ای، قرار بود یادآور احساس مقدسی باشد که خدا به آن‌دو بخشیده بود. جایش روی گردن دخترک بود، نه دستان دنیل...

دنیل از پله‌های ساختمان که به تازگی نوسازی شده بود، بالا می‌رود. برخلاف تصوراتش، مکانی پر جمعیت و شلوغ بود. یافتن یک شخص در آن‌جا بسیار سخت به‌نظر می‌رسید. البته، نه برای دنیل که هیزل برایش همچون ستاره‌ای پرنور در آسمان شب می‌درخشید. حتی از فاصله‌های طولانی، بوی موهای او مستش می‌کرد. همانند کودکی خردسال، با اشتیاق به سمت دخترک دوید.
- هیزل!

هیزل که مشغول صحبت با خبرنگار دیگه‌ای بود، به سمت صدا برمی‌گردد. با دیدن دنیل، غمی که سعی داشت از یاد ببرد، دوباره به سینه‌اش می‌نشیند. وقتی در تمام دو ماه گذشته، هیچ حرکتی از سوی دنیل دریافت نکرده بود، نا امید شده بود. فکر می‌کرد او ارتش تاریکی را به یار ابدی هیزل بودن ترجیح داده است. پس منتظر نماند تا تمنا‌های او را بشنود و به سمت اتاق کارش راه افتاد.

- هیزل! صبر کن!

دنیل این‌بار طوری فریاد کشید که توجه همه به او جلب شد. هیزل که از سنگینی نگاه‌ها، معذب شده بود، به سرعت خود را در اتاقش حبس می‌کند. دنیل در را می‌کوبد.
- هیزل! خواهش میکنم گوش بده.

هیزل خشمگین می‌شود.
- به چی گوش بدم؟! به اینکه دوستم داری؟ اگه دوستم داشتی کل این دو ماه کجا بودی؟ از اینجا...
- تموم شد! تمومش کردم!

دنیل لبخندی می‌زند.
- دیگه مرگخوار نیستم هیزل... تمومش کردم.

بعد از چند ثانیه، در به آرامی باز می‌شود. هیزل که هنوز رد نگرانی در صورتش دیده می‌شد، دنیل را در آغوش می‌گیرد.
- چرا زودتر نیومدی؟ می‌دونی چقدر برام سخت بود ازت دور بمونم؟
- نمی‌تونستم بیام... نمی‌تونستم به چشمات نگاه کنم و بگم جرئت جدا شدن از ارتش تاریکی رو ندارم...

دنیل محکم‌تر دخترک را فشار می‌دهد.
- ولی الان تموم شد... دیگه یه مرگخوار نیستم. دیگه هیولا نیستم هیزل!

آن‌دو چنان در آغوش یکدیگر غرق شده بودند که گویا هرگز تصمیم به جدا شدن نداشتند.

شب_خانه‌ی هیزل

عطر خوش غذا، در خانه‌ی کوچک هیزل پیچیده بود. هیزل درحالی که آشچزی می‌کرد، درباره‌ی اتفاقاتی که در طول دو ماه دوری از مرد برایش رخ داده بود، حرف می‌زد. دنیل که روی صندلی نشسته بود، با عشق و اشتیاق به دختر خیره شده بود. اما حسرت درون چشمانش، قابل انکار نبود.

- به‌خاطر همین ازم تقدیر شد و حقوقم رو افزایش دادن. نیک می‌گفت که اگه همینجوری پیش برم ممکنه تا یه سال آینده ارتقای شغلی هم پیدا کنم. باورت میشه؟

دنیل لبخند کجی می‌زند.
- مطمئنم که می‌تونی. تو باید خیلی موفق بشی هیزل.

هیزل که متوجه حال عجیب دنیل شده بود، کنارش می‌نشیند.
- حالت خوبه دن؟
- خوبم...

دنیل چشمانش را از دخترک می‌دزدد.
- چیزی نیست... فقط ازت میخوام یه قولی بهم بدی.
- چه قولی؟
- قول بده دیگه هیچوقت این گردنبند رو از گردنت در نیاری...

دنیل گردنبند ستاره را به هیزل می‌دهد.
- و هر اتفاقی هم بیوفته، از زندگی کردن دست نکشی... باشه؟

هیزل بعد از بستن گردنبند، دنیل را بغل می‌کند.
- تا وقتی تو کنارم باشی، هیچوقت از مبارزه تسلیم نمی‌شم دن. دوستت دارم!
- منم همینطور...

اکنون غم درونی دنیل، به وضوح مشخص بود. حداقل برای کسی که می‌خواست آن را ببیند.

- برقصیم؟

دنیل به هیزل می‌نگرد.
- رقص؟ چقدر یهویی... باشه. بیا تا غذا حاضر بشه برقصیم.

هیزل هیجان‌زده از جایش بلند می‌شود.
- پس من میرم موسیقی رو آماده کنم!
- منم یه لیوان آب می‌خورم...

چند دقیقه‌ای‌طول می‌کشد تا هیزل آهنگ مورد علاقه‌اش را بیابد و صفحه‌ی آن را روی گرامافون قدیمی قرار دهد. بعد از شروع پخش آهنگ، به دنیل که وسط سالن پذیرایی ایستاده بود، نزدیک می‌شود. دست چپ هیزل بر روی شانه‌ی دنیل قرار می‌گیرد و دست راست دنیل بر روی کمر باریک هیزل. دو دست آزاد آن‌دو، گویا به هم گره خورده باشد، در هم تنیده می‌شود. همراه با نت‌های موسیقی، آن‌ها نیز حرکات آرامی انجام می‌دادند؛ همانند یک برگ رقصان در باد پاییزی...

- آهنگش رو نشنیدم هیزل... جدیده؟

هیزل مفتخرانه می‌گوید:
- نه! ولی طبیعیه که نشناسیش. بهت که گفته بودم؛ اگه فقط ماگل‌ها توی یه چیزی از جادوگرا بهتر باشن، اون موسیقیه.

...I, I just woke up from a dream
.Where you and I had to say goodbye
.And I don’t know what it all means
...But since I survived, I realized

حرکات کمی سریع‌تر می‌شود. هیزل که سرش را به سینه‌ی مرد تکیه داده بود، متوجه رنگ‌پریدگی صورت دنیل نمی‌شود.

- می‌خوام یه چیزی رو بدونی هیزل...

...Wherever you go, that’s where I’ll follow
...Nobody’s promised tomorrow

- مهم نیست چه اتفاقی بیوفته... بدون که من همیشه دوستت داشتم...

So I’ma love you every night like it’s the last night!
!Like it’s the last night


دنیل کم‌کم به سرفه می‌افتد.
- وقتی تو پیشم باشی...

نفسش بند آمده بود. به سختی زمزمه می‌کند:
- حتی مرگم برام آزاردهنده نیست...

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
;If the party was over
...And our time on Earth, was through

- این چه حرفیه می‌زنی دن؟
- گوش بده... همه‌چیز که تموم شد، از اینجا دور شو. فقط... برو!

;I’d wanna hold you, just for a while
!And die with a smile


دنیل، هیزل را در آغوش می‌کشد.

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you


پاهای دنیل سست می‌شوند. دیگر توان تحمل وزن بدنش را ندارد. به آرامی روی زمین می‌افتد. هیزل که با جثه‌ی کوچکش قدرت سرپا نگه‌داشتن او را نداشت نیز همراه او می‌نشیند.
- دن! دن! حالت خوبه؟

دنیل به شدت سرفه می‌کند. خون سرخ رنگ، از گوشه‌ی دهانش بیرون می‌زند.
- همین‌که... پیش تو هستم... برام کافیه...

چشمانش را به سختی باز نگه می‌دارد.
- دوستت... دارم...

دنیل در عمرش به چیزهای زیادی اعتقاد نداشت که خلافش به او ثابت شده بود. مثلاً هرگز فکر نمی‌کرد که روزی عاشق شود؛ ولی شده بود... یا باور نداشت که انسان در لحظه‌ی مرگش، خاطراتش را مرور کند. اما اکنون که فاصله‌ی زیادی با ترک این دیار فانی نداشت، زندگی‌اش به سرعت از مقابل دیدگانش عبور می‌کرد. حال، هفت دقیقه فرصت داشت زندگی‌اش را ببیند.

اولین دقیقه
دنیل کودک پنج‌ساله‌ای بود. در حیاط خانه‌شان به دنبال پروانه‌ی آبی‌رنگی می‌دوید. دستانش را همانند دو بال یک پرنده گشوده بود. آزاد و رها بود؛ برخلاف تمام عمرش... صحنه‌ی بعد، دنیل یازده‌ساله شده بود. در قلعه‌ی بزرگ و باشکوه هاگوارتز قدم برمی‌داشت. با تازه‌واردان هم‌سن و سال خودش، صحبت می‌کرد. لحظه‌ای را که کلاه پیر گروه‌بندی بر سرش قرار گرفته بود را به‌خاطر داشت.


دومین دقیقه
دنیل هجده‌ساله که بر سر مزار والدینش که بر اثر یک حادثه از دنیا رفته بودند، می‌گریست. و پس از آن، دنیل بیست و سه ساله که با افتخار فرم ورودی‌اش به وزارت‌خانه را پر می‌کرد. او توانسته بود شغل دلخواهش را بیابد.

سومین دقیقه
دنیل بیست و پنج ساله که بعد از آشنایی با قدرت شگفت‌آور لرد سیاه، به او و نظراتش علاقه‌‌مند شده بود، درحال تحمل درد حاصل از شکل‌گیری نشان مرگخواری بر روی ساعدش بود. در چهره‌اش چیزی به‌جز جاه‌طلبی دیده نمی‌شد.

چهارمین دقیقه
دنیل بیست و شش ساله که در طول یک سال عضویت در گروه مرگخواران، با دیدن مرگ انسان‌های بی‌گناه بسیاری، عذاب وجدان شدیدی را با خود به همراه دارد. او می‌داند که در یک باتلاق خونین فرو رفته و دست و پا زدن تنها باعث مرگ زودرس او خواهد شد. او چاره‌ای به‌جز انتظار برای تبدیل شدن به یک هیولا همانند دیگر کسانی که آن نشان را حمل می‌کردند، نداشت.

پنجمین دقیقه
درست در همان لحظه‌ای که فکر می‌کرد همه چیز تمام شده، با خبرنگاری که درحال تهیه خبری در محوطه‌ی وزارت‌خانه بود برخورد می‌کند. در همان نگاه اول، نگاهش به چشمان سیاه دختر گره می‌خورد. قلبش چنان شروع به تپیدن می‌کند که گویا می‌خواهد سینه‌اش را بشکافد. گونه‌هایش سرخ می‌شوند. او عاشق می‌شود!

ششمین دقیقه
دنیل بیست و هفت ساله به همراه هیزل در دامنه‌ی کوهی نشسته و به آسمان خیره شده‌اند. البته، هیزل به ستاره‌های در آسمان و دنیل به درخشش درون سیاهی چشمان دختر که در زیبایی کم ازستاره‌ها نداشت. در همان لحظه، جعبه‌ی قرمز رنگی از جیبش بیرون می‌آورد و به دختر هدیه می‌دهد. درون جعبه، گردنبند نقره‌ای رنگی که پلاک ستاره‌اش همچون اخترهای آسمانی می‌درخشید، وجود داشت. آن شب، آن گردنبند به نشان عشق آن دو تبدیل می‌شود. نشانی که خبر می‌داد آن‌دو برای هم ساخته شده‌اند.

هفتمین دقیقه
این بار دنیل در صبح آن روز، در اتاق لرد سیاه دیده می‌شود. درست لحظه‌ای که لرد سیاه، خروج او از ارتشش را تائید می‌کند. اما در زمانی که دنیل می‌خواهد شاد شود، لرد سیاه شرطی را بر زبان می‌آورد.
- اگر می‌خواهی زنده این‌جا را ترک کنی، باید آخرین ماموریت خود را به اتمام برسانی. این معجون را بگیر. باید این را به شکلی به خبرنگار گندزاده‌ای به نام هیزل اسمیت بنوشانی. او در اثر این معجون، خواهد مرد. اگر قصدی به‌جز انجام دستور ما داشته باشی، تو را یافته، خواهیم کشت!

فضا به سرعت تغییر می‌یابد. این بار، دنیل در آشپزخانه‌ی خانه‌ی هیزل قرار دارد. در زمانی که هیزل برای آماده‌سازی نیاز‌های رقص‌شان او را تنها گذاشته، دنیل معجونی که لرد به او داده بود را در لیوانی می‌ریزد. همراه با بغضی که در گلویش سنگینی می‌کرد، محتویات لیوان را تا انتها سر می‌کشد. او امید داشت که حداقل تا پایان رقصش با هیزل، زنده بماند...



چشمان دنیل اندکی باز می‌شوند. هیزل او را در آغوش گرفته بود و همچون ابر بهاری می‌گریست. او قدرت نداشت دستش را بلند کند یا حرفی بزند. اما صدای موسیقی را هنوز می‌شنید...

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
;If the party was over
...And our time on Earth, was through
;I’d wanna hold you, just for a while
!And die with a smile
...If the world was ending
!I’d wanna be next to you

دنیل لبخند بی‌جانی می‌زند. همین‌که آخرین تصویری که پیش از مرگش می‌دید، چشمان زیبای هیزل و آخرین چیزی که می‌شنید، موسیقی مخصوص آن‌دو بود، برایش کفایت می‌کرد. این‌که می‌مرد مهم نبود؛ آن‌چه اهمیت داشت این بود که در آغوش یار زندگی‌اش جان می‌سپرد و این برای آخرین لبخندش، حتی اضافی بود...

تمام شد... قلبش دیگر نتپید و ریه‌هایش سرشار از اکسیژن نشد. نبضش خاموش و چشمانش بسته شد. او به‌راستی مرد! روحش از بدنش جدا شد و به آسمان‌ها پرواز کرد. اما علی‌رغم همه چیز، لبخند بر صورت سردش عیان بود.

او با یک لبخند مرده بود!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 21:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا تورپین VS روزالین اورست
اهنگ انتخابی:Die with smile


چشمامو که باز کردم، با سقف سنگی خوابگاه رو به رو شدم. خوابگاه خالی بود و فقط من روی تخت خواب بودم.
از تخت بلند شدم و به خودم توی اینه نگاه کردم. لباسام چروک شده بود و موهای توی هوا ایستاده بود. شونه ای از وسایل همگروهیم برداشتم و موهامو صاف کردم و بدون توجه به چروکی لباسم، روش ردای مشیمو پوشیدم و با خمیازه ای خوابگاه رو ترک کردم.
هیچکس توی تالار خصوصی نبود و این نشون میداد کلاسا شروع شده. طبق معمول برام مهم نبود پس سیبی برداشتم و با ارامش به سمت کلاسا حرکت کردم. کلاس اول، معجون سازی بود.
بدون در زدن وارد شدم اما ایندفعه، اسنیپی نبود که سرم داد بزنه و بخاطر دیر اومدنم از گروهم امتیاز کم کنه. اینبار، دامبلدور بود، با یک پسر کنار دستش. تازه وارد!؟
یه پسر لاغر مردنی با موهای طلایی ریخته شده تو صورتش و چشم هایی به رنگ ابی اتمی. نگاه خیره ام رو که دید با خجالت به سمت دیگه ای نگاه کرد.
همینطور به پسر خیره بودم که صدای اسنیپ بلند شد.
- دوشیزه براون، برید سرجاتون بشینید!
اروم سمت میزم رفتم اما همچنان نگاهم سمت اون پسر بود. چقدر عجیب بود اون پسر.

- ایشون مایکلسون دیکنچیز هستن. پسر یکی از سران دنیای جادوگریه. یه مدت مریض بوده و الان تونسته بیاد هاگوارتز. باهاش درست رفتار کنید و سر به سرش نذارید.
اسنیپ تهدید امیز حرفش رو زد و تازه وارد رو فرستاد بشینه. اما تنها جای خالی کنار من بود. مایکلسون کنار من نشست و به جلو خیره شد اما من همچنان بهش زل زده بودم.

بعد از کلاس دنبال تازه وارد رفتم و همینطور که راه میرفت، باهاش حرف زدم.
- هی، سلام تازه وارد. اسمت مایکلسون بود اره؟ من فیونام، ولی میتونی فین هم صدام کنی. هی تازه وارد چندسالته؟ مرضی ات چی بوده تازه وارد؟ واقعا پسر یکی از سران جادوگری هستی تازه وارد؟
همینطور حرف میزدم و رو مخش رژه میرفتم. تا اینکه ایستاد و رو به من کرد.
- انقدر بهم نگو تازه وارد. میتونی مایک صدام کنی.
- خیله خب مایک. بیا باهم دوست بشیم.
مایک از این حرفم چشماش گشاد شد و خشکش زد.

- چیه؟ خب من دوستی ندارم، تو هم نداری. پس چی بهتر از اینکه با همدیگه دوست بشیم؟
- خب...باشه. با هم دوست میشیم.
و بعد لبخندی بهم زد. نمیدونم چرا اما لبخندش حس خوبی داشت. یه حس گرما، یه حس درخشندگی. انگار بعد مدتها یکی هم میتونه با من دوست بشه. یکی که مثل خودمه.

دستش رو گرفتم و با خودم بردم تا مکان مورد علاقم توی هاگوارتز رو نشونش بدم. توی حیاط هاگوارتز، اجر های خراب شده قلعه، یک سوراخ کوچیک ایجاد شده بود که من برای رو به رو نشدن با دیگران اونجا میرفتم و طراحی های عجیبم رو میکشیدم.
مایک که از دیدن اونجا هیجان زده شده بود با خوشحالی گفت:
- یه خونه مخفی. عالیه!
خندیدم و اونجا نشستم و به مایک اشاره کردم که کنارم بشینه. کلی حرف زدیم و همدیگه رو شناختیم و خندیدیم. اینجا جرقه دوستی بینمون شکل گرفت.

سه ماه بعد

از خواب بیدار شدم و با ذوق به سمت اینه رفتم. نگاهی به ساعت کردم و لبم رو گاز گرفتم و کارام رو سریع انجام دادم. اگر دیر میرسیدم بازم مایک دعوام میکرد. پله های سنگی رو دوتا دوتا طی کردم و جلوی پای مایک که با اخم نگاه میکرد ایستادم.
- یک دقیقه تاخیر داشتی فین!
- ببخشید، دیشب دیرموقع خوابیدم
- زودباش بریم سر کلاس گیاه شناسی.
مایک روی پاشنه پاهاش چرخید و هردو به سمت کلاس راه افتادیم. توی این سه ماه خیلی صمیمی شده بودیم. همچنان اثرات مریضی اش رو داشت و حتی بعضی روزها نمیتونست به کلاس ها بیاد و من بهش درس ها رو یاد میدادم. میدونستم هرروز مریضی اش، اون رو اذیت میکنه ولی همیشه دردش رو پشت لبخند مهربونش پنهان میکرد.

بعد از کلاس به مخفیگاه همیشگی خودمون رفتیم. توی اون سوراخ نشسته بودیم و خوراکی ای بین خودمون گذاشته بودیم. مایک مثل همیشه درحال درس خوندن بود اما من داشتم قیافه متمرکزش رو توی دفترم طراحی میکردم.

- فین
- هومم؟
- تو بهترین فردی هستی که تاحالا باهاش اشنا شدم!
- هان؟ چیشد؟ الان تو از من تعریف کردی؟
- خب، اره. منظورم این بود که...من هیچوقت دوستی نداشتم. همیشه توی خونه روی تخت دراز کشیده بودم. دکتر ها هم فقط میومدن و بدون حرف من رو معاینه میکردن و میرفتن. تنها دوست های من اعداد و کلمات بودن. اما حالا تو اینجایی، اینجایی و با من دوستی. ازت ممنونم!
- منم هیچوقت دوستی نداشتم. من همیشه اون دختر عجیب غریبه بودم که همه ازش میترسیدن. ولی تو، تو تنها کسی بودی که وقتی باهات حرف زدم با انزجار نگاهم نکردی. پس منم باید بهت بگم ممنونم مایک.
و بعد پریدم روش و بغلش کردم و موهاش رو به هم ریختم. امروز کلی خندیدیم و من با خودم گفتم دیگه هیچ غمی ندارم توی زندگیم، اما اشتباه میکردم.

همون شب با صدای فریاد و دویدن معلما از خواب پریدم. همگی داشتن به سمت خوابگاه پسرونه میدویدن. همونجا بود که حس بدی تمام وجودم رو گرفت و دلم رو پیچ داد و حالت تهوع رو بهم هدیه داد.
اسم مایک رو از زبون چندنفرشون شنیدم و فهمیدم حال مایک دوباره بد شده. پرستار ها تا صبح پیش مایک بودن و این خودش مایه نگرانی بود. هیچوقت انقدر بد نبود؛ یعنی چه اتفاقی افتاده؟

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم و منتظر بودم تا مایک بیاد و با هم بریم کلاس، اما نیومد. عصر بعد کلاس ها رفتم پیشش. روی تخت خوابیده بود و سرفه های ریز میکرد. بدنش توی همین یک شب لاغر تر شده بود و پوستش رنگ پریده و زیر چشماش گودی ای به اندازه مخفیگاهمون درست شده بود.

- مایک؟
چشماش رو به سختی باز کرد و لبخند مهربونش رو به روم پاشید. کنار تختش نشستم و دستای بی جون و یخ زده اش رو بین دستای گرمم گرفتم.
- مایک؟ چطوری؟ چرا اینجوری شدی؟
- بالاخره یک امتیاز گرفت. این مریضی توی این مسابقه تونست یک امتیاز صاحب بشه؛ اما نگران نباش فین من، هنوز نتونسته برنده بشه.
لبخندی به این تشبیهش زدم و سرم رو روی تخت گذاشتم. با حس دستش روی موهام لبخندی زدم.

- بیا فرار کنیم!
با سرعت سرم رو اوردم بالا، جوری که گردنم درد گرفت، و با چشمای گشاد به مایک زل زدم.
- چی؟
- بیا فرار کنیم. تو تاحالا دوست نداشتی اطراف هاگوارتز و توی جنگل رو ببینی؟
- چرا، دوست داشتم ولی...
- ولی و اما نداره. بلند شو بریم توی جنگل. زود باش. الان دیگه شب شده، هیچکس حواسش نیست.
مایک دستم رو گرفت و بلندم کرد. با همون لباس خوابش رفت بیرون و من رو هم با خودش برد. با نوک پا رد میشدیم و از جلوی اتاقا با احتیاط میگذشتیم؛ توی راهروها اروم میدویدیم و به حیاط که رسیدیم هم دست از دویدن برنداشتیم.

با پاهای لخت و فکری ازاد روی چمن های جنگل میدودیم و میزاشتیم باد به موهامون جهت بده. انقدر دویدیم که به اعماق جنگل رسیدیم و بعد زدیم زیر خنده. هردو روی چمن ها دراز کشیدیم. دست هامون همچنان توی هم قفل بودن. به ستاره ها بین درخت ها نگاه میکردیم و لبخند میزدیم.

- فین.
- هومم؟
- عشق چیه؟
- چی؟
- عشق...عشق چیه؟ یه ادم چجوری میتونه بفهمه عاشق شده؟
- اممم...نمیدونم. ولی فکر کنم وقتی به یکی اهمیت بدی، بخوای دنیا رو برای اون از بین ببری میشه عشق.
- پس من عاشقتم!
خشک شدم؛ به معنای واقعی کلمه سرجام یخ زدم و فقط سرم رو چرخوندم تا بهش نگاه کنم. به اون چشمای ابی اتمی اش که با محبت و خستگی بهم زل زده بود. به اون لبخند بی غل و غشش و اون اخمایی که میدونستم از دردشه اما نشون نمیده. و من همه اینارو دوست داشتم. تمام وجودم فریاد میزد دوستت دارم.
بلند شد و دستش رو به طرف گرفت، بلندم کرد و دست هاش رو دو طرف بدنم گذاشت.
- بیا برقصیم.
- امشب فقط داری من رو شوکه میکنی.
خنده ای کرد و دستام رو گرفت و روی شونه هاش گذاشت و شروع کردیم به چرخیدن. زیر ستاره ها، روی علف های نمناک و بین درختای سبز جنگ میرقصیدیم.
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و به رقصیدن ادامه دادم. یه حسی بهم میگفت از امشب نهایت لذت رو ببرم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم چون بعدا پشیمون خواهم شد.

انقدر رقصیدیم که پاهامون درد گرفت اما نایستادیم؛ تا رمانی که افتاب دربیاد و ستاره ها ناپدید بشن توی بغل هم بودیم.

صبح که به خایگاه برگشتم، تا ظهر خوابیدم و از تمام کلاس هام جا موندم. ظهر که بیدار شدم به سمت اتاق مایک رفتم اما با تخت خالیش مواجه شدم؛ وسایلش هم نبود.

تمام دیوار های قلعه پارچه سیاه زده بود و معلم ها با دیدن من غمگین میشدن. توی حیاط، معلم ها و دانش اموزای زیادی ایستاده بودن و چوبدستی هاشون رو، رو به اسمون گرفته بودن. جلوی اونها، عکس مایک من بود. اون رفته بود.

دانش اموزها با دیدن من کنار رفتند و من جلوی عکس مایک ایستادم. یاد شب قبل افتادم. یاد لبخندش، یاد لمس دستش، یاد زمزمه های ریزش در گوشم؛ ای کاش بیشتر بغلت میکردم پسرک شیرینم. ای کاش بیشتر بهت نگاه میکردم اگر میدونستم قراره این اخرین نگاه و حس اغوشت باشه.
با لبخند، اشک از چشمام میومد. قرار نبود مبارزه رو ببازی مایک من. قرار بود برنده باشی...برنده.
خودم رو به زور به مخفیگاهمون رسوندم و بین سنگ ها کز کردم. اشک از چشمام میومد ولی گریه نمیکردم. چشمام رو بستم و خوابش رو دیدم. خواب همون شب؛ رقص زیر ستاره ها و حس چمن نمناک بین انگشتای پام و لمس لب های مایک و گرمای اغوشش.
دیدم، همه رو دیدم و حس کردم. خواب روزهایی که توی مخفیگاه مینشستیم و من نقاشی اش رو میکشیدم. خواب شب هایی که از خوایگاه فرار میکردیم تا به حیاط بریم و زیر نور ماه، حرف بزنیم و خاطره بگیم. خواب شب هایی که روزش بخاطر مریضی اش نتونست به لاس ها بیاد و من کنارش دراز میکشیدم و از اتفاقات میگفتم.
خواب بعدی اما خاطره نبود. خود مایک اومده بود پیشم. پسر عزیزم به دیدنم اومده بود و تنهام نذاشته بود. دستش رو گرفته بود سمتم و ازم میخواست باهاش فرار کنم. ازم میخواست باهاش برم و دباره زیر نور ماه باهم برقصیم.
چطور میتونستم بهش جواب منفی بدم؟ دستش رو گرفتم و دویدیم. از هاگوارتز دور شدیم، پریدیم و به اسمون ها رفتیم؛ از زمین و هرکسی روی اون بود جدا شدیم و بین ابرها به پرواز در اومدیم. میتونستم از دور ملت هاگوارتز رو ببینم. میتونستم معلم ها رو ببینم که دور مخفیگاه جمع شده بودند و داشتند چیزی رو ازش بیرون میکشیدن. یک بدن؛ بدن من!

بدنم خونین و صورتم بخاطر فرو ریختن سنگ و اجر روش تقریبا له شده بود؛ اما چیزی که معلوم بود، لبخند بزرگ روی لبم و دفتر طراحی توی دستم بود.

همچنان به بدن بی جونم و معلم هایی که با نگرانی داشتند تلاش میکردند من رو به زندگی برگردونند نگاه میکردم که مایک چونه ام رو گرفتم و مجبورم کرد بهش نگاه کنم. بهم لبخندی زد و به سمتی اشاره کرد. دری بین ابرها. اوه، درسته؛ من الان با مایک هستم. بهتره همه چیز رو فراموش کنم و به اغوش اون برگردم. اینه شروع و پایان ما.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور دلاکور Vs مرلین
آهنگ انتخابی:die with smile

سال ها قبل،نبرد هاگوارتز
باد سردی می‌وزد؛ نه از آن سرمای گزنده‌ی زمستان که پوست را می‌سوزاند و لرزه بر اندام می‌اندازد، بلکه از سرمای فقدان. سرمایی که از اعماق روح جاری است و هر ذره از وجود را منجمد می‌کند. آخرین پرده‌ی نمایش زمین در حال فرود آمدن است، آرام و بی‌رحمانه. سکوتی وهم‌آور بر همه‌چیز سایه افکنده است؛ سکوتی که گویی تمام صداهای جهان را بلعیده و تنها فضای خالی برای فریادهای بی‌پاسخ باقی گذاشته است. صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های شکسته و خرد شده، تنها پژواک باقی‌مانده در این دنیای ساکت است. هر قدمی که برمی‌دارم، گویی بر روی قلبِ تپنده و زخمی تاریخ قدم می‌گذارم.

به اطراف نگاه می‌کنم؛ ویرانه‌های هاگوارتز. قلعه‌ای که زمانی نماد جادو، امید و شروع زندگی بود، اکنون به یادگاری از روزهای پرشور و پر از زندگی تبدیل شده است. هر سنگی که از جای خود جابه‌جا شده، هر دیواری که ترک خورده و هر ستونی که به زمین ریخته، داستانی برای گفتن دارد. داستان‌هایی از کلاس‌های جادوگری، خنده‌های در راهروها، شب‌های امتحان و رقابت‌های تنگاتنگ. اما اکنون، دیگر کسی نیست که به این داستان‌ها گوش دهد. انگار که تمام روح هاگوارتز، تمام آن جادویی که در هوا جاری بود و تمام قهرمانانی که برای نجات این مکان جنگیدند، اکنون در دل خاکسترها و غبار خفته‌اند. حتی نسیم هم دیگر آهنگی ندارد؛ دیگر خبری از آن موسیقی‌های ملایمی که در تالار بزرگ می‌پیچید نیست. حالا فقط وزشی بی‌صداست که غبار خاطرات را، چون کفنی خاکستری، بر چهره‌ی من می‌نشاند.

صحنه‌ی نبرد هنوز پیش چششانم زنده است؛ گویی زمان در آن لحظات متوقف شده و من در حلقه‌ی تکرار آن خاطرات اسیرم. جادوهایی که آسمان را به رنگ‌های مختلف درآورده بودند، فریادهای شجاعت، ناله‌های درد و سپس... سکوت. سکوتی که از هر فریادی، دلخراش‌تر است. سکوتی که به من می‌گوید دیگر هیچ راه بازگشتی نیست. در این لحظه‌ی گذار، جایی که مرز میان هستی و نیستی کمرنگ شده است، ملودی آشنایی در ذهنم می‌پیچد. آهنگی که گویی از اعماق وجودم، از جایی که حتی من هم به آن دسترسی ندارم، برمی‌خیزد و با این سکوت مطلق هم‌نوا می‌شود.

"If the party was over" (اگر مهمانی دنیا تمام شود). چه تصویر غریب و تلخی است. "مهمانی"... کلمه‌ای که یادآور شادی، رقص و جمع‌های گرم است. اما در اینجا، مهمانی همان زندگی است. مهمانی که آغازش شور بود و هیجان؛ لحظاتی که فکر می‌کردیم ابدی هستیم، فکر می‌کردیم عشق ما هرگونه تاریکی را شکست خواهد داد. و اکنون، این مهمانی در آستانه‌ی پایانی تلخ قرار گرفته است. مهمانی که ما، با تمام وجود در آن رقصیدیم، در خیالاتمان خانه‌هایی ساختیم، خندیدیم و گاهی در برابر بی‌عدالتی‌ها اشک ریختیم. اما حالا، دیگر نوایی نیست، رقصی نیست، و خنده‌ها جای خود را به سکوتی سنگین داده‌اند که گویی تمام اکسیژن محیط را می‌مکد. این آهنگ، برای من تنها یک قطعه موسیقی نیست؛ بلکه پژواک تمام خاطرات تلخ و شیرینی است که در این سالن پرشکوه و در مسیرهای پرپیچ و خم زندگی با بیل گذرانده‌ام. مهمانی که گرچه درحال پایان یافتن است، اما طنین آن هنوز در رگ‌هایم جاری است، چون عشق، تنها چیزی است که از منطق زمان پیروی نمی‌کند.

آیا مهمانی زندگی، واقعاً همینقدر ناگهانی به پایان می‌رسد؟ آیا تمام آن شور و شعف، تمام آن ساعت‌هایی که به چشم‌های هم خیره شدیم و دنیا را فراموش کردیم، تنها به یک خاطره تبدیل می‌شود؟ خاطره‌ای که در آغوش سرد مرگ، تنها تسلی‌بخش ما باشد؟ این فکر، لرزه‌ای بر تنم می‌اندازد. ما برای ابدیت برنامه‌ریزی کرده بودیم، اما ابدیت ما در قالب چند دهه کوتاه خلاصه شد.

"And our time on Earth was through" (و عمر ما در زمین به پایان رسید)این جمله مثل پتکی بر سرم فرود می‌آید. حس می‌کنم زمان، دیگر آن ساعت‌های منظم و تیک‌تاک‌های آرام نیست، بلکه چون رودخانه‌ای خروشان و طوفانی است که ما را با سرعت به سمت اقیانوسی بی‌انتها می‌برد. اقیانوسی که هر کس در آن غرق شود، دیگر بازگشتی ندارد. دیگر اثری از هیاهوی نبرد هاگوارتز نیست؛ نه فریادهای شجاعانه برای دفاع از دوستان، نه ناله‌هایی که از شدت درد بر می‌خواست. فقط این سکوت مطلق است و احساسی که گویی تمام وجودم، ذره به ذره در حال محو شدن است. انگار که من هم، چون شبحی سرگردان، در میان این ویرانه‌ها به دنبال معنایی گمشده می‌گردم.گویی هستی‌ام در حال تحلیل رفتن است و تنها چیزی که از من باقی مانده، رشته‌های نازک خاطرات است که هر لحظه پاره می‌شوند.

سایه‌ی مرگ، چون غباری سیاه بر همه‌چیز افتاده است. هوا سنگین شده و هر نفسی که می‌کشم، بوی خاکستر و غم می‌دهد. نفس کشیدن دشوار شده است، انگار که دنیا دیگر جایی برای من ندارد. آیا این پایان است؟ آیا تمام آن مبارزات، تمام آن شب‌هایی که بیدار ماندیم تا نقشه‌ای برای نجات بکشیم، تمام آن فداکاری‌هایی که از خودمان کردیم، تنها به اینجا ختم می‌شود؟ به این ویرانه‌ای که دیگر حتی نامش هم در تاریخ گم خواهد شد؟

در میان این تاریکی مطلق و سکوتی که گوش‌ها را می‌کوبد، تنها تصویری که ذهنم را روشن می‌کند و مانع از فروپاشی کامل من می‌شود، چهره‌ی بیل است. آن لبخند گرمش که حتی در سخت‌ترین شرایط هم نمی‌رفت، آن نگاه مصمم اما مهربانی که همیشه به من می‌گفت "همه چیز درست می‌شه". یاد آخرین لحظاتی می‌افتم که در کنار هم بودیم، پیش از آنکه این تاریکی مطلق همه چیز را ببلعد. دستش در دستم بود؛ محکم، گرم و اطمینان‌بخش. انگار می‌خواست مرا با قدرت دست‌هایش به دنیایی دیگر بکشاند، دنیایی که در آن سایه‌ها وجود ندارند، دنیایی که در آن جنگ مفهومی ندارد و تنها موسیقی عشق است که نواخته می‌شود. او به من گفت که نگران نباشم، که تا آخرین لحظه کنارم خواهد بود. اما حالا که تنها مانده‌ام، می‌پرسم آیا حتی عشق او هم نتوانست جلوی این پایان ناگزیر را بگیرد؟ آیا مرگ، قدرتمندتر از پیوند ماست؟

- بیل... کجایی؟
فریاد می‌زنم. صدایم در فضای خالی ویرانه‌ها می‌پیچد و دوباره به سوی من بازمی‌گردد. اما صدایی جز پژواک سکوت پاسخ نمی‌دهد. گویی که او نیز در این دریای ناامیدی غرق شده است یا شاید در گوشه‌ای از این خاکسترها، در انتظار من است. این فکر، چون خنجری زنگ‌زده قلبم را می‌فشارد. تصور نبودن او، از تصور مرگ خودم هزاران بار سخت‌تر است.

ناگهان، یاد شبی می‌افتم که پیش از وقوع این فاجعه، با هم در خانه بودیم. شبی که دنیا هنوز برای ما امن بود. آتش در شومینه می‌سوخت و رقص شعله‌های نارنجی و سرخ بر چهره‌ی بیل می‌تابید. او با همان شور و اشتیاق همیشگی‌اش در مورد مرمت بناهای قدیمی صحبت می‌کرد. بیل عاشق سنگ‌ها بود، عاشق بازگرداندن شکوه به چیزهایی که دنیا فراموش کرده بود. او می‌گفت "فلور، هر سنگی یک روح داره. فقط باید بلد باشی چطور باهاش صحبت کنی تا دوباره زنده بشه" من فقط به او نگاه می‌کردم و در دلم آرزو می‌کردم این لحظات هرگز تمام نشوند. آرزو می‌کردم زمان در همان ثانیه‌ی طلایی، در همان نگاه گرم و لبخند آرام او یخ بزند و ما برای همیشه در آن حباب دنج و امن باقی بمانیم. اما زمان، این دشمن قسم‌خورده و بی‌رحم، هرگز متوقف نمی‌شود؛ او مانند ساعتی است که عقربه‌هایش با هر تیک‌تاک، تکه‌ای از عمر ما را می‌ربایند و ما را با شتاب به سمت سرنوشتی نامعلوم می‌کشانند.

آن شب، بیل در حالی که دستش را دور شانه‌هایم حلقه کرده بود، به چشمانم خیره شد. در عمق نگاهش، نوری بود که هیچ تاریکی‌ای نمی‌توانست خاموشش کند. او با صدای آرامی که لرزشی از عشق در آن بود، گفت"فلور، من همیشه کنار تو خواهم بود، تا پایان"در آن لحظه، این کلمات برایم چون یک پیمان ابدی بود، اما اکنون، در این پایان خاکستری، معنایی تلخ و پر از حسرت به خود گرفته‌اند. "تا پایان"... چه کلمه‌ی سنگینی است. ما فکر می‌کردیم پایان، پیری است در خانه‌ای کوچک با باغچه‌ای پر از گل، اما پایان ما، ویرانه‌های قلعه‌ای است که زمانی خانه‌ی دوم ما بود.

این ملودی که در ذهنم می‌پیچد، حالا تبدیل به سمفونی تمام آرزوهای سرکوب‌شده‌ی من شده است. آرزوی داشتن دنیایی که در آن جادو برای شفای زخم‌ها باشد، نه برای ایجاد ویرانی. آرزوی زندگی‌ای بی‌دغدغه در کنار بیل، جایی که تنها دغدغه‌مان این باشد که فردا کدام بنای قدیمی را مرمت کنیم یا کدام کتاب را با هم بخوانیم. آرزوی بازگشت به روزهای خوش؛ روزهایی که خنده‌ها واقعی بودند و ترس، تنها نام یک درس در مدرسه بود. اما حالا، در این نقطه از پایان، دیگر هیچ آرزوی بزرگی باقی نمانده است. تمام جاه‌طلبی‌های من، تمام رویاهایم، در یک جمله خلاصه شده است.
"I’d wanna hold you just for a while" (دلم می‌خواهد برای مدت کوتاهی بغلت کنم).

بله، فقط برای یک لحظه. در میان این ویرانی مطلق، در میان این نیستی که از هر سو به من حمله می‌کند، تنها چیزی که در کل جهان ارزش دارد، همین نزدیکی است. همین گرمای تن در کنار تن دیگر، همین حس حضور که به من یادآوری می‌کند من هنوز وجود دارم. در دنیایی که همه چیز در حال فروپاشی است، تنها پناهگاه من، لای بازوان اوست. این آغوش، تنها راه باقی‌مانده برای اثبات این است که ما هنوز زنده‌ایم، که عشق ما از خاکسترها جان سالم به در برده است و هنوز در رگ‌هایمان جاری است. این گرما، تنها سدی است در برابر سرمای ابدی مرگ.

ناگهان، در میان آن سکوت خردکننده، صدایی شنیدم. صدایی که گویی از میان لایه‌های زمان و مکان به گوشم رسید. صدای او بود.
- فلور...

قلبم برای لحظه‌ای ایستاد و سپس با شدتی وصف‌ناپذیر تپید. مطمئنم که خودش است. هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند نام مرا با این لحن، با این ترکیب از درد و مهربانی صدا بزند. به آرامی سرم را برگرداندم.

بیل، با آن موهای قرمز متمایزش که حالا در نور کم‌جان و خونین غروب می‌درخشیدند، در کنارم ایستاده بود. صورتش که رد زخم‌های نبرد را با افتخار و درد به همراه داشت، حالا در هاله‌ای از نور خاکستری قرار گرفته بود. نگاهش هنوز همان نگاه سال‌ها پیش بود؛ همان نگاهی که به من می‌گفت من تنها نیستم.

او دستش را به آرامی در دستم فشرد. گرمای دستش، تکانی به روح منجمد من داد.
- فلور...

صدایش خش‌دار بود، انگار که سال‌هاست حرف نزده یا شاید گلویش از غبار خاطرات پر شده است، اما هنوز همان صلابت و آرامش همیشگی را داشت.او لبخندی زد و زمزمه کرد:
- همه چیز درست میشه.

این جمله‌ی همیشگی اوست. جمله‌ای که در تمام سختی‌های زندگی، بارها و بارها از او شنیده بودم. وقتی در نبرد بودیم، وقتی دوستانمان را از دست می‌دادیم، او همیشه با همین جمله، نوری از امید در دل تاریکی می‌دمید. اما حالا... حالا در حالی که به اطرافم نگاه می‌کردم و ویرانه‌های هاگوارتز را می‌دیدم، می‌دانستم که دیگر چیزی درست نخواهد شد. این جنگ، بیش از حد بود. بیش از حد دردناک، بیش از حد ویرانگر. دنیا بیش از آنکه بتوان ترمیمش کرد، شکسته بود.

می‌دانم که دروغ می‌گوید، اما لبخندی می‌زنم. لبخندی که از سر امید نیست، بلکه از سر عشق است. لبخندی که می‌گوید"من می‌دونم تو دروغ می‌گی، اما برای من مهم نیست، چون تو در کنار منی"
- می‌دونم، بیل.

بیل لحظه‌ای سکوت کرد. چشمان آبی‌اش در چشمان من گشت و من در عمق نگاهش دیدم که او هم می‌داند. او هم می‌دانست که این پایان، پایان همه چیز است. پایان رؤیاهای مشترک، پایان امیدهای واهی، و پایان فیزیکی عشقی که ما به آن باور داشتیم. گویی تمام آنچه برایش جنگیدیم، تمام فداکاری‌هایی که کردیم، در حال فرو ریختن است.

اما حتی در این فرو ریختن، نگاهش به من، همان امیدی بود که همیشه در دلش می‌دیدم. امیدی که نه به دنیا، بلکه به "ما" داشت.
او زمزمه کرد:
- ولی اگه قرار باشه تموم شه...

او نتوانست جمله‌اش را کامل کند. بغضی در گلویش بود که حتی شجاعت او را هم لرزاند. من، با لب‌هایی لرزان، جمله‌اش را کامل کردم:
- اگه قرار باشه تموم شه... اون وقت... اون وقت می‌خوام در آغوش تو باشم. می‌خوام آخرین نفس‌هام رو در آغوش تو بکشم. می‌خوام تو گرمای وجودت گم شم، طوری که دیگه مرزی بین من و تو نباشه.

این اعترافی بود که هرگز در روزهای عادی به او نگفته بودم. چون همیشه فکر می‌کردم عشق ما بی‌پایان است. اما در این لحظه، در آستانه‌ی نیستی، این تنها حقیقتی است که معنا دارد. گویی در آغوش او، تمام ترس‌ها، تمام کابوس‌های جنگ و تمام غم‌های فقدان ناپدید می‌شوند. این آغوش، همان پناهگاه امنی است که من در تمام سال‌های زندگی‌ام، حتی در شادترین لحظاتم، به دنبالش بوده‌ام.

و ناگهان، تمام آن حس‌ها، تمام آن آرزوهای سرکوب‌شده و اشکی که سال‌هاست در چشمانم حبس شده بود، فوران کرد.

"I’d wanna hold you just for a while"
او آغوشش را باز کرد و من، با تمام وجود، با تمام آنچه از من باقی مانده بود، به او پناه بردم. گرمای تنش، بوی آشنای پوستش که ترکیبی از عطر هتی تلخ بود، و لرزش خفیف بدنش... همه چیز در این لحظه معنا پیدا کرد. صورتم را به سینه‌اش چسباندم و نفس عمیقی کشیدم. حس می‌کردم قلبش، با آهنگی کند، منظم و پر از عشق، برای من می‌تپد. انگار که قلب او، آخرین ساعت دنیای من است و هر تپشش، ثانیه‌ای از زندگی را به من هدیه می‌دهد. این همان چیزی بود که در سکوت شب‌ها، در دل تاریک‌ترین لحظات نبرد، آرزو می‌کردم. آرزوی بودن در کنار او، تا آخرین نفس.

و سپس، آن خط نهایی آهنگ در ذهنم طنین‌انداز شد:
"And die with a smile" (و با یک لبخند بمیرم).

این همان لبخندی است که اکنون بر لبانم نشسته است. نه لبخند رضایت از این پایان تلخ، و نه لبخندی از سر بی‌خیالی؛ بلکه لبخند عشق است. لبخندی که از عمق وجودم، از جایی که مرگ دسترسی ندارد، سرچشمه می‌گیرد. لبخند خاطراتی که هیچ‌کس نمی‌تواند از ما بگیرد. لبخند پیوندی که حتی داس مرگ هم قادر به گسستن آن نیست. این لبخند، در واقع پاسخی است به تمام رنج‌های این جهان. لبخندی که با صدای بلند فریاد می‌زند"زندگی ارزشش رو داشت، چون تو در آن بودی" زندگی ما پر از فراز و نشیب بود؛ ما در میانه‌ی طوفان‌هایی ایستادیم که هر کسی را به زانو درمی‌آورد، ما از دست دادیم، ما ترسیدیم و ما زخمی شدیم. اما در کنار او، هر دردی قابل تحمل بود و هر رنجی، معنایی یافت.بیل به من یاد داد که شجاعت، نبودن ترس نیست، بلکه حرکت کردن در عین ترس است. هر لحظه‌ای که با او گذراندم، چون گوهری درخشان و ارزشمند بود که اکنون در صندوقچه‌ی خاطراتم جمع کرده‌ام تا در سفر ابدی‌ام، تنها چراغ راه من باشد. این لبخند، ادای دینی است به تمام آن لحظاتی که با بیل زیستم؛ به هر واژه ای که باعث می‌شد لبخند بزنم، به هر نگاهی که بدون کلام هزاران جمله گفت، و به هر دستانی که در سخت‌ترین لحظات، مرا محکم گرفتند.

در اوج نبرد، وقتی آسمان هاگوارتز از شدت جادوهای سیاه و سفید می‌لرزید و امید در دل‌ها چون شمعی در باد می‌لرزید، تنها نگاه بیل بود که به من قوت قلب می‌داد. در چشمانش، نه ترس از مرگ، بلکه اراده‌ای پولادین و عشقی بی‌پایان موج می‌زد. او برای چیزی فراتر از پیروزی می‌جنگید؛ او برای عشقش می‌جنگید، برای آینده‌ای که شاید می‌دانست هرگز آن را نبیند، اما باز هم می‌خواست راه را برای دیگران هموار کند. او می‌جنگید برای دنیایی که شاید فرزندانمان بتوانند در آن بدون ترس از سایه‌ها، در زیر نور خورشید راه بروند. و من از او الهام گرفتم. من یاد گرفتم که چگونه در میانه‌ی ویرانی، گل برویانم. من با تمام توانم در کنارش ایستادم، نه چون یک همراه، بلکه چون بخشی از وجود او.
- تو همیشه شجاع بودی، فلور.

بیل این کلمات را در گوشم زمزمه کرد، گویی افکارم را می‌خواند یا شاید روحمان در این لحظات پایانی چنان به هم گره خورده بود که دیگر نیازی به کلمات نبود.
- حتی در سخت‌ترین لحظات، هرگز تسلیم نشدی. همیشه نوری از امید تو دلت داشتی که حتی من هم گاهی از اون نور گرم می‌شدم.

این کلمات، چون مرهمی آسمانی بر زخم‌های عمیق روحم نشستند. او مرا می‌شناسد؛ او مرا بهتر از هر کسی در این جهان می‌شناسد. او در من، همان نوری را می‌بیند که خود در دل تاریک‌ترین شب‌های جنگ، روشن نگه داشته بود. او می‌دانست که من پشت آن چهره‌ی آرام، چه طوفان‌هایی را مهار کرده‌ام و حالا، در آغوش او، اجازه دادم تمام آن طوفان‌ها به آرامش برسند.

این آهنگ، "Die With A Smile"، برای من دیگر یک ترانه نیست؛ بلکه سمفونی تلخ و شیرین پایان است. پایان یک مهمانی باشکوه، پایان یک عمر پرفراز و نشیب. اما در دل این تلخی، نغمه‌ای از عشق نواخته می‌شود که فراتر از زمان و مکان است. نغمه‌ای که به ما می‌گوید حتی در آستانه‌ی نیستی، حتی وقتی که تمام دنیا به خاکستر تبدیل شده است، عشق می‌تواند تنها پناهگاه واقعی ما باشد. عشق می‌تواند در لحظه‌ی برخورد با مرگ، لبخندی بر لبمان بنشاند و ما را در آخرین نفس‌ها، آرام کند. عشق، تنها چیزی است که از ما باقی می‌ماند، حتی وقتی که جسممان در غبار ویرانه‌ها ناپدید شود و ناممان از صفحات تاریخ پاک گردد. عشق، ماندگارترین یادگار ما در این جهان فانی است. این سمفونی، گرچه با نت‌های غمگین آغاز شد، اما در پایان، زیباترین آکورد خود را می‌نوازد؛ زیبایی‌اش در این است که حتی در قلب مرگ، ردپای زندگی و تپش عشق باقی می‌ماند.
- فلور..

بیل سرم را به آرامی بلند کرد. با انگشتش، اشک‌های ناخواسته‌ای را که روی گونه‌هایم جاری شده بود، پاک کرد. نگاهش چنان لبریز از عشق بود که حس کردم تمام جهان در آن دو چشم آبی خلاصه شده است. عشقی که دیگر به قوانین زمین وابسته نبود؛ عشقی که فراتر از این دنیا، فراتر از جادو و فراتر از مرگ بود.
- ما با هم بودیم، فلور. از اولین لحظه‌ای که همدیگه رو شناختیم تا همین ثانیه‌ی آخر. ما کنار هم خندیدیم، با هم شادی کردیم و با هم جنگیدیم.

او کمی مکث کرد و سپس با لبخندی که تمام دردهای جهان را کمرنگ می‌کرد، ادامه داد:
- و این... این خودش یک پیروزیه. پیروزی عشق بر نفرت، پیروزی زندگی بر مرگ، و پیروزی ما بر سرنوشتی که می‌خواست ما رو از هم جدا کنه.

او به ویرانه‌های هاگوارتز نگاه کرد. گویی خاطرات تمام سال‌هایی که در این قلعه گذراندیم، اکنون چون فیلمی سریع در مقابل چشمانش رژه می‌روند. هر گوشه از این قلعه، هر تالار تاریک و هر برج بلند، یادگاری از ماست. یادگاری از خنده‌هایی که در راهروها به راه انداختیم، از گریه‌هایی که در شب‌های تنهایی در اتاقمان ریختیم و از مبارزاتی که برای حفظ یکدیگر انجام دادیم.

این قلعه، شاهد شکل گرفتن عشق ما بود؛ شاهد تمام سختی‌ها، تمام تردیدها و تمام باورهایی که ما را به هم پیوند داد. و اکنون، همین قلعه، شاهد پایان ماست. اما این پایان، در حقیقت، یک پیروزی است.

من در آغوش او، در حالی که سرم را روی شانه‌اش گذاشته بودم، نگاهی به آسمان خاکستری انداختم. آسمانی که دیگر هیچ پرنده‌ای در آن نمی‌پرید و هیچ ستاره‌ای در آن نمی‌درخشید، اما برای من، زیباترین آسمان جهان بود، چون بیل در کنارم بود. لبخندی زدم؛ لبخندی که تمام عشق، تمام فداکاری‌ها، تمام شب‌های بی‌خوابی و تمام لحظات خوشبختی را در خود جای داده بود. لبخندی که به سکوت جهان پاسخ می‌داد.
- بله، بیل. ما پیروز شدیم. چون عاشق بودیم.

پیروزی ما در این نبود که دشمن را نابود کنیم یا جهان را به حالت اول بازگردانیم؛ پیروزی ما در این بود که در میانه‌ی این همه ویرانی، توانستیم قلب‌هایمان را برای یکدیگر باز نگه داریم. عشق ما، دیوارهای هاگوارتز را در روح ما از نو ساخت، عشق ما، امید را در دل‌های خسته‌ی دوستانمان زنده کرد و عشق ما، حتی در این پایان تلخ و خاکستری، پیروز میدان است. پیروزی ما در بقای این حس است؛ حسی که مرگ نمی‌تواند آن را لمس کند و زمان نمی‌تواند آن را فرسوده سازد. عشق، تنها حقیقت جاودانه است.

حس می‌کنم نور غروب در حال محو شدن است و سرمای فقدان، جای خود را به گرمایی عجیب و آرام‌بخش می‌دهد. این پایان نیست؛ بلکه آغاز یک سمفونی جدید است. سمفونی عشقی که حتی در سکوت مطلق مرگ هم، در گوش‌های ابدیت نواخته می‌شود. من، فلور دلاکور، آماده‌ام تا این آخرین نت‌ها را در آغوش یار تجربه کنم. دیگر ترسی از تاریکی ندارم، چون می‌دانم که بیل، چراغ راه من است.

شاید در جهانی دیگر، در زمانی دیگر، جایی که جنگ معنایی ندارد و ویرانه‌ای وجود ندارد، بتوانیم مهمانی‌مان را از سر بگیریم. جایی که بتوانیم دوباره برقصیم، دوباره بخندیم و دوباره بدون ترس از "پایان"، به چشم‌های هم خیره شویم. اما تا آن زمان، همین آغوش، همین لبخند و همین عشق، برای من کافیست. کافیست برای اینکه بتوانم با آرامش چشم‌هایم را ببندم. کافیست برای اینکه بدانم زندگی‌ام هرچند کوتاه، اما کامل بود.

بیل، عشق من، پایان رنج‌های من و آغاز ابدیت من است. این عشق، تنها میراثی است که از این دنیای خاکستری با خود می‌برم.
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/3/2 17:00:57
My beauty is just a shell, my true strength is in my heart that never fears.