جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: امروز ساعت 20:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نیوت مضطربانه به اطراف نگاه کرد و وقتی فهمید هنوز کسی متوجه حضورشان نشده، سمت کودک چرخید و سعی کرد ساکتش کند.‌

- آروم باش کوین یه لشکر آدم دنبالمونن. من رو معجون خور کرده بودن جوگیر شدم و دزدیدمت و گرنه نمی‌ انداختمت تو چمدون.

- اشکال نداره عمو. خیلی خوش گژشت! مخشوشا پارک آبیش.

کوین خندید و نیوت اسکمندر سعی کرد به یاد بیاورد کجای چمدانش پارک آبی داشته که خودش خبر نداشته.

- پارک آبی؟

- آره! توالت فرنگی داشتی عمو!

- بله. خب گاهی ممکنه کارم اونجا طول بکشه و فرصت نیست بیام بیرون و برم دستشویی واسه همین لازمه که یدونه همیشه در دستر... وایسا ببینم! ربط این به پارک آبی چی‌ بود؟


کودک با هیجان دستانش را باز کرد و با شوق گفت:
- حیوونای کوچولو رو انداختم اون تو و روشون شیفون کشیدم! همه‌شون چند باری چرخیدن و اژ شوراخ رفتن پایین! تو پارک آبی هیجان انگیژی که درشت کردم خیلی بهشون خوش گژشت!


بعد شنیدن این حرف چیزی نمانده بود نیوت از حال برود. تمام عمرش فکر می‌کرد داشتن یک دستشویی مخصوص در چمدان ایده بسیار بکر و محشری است و باید بخاطرش نوبل بگیرد. چون وقتی که وسط ماموریت بود و نیاز مبرم به توالت داشت، می‌توانست به جای استفاده از دستشویی بین راهی‌، از مال خودش که مستقیما به فاضلاب لندن می‌ریخت... (آخ فاضلاب لندن! حیوانات بیچاره!:) استفاده کند.

- چرا همچین کاری کردی بچه؟ آخه توالت مگه موج‌های آبی مشهده؟ حیوونای بدبخت چه گناهی کرده بودن آخه؟


کوین نفهمید نیوت چرا پخش زمین شده و مثل هم‌مهدکودکی‌هایش هنگام گم کردن اسباب‌ بازی، دست و پا می‌زند. کوین مطمئن بود حیوانات کاملا خوشحال و راضی بودند.

- باور کن راژی بودن عمو نیوت. بعژیا اژ رژایت فریاد و جیغ می‌ژدن حتی!


نیوت از تیر برق بالا رفت. کابل برق را برید و باعث شد برق نقاطی از لندن قطع شود و آنها مسئولین را مورد عنایت لفظی قرار دهند. بعد برای خود طناب دار درست کرد و چمدان را زیر پایش گذاشت.

- عمو نیوت داری چی کار می کنی؟ جای بانجی جامپینگ منو ببر پیش خاله دورا و عمو لوپین. دلم واشه خاله دورا با اون موهای بشتنی توت فرنگی رنگش تنگ شده.


کوین چشمانش را بست تا درمورد زندگی با خانواده لوپین خیال پردازی کند. او تحت تاثیر معجون شیفتگی‌ای بود که چندی قبل در دادگاه، تانکس به عنوان آبمیوه داده بود بخورد. در ذهنش خانه‌ی باصفایی را دید که در آن، کنار برادر خوانده‌اش تد روی زمین دراز کشیده بود و نقاشی می‌کشید. پدر خانواده صبح‌ها برایشان پنکیک می‌پخت و مادر شب‌ها کتاب می‌خواند تا خوابشان ببرد.

- عه بچه بابا رو پیدا کردیم!

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 13:17
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
در خیابون پشتی کوچه ی دادگاه, دو نوجوون به دیوار تکیه داده بودن و شوکو رول نادری رو هی تو چایی فرو می کردن و بخارش رو به ریه هاشون می کشیدن.

تدی ریموس لوپین که شوکو رولش رو به نرمی رفته بود، همش رو توی دهنش فرو کرد و قورت داد و تکیه ش رو از دیوار گرفت.
- وقتی بچه رو گرفتیم چیکارش کنیم؟

جیمز سیریوس پوزخند زد.
- اگر حتما می خوای اینکارو انجام بدی, نکشیمش. بندازیمش توی یه چاه بلکه کاروانی رد بشه و درش بیارن .

تدی کمی فکر کرد.
- آخه چاه تاریکه! بچه ی سه ساله می ترسه.

جیمز سیریوس پوزخندش رو عمیق تر کرد.
- تو که جیگر اینکارا رو نداری غلط می کنی برنامه می ریزی بچه سوسول!

تدی جیمز رو هل داد و صداش رو زیر کرد تا ادای جینی ویزلی رو در بیاره.
- جیمز! قبل از هشت خونه باش! بابات رو از خودت ناامید نکن.

جیمز متقابلا تد رو هل داد.
- ننه بابای تو که خیلی وقته ازت ناامید شدن وگرنه دنبال حضانت بچه ی مردم نمی رفتن. بالاخره می خوای با اون بچه چی کار کنی؟

تدی دندوناش رو روی هم فشار داد.
- نه که گذاشتن تو تک بچه بمونی و دو تا بچه بعد تو نیاوردن؟... یه جور بی درد می کشمش. بهشت جهنمیان رو یادته؟ دختره یه جوری سرو قطع می کرد که طرف نفهمه کی مرد.

جیمز با تصور سر قطع شده ی یه بچه ی سه ساله عصبی خندید.
- داری چرت می گی دیگه نه؟ اصلا تو ازون شمشیرا داری؟

تد از جیبش یه کارد میوه خوری در آورد و به جیمز نشون داد. چشمای جیمز با تمرکز روی خط وسط کارد کج شدن.
- هه هه هه! چقده تو نمکی.

تدی خندید. بعد حس کرد اینهمه بار زندگی روی دوشش زیادی سنگینه پس از تو جیبش یه بسته شوکو رول دیگه باز کرد و یکیش رو خیس نکرده گوشه ی لبش گذاشت.
- برای اینکه یه نقش رو خوب بازی کنی اول از همه باید خودت باورش کنی. کافیه بچه رو بترسونیم. در واقع من می ترسونم، تو بهش محبت می کنی.
- برای چی باید بهش محبت کنم؟
- چون مامانبزرگ بابابزرگ تو هم می خوان اونو به سرپرستی بگیرن!

جیمز که از میزان بی شعوری به اصطلاح دوستش دهنش باز مونده بود یقش رو گرفت.
- دستت درد نکنه! تو فکر کردی من دایی جدید می خوام؟
- دایی سخت تره یا داداش؟ شما همینجوریشم زیادید. یکی کمتر بیشتر چه فرقی می کنه؟
- ما همینجوریشم تو بارو به زور جا می شیم. یه حالی ایم اگر یکی دیگه رو به زور بچپونی تو چهار تا می ریزن بیرون!

تد شوکو رولش رو تف کرد و زیر پاش له کرد. بعد چند ثانیه به لاشه ی شوکورول خیره شد. اگر پدرش می دید با شکلات انقد بی احترام رفتار کرده حتما قلبش می شکست. چشمای تد مرطوب شدن. اون دیگه به هیچی اهمیت نمی داد.
- خیلی خوب! گیرش میاریم و دوتایی می ترسونیمش. اینجوری دامبلدور و ولدمورت رو انتخاب می کنه.

جیمز دستی به چونش کشید و به این برنامه فکر کرد. همون لحظه صدای جیغ تمامفادورا تانکس از کوچه ی بغلی توی گوششون پیچید.
- نیوت می کشمت! بچم رو از چمدون در بیار پس بده. کدوم گوری گور به گور شدی؟

تدی و جیمز که ترسیدن کسی در حال شوکورول کشیدن مچشونو بگیره پشت سطل آشغال قایم شدن.

از سمت دیگه، نیوت اسکمندر سمت کوچه پشتی دوید و با خیال اینکه از دسترس نیمفادورا و ریموس، مالی و آرتور، و زوج خطرناک دامبلدور و لرد فرار کرده نفس راحتی کشید.

چمدونش رو روی زمین گذاشت و باز کرد. به نظر نمیومد توش هیچ چیز خاصی باشه. ولی بعد یه کله ی مو بژ با یه دسته ی شاخ شده از چمدون پرید بیرون و خنده کنان نیوت رو از پشت روی زمین انداخت.
-دالی عمو!... دفعه ی بعد کی باژ می ژاری برم تو چمدونت باژی کنم؟
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/16 13:22:03
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/16 13:26:54
شجاعانه زندگی کن. ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تالارِ ورودی/خروجی دادگاه
تنها صدایی که به گوش می رسید ، صدای قدم های سه زوجی بود که تازه از گیس و گیس کشی دست برداشته بودند و کم و بیش به هم با نفرت نگاه می کردند. جمعِ عجیبی بود. دامبلدور دست هایش را از پشتِ کمرش در هم قفل کرده بود و به زمینِ پیشِ پایش نگاه می کرد، لرد جلوتر از همه با صلابت همچون کوهی غمگین قدم بر می داشت ، مالی و آرتور پشت سر لرد بودند و گاه گاهی پایشان به شنلِ جذابِ لرد گیر می کرد. اما نه مالی دیگر آن خنده "آرتورِ من قهرمانه لرد فقط بلبل زبانه" رو بر لب داشت و نه آرتور آن لبخندِ "من همه چیز رو با دیپلماسی حل می کنم."
بعدِ آنها هم تمامفادورا با چشمانی اشک آلود داشت برای ریموس توضیح میداد که: "من روش کراشِ مادرانه داشتم! و..."

از دروازه های دادگاه گذر کردند و به روشنایی خورشید چشم دوختند ؛ البته بعد از گذشتِ چند لحظه که چشم هایشان به آفتابِ سوزان عادت کرد.
لرد ناگهان ایستاد. سرش را بالا آورد و نفسی عمیق کشید. طوماری از جیبش درآورد و پشتِ جایگاهی ایستاد که معلوم نبود از کجا آمده یا چطوری پیدایش شده ، اما درست وسطِ کوچه دیاگون قرار داشت ؛ همه حاضران در کوچه به او چشم دوختند و لرد شروع به خواندنِ ابیاتی کرد که فی البداهه سروده بود:

-لردِ تاریک است دیگر ، دوست دارد دِق کند گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند
با خودش خلوت کند از دستِ بی کس بودنش هی شکایت از خودش ، از قاضی و مرلین کند

در بابِ تام جونیورمان:
ما شدیم امروز مرگخواری سرگردان که روز و شب در پی ات باید مکرر آوادا* و ایمپو** کند
آن قدر با چشمانت دلبری کردی که دامبِل*** جرئتِ این را ندارد حرفِ ما را قطع کند!


در بابِ نیوت اسکمندر:
حد بی انصاف بودن را رعایت کن نیو****! آب نباتت می تواند ما را دست به چوب کند!


کاش می شد کنجِ دنجی را شبی پیدا کنم لردِ تاریک است دیگر ، دوست دارد دِق کند...



پ.ن1: *آوادا مخفف آوادا کداورا_**ایمپو مخفف ایمپریو_***دامبِل مخفف دامبلدور_****نیو مخفف نیوت
پ.ن2:تمامی حقوق برای شاعرِ اصلی محفوظ است. شعرِ اصلی
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/14 23:28:47
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1405 02:30
نمایش جزئیات
آفلاین

نیوت غیب و از دید همه پنهان شد. تام فریاد زد:
- اون کفترباز تام ماروولو جونیور من رو برد!لرد ولدمورت

- منظورت آلبوس پرسیوال وولفریک برایان جونیوره دیگه؟ابرو بنداز بالا بالا!

- نه خیر؛ چارلی بیل پرسی فرد جورج رون جونیور!اردنگی

- اسم اون کوین دنی شدریک فرد تدی کارن کارتره!

همهٔ زوج ها با هم گیس و گیس کشی راه انداختند (البته کاری به لرد نداشتند چون او گیس نداشت) و نظم دادگاه به هم ریخت. قاضی مربای هویجش را از روی لبش لیسید و دادگاه را به جلسه ای دیگر تعویق داد.

در خانهٔ کپک زدهٔ زوج لوپین:

تدی چند روز بود که ناهار نداشت چون ریموس و تمامفادورا سرشان با کاغذ بازی های بچه شلوغ بود. او نمیتوانست درک کند مثلا یک بچهٔ دیگر میخواهند چه کار. کلا ملت جادوگر حضورش را از همان وقتی که در قضیهٔ فرزند نفرین شده نامی از او برده نشد فراموش کرده بود.

او به خاطر اقدامات پدر و مادرش افسردگی حاد گرفته بود و احساس تنهایی میکرد. تازه حتی چند پاکت سیگار از کشوی پدرش پیدا کرده و سیگاری شده بود. چند بار بابت قضیهٔ حضانت به دوشیزه خانم ویکتوریا ویزلی جغد فرستاده و درد و دل کرده بود که در نامهٔ آخر ویکی جون دوشیزه خانم ویزلی پیشنهاد داد بچه را با کمک هم پیدا و بعد سر به نیست کنند.

تدی نمیتوانست نه بگوید. او برای اولین بار (و احتمالا آخرین بار) در عمرش احساس تنفر و حسادت میکرد؛ آن هم به یک بچهٔ سه ساله! پس از خانه فرار کرد و به قصر دوشیزه خانم رفت تا او را فراری دهد و با هم بچه را نابود کنند. ولی مشکلی وجود داشت:

او اول باید از ۱۴ خان ویزلی-دلاکور عبور میکرد؛ در حالی که مثل سیریوس از فلور میترسید...


بعد به سرش زد با آتویی که از جیمز سیریوس بابت تصادف با جارو حین تک چرخ چوب زدن داشت میتوانست از او کمک بگیرد...

ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/11 2:34:50
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/11 2:35:20
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/11 3:25:21
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه: به دلیل خوردن آب‌نبات تغییر لهجه، این رول با لحن ولدمورت نوشته شده، امّا من همچنان نیوت هستم.

- ما اعتراض داریم.

صدای نخراشیده و منحوسی، فضای دادگاه را پر کرد. همه سرشان را چرخاندند و به نیوتی خیره شدند که به دلیلی نامشخص، موهایش را از ته تراشیده بود، دماغش را با خمیر بازی کوین پنهان کرده بود و به جای پیکت، ماری بر روی دوشش جا خوش کرده بود.

قاضی ابرو بالا انداخت و گفت: «ببخشید شما رو کی راه داده به جلسه؟ »

- ما نیوت اسکمندر هستیم. بزرگ‌ترین مجیزولوژیست تاریخ جهان و مکان و زمان و نسل جاری و باقی و فانی و ثانی. دایناسورها نبودند و ما بودیم. سوسک‌ها می‌روند و ما هستیم. کتاب جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آنها به قلم من به چاپ چند هزار و چندم...

- آقا بفرما برو بیرون وقت دادگاه رو نگیر. برو بیرون تا با تیپا پرتت نکردیم بیرون.

- عالم امکان از اولین جرعۀ چای عسلی ما شکل گرفته ای ماگل‌زادۀ نادان. یا می‌گذارید که در جلسۀ دادگاه شکایت خود را مطرح کنیم یا به عنوان انتقامی سخت، نام شما را به عنوان جانوری شگفت‌نیانگیز در کتاب خود با رتبۀ ملال‌آور ثبت می‌کنم. البته بعدها که اثر آبنبات تغییر لهجه از بین رفت احتمالاً بسیار خجالت خواهم کشید.

- بفرما بیرون. آقا یکی این مردک مو قشنگ رو بندازه از جلسه بیرون، وقت ما رو گرفت.

نیوت که عرصه را تنگ دید و از ولدمورت تنها لحن او را به ارث برده بود نه شقاوت و قدرت او را، تصمیم گرفت که با حرکتی ناپسندانه و محفل‌نادوستانه، دادگاه را مجبور کند که به حرف‌های او گوش بدهد و کسی نتواند او را از جلسۀ دادگاه بیرون بیاندازد. همین شد که در حرکتی جانانه و البته ناجوانمردانه، به سمت آن کودک نگون‌بخت خیز برداشت و قبل از آن‌که کسی بتواند کاری کند، بچّه را در چمدانش پنهان کرد.

تانکس که برای آن کودک نقشه‌ها کشیده بود و برنامه‌ها داشت، موهایش به رنگ سرخ لیلیثی تغییر پیدا کرد و یقۀ قاضی نگون‌بخت را در چنگ کشید و با داد و فریاد گفت: «آقای قاضی، دستم به کلاه‌گیست، من بچّه‌مو از تو می‌خوام.»

نیوت که کوین را در چمدان انداخته بود؛ بر روی همان چمدان نشست و گفت: «ای ماگل‌زاده‌های رعیت؛ یا بگذارید اعتراضم را بکنم یا بر روی خودم پتو کشیده و با شدّت با شما قهر خواهم کرد.»

قاضی که ناخن‌های تیز تانکس داشت گلویش را پاره می‌کرد و از سوی دیگر به دامبلدوری نگاه می‌کرد که در آغوش آن لرد سیاه تقلبی غش کرد کرده بود (چون لرد سیاه حقیقی ما هستیم. ) برای رهایی از این اوضاع بغرنج با بی میلی گفت: «بگو آقا جان، بگو، اعتراضت رو بکن، کلافه‌مون کردی.»

نیوت دست بر سینه و با اخمی سترگ، رو به هیئت منصفه کرد و با صدایی که به زور تلاش می‌کرد تقلیدی از صدای ولدمورت باشد گفت: «این پیرمرد ققنوس‌باز پیر ما را در آورده بود. مگر ما مثل این پسرک پاتر فرزند برگزیده بودیم که نافمان را با انتقام و قهرمان‌بازی بریده باشند؟ برای ما همین کافی بود که یک گوشه چای عسلی پتوپیچ بنوشیم و خجالت بکشیم و کفتربازی‌مان را بکنیم. این هی یقۀ ما را می‌گرفت می‌گفت نیوت برو سرزمین استکبار فلان کار را کن؛ نیوت برو برای برادرزاده‌م که از وجودش بی‌خبرم بهمان کار را کن؛ نیوت برام مهم نیست سال پنجم از هاگوارتز اخراج شدی، یالا برو با اکس تاکسیکم که قدرتمندترین و سیاه‌ترین جادوگر زمان خودش بوده بجنگ.»

لرد تقلبی که با شنیدن نشانه‌ای از اکس دامبلدور به غیرتش برخورده بود با خشم گفت: «اصلاً این حرف‌ها چه معنایی دارد؟ وقت ما را برای چی گرفتی کفترباز؟»

- آقای قاضی محترم، ماگل‌زاده بازی در نیاورید. خلاصۀ کلام ما این است که دامبلدور به ما مدیون است. اصلاً اگر من نبودم ایشان می‌توانست با این لرد تقلبی زوج شود؟ خیر؛ همچنان داشت با همان اکس تاکسیکش دور دور می‌کرد. بعد بی خبر از ما رفته‌اند ازدواج کردند و ما هم ساقدوش نبوده‌ایم. جادوگر جماعت حرصش می‌گیرد آقای قاضی. باید ازدواج آنها باطل اعلام شود و از نو ازدواج کرده و حتماً من به عنوان ساقدوش دامبلدور حضور بیابم؛ وگرنه این ازدواج از اعتبار ساقط است.

نیوت ضربه‌ای به چمدان زد و گفت: «کوین ما شدی.»
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:57
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
- لبخند بزن ! اینجوری بخوای یبس و نفرین شده به نظر بیای هیچکس بچه به ما نمی ده ها بابا جان.

- به محض اینکه حکم حضانت را بگیریم لبهایت را به هم بخیه می کنیم که آن لبخند نحست را دیگر نبینیم. الآن مثلا دستت را دور کمرمان انداختی؟ یک بار دیگر دستت پایین تر برود دستت را قطع می کنیم و جای دیگری پیوند می کنیم... اصلا مگر دلفی چش بود به دنبال بچه تن به چنین ذلتی دادیم ؟

دامبلدور همچنان لبخند زنان لرد را به سمت در دادگاه حضانت هدایت کرد. به محض ورودشان آهنگ "عروس دومادو ببوس یالا" پخش شد و تمام دادگاه دست و جیغ و هورا کشیدند.

قاضی پرونده در حالی که رطوبت چشمهایش را با یک دستمال خشک می کرد چکش چوبی اش را به میز کوبید.
_جلسه رسمیست.

زنی کله زرد عقدی با دماغ عملی، گونه و لب های ژل زده، مژه های کاشت و چونه ای که تیزیش خربزه رو قاچ می کرد روی پاهایش بلند شد.
_اعتراض دارم.

قاضی که تازه ظرف پنیر رو روی میز باز کرده بود و از خدایش بود کمتر مجبور به حرف زدن باشد تا بتواند صبحانه اش را بخورد سر تکان داد.
- اعتراض وارد است. به هر چیزی که می خواهید اعتراض کنید فقط خودتون رو باید قبل از اعتراض معرفی کنید.

زن با خوشحالی لبخند زد که به خاطر حجم بوتاکسی که اطراف خط لبخندش تزریق کرده بود لبها رو به بالا نرفتند و فقط دندانهایش به نمایش گذاشته شد.
- تانکس هستم. تمامفادورا تانکس! به دادگاه عارضم که دامبلدور و لرد واقعا زوج نیستن اگر می خوان ثابت کنن هستن باید همین الان در انظار عمومی همدیگه رو ببوسن. ترجیحا فرانسوی.

هجومی از تشویق و جیغ و هورای هیئت منصفه دادگاه را پر کرد‌. قاضی که لقمه ی بزرگ نان سنگک تمام دهانش را پر کرده بود به موافقت سر تکان داد.

لرد مدتی به جمع هیئت منصفه و و قاضی با چشمان غضبناک خیره شد اما خبر وصلت و صلح دو جبهه همه را از خود بیخود کرده بود.

دقایقی بعد لرد در حالی که دهنش را با پشت آستینش پاک می کرد سر قاضی فریاد زد.
- حالا که ثابت کردیم تام جونیور را می دهید یا از حلقومتان بیرون بیاوریمش؟

دادستان برگه های مقابلش را مرتب کرد، از جایش بلند شد و به سمت قاضی که داشت چای شیرین می خورد تعظیم کرد.
-اجازه می خوام دادرسی رو شروع کنم.

قاضی سر تکان داد.

-این پرونده شامل یک کودک و سه زوج متقاضی هست‌. زوج دامبلدور و لرد، خانواده ی ویزلی و خانواده ی لوپین.

دو خانواده ی دیگر همگی به سمت زوج جوان لوپین که روی صندلی های ردیف اول نشسته بودند برگشتند. تمامفادورا چند بار تند تند پلک زد تا مژه هایش بیشتر خودنمایی کنند و در برابر توجه ها دلبر به نظر برسد‌. نیم متر که بالا رفت ریموس دستش را سفت گرفت تا از جو خارج نشود.

-اصلا شما تا به حال کجا بودید؟ بوی کباب به مشامتون رسیده دویدید بچه ی ما رو درخواست می کنید؟

مالی غر غر کرد. دامبلدور خم شد تا جای کش جورابهایی که به جونیور می خواست بده و همین حالا هم پوشیده بود تا در طی سالیان گشاد بشه رو خاروند. لرد برای ویزلی ها با نگاهش خط و نشان می کشید‌.

تمامفادورا تصمیم گرفت دفاع کند‌.
-ما همین حیاط بغلی بودیم. از همه نظر هم زوجیم. می خواید ما هم ثابت کنیم؟

جمعیت به نشانه ی نه هو کشیدند. تانکس از جایش بلند شد و به سمت هئیت منصفه برگشت ناخن هاب کاشته ی تیزش را نشانشان داد و نگاه مخوفی به آنها انداخت.
-اگر جرئت دارید الآن اعتراض کنید.

جمعیت در چشم تانکس نگاه کردند و یکبار دیگر هو کشیدند.

تانکس چندبار پایش را به زمین کوبید بعد موضع جدیدی را در پیش گرفت. و به سمت دو زوج دیگر برگشت.
-اصلا شما بچه رو خوب دیدید؟ شاید از دیروز بزرگ شده باشه ها. اصلا اسمش رو انتخاب کردید؟
-همین دیروز دیدیمش بابا جان! اسمش هم آلبوس جونیوره.
-تام جونیور.
-ویزلی.

تانکس سرشان فریاد کشید.
-در جامعه ی جادوگری یک روز هم یک عمره. هزار اتفاق میفته. اسم رو هم خود بچه انقدر بزرگ هست که برای خودش انتخاب کنه. من تقاضا دارم بذارید بچه خودش از بین ما انتخاب کنه.

قاضی که داشت شیره ارده اش را هم می زد تائید کرد.

یک صندلی پشت جایگاه شاهد گذاشتند و مامور کمک کرد تا پسربچه ای سه و نیم ساله رویش قرار بگیرد.

زوج دامبللرد و ویزلی دست به دهان به کودک چشم دوختند.
-ولی این اون نیست.

تمامفادورا اعتراض کرد.
-ابنها می خوان به بچه حس ناکافی بودن بدن.
-اعتراض وارد است.

دادستان به سمت بچه رفت و با مهربانی سمتش خم شد.
-اسمت چیه؟
-کوین دنی شدریک فرد تدی کارن کارتر!
شجاعانه زندگی کن. ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور و مالی، که تا چند لحظه پیش در آستانۀ سکته‌ی قلبیِ ناشی از وحشت بودند، حالا چنان چهره‌شان درخشان شده بود که انگار برنده «جایزه گالیون طلایی» قرعه‌کشی وزارت شده‌اند. آرتور با آن لبخند معروفِ «من همه‌چیز را با دیپلماسی حل می‌کنم»، شروع کرد به صاف کردن شنلِ کهنه‌اش.

اما در آن سوی میدان، آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور و تام ماروولو ریدل، در سکوتی مرگبار غرق بودند. تضاد بین این دو، حالا که در موقعیتِ «تکی» قرار گرفته بودند، دیدنی بود.

دامبلدور عینکِ نیم‌دایره‌اش را برداشت و با نوکِ چوب‌دستی‌اش، که حالا به شکلی مسخره در دستانش بی‌مصرف مانده بود، روی زمین خطی کشید. ریدل، با همان چشم‌های سرخِ نافذ که حالا از شدت خشم می‌لرزید، زمزمه کرد:

«تکی نرو… زوج باش…» آلبوس، تو به این نمایش مضحکِ مالیاتی اهمیت می‌دی؟ من می‌تونم همین حالا دیوارهای این مغازه رو با خاک یکسان کنم و اون مامور رو به پودر تبدیل کنم.
دامبلدور بدون اینکه سرش را بلند کند، با لحنی که همیشه بوی شیرینیِ «لیموترش‌های عسلی» می‌داد، گفت:
-تام، خشونت همیشه راه‌حل نیست. مخصوصاً وقتی پای قانون در میان است. فکرش را بکن؛ اگر ما اینجا جنجال به پا کنیم، آن مامورِ محترم فردا صبح در دادگاه چه گزارشی خواهد نوشت؟ «متهمین به دلیل عدمِ توانایی در تشکیلِ زوجِ قانونی، اقدام به تخریبِ اموال عمومی کردند.» فکر می‌کنی با این کار، حقِ حضانتِ جونیور به ما می‌رسد یا به آرتور و مالیِ عزیز؟
لرد ولدمورت (یا همان تامِ سابق) آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد. او می‌توانست دنیا را به زانو درآورد، اما در برابرِ کاغذبازی‌های اداره‌ی مالیات، کاملاً خلع سلاح بود. او با بیزاری به آرتور نگاه کرد که داشت به مالی چشمک می‌زد و با هم داشتند به سمت خروجی می‌رفتند.

ولدمورت با صدایی لرزان از حرص گفت:

داری می‌گی… داری می‌گی که من باید با تو…؟ با تو یه «زوج» تشکیل بدم تا اجازه بدن وارد دادگاه بشیم؟
دامبلدور بالاخره سرش را بلند کرد، نگاهی به چهره‌ی درهم‌کشیده‌ی لرد انداخت و با آرامشی که می‌توانست یک کوه یخ را ذوب کند، گفت:

-خب، تام، ما که نمی‌توانیم از آلبوس جونیورمان بگذریم، می‌توانیم؟ فکرش را بکن، یک «زوجِ مسنِ خیرخواه»؛ فکر می‌کنم قاضی خیلی زودتر به ما اعتماد کند تا به آرتور و مالی که احتمالاً تا فردا صبح ده تا دروغِ مصلحتیِ دیگر هم برای دادگاه سرهم کرده‌اند.
آرتور، که حرف‌های آن‌ها را شنیده بود، لحظه‌ای ایستاد. نگاهی به مالی انداخت و زیر لب طوری که هر دو جادوگرِ بزرگ بشنوند، گفت:

-عزیزم، فکر می‌کنی بشه توی دادگاه درخواست کرد که حضانت مشترک باشه؟ مثلاً هفته‌ای دو روز پیشِ آقا، هفته‌ای دو روز پیشِ لردِ تاریکی؟
دامبلدور لبخندی زد. ریدل فقط چشم‌هایش را بست و احتمالاً در ذهنش داشت هزار راهِ شکنجه برای آن مامورِ مالیاتی طراحی می‌کرد.

حالا سوال اصلی این بود: آیا این دو دشمنِ قسم‌خورده، حاضر بودند برای به دست آوردنِ جونیور، نمایشِ یک «زوجِ خوشبخت» را در دادگاه بازی کنند؟ و از آن مهم‌تر، آن مامورِ مالیاتیِ قانون‌مدار، فردا صبح چه خوابی برای آن‌ها دیده بود؟
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مگر قانون را برای همین موقع‌ها نگذاشته‌اند اصلاً؟ چه معنی دارد وسط شهر لندن، دو مرد بالای پنجاه سال، که اتفاقاً هر دو هم سابقۀ بچه‌دزدی و یکی هم بچه‌دوستی بیش از اندازه در کارنامه دارند، راست راست پی اغفال کودکی باشند و از چشم مجری قانون پنهان بمانند؟

مامور ادارۀ مالیات که در صحنه حاضر شد، با نگاهی به آن‌چه پیش رویش بود، تمامی آن سوالات را از خود پرسید. مامور جادوگر قانون‌مداری بود. از آن‌ها بود که وقتی کوافل بچه‌شان به جارویی اصابت می‌کرد، می‌رفتند و نامۀ «لطفاً اگر جاروتون آسیبی دید به این آدرس جغد ارسال کنید تا گردن پسر بی‌شعورم رو تقدیم کنم.» به آن می‌چسباندند. از آن‌ها که اگر فرزندشان در حال احتضار بود هم چراغ قرمز را رد نمی‌کردند (که هیچ‌گاه مشخص نشد از حب قانون است یا بغض فرزند. بگذریم.). خلاصه بسیار قانون‌دوست و قانون‌شناس بود.

- باید بره پارکینگ.

هیچ‌یک از حاضرین در صحنه معنی حرفش را نفهمیدند؛ اما مامور در حالی که قبضی از جیبش در میاورد تا بنویسد، این را رو به تمامی حضار گفته بود.

- قربان یه لحظه ننویس. من خودم همکار شمام. می‌‌فهمم‌تون.

مامور بدون آن‌ که سر از برگه بردارد، جواب آرتور ویزلی را داد.
- جدی؟ کدوم بخش؟
- آره بابا. ما همه مامور وزارتیم دیگه. منم از یه نون‌دونی خرج زن و بچه‌مو می‌دم. می‌دونم چقدر گرفتاری هست.
- کدوم بخش؟
- این حرف‌ها مهمه مگه قربان؟ مگه همه خادم ملت نیستیم؟
- کدوم؟
- پاکیزگی عمومی.
-

آرتور مرد روزهای سخت بود. وقتی به تعداد رشته‌های المپیک، فرزند داشته باشید، به همان مقدار هم بهانۀ پیچاندن یاد می‌گیرید. همین که مامور بالاخره سر بالا آورده بود و در چشم‌هایش زل زده بود، خود پیشرفت محسوب می‌شد.
- قربان الان اصلاً چی دارید می‌نویسید؟ پارکینگ چرا؟

مامور هر آن‌چه نوشته بود، کند و به پیشانی تام‌ماروولو/آلبوس/ویزلی/جونیور چسباند.
- اداره پارکینگ. پذیرش و استحفاظ رسمی کودکان یا نوجوانان گمشده.

سپس رو به سمت باقی برگرداند.
- فردا صبح دادگاه رسیدگی به پروندۀ این بچه برگزار می‌شه. پاشید ببرید پیش قاضی ننه من غریبم بازی‌هاتونو. اون‌جا رسیدگی می‌شه به حضانت.

هیچکس نفهمید چطور مامور ادارۀ مالیات، مجری قوانین حقوق کودکان هم بود. اصلاً چرا صدور قبض پارکینگ جزو اختیارات او بود؟ به هر حال؛ هندزفری‌اش را که ریمیکس 24 ساعتۀ «من مامورم و معذور»، نسخۀ ریورب‌دار، پخش می‌کرد، در گوش گذاشت. به سمت در رفت و پیش از خروج از صحنه، یک حرف دیگر هم زد:
- آها. فردا نگید چرا راه‌مون نمی‌دنا! فقط زوج‌ها رو دادگاه قبول می‌کنه برای شنیدن صحبت‌هاشون. تکی نرید.

برچسب روی سر جونیور درخشید و دیگر در مغازه نبود.
مالی و آرتور سرخوش و پیروز به نظر می‌رسیدند.
لرد و دامبلدور نگاهی به هم انداختند.
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
با دیدن بی‌قراری بچه برای داشتن لباس‌های لاکچری که ویزلی جماعت حتی توی خوابشون نمیدیدن که بتونن بخرن، شعری در ذهن لرد پلی شد: «من واست خیابونو خرج میکنم، من واست بیابونو فرش میکنم، من واست فرشا رو خرج میکنم، بعدش واست خرجا رو پرچ میکنم.⁦(^_^メ)⁩»

متاسفانه صدای افکار لرد اینقدر زیاد بود که توسط دامبلدور هم شنیده شد. دامبل در حالیکه عینک دودی نیم دایره‌ای روی چشمش ظاهر شد، دستشو توی پستوهای جیبش کرد تا بعد از سال‌ها خساست به خرج دادن و در حالیکه عارش می‌اومد سال تا سال برای خودش یه جفت جوراب بگیره، واسه بچه جونیور خرج کنه و وارد رقابت سهمگینی با لرد بشه.

_تام بابا⁦ಠಗಠ⁩ از این به بعد همه هزینه‌ها برا تو میشه. ⁦ಠಗಠ⁩

لرد اینو در حالی گفت که دامبلدور یه جفت جوراب کریسمسی رو به امید اینکه بعد از مدتی پوشیدن و شست و شو کش میاد و می‌تونه خودش هم ازش استفاده کنه جلوی بچه گرفت.

فقط اینقد🤏دیگه مونده بود تا بچه جونیور بپره تو بغل دامبلدور که آرتور ویزلی طی حرکتی نادر، پولاشو خرج کرد، مغازه رو فرش کرد، سرشو جلو لرد کج کرد و در حالی که وانمود میکرد از اول هم بچه مال خودش بوده، طفل رو زیر بغلش زد تا از مغازه بزنه بیرون.

لرد تمام مدت، با افسوس به این حماقت مرکب نگاه کرد و تازه یادش اومد که چرا همیشه از این محفلی‌های گداگودول بیزار بوده. اون درجا سند مغازه‌ رو خرید و صندلی جواهر نشانی که سابق بر این در ملک مالفوی‌های بچه مایه بود رو فراخوند و بچه جونیور رو روی تخت نشوند.

دامبلدور که از خرید یه جفت جوراب پشیمون شده بود و اینهمه ولخرجی داشت عصبیش می‌کرد، گزارش مغازه رو به اداره‌ی مالیات داد و نگاه پیروزمندانه‌ای به لرد انداخت.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور یک بچه رو به سرپرستی گرفته و ادعا میکنه "مادر" اون بچست، اما لردولدمورت هم اون بچه رو دیده و میخواد مال اون باشه.
حین درگیری بین لرد و دامبلدور سرِ بچه، که لرد بهش تام‌جونیور و دامبلدور بهش آلبوس‌جونیور میگه، بچه میذاره میره و تو دیاگون‌ گم‌ میشه.
آرتور و مالی ویزلی بچه رو پیدا میکنن و چون عاشق بچه‌ها هستن، برش میدارن برای خودشون و میبرنش لباس بچه فروشی.
لرد و دامبلدور هم با دنبال کردن صدای جیغ بچه به لباس بچه فروشی میرسن که لرد فکر میکنه نوشته "بچه فروشی".
***


لرد که خیالش از رفتن دامبلدور راحت شده بود، با خوشحالی وارد _به گمان خودش، بچه فروشی_ شد.
اما برخلاف تصورش، به جای قفسه‌هایی مملو از بچه برای خرید، با رگال هایی پر از لباس‌های بچه مواجه شد؛ لباس‌هایی با رنگ‌های روشن، طرحدار و با ابعادی بسیار کوچک‌تر.
لرد سیاه با فهمیدن اینکه تمام تصورات و نقشه هایش مبنی بر خرید بچه ها و تربیتشان به عنوان مرگخوار بر باد رفته است، خونش به جوش آمد.
بعد یاد تام‌جونیورِ گم شده‌ی خود افتاد که صدایش از همین اطراف به گوش میرسید.
_خب بهتر است فعلا روی آنچه داریم تمرکز کنیم. تام‌ماروولوجونیور، کجا هستی بابا؟

سپس بی آنکه متوجه شود با قفسه ای از جوراب های بچه تصادف کرد.
به خودش داخل آینه کناری که یک جوراب صورتی به کله‌اش چسبیده بود نگاه کرد.
_آه. حالا خیلی گوگولی شده ایم. به نظرم کافیست.

سپس با شتاب بیشتری به گشتن به دنبال بچه اش پرداخت.
همان موقع، دامبلدور با تلپورت کنارش پدیدار شد.
_پیرمرد همان موقع که از دستت خلاص شده بودیم‌ دوباره پیدایت شد! بگو ببینم مگر کاری نداشتی که به آن رسیدگی کنی ها؟ چرا خودت را اینطور مضحک کرده ای؟ این لباس بابانوئل چیه که پوشیدی؟

دامبلدور گرد و خاک را از روی مخملِ لباس بابانوئلی‌اش تکاند.
_خب بابا جون اون مسئله حل شد. چیز خیلی مهمی نبود. این لباس رو هم سر راه از داخل کمدم برداشتم گفتم یکمی آلبوس جونیورِ مامان بخنده.
_ اصلا دلمان نمیخواد بدونیم چرا لباس بابانوئلی در کمدت نگه میداشته‌ای پیرمرد. در ضمن، تام‌ماروولو‌جونیور رو هنوز‌ پیدا نکردیم.

همان موقع صدای جیغ کودک از سمت دیگر فروشگاه به گوش رسید:
_اما من همین الان این لباس رو میخوام مامان ویزلی!

لرد و دامبلدور به یکدیگر خیره شدند. همین کافی بود که پای خانواده ویزلی نیز به پرونده کودک گم شده باز شود.
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1405/3/4 11:38:29
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!