جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  137 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  246 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  327 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: امروز ساعت 16:06
نمایش جزئیات
آنلاین
دابی به همه چیز احترام می‌گذارد، جز مفهوم عقل سلیم. هیچ‌کس نباید مسئول این‌همه کمیته باشد؛ بهرحال آدم وقتی از جایی خورد، باید بتواند دل‌خوشی دیگری پیدا کند... اما آن سال شوم، دابی کل قلعه را به گند کشاند.

من سال‌ها تلاش کرده‌ام اتفاقات آن سال تحصیلی را فراموش و تروماهایم را درمان کنم، اما سه تا از بیانیه‌های دابی هیچ‌گاه از سرم بیرون نمی‌رود...:

بیست و سوم سپتامبر آن سال شوم

روی میز صبحانه‌‌ متوجه شدم جادوآموزان بیش از حد برای روز آغاز هفته‌‌ خوشحال‌اند. وقتی دلیل آن‌را پرسیدم متن پخش شده‌ای از بیانیه‌ی جدید دابی روبه‌رویم گذاشته شد:

نقل قول:
رفع تبعیض ژنتیکی جادوآموزان

بدین وسیله به اطلاع می‌رساند هیچ یک از امتحانات از این پس بدون به‌همراه داشتن کتاب، جزوه و منابع درسی مشخص شده از سوی دبیر برگزار نخواهد شد. حافظه تا حد زیادی به ژنتیک جادوآموزان وابسته است و به این دلیل سنجش افراد و طبقه‌بندی آنها بر اساس آن، تبعیض ژنتیکی و بی‌عدالتی است.

امضا: دابی


آن روز من هم مثل بقیه شادی کردم و به ریش اساتید (و در صدر آنها اسنیپ) خندیدم...

۴ اکتبر آن سال شوم

پس از سه دست کوییدیچ کاملا خسته و کوفته شده بودم. قطرات باران با صدای بلند به پنجره‌ها می‌خوردند اما احساس امنیتی که در کنار هم می‌کردیم آن‌را تنها به ترانه‌ای بلند ولی خوشنواز تبدیل کرده بود. فردایش هم شنبه بود و درس زیادی نداشتیم.

تمام این توصیفات را آوردم که بگویم متوجه هستید آن موقع چقدر خوابیدن روی ملافه‌های گرم و تمیز خوابگاه می‌چسپید، نه؟! اما یکی از هم‌اتاقی‌های پاچه‌خوارم دستم را گرفت:
- اوی لوپین، امشب خوابیدن روی تخت ممنوعه!

نگاه پرناسزا پرسشگرم را به او انداختم که با غضب ادامه داد:
- بیانیه‌ی جدید آقای دابیه. به احترام هیولاهای زیر تخت، هر یک شب در میون جامون رو باهاش عوض می‌کنیم. اگه بخوابی گزارشت می‌دم!
- معلوم هست چی می‌گی؟! هیولایی وجود نداره که بخواد اون بالا بخوابه!

نفسش را حبس کرد:
- تبعیض علیه موجودات خیالی؟! واقعا که...

خواستم سرم را به دیوار بکوبم که یاد بیانیه‌ی حذف خشونت علیه اجسام افتادم و مستقیم به زیر تختم رفتم تا بخوابم.

۱۹ ژانویه‌ی آن سال شوم

طی بیانیه‌‌ی جدید دابی ارشد گروه‌ها باید از طرف خود جادوآموزان انتخاب می‌شد، نه با سیستم قدرت‌سالارانه‌ی انتخاب مدیر.

پس برای بار اول در طول تاریخ هاگوارتز، جادوآموزان نام هر کس و هر چیزی را که برای ارشدیت صلاح می‌دیدند؛ نوشتند و در صندوق جادویی انداختند که به صورت خودکار رای شماری می‌کرد.

شاید گمان کنید بابت نوشتن «هر چیز» در بند بالا، از من سوتی گرفته‌اید، در حالیکه طی بیانیه‌‌ی حذف تبعیض علیه اجنه‌ها و روح‌ها و سانتور‌ها و تسترال‌ها و کلا هر موجودی؛ آن‌ها نیز می‌توانستند برای ارشدیت کاندید شوند.

خب ما هم گمان نمی‌کردیم دامبلدور در این حد رد داده باشد که جن خانگی یا سانتوری وحشی را به‌عنوان ارشد قبول کند؛ پس صرفا از سر شوخی به تسترالی شش ساله رای دادیم... وقتی فهمیدیم باید به عقل دامبلدور یا سلامت روانش شک کنیم که با افتخار نشان ارشد را به افسار تسترال وصل کرد.

از آن پس رسماً مجبور شدیم هر هفته به طویله‌ی تسترال‌ها رفته، کنار ارشد جدیدمان نشسته، و تا وقتی که می‌خوابید به شیهه‌هایش با دقت گوش فرا می‌دادیم.

دلم برای کمی گوشت نیمه پخته لک زده بود، گردنم به‌خاطر سختی زمین رو به نابودی رفته‌ بود، رداهایمان بوی طویله گرفته بود؛ پس وقتی وسط سال چمدانم را جمع کردم واقعا باعث تعجب هم‌کلاسی‌هایم نشد...

-آقای لوپین؟ می‌شده بپرسم کجا بدون اجازه تشریف می‌برین؟

با کنایه جواب دادم:
-فکر کردم تو بیانیه‌ی اخیر گرفتن اجازه برای ورود و خروج از قلعه فقط مظهر برتری قدرت به آزادی شخصیه؟

پروفسور مک‌گوناگال آه سردی کشید:
-درسته، ولی کنجکاوم بدونم کجا می‌رین...
-دورمشتنرانگ؛ تا وقتی که پروفسور دامبلدور...

سعی کردم مؤدب باشم:
-متوجه‌ی این شلوغی بشن.

و راهم را کشیدم و رفتم.

افرادی که لایک کردند

- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 17:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


- تو تو تو...

دراکو دستانش را از روی جارو برداشته بود و با انگشت اشاره به مخاطب خیالی اشاره می‌کرد. نیمبوس‌پارس سفید پلاک GB21 کفخوابش تخته‌گاز پیش می‌رفت و موهایش در باد تاب می‌خورد. عبارت «حسبی‌المرلین» با خط نستعلیق طلایی بر دسته‌ی جارو حکّاکی شده بود. ضبط جارو خواند و دراکو نیز همراهش:

- تو خوشگل منی! بند بند جـــون منی! بالا بری پایین بیای... تو مـــــال منی!

پس از پیروزی‌های متوالی در کورس سرعت با کراب و گویل، بالاخره فرود آمدند و به رختکن رفتند.

- کیو دیدین قدر من خودساخته و موفق باشه؟ تو دیدی کراب؟ اون پـــاته با اون همه ادعا، می‌تونه هر جمعه به حساب ددی زیر گور رفته‌ش زمین کوییدیچ رو قُرُق کنه؟ می‌تونه پنجشنبه شب‌ها لب ساحل دریای سیاه مهمونی خصوصی بگیره و به حساب ددی پریزادهای رقصنده دعوت کنه؟ به نظرم دیگه وقتشه یک دوره‌ی موفقیت برگزار کنم و راز خودساختگیم رو عرضه کنم. مگه نه گویل؟

کراب و گویل سری به نشانه تایید تکان دادند.

- ساک کوییدیچ منو ببرین تالار خصوصی. بعد پرواز یه دوش و جکوزی تو حموم ارشدها می‌چسبه. اون جا هم که شما رو راه نمی‌دن. فقط من که با سفارش ددی موفق شدم مقام ارشد بودن رو کسب کنم راه میدن.

کراب و گویل اعتراضی نداشتند. هر چه داشتند از همین کیف‌کشی دراکو به دست آورده بودند. هر سه به سمت قلعه حرکت کردند. سر پلکانی که به سمت حمام ارشدها می‌رفت دراکو از نوچه‌های کیف‌کشش جدا شد و در حالی که زیر لب ترانه‌ای که واژه‌ی «بِیبی» در آن بسیار پرتکرار بود را زمزمه می‌کرد، در حمام را گشود.

- ایـــ... ایــــــ... ایــن جـــا چه... چه خبره؟! به ددی می‌گم!

***


دامبلدور پشت میز دفترش نشسته بود و از بالای عینک هلالی شکلش، با لبخند پدرانه‌ی همیشگی به اسنیپ خیره شده بود. و همین خونسردی بود که حرص سوروس را درمی‌آورد!

- ممنونم که اینا رو بهم گفتی سوروس. اما من به دابی اعتماد کامل دارم.

- اعتماد کامل داری؟ مگه من گفتم خائنه که میگی اعتماد کامل دارم؟! دارم بهت میگم این توله‌جن ابله عقل نداره! کل نظم و انضباط و دیسیپلین مدرسه رو ریخته به هم! می‌خوای بهش کار بدی، بذارش تمیزکاری کنه! می‌خوای حقوق سرایداری بدی... بده! دیگه چرا بهش اختیارات کامل می‌دی؟

- زیاد سخت می‌گیری سوروس...

- سخت می‌گیرم؟ سخت می‌گیرم؟! فاز دفاع از حقوق حیوانات گرفت مرغ و گوشت رو از برنامه غذایی حذف کرد! روزی سه وعده داره به جادوآموزا عدسی و خوراک لوبیا و فلافل میده! کلاسای من تو دخمه برگزار میشه... پنجره نداره! می‌فهمی چه مصیبتیه؟!

- تو که اهل شکم نبودی سوروس...

- اصلا اون هیچی! برای تک تک ارواح هاگوارتز تو تالار اصلی صندلی اضافه کرده! حتا کم سن و سالاشون میان سر کلاس! میگه نباید بین مرده و زنده تبعیض قائل شد! هفته پیش کوییز کلاسی رو همه سر نیم ساعت تحویل دادن، به خاطر روح هلنا که هی برگه اضافه میگرفت یک ساعت مثل اسکل‌ها موندم سر کلاس!

- خوب این هم یک نگاه جدیده! یک روزی حقوق برابر برای ماگل‌زاده‌ها یا ساحره‌ها هم همین‌قدر بدیع و عجیب به نظر می‌رسیده.

- کل جغدهای جغددونی رو هم که آزاد کرده گفته نباید از حیوانات برای مقاصد شخصی استفاده کنیم!

- مگه چی میشه اگر نامه‌ها رو خودمون به مقصد برسونیم سیو؟! روزانه کمی پیاده‌روی برای سلامتیمون لازمه.

- حالا هم که گفته حمام ارشدها و حمام اساتید و این چیزها، نظام طبقاتیه و توی هاگوارتز همه برابرن! سردر حمام ارشدها رو عوض کرده زده گرمابه‌ی عمومی هاگوارتز! صبحی دراکو رفته حمام ... دیده اجنه و مجسمه‌های شوالیه و دانش‌آموزای سال اولی ریختن وسط حوضچه‌ی حموم و دارن پشت همدیگه رو کیسه می‌کشن! الان منم باید برم همونجا؟! جادوآموزی که لختِ استادش رو ببینه دیگه ازش حساب می‌بره مگه؟

- کافیه سیو. تو همچنان بابت کینه‌های قدیمی، به هر کسی که اطراف پاتر باشه با عینک بدبینی نگاه میکنی. به نظر من که این تغییرات چندان هم بد نیستن. حداقل میتونیم مدتی بهش فرصت بدیم و نتیجه رو ببینیم. همونطور که گفتم من به دابی اعتماد کامل دارم.




***


پیشنهاد نویسنده: فعلا خط داستانی و گره خاصی نداریم توی سوژه. میتونید خرده روایت‌های خودتون از هاگوارتزی که در راستای ایجاد برابری و ایده‌های چپی و ووک طور، «دابی‌ایزه!» شده بنویسید یا خرده روایت‌های همدیگه رو شرح و بسط بدید. حضور شخصیت‌ها در همین موقعیت‌ها و ساختارهای جدیدی که دابی وضع کرده، یا تعریف کردن موقعیت‌ها و ساختارهای جدید و مشابه با خلاقیت خودتون. پست‌ها نه کاملا در ادامه‌ی هم هستن و نه کاملا مجزا.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1404 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ چهارم کلاس‌های عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر


در حمام ارشدها، بخار با نظمی اشرافی بالا می‌رفت و آب با وقار بر کاشی‌ها می‌لغزید. ما وارد شدیم و فضا به‌درستی فهمید که صاحب اقتدار قدم گذاشته است. در گوشه‌ها ردّی از حضور آشنا موج می‌زد؛ حضوری که به این‌جا تعلق نداشت. میرتل گریان، با رضایتی کودکانه، میان حوضچه‌ها پرسه می‌زد و از توجه ارشدها تغذیه می‌کرد. این مکان برای او جذاب بود؛ نور بهتر، شنونده بیشتر، و سکوتی که فرصت غرزدن را طولانی‌تر می‌کرد.

ما به او اشاره کردیم تا جای خود را به‌خاطر بیاورد. پاسخ، تعلل بود؛ تعللی آغشته به لجبازیِ مرطوب. بخار شکل گرفت و آینه‌ها شاهد شدند. حمام ارشدها ظرفیت اقامت دائمی نداشت و نظم، خواهان بازگشت هر چیز به خانه‌اش بود. ما تصمیم گرفتیم؛ تصمیمی ساده و کارآمد، بی‌نیاز از بحث‌های طولانی.

بطری شیشه‌ای را برداشتیم؛ شفاف، مقاوم، با درپوشی که سکوت را حفظ می‌کرد. بخار جمع شد، حضور به نقطه‌ای فشرده گشت و میرتل، با موجی کوتاه، در بطری نشست. شیشه درخشید و آرام گرفت. حمام ارشدها نفس راحتی کشید و آب‌ها ریتم همیشگی خود را باز یافتند.

راهروها مسیر را گشودند و ما بطری را با خود بردیم. درِ دستشویی قدیمی با احترام باز شد و فضا آشنا به استقبال آمد. بطری گشوده شد و حضور آزاد گشت؛ جای درست، زمان درست. ما ثبت کردیم که نظم، حتی با روح‌ها، بهترین نتیجه را می‌دهد و هاگوارتز با این قاعده زیباتر می‌ماند.


پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژه‌های جدید است.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 09:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قتل در حمام ارشدها


(خواندن این متن اکیداً به عزیزان زیر هجده سال توصیه نمی‌شود.)


بنا به عادت هر شنبه‌شب و در حالی که وان استخرمانند حمام ارشدها را پر از آب با دمای ایده‌آل کرده بود، سدریگ دیگوری نمک‌ها و صابون‌های متنوع باب میلش را به آب اضافه کرد تا حسابی کف کند و برای یک شب آرامش‌بخش آماده شود. پری‌های رنگارنگ روی پنجره‌های حمام می‌رقصیدند و برایش آواز دل‌انگیزی می‌خواندند، گویی آنها هم می‌دانستند قرار است آخرین حمام عمرش را بگیرد.

شب درازی در پیش بود، اما نه برای سدریک، بلکه برای دانش‌آموز بخت‌برگشته‌ای که قتل سدریک به گردنش می‌افتاد. از لحظه‌ی جان دادن سدریک تا زمانی که میرتل نالان با اشک و لبخند کل قلعه را از وقوع این واقعه‌ی تلخ باخبر می‌کرد، شاید ده دقیقه هم نگذشت و این ده دقیقه فرصت کافی به چو چانگ نمی‌داد تا بتواند در حالی که به پهنای صورتش اشک می‌ریخت و جلوی جیغ کشیدنش را می‌گرفت، خود را از مسیر پروفسور اسپراوت و سه‌وروس اسنیپ خارج کند.
چو چانگ را در حالی یافتند که دست‌هایش از خون سدریک گلگون شده بود و دیگوری درست در وسط استخر روی کمر شناور بود. آب استخر مخلوطی از سرخی خون و کف‌های صورتی‌رنگی بود که به‌سختی جای زخم‌های عمیق روی بدن برهنه‌اش را می‌پوشاند. چو چانگ فقط می‌توانست تکرار کند «کار من نبود... کار من نبود...»
«پروفسور اسپراوت، امکانش هست این دختر رو به درمانگاه ببرید؟»
اسنیپ این را گفت و بلافاصله دست به کار شد تا سدریک را نجات بدهد، اما حقیقتاً دیر شده بود. قطره‌ای خون در بدنش باقی نمانده بود و در این حالت، قلب و مغزش بطور کامل از کار افتاده و مرگ را در آغوش گرفته بود.
سه‌وروس به خوبی از ماهیت طلسمی که علیه سدریک استفاده شده بود خبر داشت اما بی‌تردید این نمی‌توانست کار چو چانگ باشد. باید پیش از رسیدن دامبلدور قاتل را شناسایی می‌کرد و مطمئن می‌شد کار...
«چاره‌ای نبود پروفسور. سدریک چیزی رو می‌دونست که نباید.»
اسنیپ از جا پرید و چوبدستی‌اش را به سمت منبع صدا گرفت.
«پاتر! به چه حقی...!»
هری پاتر از گوشه‌ای تاریک بیرون خزید و گفت: «این راز بین من و شما می‌مونه پروفسور.»
اسنیپ به تلخی به چاقوی دسته‌بلندی که گوشه‌ی حمام افتاده بود زل زد. «میرتل و چو چی دیدن؟»
هری در حالی که شنل نامرئی‌کننده را روی سرش می‌کشید پاسخ داد: «چو وقتی رسید من رو ندید. میرتل هم بعد از اون رسید، درست در وقت مناسب. تا جایی که میرتل و کل قلعه خبر دارن، چو سدریک رو کشته و حتماً هم دلیل خوبی داشته. خیانت؟ هر چیزی که بتونه باعث بشه یه دختر...»
«چطور می‌خوای این حقیقت رو از دامبلدور پنهان کنی پاتر؟ هیچ به اینجاش فکر کردی؟»
«شاید بهتره شما به اینجاش فکر کنید.»
دیگر پس از آن صدایی از هری نیامد. با علم به اینکه دامبلدور تنها کسی خواهد بود که او را پشت شنل نامرئی‌کننده خواهد دید، از معرکه گریخته بود.
تیتر اول روزنامه‌ی پیام امروز فردا «قتل عاشقانه در هاگوارتز» را درشت‌تر از خبرهای دیگر نشان می‌داد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/8/24 9:22:52
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف عملی کلاس هاگوارتز
جلسه چهارم


تصویر تغییر اندازه داده شده

ساعت سه نیمه‌شب بود. لرد ولدمورت کیف کوچکی به دست داشت و در میان راهروهای هاگوارتز راه می‌رفت. مقصدش حمام ارشدها بود و برای این حرکت عجیبش دلیل خوبی داشت.

اوضاع مثل همیشه در خانه ریدلها عجیب و غیرمنتظره بود. در حقیقت بلا به حمام رفته و از آنجا کسی (هلگا) بطری اپیلاسیونش را با بطری شامپویش عوض کرده بود، بلای بیچاره موهایش را اپیلاسیون نموده و مانند لرد ولدمورت عزیزش کچل شده بود. البته این مشکل لرد نبود. او هم خودش کچل بود و هم جانی پسند بود. مشکل این بود که موهای بسیار فر بلا که به سیم ظرف‌شویی می‌مانست، در چاه گیرکرده و به‌کلی آب راه حمام را مسدود کرده بود. لرد و بقیه مرگخواران هرچه طلسم بلد بودند به کار برده بودند؛ اما چاه حمام باز نشد، حتی لرد ولدمورت سعی کرد کل چاه را منفجر نموده و از نو بیافریند؛ اما باز هم انفجاری از موها رخ داد و چاه بسته ماند.

مشکل این بود که لرد ذاتاً آدم بسیار تمییزی بود. استحمام روزانه داشت و مواقعی که به باشگاه می‌رفت همیشه قبل و بعد باشگاه نیز دوش می‌گرفت. چند روز گذشته را با حمام در فضای باز، حمام در قابلمه مروپ و حمام در تخت گذرانده بود و طاقتش دیگر تمام شده بود. به یک حمام درست‌وحسابی احتیاج داشت و بهترین و بزرگ‌ترین حمام بعد از حمام خانه ریدلها حمام هاگوارتز بود. بنابراین او یک روز هفته وسط هفته که می‌دانست حمام‌ها زیاد شلوغ نیستند را انتخاب کرده و ساعت سه شب به هاگوارتز آمده بود. در این ساعت دیگر خیلی بعید بود که کسی در حمام باشد. به سالازار نیز خبر داده بود که در حمام را برایش باز بگذارد. قرار بود یک حمام اختصاصی برای خودش داشته باشد و از تمییزی فراوانش لذت ببرد.

با قدم‌های آهسته و آرام، به در حمام رسید. کیف حمامش را چک کرد. حوله، لیف، اسکراب مخصوص صورت، نمک بدن، کره بدن، مربای توت‌فرنگی لپ‌هایش، کیسه مخصوص و لباس‌های تمییز. همه چیز منظم و مرتب بود. نفس عمیقی کشید و لبخند کم‌رنگی زد و در حمام را باز کرد. ابتدا در رخت‌کن لباس‌هایش را در آورد و بعد با خوشحالی وارد قسمت اصلی حمام شد.
در حمام که باز شد برخلاف تصورش بخار آب به صورتش خورد و باعث شد چند لحظه پلک بزند که بتواند صحنه روبرویش را ببیند و همان جا خشکش بزند.
صحنه جالبی بود. لرد ولدمورت با کیف حمامش دم در ایستاده بود و دست به دستگیره، در حال باز کردن در حمام متوقف شده بود. درون حمام گلرت گریندلوالد و کینگزلی شکلبوت در حال حمام‌کردن بودند. کینگزلی روی کف حمام نشسته بود و گلرت پشتش را کیسه می‌کشید که البته با ورود ولدمورت متوقف شده و هر سه به هم زل‌زده بودند. بینشان سکوت بود و تنها صدای قطره‌های آب روی کاشی‌های حمام به گوش می‌رسید.

لرد ولدمورت اولین کسی بود که به خود آمد.
- می‌رویم برای دیدن این صحنه خودمان را کور کنیم... ولدمورت لفت د چت...

گلرت با سرعت زیاد روی کاشی‌ها سر خورد و درست در لحظه‌ای که لرد می‌خواست در را ببند، دستش را گرفت و او را با نیروی عجیبی به داخل حمام کشید. لبخند معناداری زد و گفت:
- بیا لرد... بیا بشورمتتتت... بیاااا بسابمت سفیدتر شی...

لرد ولدمورت که از نیروی عجیب گلرت تعجب کرده بود، سعی کرد خود را آزاد کند و گفت:
- ولم کن!... اصلاً شما تو این ساعت چی کار میکنین توحموم؟... نمیخوام منو بسابی! ما خیلی هم دارکیم! سفید خودتی!

کینگزلی که از کف حمام تکان نخورده بود، گفت:
- دارک که منم... ولی خب لرد قشنگم چرا تو این موقع شب اینجایی؟

لرد که از تعریف کینگزلی لرزشی بر اندامش افتاده بود؛ گفت:
- حموم خونم خراب شده! این ساعتم اومدم اینجا که کسی منو نبینه! من چه میدونم شماها هم اینجایین!

کینگزلی جواب داد:
- خب ما هم همینطور... اینجا اومدیم صفا کنیم! درست مثل خودت!

- صفا چیه؟

- صفااااااا! تمیزی! پاکیزگی! سفیدی!

لرد می‌خواست فرار کند که گلرت با همان نیروی عجیبی که از او بعید بود، لرد را روی کف لیز حمام به سمت جایی که کینگزلی بود کشاند و با فشار دستش او را کف حمام نشاند. لرد شانه دردمندش را ماساژ داد و به فکر چوب‌دستی‌اش افتاد که در رخت‌کن جا گذاشته بود. نگاهی به گلرت انداخت و با عصبانیت به او اشاره کرد و گفت:
- چی کار می‌کنی گلرت؟ آقا من میخوام تنها حموم کنم! یعنی چ...

البته حرفش نیمه ماند؛ چون گلرت ناگهان سطل آب گرمی را روی سرش خالی کرد و او با انگشت اشاره در هوا خشکش (خیسش) زد. گلرت و کینگزلی به خنده افتادند و بلافاصله مشغول شستن لرد شدند. لرد می‌خواست اعتراض کند، اما کار گلرت و کینگزلی بیش از حد خوب بود. گلرت پشتش را کیسه می‌کشید و کینگزلی اسکرابش می‌کرد. پوست لرد در حال همان صفایی بود که انها می‌گفتند. تنها گاهی ناخن‌های بلند گلرت به پشتش می‌خورد که آن هم به‌جای آنکه ناراحتش کند بیشتر غلغلکش می‌داد.

لرد که هم داشت تمییز می‌شد و هم ریلکس کرده بود، با چشمهای خمار شده پرسید:
- چه عجیب شماها مهربون شدین!

صدای گلرت در حمام اکو شد که با شیطنت می‌گفت:
- تمییز می‌کنیم که بعد بخوریمت! آماده سازی غذا با شستشو شروع میشه!

چشمان لرد با شدت باز شد و دستش را از دست کینگزلی بیرون کشید. گلرت و کینگزلی به شدت به خنده افتادند و دوباره با زور فراوان مشغول حمام کردن لرد شدند. آن‌قدر حرفه‌ای و منظم و هماهنگ کار می‌کردند که لرد خیلی زودتر از چیزی که انتظار داشت حمامش تمام شد. البته دیگر در تمام مدت در مقابل خلسه‌ای که می‌خواست ذهنش را تسخیر کند مقاومت کرده و بسیار هوشیار مانده بود. به طرز عجیبی خوابش می‌آمد و اصلاً نمی‌خواست در کنار گلرت و کینگزلی نیمه برهنه بخوابد.

گلرت که سومین سطل آب را رویش ریخت، لرد از فرصت استفاده کرد و از جایش بلند شد. قبل از اینکه گلرت سطل را پایین بگذارد و دوباره خفتش کند، به سرعت به سمت در رفت و رو به آن دو گفت:
- خب تمییز شدیم! ما میریم!

کینگزلی از جایش برخاست و کنار گلرت ایستاد. هردو لبخند زدند و با مهربانی غیر طبیعی به لرد نگاه کردند. گلرت دستش را بالا آورد و به عنوان خداحافظی دستش را برای لرد تکان داد. اما دیگر انگشت نداشت و از مچ به پایین دستش به شکل سم بز بود.

- خوش گذشت لرد... البته خیلی مقاومت کردیا! یکم می‌خوابیدی تسخیرت می‌کردیم!

لرد جا خورد. پلک زد و درست یک لحظه بعد گلرت و کینگزلی دیگر آنجا نبودند. لرد با دهانی باز، گوشه گوشه حمام را نگاه کرد ولی کسی جز خودش در حمام نبود. سریع به سمت کمدش رفت که لباسش را بپوشد و تصمیم گرفت هیچ‌وقت در نیمه‌شب به حمام نیاید.
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: حمام ارشدها
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1396 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- وای... وای... چه اتفاقی داره میفته؟ وای...

پیوز پس از این فریاد خاموش شد؛ پیوز دوباره روشن شد؛ به جای چراغ نداشته گذاشتند در حمام!
-
- ببخشید ...

میرتل عقب عقب رفت و... افتاد! دوباره بلند شد و عقب عقب رفت؛ پیوز داشت تغییر میکرد!

- چه اتفاقی داره میفته؟ تو این بی شوهری، چه بلایی داره سرم میاد؟!

پیوز سفید شد؛ ملافه شد؛ به هافلپاف رفت... در کل از این تبدیل شد به این! باز هم عوض شد و... بالاخره تغییرش متوقف شد تا نگاهی به شاهکارش بیندازد. پیوز به حرف آمد:
- چی شده جوون؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
- تـ... تـ.. تو به من گفتی جوون؟
- پس بگم چی؟
- من زنتم!
- زنم؟!

پیوز که تازه از دیار باقی بازگشته بود و از چیزی خبر نداشت، نگاهی به اطراف انداخت.
- این تاپیکو کی زدن؟ من اونموقع نبودم!
- اما ...
- شایدم بودم، اما آلزایمرم کار دستم داده!
- پیـــــــــــوز!

باصدای میرتل، پیوز به خودش آمد و چکش را کنار گذاشت. اما حوصله بحث های زناشویی را نداشت؛ هرچه نباشد، سنی از او گذشته بود! همینکه پوفی کشید و خواست بیرون برود، میرتل جلوی در ظاهر شد.
- کجا؟
- میخوام برم بار ببرم، دیرم شده عجله دارم!
-
- خیلی خب! حرف حسابت چیه؟
- تا طلاقم ندی نمیذارم بری!

پیوز هنگ کرد! انگار بار دیگر میخواست تغییر کند اما خب... نکرد! حواسش نبود برای جانش هم که شده، در ذهنش بگوید، پس بلند گفت:
- این جوونای نسل جدید هم چقد بدجور شدن! تا همین چندثانیه پیش داشت اشک میریخت!
- من شوهر پیر نمیخوام!

پیوز هم از مرلین خواسته، بدنبالش راه افتاد، بی توجه به بچه ای که تازه خودش را از قنداق خارج کرده بود.
- ببین اینا برای یه بچه چیکار میکنن! کاش میتونستم بهشون بگم آدمخوارم! حالا برم کل آدمای زنده توی قلعه رو بخورم!

پــــــــایـــــــــــان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمام ارشدها
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی که از رفتار مودبانه پیوز متعجب شده بود، یادش رفت که ایندفعه چرا به حمام آمده است پس از حموم بیرون رفت.

هنگامی که از حموم خارج شد به این داشت فکر میکرد که چرا به حمام رفته بود که ناگهان یادش امد او امده بود تا بچش را حمام کند ولی کار از کار گذشته چون بقچش را یادش رفت موقع بیرون امدن از حموم بردارد.

او موقعی که داشت با پیوز حرف میزد بقچش افتاد زمین،درون ان بقچه بچش بود،انرا اون توگذاشته بود تا کسی که تون بچه رو دید اینقدر مثل میرتل به او گیر ندهد که اون بچه رو میخوام.او به سرعت کل حموم را گشت ولی اثری از اون بقچش نبود.

هنگامی که داشت باناامیدی از حموم خارج میشد چشمش به جسمی نارنجی رنگ افتاد با خوشحالی به اون جسم نارنجی نزدیک شد وقتی رسید از خوشحالی دلش میخواست دادو فریاد بزند.

بقچش رو در اغوش فرا گرفتو درونش رو نگاه کرد با کمال تعجب دید که بچش هنوز اون تو است ،انرا دراورد و برد حمومش کرد ولی هنوز برایش خیلی عجیب بود که کسی بچش را ندزدیده بود چون احساس میکرد که میرتل بچه رو بردارد!

پرسی از حموم خارج شد وقتی خارج شد پیوز بیرون امدو گفت:
-میرتل ببین نقشم گرفت، اینم بچه!

-اما تو چطوری این کارو انجام دادی؟

-دیگه،دیگه.

-عههه،بوگو دیگه.
و بعدش یه جیغ بلند کشید رو سر پیوز.

-باشه میگم اینق جیغ نزن سرم رفت !کار خاصی نکردم وقتی پرسی رو دیدم که بقچش رو خیلی محکم گرفته و به خودش چسبونده کمی شک کردم به همین دلیل خواستم یه جوری حواسش رو پرت کنم از خوش شانیه من بقچه بدون اینکه او متوجه بشه از دستش افتاد رو زمین اروم اروم ،بعد وقتی او از حموم خارج شد من بقچه رو باز کردم و دیدم همون بچه هه است و نقشم را عملی کردم.

-افرین واقعا کار هوشمندانه ای کردی!

-ما اینیم دیگه.

-حالا اینقدر خودتو لوس نکن،بهتره از اینجا بریم شاید پرسی متوجه بشه و برگرده اینجا.

-فکر نکنم به این زودی برگرده اینجا ولی باشه به هر حال بریم.

(ببخشید اگر یکم گیج کننده بود از نظر کتابی و گفتاری، سعی کردم کلش رو گفتاری بنویسم،اخه من اولین بارمه که دارم گفتاری مینویسم!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: چهارشنبه 28 دی 1390 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- می تونیم یه حیوون شبیه سازی شده رو بجای بچه ی پرسی بزاریم و اونوقت بچه پرسی رو مال خودمون کنیم...

میرتل در حالی که اشک هایش را با آستین ردایش پاک می کرد گفت: عالیه. فقط ما که می خوایم اون موجود شبیه سازی شده رو گیر بیاریم چرا اونو به فرزند خوندگی قبول نکنیم؟

پیوز اندکی فکر کرد تا به میزان شیطانی بودن نقشه بیفزاید و گفت: ما اون موجود شبیه سازی شده رو مسموم می کنیم تا به زندگی پرسی از نظر روانی و بهداشتی گند بزنه و ما هم از پرسی هم انتقام گرفته باشیم.

میرتل که از خوش حالی گریه می کرد به داخل آب حمام شیرجه زد و ناپدید شد.

ذهن پیوز: این چه زنیه که من گرفتم؟ حتی از من خداحافظی هم نکرد...نکنه فقط به خاطر بچه با من ازدواج کرده؟ نکنه می خواسته بعد از اینکه بچه دار شدیم منو ول کنه و با اون بچه بره؟

نگاه پیوز به پرسی افتاد که دوباره به حمام برگشته بود. بقچه اش را هم سفت چسبیده بود.

پیوز: تو چرا هی اینجا میای؟ چند بار حموم تو روز؟ می خوای آبروتو ببرم؟ می خوای - آخه پرسی، تو چطور دلت اومد منو به این دختره بندازی؟

پیوز با ناراحتی از در حمام بیرون رفت.

پرسی که از رفتار مودبانه پیوز متعجب شده بود، یادش رفت که ایندفعه چرا به حمام آمده است پس از حمام بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: جمعه 19 فروردین 1390 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی دوباره درون حمام ارشد ها بود و وسایلش را جمع کرده بود تا از آنجا خارج شود که میرتل از درون دیواری پدیدار شد.

- اوه پرسی عزیز! چطوری؟

پرسی ابرویش را بالا انداخت و پاسخ داد: متاسفانه باید جایی برم پس اگه کاری نداری فعلا دیگه با...

اما میرتل سریع گفت: اوه من نمیخوام مزاحمت بشم اما تو علاقه ای به شنیدن ماه عسل من و پیوز نداری؟

پرسی با قاطعیت گفت: نه!

میرتل با صدای بلند جیغی کشید اما زمانی که پرسی از گفته ی خود پشیمان شد واز او خواست تا ماجرا را برایش بگوید ساکت شد.

میرتل نفس عمیقی کشید و گفت: بهتر شد. خب من و پیوز متوجه شدیم که بچه دار نمیشیم!

پرسی سعی کرد قیافه ای ناراحت به خود بگیرد و گفت: واقعا براتون متاسفم. عیب نداره باید کنار بیاین.

میرتل چرخی در هوا زد و درست جلوی پرسی ایستاد و گفت: تو اصلا علاقه ای به بچه داری نداری پس میتونی ...

میرتل اشاره ای به بقچه ی در دست پرسی که حیوانی درونش بود کرد. پرسی که متوجه ماجرا شده بود و از طرفی اصلا دوست نداشت بچه اش را از دست دهد با عصبانیت گفت:

- امکان نداره. بهتره به فکر یکی دیگه باشی.

و از آنجا خارج شد و میترل را با چهره ای ناراحت تنها گذاشت. پیوز که تمام مدت درون یکی از توالت ها پنهان شده بود کنار میرتل آمد و گفت: نگران نباش من یه نقشه دارم تا اون حیوونو از چنگ پرسی در بیاریم. اما حالا که فهمیده هدفمون چیه مطمئنا این کار یکم سخت میشه!

میرتل که از ناراحتیش کم شده بود با اشتیاق پرسید: نقشه چیه؟

پیوز خنده ای شیطانی کرد و شروع به تعریف کردن نقشه کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: جمعه 27 اسفند 1389 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
حمام

پرسی در حال پوشیدن لباس هایش بود که میرتل وارد شد.

-باورم نمی شه که تو اینقدر پستی!

-چرا؟

-پیوز بهم تمام اسرارت رو گفت ... من دیگه قصد ازدواج با تو رو ندارم.

-خب باشه ... به جهنم

پرسی از حمام خارج شد. خنده های شیطانی پرسی فضا ی راهرو را پر کرده بود.

-این کار تموم شد ... حالا می مونه این بچه!

پرسی جانور را از جیبش در آورد و نگاهی به آن کرد. چشم های جانور برعکس تمام وجودش خیلی زیبا و مضلوم بود.

پرسی کمی اندیشید و تصمیم گرفت که آن جانور را به عنوان حیوان خانگی هم که شده نگهدارد.

آن طرف ماجرا

پیوز و میرتل از ماه عسل باز می گشتند اما بسیار ناراحت به نظر می آمدند.

-باورم نمی شه که نمی تونیم بچه دار بشیم.

-آره...

هر دو در حال گریه کردن بودند که ناگهان فکری به ذهن میرتل خطور کرد.

-من فهمیدم ... چند ماه پیش یک بچه خوشگل تو حموم ارشد ها پیدا شد که خیلی ناز بود اما پرسی اونو برداشت ... ما می تونیم اونو پس بگیریم و به عنوان بچه ی خودمون قبولش کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده