شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
پدر عزیزم، امیدوارم این نامه در سلامت کامل به دستت برسد و خانه در آرامش باشد. دلم برای رایحهی درختان اطراف خانهمان در فرانسه تنگ شده است.
اینجا، در این سرزمین، همه چیز سردتر و رسمیتر است. اما مسئلهی اصلی من با آب و هوا نیست، پدر. مسئله، نگاههای مردم است. روزی نیست که در راهروهای وزارتخانه یا خیابانها قدم بزنم و حس نکنم که آنها، تنها یک پریزاد را میبینند. آنها به رنگ موهایم، به لبخندم، یا حتی به لحن بیانم خیره میشوند، اما هیچکدامشان نمیخواهند ببینند که در پشت این چهره، ذهنی متفکر و قلبی سرشار از اراده وجود دارد.
آنها مرا به خاطرِ ظاهرم تحسین میکنند، اما در همان حال، مرا به خاطر همان ظاهر، جدی نمیگیرند. انگار که زیبایی من، بهانهای است برای نادیده گرفتن توانایی هایم در جادو و هوشم در تصمیم گیری. گاهی خسته میشوم از اینکه باید مدام ثابت کنم "بیشتر" از چیزی هستم که در نگاه اول به نظر میرسم.
تو همیشه به من آموختی که سرم را بالا بگیرم و به میراثمان افتخار کنم. اما پدر، آیا هرگز در این فکر بودهای که چرا جهانِ ما اینقدر مشتاق است که زنها را در قالبهای ساده و سطحی محبوس کند؟ من بیل را دارم، او تنها کسی است که واقعاً فراتر از این نقابِ ظاهری را میبیند، اما گاهی در میان جمعِ غریبهها، احساس میکنم که تنها یک تصویر متحرک هستم، نه یک انسان.
با این حال، نگران نباش. من اجازه نمیدهم این نگاههای محدود، روحیهی مرا در هم بشکند. همانطور که تو به من یاد دادی، من با قدرت به راهم ادامه میدهم و اگر آنها نمیتوانند حقیقت مرا ببینند، این نقص آنهاست، نه من.
گاهی اوقات که به مادرم فکر میکنم، قلبم فشرده میشود. میدانم که او هم در جوانی با چنین نگاههایی روبرو بوده است؛ نگاههایی که تحسینِ سطحی در آنها موج میزد اما هیچ احترامی در آن نبود. او همیشه به من یاد داده که با متانت از کنار این حرفها بگذرم، اما من دیگر نمیخواهم فقط بگذرم. من میخواهم بدانند که خون پریزاد در رگهای من، بیش از آنکه ابزاری برای فریبدادن چشمها باشد، منبعی از قدرت و استقامت در جادو است که هنوز هیچکدام از این منتقدانِ کوتهفکر، حتی ذرهای از آن را درک نکردهاند.
میدانم که شاید این کلمات کمی تند به نظر برسند، اما تو بهتر از هر کسی میدانی که آتش وجود من، فراتر از شعلههای زودگذر است. من در حال ساختن دنیایی برای خودم هستم که در آن، زیباییام نه یک "ویترین" برای دیدن، بلکه تنها بخشی کوچک از کلِ وجودم باشد. به زودی به دیدارتان خواهم آمد و در آنجا، دور از قضاوتهایِ کورکورانهی این مردم، دوباره همان دختر کوچکی میشوم که به قدرتِ کلامش ایمان داشتی.
دلم برای تو، مادر و گابریل تنگ است. با عشق و احترام، فلور
ای دندان عزیز و گرامی، ای سپیدِ بِشکسته، ای غنچهی نشکفته.
از این بابت که به تو کمتوجهی کردم متأسفم. حالا که در جمع خانوادهات نیستی، جای خالیات بیشتر حس میشود. دلم میخواست راهی بود تا تو را برگردانم. پشیمانیام حد ندارد. به یاد سیاهیای میافتم که آنهمهمدت در دلت جمع شده بود و من به آن بیاعتنا بودم و گمان میکردم خودش درست میشود و صرفاً یکی از همان دورههای بداخلاقیات است که هرچند وقت یکبار به سراغت میآید و بعد هم خودش میرود... اما دل کوچکت دیگر طاقت آنهمه سیاهی را نداشت و دیگر از دنیا بریدی و از هم پاشیدی. دنیایی که قرار بودن بر آن نور بیافشانی و روشنترش کنی و دیگر در آن نیستی. به زبالهدان تاریخ پیوستی و به خاک. خانهات را که اینگونه ترک گفتی، دیگر در ظاهر شباهتی بین و تو یک دانهی ذرت خشکیده وجود نداشت. انسان دوپا هم وقتی بمیرد دیگر با پارهبرگ تفاوت ندارد. درحالی که تا پیش از آن میگفتیم این کجا و آن کجا.
آدمی گاهاً خوشبین میشود و وقتی چیزی را از دست از دست میدهد با خودش فکر میکند اشکالی ندارد، بهترش هم پیدا میشود یا بدون آن هم میتوان سر کرد. من هم در نبودت چنین فکر میکردم و اینگونه بر غمم لباس غلفلت میپوشاندم. اما هربار گردوی صبحانه که مانند نیشتر در لثهی خالی فرو میرفت و مانند مُهر دربِ ممنوعهای در آن بین قفل میشد، سنگر من سستتر از پیش میگشت.
البته گمان نکن که من خیلی در نبودت غمگینم یا مثلاً یک دندان خیلی اهمیت دارد، نه... من درگیر فکرهای بزرگتری هستم و چنین دلمشغولیهای کوچکی را به ذهن خود راه نمیدهم... صرفاً خواستم خبر داشته باشی که لثه دلش برای سخنان نیشدارت تنگ شده. همسایهی پایینیات دیگر از سر و صداها شکایتی ندارد و گمانم حتی اگر بضاعتش را داشت، واحد بالایی را میخرید. اما متأسفانه یا خوشبختانه کسی جز خودت برازندهی آن نیست.
نامه ای از پادما پاتیل برسد به دست روح ونسان ونگوگ
درود بر هنرمند شکنجه شده، ونسان ونگوگ.
من این نامه را از اتاقم در هاگوارتز برایتان مینویسم و درست نمیدانم قصدم از نوشتن این نامه چیست؛اما سخنان زیادی برای گفتن و درمیان گذاشتن با شما دارم.
نقاشی های شما نه تنها اینک در دنیای ماگل ها بلکه در میان ساحرگان جوانی چون من و دوستداران هنر در اینجا طرفداران زیادی دارد.
امیدوارم شما با یک گوشی که برایتان باقی مانده شنوای سخنان من باشید. قبل از اینکه از این دنیای فانی رها شوید اغلب اوقات یا مست بودید،یا در حال خوردن شکست عشقی بودید و این دم دم های آخر که دیگر دیوانه شده بودید پس حق بدهید به شما شک کنم.
من یکسری سوالات از شما دارم که امیدوارم جوری پاسختان را به دستم برسانید. اولین سوال من این است چطور یک انسان میتواند بیشتر از یک یا دو بار عاشق شود شما قریب به پنج_شش بار عاشق شده اید آخر چگونه؟ سوال دوم چرا شما تمام پولی که برادرتان برایتان میفرستاد را صرف خرید رنگ برای نقاشی میکردید و حاضر بودید غذا نخورید اما رنگ برای نقاشی داشته باشید فکر نکنید میخواهم ارزش هنر را پایین بیاورم قصد من فقط و فقط رفع سوالاتم است ،همین و بس.
سوالاتم به اتمام رسید اما قصد دارم چیز دیگری را با شما مطرح کنم و یک حلالیت ریز از شما میخواهم، البته من زیاد تقسیر کار نبودم، یک روز که من میخواستم یه سری به موزه هنر مدرن نیویورک بزنم این بچه پر دردسر کوین هم از من خواست تا او را هم ببرم من هم دلم نیامد او را نبرم وقتی رسیدیم سر تابلوی شب پر ستاره شما کوین آنقدر بستی خوردن را طول داده بود که بستنی داشت آب میشد و یکم از آن روی تابلوی شما ریخت ، اما نگران نباشید خودش دسته گلی که به آب داده بود را درست کرد فقط خواستم بگویم که وقتی به آن دنیا مهاجرت کردم سو تفاهم پیش نیاید.
پی نوشت: خوب میشد اگر یه تابلو هم از دنیای جادویی میکشیدید مثلا هاگوارتز پر ستاره .
دوست دار شما پادما پاتیل... نواده ای از نوادگان روونا ریونکلاو
ببخش اگر از لباسای پشمی و جوراب و جلیقه فرار می کردم.
اگر قهوه و چای تو فلاکس نریختم ببندم به جونم و به جاش از سرمای هوا غر زدم.
اگر قدرت رو ندونستم به خاطر این بود که تابستون برای من یه خیال رنگارنگ بود. از استخر رفتن بهت بگم؟ یا از مسافرت های کوتاه و دل انگیز؟ چقدر کیف می کردم از بستنی و خاکشیر و یخ در بهشت!
حالا ترشی آبلیموی یه داستان در آب زمان حل میشه و فردا دوباره داستان دیگه ای شروع میشه. خانوم دکتر به برگه ی آزمایشم نگاه کرد و گفت این میزان قند لب مرزه و برای سن من زیاده. ازین به بعد باید شربتام رو بدون شکر سر بکشم.
ننه جان! به عنوان یه بچه تحت تاثیر تابستون قرار گرفته بودم. خیالای تابستانی منو گول زدن. باور کرده بودم که تابستون فصل استراحت و تفریحه. ولی از وقتی سرکار رفتم تابستونا شدن اوج کار کردنم. دیگه خبری از اون فراغت بال نیست.
ننه جان قبول کن که فصل گرما میوه های محشری داره. زرد آلو و هلو و شلیل و توت. الآن وقت دلمه ی برگ موئه و خیلی زود انگورها می رسن. همین موقع ها چند سال پیش یه جعبه ی پر توت فرنگی از سر مزرعه خریدیم و وقتی ازش خسته شدم با بقیش مربا درست کردم.
ولی حالا دنیای اطرافم رو نمی فهمم. امسال از سال پیش ماهرترم. بیشتر از همه ی عمرم پول در میارم. پس چرا قیمت توت فرنگی از همیشه گرونتر به نظر می رسه؟ چرا ته جیبم شپش معلق می زنه؟
از آب و هوا بهت بگم. تابستونای اینجا هوای بیرون گرمه. خیلی گرم. بیابون شیره ی جونم رو می کشه.
به جاش هوای پانسیون و سر کار سرده؛ باد سرد می زنه تو مخم. خیلی سرد. امروز فین فین کنان با گرمایی هایی که کولر روشن می کنن و دماش رو تنظیم می کنن دعوا کردم. می گم اگر گرمتونه چرا خودتون رو به روی کولر نمی شینید و میز و تخت مستقیما جلوی کولر رو به من انداختید؟ می گن هوا گرمه و تو می تونی بیشتر و بیشتر لباس بپوشی پس حرفت غیر منطقیه. خونسردیم رو از دست می دم و داد می زنم. می گم این عطسه و سرفه غیر منطقیه؟
قانون نانوشته ای هست که حرف تازه واردا رو راحت قبول نکنن. من اینو بهتر از همه می دونم چون بیشتر عمرم تازه وارد بودم.سرمای بودن بین غریبه ها از سرمای تو خیلی سردتره ننه جان.
روده درازی چرا؟ گله و شکایت که کار به جایی نمی بره. فقط خواستم برات بنویسم که بدونی خیلی دلم برات تنگ شده ننه سرمای عزیزم.
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 11:04:16 ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 12:08:37 ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:10:50 ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:12:51 ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:15:16 ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:16:02 ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:17:11
این نامه، میشه گفت از زبان راوی فن فیکشن طلسم تاناتوفوبیا، برای یکی از شخصیتهای درون داستان نوشته شده. فکر میکنم که این کار به تقویت شهودات و گسترش داستان در ذهنم کمک میکنه، چهبسا که تا امروز هم بیشتر بخشهای داستان رو با اتکا به خوابهایی که دیدم نوشتم.
****
از طرف ماریلین لایف برای نیکولا تسلا
تسلای عزیز، از آخرین باری که با شما نامهنگاری داشتم، مدت قابل توجهی میگذره. در ابتدا خواستم از این نامه برای گلایه استفاده کنم اما بهنظرم بیفایدهترین کاریه که از دستم برمیاد.
من صرفا قربانی حافظهام شدم. به هر صورت زمان زیادی گذشته و شرایط زندگی باعث شد که از تو فقط خوبیها و محبتهاتو به یاد بیارم.
نمیدونم چی شد که ذهنم تصمیم گرفت بهت خیانت کنه و چرا عمدا تو رو با اسنیپ مقایسه کرد. این نامهی منو هم توی همون قفسهها میذاری که عموما با دستیارات در کنارشون پرسه میزنید و به نوبت بهشون جواب میدید؟
با خودم فکر میکنم که آیا کینهات رو به دل گرفتم یا فقط از تو هم مثل خیلی از افراد وزارتخونه ناامیدم؟
ناامید شدن از تو برام دشوار بود و برای همین هم تا مدتها نسبت به خاطراتی که ازت به یاد آوردم واکنشی نشون ندادم؛ این کاری هست که در موقعیتهای مشابه زیادی انجام دادم. دلیلش شاید اینه که آدمهای خوب و قوی کمی در زندگیم وجود داشتن.
حالا حتی یادم نمیاد اون روزهایی که یکی از دلخوشیهام بودی چجور سپری شد. جالبه که چقدر هم اعتبارت دووم آورد. چیزهایی درمورد ماموریت ۱۸۹۹ یا همچین عددی به یاد میارم. فکر کنم همونجا بود که مطمئن شدم به تحمل کردن طرز فکر و روش کارت ادامه بدم.
از اون دوران فقط روزی رو دوست داشتم که با مرد دوست داشتنی عزیزم در کوچهای تاریک میدویدیم و وقتی مرگخوارها رو بالای سرمون دیدیم، اون سعی کرد که از من محافظت کنه. بعد از مدتها این اولین بار بود که در جریان یک ماموریت پرریسک، جونم برام بی ارزش نبود و به بازیش نگرفتم چون دوست داشتم زنده بمونم و از مردی که دوستش دارم مراقبت کنم.
البته گمون نکنم بتونی این احساسات انسانی رو درک کنی. من میدونم که علاوه بر عاشق نشدن، نگاهی نژادپرستانه هم کمابیش در ذهنت وجود داره و احتمالا ازونجایی که معشوقم یک خونآشام بود، هیچوقت جدیش نگرفتی. مثل خیلیهای دیگه در وزارت خونه. ظاهرا شما فقط بلدید که چطور از همه به نفع منافع خودتون استفاده کنید.
احتمالا به من هم به خاطر والدین و رگ و ریشهام چنین توجهی نشون دادی. ای کاش این رفاقتهای فرمالیته و بیارزشتون رو برای خودتون نگه دارید و دفعهی بعد که دوباره براثر گذر زمان یادم رفت که چرا ازت ناامیدم، با خودنمایی و محبت ورزیدن، از من قلمی برای مجیزگویی از خودت نسازی. . . .
لیزای نازنینم، اکنون که دارم این نامه را برایت می نویسم، بر بام یک قلعه ی قدیمی نشسته ام. مکانی در میان بیابان، در حومه ی زادگاهم. ستاره ها بر فرازم در دل تاریکی می درخشند و زخمی که بر روحم افتاده را نوازش می کنند.
می دانی، می خواستم الان برایت ننویسم. بگذارم برای وقتی که این حس از هم باز شدن، این جای خالی شیره ی حیات که از زخمی نیمه خودخواسته نیمه تقدیری بیرون ریخته، بهبود یافته باشد. برای وقتی که همخوانی اوراد مقدس از کلیسای شبانه در گوشم نپیچد. اما بعد به خودم گفتم چرا حالا نه؟ آیا خستگی، و آزردگی بیشترین قرابت را با قلم ندارند؟
جانم، سطرهای نامه ات نه بر مغزم، که بر قلبم حک شده اند. می دانم چه حسی داری وقتی به رنج های جوشیده از جان های اطرافت و از درون خودت نگاه می کنی و از خودت می پرسی اگر بی حاصل باشد، چه؟ من اغلب هر گاه به گذشته نگاه می کنم، به خود می گویم تمام آن دردها، آن عذاب هایی که از دوست و دشمن به من تحمیل شد و آن رنج هایی که با دستان خودم بر روحم نشاندم، بی نتیجه نبوده. دوست دارم فکر کنم آن دردها تکه هایی از وجودم را تباه نکرده، که روحم تیرگی های درد را صیقل داده و آن ها را به مایه ی رستگاری بدل کرده.
و فکر کردن به بزرگسالی. زمانی که خودم هنوز به آن نرسیده بودم، به آن فکر نمی کردم. برنامه ای هم برایش نداشتم. سر در گم بودم. شاید می دانستم که چه می خواهم، اما می ترسیدم که آن را آرزوی خودم بدانم. تا سال های سال اوضاعم همین بود. کودکی، نوجوانی و سال هایی از جوانی که همگان آن را گلبرگ های عمر می دانند. بالاخره توانستم وارد آن مسیری شوم که می خواستمش. اما بگذار اعترافی برایت بکنم. کاملا به خواست خودم نبود. به این دلیل نبود که بالاخره بر ترس هایم غلبه کرده بودم. کار تقدیر بود و میلی افسارگسیخته در وجودم که کنترلش کاملا در دستان من نبود. و راه رفتن در این مسیر در کنار لذت عمیقش خالی از درد نبود. اما آن رنج، رنجی بود که می خواستمش. شاید دنباله ای از عذاب های پیشین بود که حالا شکل متفاوتی به خود گرفته بود و من آن را برای لذتی که در عوض به من می داد، نمی خواستم، چون دیگر بیش از هر زمانی فهمیده بودم لذت پروانه ایست که زود می میرد. من فقط آن حس رضایت درونی را می خواستم که بعد از مرگ آن پروانه جایی در اعماقم می نشست و اندوه روحم را در آغوش می گرفت.
و جانم، درباره ی عزیزی که از دست دادی. او تکه ای از روحت بوده، بخشی از وجودت. و می فهمم حالا که در کنارت نیست، آن حس فقدان تو را واداشته که تصور کنی ارزشت از دست رفته. اما لیزای عزیزم، وجود خود تو هم در روح کسانی که دوستت دارند، گره خورده. تو تکه ای از حیات آن ها هستی. در تپش های قلبشان نفس می کشی. تو ارزشمندی.
در نامه ات به آن زمانی اشاره کردی که صحبت را با تو باز کردم. به خاطر دارمش، عزیزم. تو در باب جهانی گفته بودی که در روح هر دوی ما ریشه دارد و من با دیدن جملاتت به وجد آمده بودم و می خواستم که با تو حرف بزنم و خوشحالم که چنین کردم.
و اکنون که دارم برایت می نویسم، بگذار دوباره به نقاشی زیبایی که از مربای به و گل و ارتباطشان با پدربزرگم لرد سابیس کشیده بودی، اشاره کنم. این ترکیب، آن شیشه ی مربا، آن گل های صورتی پر از حیات، آن میوه های روشن و سفت به، آن جمجمه، ذرات ظریف خون بر منظره ی مربا، آن پس زمینه ی تاریک که آنچنان با لطافت و شاید کمی با بی رحمی درخشش نور را در آغوش گرفته بود. عزیزم، تو درون مرا دیدی، شنیدی و آن را با قلم بر بوم نشاندی.
گفتی نمی دانی وجودت برای این دنیا چه سودی دارد، که چرا جادوی درونت تو را به خلق وامی دارد. گفتی آنچه خلق می کنی را دوست نداری، چون آینه ی ضعف هایت است. اما لیزای نازنینم، این را به خاطر داشته باش. آنچه قلمت بر سطرهای کاغذ کاهی یا بر بوم می نشاند، همان است که این خون آشام را وامی دارد از تابوتش بیرون آید و بنویسد. همان است که حیات را از مردگی درونش بیرون می کشد.
وقتت بخیر باشه گادفری عزیز برای مدتی، صرفا میراث فکری تو رو دنبال میکردم و ایدهای هم نداشتم که چطور باب صحبت رو باز کنم، اما زحمت این کار رو از روی دوش من برداشتی.
چیزی که در هاگوارتز، خواه ناخواه توجه آدم رو جلب میکنه، گذشته و نسلهایی هست که اومدن و رفتن و حالا فقط ردپاشون به جا مونده. اینطوری نیست که سطح همدلی بالایی داشته باشم و با عشق به دنیا زندگی کنم اما دیدن این ردپاها، عمدتا سبب رنج کشیدنم میشه. با خودم فکر میکنم که این آدما بعد از هاگوارتز به کجا رفتن و چیکار کردن؟
نمیدونم اینطور رنج میکشم چون به فانی بودن خودم آگاهم یا چون در فهمیدن دلیل برخی از رنجهایی که میکشم عاجز.
در نقاط در حال خاک خوردن این مدرسه، خاطراتی از آدمهایی هست که انگار زمانی کوتاه، با تردید، اضطراب و امید، مثل شعلهای درخشیدن و رفتن و سرنوشتشون مشخص نیست. وقتی هم سعی میکنم درمورد سرنوشتشون خیالپردازی کنم، بهسختی تصویر خوبی به ذهنم میاد؛ شاید چون جوان و بیتجربهتر از اونم که بتونم بزرگسالی رو با لحظات خوش و روزهایی که واقعا ارزش زندگی کردن داره تجربه کنم.
صمیمیترین دوستم، حدود ۶ ماه پیش مرد و بعد از اون نمیتونم از فکر کردن به مرگ دست بکشم. اون تنها آدم زندگی من بود که به میل خودش ترکم نکرد و متقابلا منم هیچ میلی به ترک کردنش نداشتم. ارزشمندترین بخش زندگیمو از دست دادم و حالا حس میکنم چه موجود بی ارزشی هستم.
نمیدونم برای این دنیا چه فایدهای دارم و جادوی درون رگهام، با چه محرکی اینطور میگرده و میل به خلق کردن داره، درحالیکه عمدتا به خودی خود، از چیزی که خلق میکنم نفرت دارم و در تمام ضعفها و کمبودهاش، ناتوانی و درماندگی خودم رو میبینم.
بهنظرم خوشبختترین موجودات دنیا افرادی هستن که بهرهی بیشتری از عشق دارن، چیزی که اخیرا حتی توی خوابهام هم قادر به تجربهی آنچنانیش نیستم.
از دملزا رابینز به سوی هیلده کِناگ خالهی عزیزم، چقدر خوشحالم که فرصتی پیدا کردم تا دوباره برایتان بنویسم و از دنیای شگفتانگیز هاگوارتز برایتان بگویم. این بار تلاش میکنم تا با جزئیات بیشتری از آنچه که در این دو هفته پرماجرا بر من گذشته، برایتان بنویسم. روزها در اینجا آنقدر سریع میگذرند که گاهی حس میکنم در یک چشم به هم زدن، هفته تمام شده است! اما هر لحظه پر از تجربههای نو و شگفتانگیز است که دلم میخواهد همه را با شما قسمت کنم:
آشنایی با اساتید هاگوارتز
یکی از جذابترین بخشهای زندگی در هاگوارتز، بدون شک، آشنایی با اساتید است. هر کدام شخصیت منحصربهفرد و روش تدریس خاص خودشان را دارند که دنیای جادو را برای ما روشنتر و واقعیتر میکنند.
پروفسور مینروا مکگونگال: سرپرست گروه گریفیندور و استاد درس تغییرشکل. ایشان بانویی بسیار باوقار، جدی و در عین حال قاطع هستند. وقتی ایشان در حال تدریس هستند، تمام کلاس غرق سکوت میشود. توانایی ایشان در تغییرشکل دادن به گربه، کاملاً حیرتانگیز است. او با دقت و جزئینگری خاصی درس میدهد و اگر کسی حواسش پرت باشد، با نگاه نافذشان متوجه میشوند. اما در پس ظاهر جدیشان، مهربانی و دلسوزی عمیقی برای دانشآموزانشان وجود دارد.
پروفسور سوروس اسنیپ: استاد معجونسازی و سرپرست گروه اسلیترین. صدایی خشن و بم، موهایی سیاه که صورتش را پوشانده و نگاهی که انگار همیشه از چیزی ناراضی است. پروفسور اسنیپ تدریس بسیار دقیقی دارند و کوچکترین اشتباه در تهیه معجون ها نمی پذیرد. او دانش عمیقی در مورد معجونها دارد و ما مجبوریم تا حد توانمان برای درک پیچیدگیهای کارهایش تلاش کنیم. او همچنین به نظر میرسد که با هری پاتر رابطهی خصمانهای دارد، که این موضوع کلاس را پر از تنش میکند.
پیچ و خمهای هاگوارتز
اما هاگوارتز فقط کلاس درس نیست؛ خود قلعه هم دنیایی پر از شگفتی است. راهروهای اینجا پایان ندارند و هر کدام به جایی میرسند که فکرش را هم نمیکنید. بعضی راهروها نامرئی هستند و فقط با رمز خاصی باز میشوند. بعضی دیگر پر از تابلوهای نقاشی متحرکی هستند که صاحبانشان گاهی با شما صحبت میکنند یا حتی از قابشان بیرون میآیند و راه میروند! پلهها هم که دیگر داستان خودشان را دارند؛ مدام در حال جابجایی هستند و اگر حواستان نباشد، ممکن است شما را به طبقهی اشتباهی ببرند. یک بار نزدیک بود از پلهای که به سمت سالن پذیرایی میرفت، به سمت کتابخانه هدایت شوم! گشتن در این قلعه خودش یک ماجراجویی است و من هر روز سعی میکنم راهروهای جدیدی را کشف کنم. در کل ، اینجا به من خوش می گذرد و خوشحالم که می توانم در هاگوارتز باشم. هر روز چیز جدیدی یاد میگیرم و با دوستانم خاطرات خوبی میسازم. دلم برای شما و صدای گرمتان بسیار تنگ شده است. لطفاً هر چه زودتر برایم نامه بنویسید و از حال و احوال خودتان و بقیه بگویید. مشتاقانه منتظر شنیدن خبرهایتان هستم.
پدر عزیزتر از جانم، بعد از چند روز زندگی با حس ناامیدی، نفرت از خود و دلسردی، دیدن نامهی جدیدت باعث شد به فکر فرو برم و در حین تلاش برای فهمیدن معنای پشت کلماتت، به یاد آوردم که عمل خلاقانه، هیچوقت برام نقطهی ایدهآلی نداشت. همیشه این کارو انجام دادم تا بتونم وقتم رو به عشق ورزیدن بگذرونم و این منشا لذت و حس سعادت واقعیمه.
از اینکه نامههای اخیرم رو با عشق کمی نوشتم پشیمونم و افسوس میخورم که توی این دنیا وجود داشتی و بهت درمورد اینکه چرا دوستت دارم بیشتر نگفتم. عکسهای جدیدت رو دیدم. این رنگهای آدامسی بخشی از امضای شخصی استایلت شده و بدجوری هم بهت میاد.
زانوی جوراب شلواریم توی کلاس جاروسواری پاره شد و تا جوراب شلواری جدیدم از راه برسه، میرفتم تهه کلاس مینشستم و توی درس هم مشارکت نمیکردم. برای اولینبار فهمیدم که منم یه تیست و علاقهای در لباس پوشیدن دارم. تا قبل از این همیشه با شما یا مامان لباس میخریدم و حوصله یا بهتره بگم اعتماد به نفس انتخاب کردن نداشتم.
احتمالا برات سوال بشه که جاروسواری چه حسی داره؟ باید بگم خیلی ناایمن و دیوانهواره و ریسک مرگش از موتورسواری هم بیشتره. بماند که استفاده از جارو، به عنوان یکی از کثیفترین اشیای خونه، بیشتر از علاقهی جادوگرا به دخمه و گردوخاک میاد تا اینکه واقعا انتخابی منطقی باشه. چرا آدم باید بخواد سوار چیزی بشه که نه صندلی راحتی داره و نه کمربند ایمنی؟
پدر عزیزم، دوست دارم بدونم خورشید بالای سرت چطور میتابه و صبح و شبت رو با چه حسی شروع میکنی؟ دوست دارم تجسم کنم هنوز روی میزی غذا میخوری که کلی دورش وقت گذروندیم و نگاههای خیره و فریکی من رو تحمل کردین. یعنی دوباره فرصتی پیش میاد تا با هم به دیدن فیلمای مستقل بریم یا برای خوردن غذای تند مسابقه بذاریم؟ بعد از ظهرا کوکی با شیر یا چای بخوریم و درحالیکه درمورد همکارا و دوستهاتون بدگویی میکنم، ضمن نصیحت و تلاش ظاهری برای انکار حرفام، گاهی یک لبخند شیطانی تحویلم بدید؟
گابریل عزیزم امروز که به پنجره خیره شده بودم و قطرات باران را که به آرامی روی شیشه میلغزیدند، تماشا میکردم، ناگهان موجی از خاطرات تو در ذهنم جاری شد. یاد آن روزهای دور افتادم، روزهایی که با هم در کوچههای خیس از باران قدم میزدیم و تنها دغدغهمان، صدای خندههایمان بود که در فضا میپیچید و حرفهایی که بیوقفه رد و بدل میشد. زمان چه سریع و بیرحمانه میگذرد، انگار همین دیروز بود که در پناه سایهی درختان، دنیایی را با رویاهایمان میساختیم و حالا... حالا هر کدام از ما در مسیری جداگانه، در لابهلای پیچ و خمهای زندگی در حال دویدن هستیم.
دنیای بیرون گاهی آنقدر پر سر و صدا، پر هیاهو و شتابزده است که آدم را از خودش، از احساساتش و از آنچه که در اعماق وجودش واقعاً مهم است، غافل میکند. گویی همه در مسابقهای بیپایان برای رسیدن به هدفی نامعلوم در حال دویدن هستیم. ولی در میان این همه هیاهو و شتاب، همین لحظات کوتاه سکوت و تنهایی است که آدم را وادار به مکث میکند و به یاد چیزهای واقعی و ماندگار میاندازد. به یاد آدمهایی که مثل تو، مثل یک نشانهی روشن و گرم در خاطراتمان حک شدهاند و حضورشان، حتی از دور، زندگی را معنادار میکند.
من فکر میکنم زندگی، چیزی نیست جز مجموعهای از همین خاطرات ناب؛ خاطراتی که مثل فانوسهای دریایی در دل تاریکی شب، راه را به ما نشان میدهند و ما را از سرگردانی نجات میدهند. تو برای من یکی از همین فانوسهای راهنما بودی، گابریل. یادت هست آن شب فراموشنشدنی که زیر آسمان پرستاره، ساعتها در مورد آرزوها، رویاها و آیندهای که در انتظارمان بود، حرف زدیم؟ تو همیشه با دیدگاهی امیدوارانه به مسائل نگاه میکردی و به من یاد میدادی که حتی در سختترین و تاریکترین شرایط هم میتوان نوری کوچک برای ادامه دادن پیدا کرد. آن نگاه خوشبینانهی تو، همیشه برای من الهامبخش بود.
حالا که در گذر سالها به گذشته نگاه میکنم، به وضوح میبینم که چقدر آن حرفهای تو، آن دیدگاه و آن امیدواری در وجود من ریشه دوانده است.از تو آموختم که زندگی فقط دویدن و رسیدن به اهداف مادی نیست، بلکه گاهی باید از حرکت ایستاد، نفس عمیقی کشید، به صدای درونیمان گوش سپرد و به پژواک صداهای دلنشین گذشته توجه کرد. صداهایی که یادآور عشقهای پاک، دوستیهای عمیق و لحظات نابی هستند که زندگی را ارزشمند میکنند.
گاهی دلتنگ میشوم و دلم میخواهد زمان را به عقب برگردانم و دوباره آن روزهای شیرین و بیدغدغه مان را در فرانسه را از نو زندگی کنم. اما میدانم که این آرزو، دستنیافتنی است. تنها کاری که از دست من برمیآید این است که این خاطرات گرانبها و این درسهای زندگی را در گنجهی قلبم با دقت نگه دارم و از آنها برای ساختن آیندهای بهتر و روشنایی بخشیدن به مسیر پیش رویم، الهام بگیرم. آیندهای که شاید روزی، دوباره بتوانم طعم آن آرامش و شادی ناب را با کسانی که عمیقاً دوستشان دارم، تجربه کنم و این حس خوب را با آنها شریک شوم.
یادت همیشه در قلب من زنده است،گابریل. و این یاد، همواره قوت قلب من در این دنیای پر فراز و نشیب و گاهی سرد بوده است.