جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

107 کاربر(ها) آنلاین هستند (80 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
107 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پست‌خانه‌ی هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
از: والتر مارتین
به: گیلبرت ویلکز
کاپیتان!
من اهل نوشتن نامه‌های طولانی نیستم. اگر هم انتظار دارید درد دل کنم، اشک بریزم یا دادم از روزگار به هوا برود، این نامه آن چه را می‌خواهید به شما نمی‌دهد.

یادم است زمانی گفتم:«من برعکس پدر و مادرم، می‌توانم بر هر کس خواستم، خنجر بکشم.» و شما گفتید:«ولی تو برخلاف والدینت، حق انتخاب داری.»

جوان که بودم، با خودم می‌گفتم:«زندگی انتقام تو را نمی‌گیرد، خودت حامی خودت باش.» و زندگی این را به من ثابت کرد؛ وقتی گروه رز سفید به خانه‌امان ریختند و والدینم را کشتند{شرمنده از این صراحت؛ اما یک جوان باک نمی‌تواند بیشتر از این کلماتش را کادوپیچ کند.}، هیچ کس برایش مهم نبود. وقتی آواره بودم، هیچ کس انتقام فلاکتم را نگرفت و آن‌جا بود که متوجه شدم هیچ کس بدبختی‌هایم را نمی‌بیند، بلکه باید خودم دست به کار شوم.

بانو آیلین اعتقاد دارند تلافی، انسان را در حد کسانی که به او ظلم کرده‌اند پایین می‌آورد؛ اما من همیشه معتقد بودم ایشان از خوش‌قلبی بیش از حد چنین می‌گویند. حتی جملات شما{با این که خودتان چند بار تلافی ظالمان را سرشان درآورده‌اید.}نیز مرا قانع نکردند که باید بگذرم و ببخشم.

ولی این جا یک "اما"ی بزرگ وجود دارد. بانو آیلین می‌گفتند:«تلافی؟ یعنی پست کردن روح!» و شما می‌گفتید:«فقط برای زبون‌ترین افراد نگهش دار.»


آن پیرمرد، رئیس اژدهای سرخ را یادتان می‌آید؟ او همیشه می‌گفت می‌خواهد انتقامش را از جامعه بگیرد. من ابتدا قبولش داشتم؛ اما وقتی دیدم نه به کودکان رحم می‌کند و نه احترام پیران ناتوان را دارد، لرزیدم. وقتی دیدم به افرادش می‌گوید کودکی را به جرم اشراف‌زاده بودن بکشند، تردید کردم.

از طرفی، بانو آیلین را هم می‌بینم. زنی که ساکت ماند و اکنون، با زخم‌هایی بیش از یک جنگجو زندگی می‌کند و همواره در ترس است؛ که مبادا توبیاس اسنیپ دوباره هوس کتک زدن و کنترل او به سرش بزند.

نظر شما چیست، قربان؟ آیا آدم باید ببخشد و بگذرد، یا که انتقام بگیرد؟ شاید هم همان طور که خودتان می‌گویید، بخشش و انتقام را گزینش کند؟
با احترام،
والتر مارتین.
من نه فرشته‌ام و نه بدان تظاهر می‌کنم.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
این نامه بخشی از تلاشم برای گسترش شخصیت‌های فن فیکشن تاناتوفوبیا به‌حساب میاد. از طریق گفت‌گو با شخصیت‌ها سعی می‌کنم ذهنم رو درمورد خیالپردازی تقویت و جزئیات بیشتری بهشون اضافه کنم.


از طرف ماریلین لایف
برای کریستوفر تنها

شاید تنها مزیت ژن خوب خدایان و الهه‌ها اینه که آدم‌هایی مثل تو تصمیم می‌گیرن کمی حرفامو جدی بگیرن و با خودشون فکر کنن که اگر همون حرفی رو بزنم که خیلی‌های دیگه هم مشغول تکرار کردنش هستن، می‌تونه تغییری در نتیجه‌اش ایجاد کنه.

کیه که ندونه شما بریتانیایی‌های اصیل چجور کاسبایی هستید و هیچوقت به کسی اهمیت نمیدید مگه اینکه بدونید از یه خانواده‌ی خاص متولد شده.

متاسفانه منم اخیرا دارم به این نتیجه می‌رسم که اصالت‌گرایی بریتانیایی، ریشه‌هایی در واقعیت داره. دیشب که سعی داشتم خودمو هیپنوتیزم کنم، موفق شدم چند لحظه‌ی کوتاه، کمی از زاویه‌ی دید تو به خودم نگاه کنم. خوشحالم که احساس خطر نمی‌کنی؛ این باعث میشه که ارتباط گرفتن باهات خیلی راحت‌تره باشه.

این ظاهری که از من میبینی هم لزوما ارتباطی با قلب لطیفم نداره بلکه نشات گرفته از فقری خودخواسته‌ست. درواقع فرصتشو ندارم که زیاد به ظاهرم اهمیت بدم و اخیرا مشکوک شدم به اینکه یه سندرم شبیه نابهنجاری MRT48 رو به ارث برده باشم.

متاسفانه همه چیز درمورد روح نیست و بدن فیزیکی، می‌تونه تو رو با ژن‌های اجدادی خاص خودش غافلگیر کنه. اغلب مثل تو فکر می‌کنن که لبخند روی صورت من یه لبخند دوستانه‌ست. لبخند من همونقدر واقعیه و دوستی تو با انجمن‌های جادویی آمریکایی واقعیت داره.

من هیچ برنامه‌ای برای سرک کشیدن در کسب‌وکار جادویی شما نداشتم و اصولا جادوگرهای هنرمند رو آدمای فوق‌العاده سطحی‌نگری میدونم که نمی‌تونن هنر رو در جادوی روزمره ببینن و تمام زندگیشون رو صرف چیزی می‌کنن که جادوشون رو فاسد میکنه و صرفا به زندگیشون یه جذابیت ظاهری می‌بخشه.

خلاصه‌ی بحثی که باعث قطع ارتباط من با هنری شد هم همین بود. اون می‌خواست هم برای امثال تو کار کنه و هم ببینه که من چقدر دوستش دارم. وانمود میکرد انتقادای وقت و بی‌وقتم اذیتش نمی‌کنه و حتی سعی داشت منو با هم‌صنفاش آشنا کنه و بهم یه جایگاه اجتماعی جدید بده.

متاسفانه نقطه ضعف شما بریتانیایی‌های اصیل همینه که در یک توصیف محدود از ویژگی‌های انسان بالغ موندید و وقتی فردی با ظاهر متفاوت می‌بینید، نمی‌تونید جدیش بگیرید یا احساس خطر کنید.

هنری حالا به‌عنوان یه آمریکایی شناخته میشه اما دسترسی به شجره‌نامه‌اش کار سختی نیست و دقیقا در دوره‌ای که جادوگرهای کله نارنجی از ترس خون‌آشام‌ها به آمریکا مهاجرت کردن، اولین انجمن‌های بریتانیایی و آمریکایی جادوگری هم شکل گرفت.

اگر میخواستم برای حفظ ارتباطم با هنری تلاش کنم، سایه‌ی آدم‌هایی مثل تو، تقریبا شبیه یک هوو یا بدتر از اون، بالای سر زندگیم می‌موند و از اونجایی که اهل رقابت‌های اینچنینی نیستم، درنهایت باید با تنهایی کنار می‌اومدم.

هنری جوونه و به خودش و توانایی‌هاش، یه جور اعتماد کاذب داره ولی دلیل نمیشه که منم بخوام به همچین آدمی تکیه کنم.

دلتون رو خوش نکنید که هنری هم از زندگیم بیرون رفته. درواقع همون اواسط مذاکره‌ی باهاش، یه خانواده‌ی آمریکایی دیگه رو دیدم که گزینه‌ی پیشنهادی برای زندگی بعدیم بودن. اونها به‌نظر می‌رسید که دورگه‌های خون‌آشام باشن و فراتر از اون، تو کار موسیقی آوانگارد بودن. دقیقا چیزی که برای یه شروع دوباره میتونه بهم اعتماد به‌نفس بده.
.
.
.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 14:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از طرف: دخترک
برای: باوان*
تصویر تغییر اندازه داده شده

این اولین باریه که دارم برات می‌نویسم. این همه سال ازت دور بودم، تو هیاهوی اون شهر بزرگ و شلوغ، انگار یه چیزی همیشه تو گلوم گیر کرده بود، شبیه یه بغض کهنه که نمی‌ترکید. الان بعد از سال‌ها به آغوش تو برگشتم و وقتی بغلت می‌کنم تازه می‌فهمم اون حس گمشده چی بوده! انگار یه تکه از وجودم که گم شده بود، دوباره پیدا شد و سر جای خودش برگشت. حالا که، اینجام، پاهام روی خاک آشنای توعه، هر نفسی که می کشم پر از عطر توعه و روحم بالاخره برگشته خونه خودش و آروم گرفته، این برگشتن، فقط یه سفر الکی نبود که برم و برگردم،نه! انگار ریشه های خشک شده م دوباره جون گرفتن آب خوردن و سبز شدن.

تو برای من همون کوه های بلند و سر به فلک کشیده ای. همون "شاهو" یی که تو ابر هاست و همون "بیستون" یی که چشمش به دشتای پایینه.از وقتی چشم باز کردم، قله‌های سر به فلک کشیده‌ات، اولین چیزی بود که تو افقِ نگاهم نقش بست. حالا که به ابهتشون نگاه میکنم صدها سال جنگیدن و ایستادگی رو توی رگ و ریشه شون حس میکنم. صخره های زبر و دست نخورده ی کوه بهم یاد دادن چجوری جلوی هر طوفانی وایسم. از شاهو یاد گرفتم ریشه های عمیق رو هیچ وقت نمی شه کند و تا همیشه با قامت راست سرمونو بالا میگیریم و ماییم که سد راه سختیا می شیم.

طبیعت تندخویی داری، مخصوصا زمستونا! وقتی بارون می زنه، بی وقفه و بی حم می باره، آبشار می شه و صدای خروشش رو از دل صخره ها می شنویم. یا سرمای استخوان‌سوزِ برفی که همه چیز رو سفیدپوش می‌ کنه. برفی که تا کمر، جاده‌ها رو می‌بنده و دشتای اطراف رو در سکوتِ مطلق فرو می‌بره...
وقتی شرایط خیلی سخت میشه یاد اون بوران‌های بی‌انتهایی که باعث می شد مسیر رو گم کنیم و باید با تک‌تک سلول‌ هامون می‌جنگیدیم برای گرم شدن و زنده موندن می افتم. چون همین زمستونای سرسخت تو، بهم نشون داد که هیچ سرمایی ابدی نیست. درست بعد از اون روزهای تیره و تار، آفتاب از پشت ابرها سرک می‌کشه، برفا آب می شن ، چشمه ها دوباره می جوشن و زندگی دوباره شروع می شه. بهم یاد دادی، نا امیدی تو مرام تو گناهه و حتی تو دل تاریک‌ترین شب‌ها، یه ستاره جایی سوسو می‌زنه و نویدِ سپیده رو میده.

همین طبیعتِ وحشی و دست‌نخورده‌ات، همین کوه های پُر از سنگ و کلوخ، دره‌های عمیق و صعب‌العبور، بهم یاد دادن زخما، خودشون میتونن سرچشمه قدرت باشن. این کوه شاهد خونریزیای زیادی بوده اما هیچ وقت زیر پای دشمنا نلرزیده و محکم تر از همیشه به نظر می رسه. هر بار که پام رو تو این مسیرهای کوهستانی می‌ذارم، باید با دقت قدم بردارم، باید از صخره‌ای آویزون بشم، از روی رود "سیروان" بپرم و بین اون همه سنگ و صخره‌ی لغزنده، راهمو پیدا کنم. گاهی نفس‌نفس می‌زنم، عرق از سر و صورتم می‌ریزه و دست و پام تیر می‌کشه، اما وقتی به اون نقطه از قله می‌رسم که تمام سرزمین زیر پاهامه، یه نفس عمیق می‌کشم و حس می‌کنم تو منو بغل کردی و بهم می گی برای رسیدن به قله، باید فراتر از اون چیزی بجنگم که فکرشو می‌کنم و در نهایت بهم یاد آوری می کنی "ما ریشه های کسی که شاخه هامونو شکسته از جا در میاریم".

حالا که دوباره، برای مدتی باید از آغوش تو دور بشم قلبم فشرده می شه، اما اینو بدون که تو برای من فقط یه سرزمین نیستی، تو خونِ توی رگ‌های منی، همون قلبی هستی که با هر تپش، بهم یادآوری می‌کنه من کی‌ام و از کجا اومدم. من دختر توام، دختر این سرزمین اصیل و سرسخت...
تا دیدار دیگه، که میدونم خیلی زودتر ازون چیزی که فکرشو میکنم، دوباره همو بغل میکنیم تا عطر خاکتو نفس بکشم و تو با دستای زبر و پینه بسته ات موهامو ببافی و شبا برام لالایی بخونی، بدورد باوان!

باوان*: در زبان کوردی "باوان" به معنای سرزمین پدریه.
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/3/26 14:11:54
غـصــہ نـخـور، چاے نـبـات بـخـور!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 06:47
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف آبرفورث

به آلبوس

نمی‌دانم این نامه را برای چه می‌نویسم.

شاید چون بعضی حرف‌ها آن‌قدر دیر گفته می‌شوند که دیگر فرقی نمی‌کند شنیده شوند یا نه.

سال‌ها گذشته است، آلبوس. آن‌قدر که دیگر حتی حوصله‌ی شمردنشان را هم ندارم. آدم فکر می‌کند زمان بالاخره یک روز خسته می‌شود و دست از سر خاطرات برمی‌دارد، اما انگار بعضی چیزها ماندنی‌تر از آن هستند.

خیلی‌ها تو را به یاد می‌آورند. با احترام از تو حرف می‌زنند، از کارهایی که انجام دادی، از تصمیم‌هایی که گرفتی و از زندگی‌ای که پشت سر گذاشتی.

من هم تو را به یاد می‌آورم.

فقط نه به همان شکل.

من بیشتر برادری را به خاطر دارم که زمانی کنارم می‌نشست. کسی را که قبل از شهرت، قبل از جنگ‌ها و قبل از آنکه بار تمام دنیا را روی شانه‌هایش بگذارد می‌شناختم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر بعضی روزها طور دیگری می‌گذشتند، امروز چه چیزهایی فرق می‌کرد.

بعد یادم می‌آید که این سؤال هیچ جوابی ندارد.

آدم وقتی جوان‌تر است خیال می‌کند یک روز فرصت پیدا می‌کند همه چیز را درست کند. بعد ناگهان متوجه می‌شود آن روز هیچ‌وقت از راه نرسیده است.

راستش را بخواهی دیگر عصبانی نیستم.

شاید این همان چیزی باشد که بیشتر از همه خسته‌کننده است.

خشم دست‌کم آدم را سر پا نگه می‌دارد. اما وقتی خشم هم از بین برود، فقط سکوت می‌ماند.

و من مدت زیادی است که با همین سکوت زندگی می‌کنم.

امیدوارم هرجا که هستی، آرامش بیشتری از آنچه این دنیا به ما داد پیدا کرده باشی.

با بی حوصلگی
آبرفورث
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف ماریلین لایف
برای سامهوریوس

سامهوریوس عزیزم
امروز هم به لطایف الحیلی گذشت و من هنوز در زمینه‌ی زندگی کردن و تعامل با دیگران، همون موجود ناشی‌ای هستم که زمان رفتنت می‌شناختی. معمولا با ناامیدی و ترس از خواب بیدار میشم چون احساس می‌کنم اگر از جادوی درون رگ و خونم استفاده نکنم، بدنم شروع به تجزیه می‌کنه و مثل ده سال پیش، یه قارچ قد بلند و سبز، روی جمجمه‌ام رشد میکنه.

در گذشته خودم رو دوست داشتم چون تو دوستم داشتی و خودم رو زیبا میدیدم چون تو از من خوشت می‌اومد. چطور یه آدم اینقدر از خودش بیزار و دلسرده؟ چهره‌تو داشتم فراموش می‌کردم اما دوباره به یادش آوردم؛ دقیقا وقتی که موجودات خونگرم، دست از سرم برداشتن.

حتی اگر هم می‌دونستم تا ۲۰ یا ۳۰ سال دیگه قراره اینجا زندگی کنم باز هم برنامه‌ی خاصی نداشتم. اوایل با خودم فکر کردم که اگر زیادی معطل شدم، همه‌چیزو از نو شروع میکنم، با آدم جدیدی آشنا میشم و به شهر دیگه‌ای میرم اما فکر میکنم که اگر تا ۱۰۰ سال دیگه هم در بی‌خبری به سر ببرم و معطل بمونم، باز هم نمی‌تونم به ارتباط جدیدی معنا بدم.

دلم برای سوالات سخت و آسونی که می‌پرسیدی تنگ شده و قادر به خیالپردازی درمورد شرایط فعلیت نیستم. ای کاش زندگی اینقدر به من سخت نمی‌گرفت و مجبورم نمی‌کرد تا با دوری از افرادی زندگی کنم که دوست‌شون دارم. صرف بودن تو انگار من رو از معنا دادن به زندگیم بی‌نیاز می‌کرد و صرفا با اشتیاق زیادی می‌نوشتم و به تحقیقاتم ادامه میدادم.

بوی موجودات خونگرم، ذهنم رو پر از اضطراب میکنه و جامعه‌ی خون‌آشام‌ها هم علاقه‌ای به ارتباط گرفتن دوستانه با من نداره. درواقع مشکل از اراده‌ی من نیست که توان ایجاد تغییر نداره بلکه مشکل از گذر زمانه که قصد تاثیر گذاشتن بر زندگی من رو نداره. یعنی سرنوشت اینطور با خودش فکر کرده بود که من اینجا ساکن بشم و طی سال‌های متمادی، فقط درمورد جادو بنویسم و تحقیق کنم؟

سعی می‌کنم خودم رو به جای این سرنوشت بذارم و به خودم نگاهی بندازم. تعقیبت نمی‌کردم چون تحمل دیدنت در کنار هیچ موجود دیگه‌ای نداشتم و فقط منتظر می‌موندی تا به‌سراغم بیای. در خواب‌هام به چشمات نگاه نمی‌کردم چون نمی‌خواستم حقیقت رو ببینم و درک کنم. فقط میخواستم حس کنم که دوستم داری، حتی اگر این احساسات رو به شکلی دروغین بروز می‌دادی.

حالا هم برای گفتن این حرفا شاید دیر شده باشه و دیگه صدامو نشنوی. هنوز هم صحبت با تو رو به هر موجودی ترجیح میدم عزیز دلم و حس می‌کنم با هر قطره اشکی که به‌خاطر دلتنگی برای تو می‌ریزم، بخشی از روحم بخار میشه و وجودم رو ترک میکنه.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف آبرفورث

به کریدنس

ای کریدنس عزیز، ای مایه‌ی سردرد، ای پسرک گمشده‌ای که هر بار پیدایت می‌کنم دوباره گم می‌شوی.

امیدوارم این نامه به دستت برسد. البته اگر باز تصمیم نگرفته باشی هویتت را عوض کنی، سوار کشتی شوی، به قاره‌ای دیگر بروی یا به هر دلیل دیگری از دسترس خارج شوی. راستش دیگر از پیگیری ماجراهای تو خسته شده‌ام. پیدا کردن یک بز فراری بسیار ساده‌تر از پیدا کردن توست و این حرف را کسی می‌زند که سابقه‌ی تعقیب یک بز تا وسط رودخانه را دارد.

این روزها زیاد به تو فکر می‌کنم. نه از آن جهت که نگران باشم، اشتباه برداشت نکنی. من اصولاً آدم نگران‌مآبی نیستم. فقط از وقتی فهمیده‌ام نسبت فامیلی داریم، هر وقت یکی از بزها کار عجیبی می‌کند یاد تو می‌افتم.

دیروز یکی از آن‌ها از روی حصار پرید، وارد انبار شد، سه کیسه یونجه را پاره کرد و بعد با قیافه‌ای حق به جانب نگاهم کرد.

برای چند لحظه مطمئن شدم تویی.

البته بعد یادم آمد که تو شاخ نداری.

فعلاً.

راستش را بخواهی، از وقتی سر و کله‌ات پیدا شد زندگی خیلی عجیب‌تر شده است. قبلاً بزرگ‌ترین مشکل من این بود که کدام بز دارد سطل آب را واژگون می‌کند. حالا مجبورم در مورد شجره‌نامه‌ی خانواده‌ی دامبلدور هم فکر کنم.

و باور کن من برای هیچ‌کدام از این‌ها ثبت نام نکرده بودم.

با این حال، اگر روزی گذرت به این اطراف افتاد، بیا سری بزن. هنوز هم صندلی قدیمی کنار پنجره سر جایش است. فقط رویش ننشین. هفته‌ی پیش یکی از بزها آن را به عنوان خانه انتخاب کرده و فعلاً بحث مالکیت بین ما ادامه دارد.

در پایان امیدوارم سالم باشی، گرفتار جادوگران دیوانه نشوی و مهم‌تر از همه، از اعضای خانواده‌ی جدیدی که ناگهان از ناکجاآباد پیدا می‌شوند فاصله بگیری.

تجربه نشان داده این موضوع معمولاً دردسرساز است.

با بی‌حوصلگی فراوان،
آبرفورث دامبلدور
(همه اینها یک شوخی بود کریدنس وگرنه من پسر گل تر از تو نداشم(البته پسر دیگه ای هم نداشتم ولی خب))
جدی گفتم
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 19:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از طرف فلور دلاکور
برای پیِر دلاکور

پدر عزیزم،
امیدوارم این نامه در سلامت کامل به دستت برسد و خانه در آرامش باشد. دلم برای رایحه‌ی درختان اطراف خانه‌مان در فرانسه تنگ شده است.

اینجا، در این سرزمین، همه چیز سردتر و رسمی‌تر است. اما مسئله‌ی اصلی من با آب و هوا نیست، پدر. مسئله، نگاه‌های مردم است. روزی نیست که در راهروهای وزارتخانه یا خیابان‌ها قدم بزنم و حس نکنم که آن‌ها، تنها یک پریزاد را می‌بینند. آن‌ها به رنگ موهایم، به لبخندم، یا حتی به لحن بیانم خیره می‌شوند، اما هیچ‌کدامشان نمی‌خواهند ببینند که در پشت این چهره، ذهنی متفکر و قلبی سرشار از اراده وجود دارد.

آن‌ها مرا به خاطرِ ظاهرم تحسین می‌کنند، اما در همان حال، مرا به خاطر همان ظاهر، جدی نمی‌گیرند. انگار که زیبایی من، بهانه‌ای است برای نادیده گرفتن توانایی‌ هایم در جادو و هوشم در تصمیم‌ گیری. گاهی خسته می‌شوم از اینکه باید مدام ثابت کنم "بیشتر" از چیزی هستم که در نگاه اول به نظر می‌رسم.

تو همیشه به من آموختی که سرم را بالا بگیرم و به میراث‌مان افتخار کنم. اما پدر، آیا هرگز در این فکر بوده‌ای که چرا جهانِ ما این‌قدر مشتاق است که زن‌ها را در قالب‌های ساده و سطحی محبوس کند؟ من بیل را دارم، او تنها کسی است که واقعاً فراتر از این نقابِ ظاهری را می‌بیند، اما گاهی در میان جمعِ غریبه‌ها، احساس می‌کنم که تنها یک تصویر متحرک هستم، نه یک انسان.

با این حال، نگران نباش. من اجازه نمی‌دهم این نگاه‌های محدود، روحیه‌ی مرا در هم بشکند. همان‌طور که تو به من یاد دادی، من با قدرت به راهم ادامه می‌دهم و اگر آن‌ها نمی‌توانند حقیقت مرا ببینند، این نقص آن‌هاست، نه من.

گاهی اوقات که به مادرم فکر می‌کنم، قلبم فشرده می‌شود. می‌دانم که او هم در جوانی با چنین نگاه‌هایی روبرو بوده است؛ نگاه‌هایی که تحسینِ سطحی در آن‌ها موج می‌زد اما هیچ احترامی در آن نبود. او همیشه به من یاد داده که با متانت از کنار این حرف‌ها بگذرم، اما من دیگر نمی‌خواهم فقط بگذرم. من می‌خواهم بدانند که خون پریزاد در رگ‌های من، بیش از آنکه ابزاری برای فریب‌دادن چشم‌ها باشد، منبعی از قدرت و استقامت در جادو است که هنوز هیچ‌کدام از این منتقدانِ کوته‌فکر، حتی ذره‌ای از آن را درک نکرده‌اند.

می‌دانم که شاید این کلمات کمی تند به نظر برسند، اما تو بهتر از هر کسی می‌دانی که آتش وجود من، فراتر از شعله‌های زودگذر است. من در حال ساختن دنیایی برای خودم هستم که در آن، زیبایی‌ام نه یک "ویترین" برای دیدن، بلکه تنها بخشی کوچک از کلِ وجودم باشد. به زودی به دیدارتان خواهم آمد و در آنجا، دور از قضاوت‌هایِ کورکورانه‌ی این مردم، دوباره همان دختر کوچکی می‌شوم که به قدرتِ کلامش ایمان داشتی.

دلم برای تو، مادر و گابریل تنگ است.
با عشق و احترام،
فلور
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 16:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از طرف هرپو
به دندانِ افتاده

ای دندان عزیز و گرامی، ای سپیدِ بِشکسته، ای غنچه‌ی نشکفته.

از این بابت که به تو کم‌توجهی کردم متأسفم. حالا که در جمع خانواده‌ات نیستی، جای خالی‌ات بیشتر حس می‌شود. دلم می‌خواست راهی بود تا تو را برگردانم. پشیمانی‌ام حد ندارد. به یاد سیاهی‌ای می‌افتم که آن‌همه‌مدت در دلت جمع شده بود و من به آن بی‌اعتنا بودم و گمان می‌کردم خودش درست می‌شود و صرفاً یکی از همان دوره‌های بداخلاقی‌‌ات است که هرچند وقت یکبار به سراغت می‌آید و بعد هم خودش می‌رود... اما دل کوچکت دیگر طاقت آن‌همه سیاهی را نداشت و دیگر از دنیا بریدی و از هم پاشیدی. دنیایی که قرار بودن بر آن نور بیافشانی و روشن‌ترش کنی و دیگر در آن نیستی. به زباله‌دان تاریخ پیوستی و به خاک. خانه‌ات را که اینگونه ترک گفتی، دیگر در ظاهر شباهتی بین و تو یک دانه‌ی ذرت خشکیده‌ وجود نداشت. انسان دوپا هم وقتی بمیرد دیگر با پاره‌برگ تفاوت ندارد. درحالی که تا پیش از آن می‌گفتیم این کجا و آن کجا.

آدمی گاهاً خوشبین می‌شود و وقتی چیزی را از دست از دست می‌دهد با خودش فکر می‌کند اشکالی ندارد، بهترش هم پیدا می‌شود یا بدون آن هم می‌توان سر کرد. من هم در نبودت چنین فکر می‌کردم و اینگونه بر غمم لباس غلفلت می‌پوشاندم. اما هربار گردوی صبحانه که مانند نیشتر در لثه‌ی خالی فرو می‌رفت و مانند مُهر دربِ ممنوعه‌ای در آن بین قفل می‌شد، سنگر من سست‌تر از پیش می‌گشت.

البته گمان نکن که من خیلی در نبودت غمگینم یا مثلاً یک دندان خیلی اهمیت دارد، نه... من درگیر فکرهای بزرگتری هستم و چنین دلمشغولی‌های کوچکی را به ذهن خود راه نمی‌دهم... صرفاً خواستم خبر داشته باشی که لثه دلش برای سخنان نیشدارت تنگ شده. همسایه‌ی پایینی‌ات دیگر از سر و صداها شکایتی ندارد و گمانم حتی اگر بضاعتش را داشت، واحد بالایی را می‌خرید. اما متأسفانه یا خوشبختانه کسی جز خودت برازنده‌ی آن نیست.

دلتنگ تو،
هرپو
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نامه ای از پادما پاتیل
برسد به دست روح ونسان ونگوگ

درود بر هنرمند شکنجه شده، ونسان ونگوگ.

من این نامه را از اتاقم در هاگوارتز برایتان مینویسم و درست نمیدانم قصدم از نوشتن این نامه چیست؛اما سخنان زیادی برای گفتن و درمیان گذاشتن با شما دارم.

نقاشی های شما نه تنها اینک در دنیای ماگل ها بلکه در میان ساحرگان جوانی چون من و دوستداران هنر در اینجا طرفداران زیادی دارد.

امیدوارم شما با یک گوشی که برایتان باقی مانده شنوای سخنان من باشید.
قبل از اینکه از این دنیای فانی رها شوید اغلب اوقات یا مست بودید،یا در حال خوردن شکست عشقی بودید و این دم دم های آخر که دیگر دیوانه شده بودید پس حق بدهید به شما شک کنم.

من یکسری سوالات از شما دارم که امیدوارم جوری پاسختان را به دستم برسانید.
اولین سوال من این است چطور یک انسان می‌تواند بیشتر از یک یا دو بار عاشق شود شما قریب به پنج_شش بار عاشق شده اید آخر چگونه؟
سوال دوم چرا شما تمام پولی که برادرتان برایتان میفرستاد را صرف خرید رنگ برای نقاشی می‌کردید و حاضر بودید غذا نخورید اما رنگ برای نقاشی داشته باشید فکر نکنید می‌خواهم ارزش هنر را پایین بیاورم قصد من فقط و فقط رفع سوالاتم است ،همین و بس.

سوالاتم به اتمام رسید اما قصد دارم چیز دیگری را با شما مطرح کنم و یک حلالیت ریز از شما می‌خواهم، البته من زیاد تقسیر کار نبودم، یک روز که من میخواستم یه سری به موزه هنر مدرن نیویورک بزنم این بچه پر دردسر کوین هم از من خواست تا او را هم ببرم من هم دلم نیامد او را نبرم وقتی رسیدیم سر تابلوی شب پر ستاره شما کوین آنقدر بستی خوردن را طول داده بود که بستنی داشت آب می‌شد و یکم از آن روی تابلوی شما ریخت ، اما نگران نباشید خودش دسته گلی که به آب داده بود را درست کرد فقط خواستم بگویم که وقتی به آن دنیا مهاجرت کردم سو تفاهم پیش نیاید.

پی نوشت: خوب می‌شد اگر یه تابلو هم از دنیای جادویی میکشیدید مثلا هاگوارتز پر ستاره .

دوست دار شما
پادما پاتیل...
نواده ای از نوادگان روونا ریونکلاو
°Sapere Aude°
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 10:59
نمایش جزئیات
آفلاین

از طرف دورا  به  ننه سرما

ننه سرما جان!

من رو ببخش اگر قدرت رو ندونستم.

ببخش اگر از لباسای پشمی و جوراب و جلیقه فرار می کردم.

اگر قهوه و چای تو فلاکس نریختم ببندم به جونم و به جاش از سرمای هوا غر زدم.

اگر قدرت رو ندونستم به خاطر این بود که تابستون برای من یه خیال رنگارنگ بود. از استخر رفتن بهت بگم؟ یا از مسافرت های کوتاه و دل انگیز؟ چقدر کیف می کردم از بستنی و خاکشیر و یخ در بهشت!

 حالا ترشی آبلیموی یه داستان در آب زمان حل میشه و فردا دوباره داستان دیگه ای شروع میشه. خانوم دکتر به برگه ی آزمایشم نگاه کرد و گفت این میزان قند لب مرزه و برای سن من زیاده. ازین به بعد باید شربتام رو بدون شکر سر بکشم.

ننه جان! به عنوان یه بچه تحت تاثیر تابستون قرار گرفته بودم. خیالای تابستانی منو گول زدن. باور کرده بودم که تابستون فصل استراحت و تفریحه. ولی از وقتی سرکار رفتم تابستونا شدن اوج کار کردنم. دیگه خبری از اون فراغت بال نیست.

ننه جان قبول کن که فصل گرما میوه های محشری داره. زرد آلو و هلو و شلیل و توت. الآن وقت دلمه ی برگ موئه و خیلی زود انگورها می رسن. همین موقع ها چند سال پیش یه جعبه ی پر توت فرنگی از سر مزرعه خریدیم و وقتی ازش خسته شدم با بقیش مربا درست کردم.

ولی حالا دنیای اطرافم رو نمی فهمم. امسال از سال پیش ماهرترم. بیشتر از همه ی عمرم پول در میارم. پس چرا قیمت توت فرنگی از همیشه گرونتر به نظر می رسه؟ چرا ته جیبم شپش معلق می زنه؟

از آب و هوا بهت بگم. تابستونای اینجا هوای بیرون گرمه. خیلی گرم. بیابون شیره ی جونم رو می کشه.

به جاش هوای پانسیون و سر کار سرده؛ باد سرد می زنه تو مخم. خیلی سرد. امروز فین فین کنان با گرمایی هایی که کولر روشن می کنن و دماش رو تنظیم می کنن دعوا کردم. می گم اگر گرمتونه چرا خودتون رو به روی کولر نمی شینید و میز و تخت مستقیما جلوی کولر رو به من انداختید؟ می گن هوا گرمه و تو می تونی بیشتر و بیشتر لباس بپوشی پس حرفت غیر منطقیه. خونسردیم رو از دست می دم و داد می زنم. می گم این عطسه و سرفه غیر منطقیه؟

قانون نانوشته ای هست که حرف تازه واردا رو راحت قبول نکنن. من اینو بهتر از همه می دونم چون بیشتر عمرم تازه وارد بودم.سرمای بودن بین غریبه ها از سرمای تو خیلی سردتره ننه جان.

روده درازی چرا؟ گله و شکایت که کار به جایی نمی بره. فقط خواستم برات بنویسم که بدونی خیلی دلم برات تنگ شده ننه سرمای عزیزم.

کی میای؟

ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 11:04:16
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 12:08:37
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:10:50
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:12:51
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:15:16
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:16:02
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/24 13:17:11
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.