جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  42 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  119 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  189 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  308 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  293 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  370 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: متروی لندن!
ارسال شده در: امروز ساعت 13:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
توی زندگی، اتفاقات زیادی پیش میان؛ از جمله سیب زمینی شدن، مستر قارچکوف شدن، تبدیل شدن گردن به ژله آلوئه‌را.. و خیلی اتفاقات دیگه. البته که این آخریه همه‌ش سرش تو گوشی ماگلی بوده. بگذریم. مهم واکنش ما به این اتفاقاته! مثلا واکنش ماگل‌ها به این اتفاقات که شامل عربده، جیغ، درخواست کمک، پرت کردن خود در وسط گاری‌ها و دویدن‌های بی هدف می‌شه. این زنجیره‌ی واکنش‌ها، حالا به استقلال می‌رسن و آبی‌پوش می‌شن خودشون مبدل به یک اتفاق شده، واکنشاتی رو رقم می‌زنن. جا به جایی مولکول‌های هوا و ایجاد باد هم در دسته این واکنشات جدیده. باد، علی‌رقم میل باطنی خودش باعث می‌شه تا کلاه دوباره به پرواز دربیاد و دوباره مخلوقات جدیدی عرضه بشن.

از اون سو اسکارلت از پشت ماشین نیم‌سوخته بیرون میاد و گابریل رو نگاه می‌کنه.
- تو هم اون صدا رو شنیدی؟

‌گابریل غرق در نگاه زنیه که به تازگی تبدیل به ملحفه‌ای نرم و به نظر مناسب خواب شده. در حدی که نمی‌تونه سرش رو به سمت اسکارلت برگردونه و در همون حالت می‌گه:
- صدای ترق تروق همونی که لب‌هاش سر دیگ شده بود رو می‌گی؟!
- نه! صدای آدم بود... گفت بازی تازه شروع شده!

گابریل راضی شد که نگاهش رو از ملحفه بگیره و به اسکارلت بندازه.
- آره! اما می‌دونی؟ مسئله مهم‌تری وجود داره!
- توی این وضعیت چه مسئله مهم‌تری می‌تونه وجود داشته باشه؟
- من ‌و تو! ما باید به قارچکوف به پیوندیم!

اسکارلت، به نیابت از سیامک انصاری، چند لحظه‌ای به دوربین مخفی در صحنه نگاه می‌کنه و بعد دوباره به سمت گابریل برمی‌گرده.
ـ گابریل، دلبندم، الان اصلا موقعیت شوخی نیست! ما باید مردم رو از اون کلاه نجات بدیم...

اما گابریل دیگه گابریل نیست. دوباره تبدیل به اسنایپری با بدن حشره شده و با دست‌های کشیده‌ش کلاه رو در دست گرفته.

- گابریل! آفرین! تو اون کلاه رو گرفتی! حالا کلاه رو بده تا از دستش خلاص شیم... گابریل؟ گابریل اونو بده به من... گابریل!

‌سر شهردار پیشین لندن تو کلاه فرو می‌ره و ساکت می‌شه. کلاه رو که از خودش جدا می‌کنه، متوجه تغییر اساسی دست‌هاش می‌شه: اونا دیگه دست نبودن، پنجه بودن! اسکارلت با تعجب به انعکاس خودش توی شیشه نیمه شکسته ماشین نگاه می‌کنه و با یکی دیگه مواجه می‌شه. یکی که نوک، صورت اسب، و شاخ اژدها داره. خوی اسب اسکارلت، با دیدن شاخ اژدها رم می‌کنه و در حالی که گابریل پشت سرش درحال دویدنه با هم به جمعیت می‌پیوندن.

‌کمی بعدتر نزدیک همونجایی گابریل و اسکارلت حضور داشتن شخص سیاه پوشی با صدای بلندی ظاهر می‌شه. شخص ناشناس کلاه رو که بعد رفتن اون دوتا روی زمین مونده بود برمی‌داره و ورانداز می‌کنه. سرش رو که به سمت جمعیت برمی‌گردونه لبخندی می‌زنه و زیر لب می‌گه:
- خوب کار می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1405/4/7 13:30:05
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: متروی لندن!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1404 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
همه‌چی مثل فیلمای آخرالزمانی شده بود.
مترو، با اینکه دیگه خالی شده بود، هنوز بوی ژله‌ی آلوئه‌ورا و عرقِ ماگل‌های ترسیده رو می‌داد. صداها قطع شده بودن، ولی فضا هنوز داغ و دم‌کرده بود، مثل بخارِ توی کتری که سوپ کلم همسایه هم قاطیش شده باشه. اسکارلت، هنوز داشت مثل چغندر له‌شده با خودش کلنجار می‌رفت که چی‌کار کنه. گابریل، که هنوز رد اسنایپر از دماغش می‌اومد، یهو پاشو زد زمین و گفت:
– من میرم دنبال کلاه!
– عقلتو خوردی؟ اون کلاه الان احتمالاً تبدیل شده به یه چرخ‌گوشتِ هوشمند جادویی که با ترانه‌های سلین دیون کار می‌کنه!
– آره ولی... خیلی خفنه خب!

گابریل دوید بیرون. اسکارلت دنبالش کرد. کلاه، روی سرهای ماگلا جابه‌جا می شد و و ماگل‌های بدبخت تو خیابون، هنوز نفهمیده بودن داشتن با چی سروکله می‌زدن. و درست اون لحظه...
درست همون گوشه‌ی خیابون، کنار سطل زباله‌ی سبز ترک‌خورده، یه آدم‌برفی وایساده بود. بی‌حرکت. مشکوک. مشکوک‌تر از جغد توی قفس وسطِ تابستون. لبخند احمقانه‌ای رو صورتش بود، انگار تازه با یه تیکه کیک پرتقالی آشتی کرده. اما واقعیت این بود که "بم"، آدم‌برفیِ هشیار هاگوارتز، فقط داشت استتار می‌کرد. دلش نمی‌خواست کسی بفهمه که آدم‌برفیه، و جیغ بزنه و فرار کنه. تا شب باید صبر می‌کرد. شب، وقت فرار به ایستگاه نه و سه‌چهارم بود، وقتی که چراغا خاموش می‌شن و دیگه کسی حواسش به آدم‌برفی‌هایی که پا دارن نیست. ولی... روزگار، همیشه با برف‌پوش‌های مظلوم، سر ناسازگاری داره.
یکی از ماگل‌های فراری، که به شکل سیب‌زمینی بی بته ای تبدیل شده بود و جیغ می‌کشید، ایستاد، کلاه رو از سرش کند، و داد زد:
– اینو از سرم بگیرین! این کلاهه لعنتیه! من دارم سیب‌زمینی می‌شم!

و بعد، انگار که بخواد تو المپیک پرتاب وزنه شرکت کنه، کلاه رو به سمت خیابون پرت کرد... و کلاه، با حرکتی نمایشی، دقیقاً روی سرِ بم افتاد... و لحظه‌ای، سکوت. بم، پلک نزد. البته چون پلک نداشت. فقط یه آه کشید که بیشتر شبیه صدای قل‌قل یخ توی پارچ بود و زمزمه کرد:
- نه دیگه… نه بازم جادوی مشکوک…

و در همون لحظه، همه‌چی شروع کرد به لرزیدن. اول دماغ بم بود که یه کم رفت بالا. بعد لبخندش کج شد. بعد یه قارچ کوچولو، درست کنار ابروش دراومد.
- اُه، نه… نه نه نه... من که واکسن قارچ زدم!

اما دیگه دیر شده بود. کلاه، دقیقا مثل بچه‌های شیطون فامیل توی مهمونی تولد، ول‌کن نبود. جادوش شروع شده بود. توی سر بم، صدای محوی از سلین دیون پخش می شد:
- My heart will go oooon and oooon...

و با هر نت، یه چیزی توی بم تغییر می‌کرد. قارچ‌ها از شونه‌هاش جوونه زدن. برفِ بدنش بنفش شد. یه ریش، از جنس انگورهای تُرد و خیس، زیر چونش آویزون شد. و در نهایت...
- پَررررررررررررررررررپ!

دو تا بال قهوه‌ای، مثل بالِ سوسک، با شکوه خاصی از پشتش جَست بیرون. گابریل که حالا داشت با یه ماگلِ میمونی کشتی می‌گرفت، یه لحظه برگشت و بم رو دید. چشماش گرد شد.
- وای نه… بم؟
- بم دیگه نیست... منم… مستر قارچکوف-فرشته‌ی آسمونای بنفش!
- مستر قارچ‌چی؟ قارچ‌کُفت؟
- قــارچــکــوف، قارچکوف قارچولویچ، لطفاً با لهجه‌ی روسی.

و بی‌هیچ توضیح دیگه‌ای، بم—یعنی اون چیزی که دیگه اسمش "مستر قارچکوف" بود—شروع کرد به لرزیدن، در حالی که زیر لب سلین دیون زمزمه می‌کرد و انگورهاش توی باد تاب می‌خوردن. و در حالی که هنوز ماگل‌های توی خیابون داشتن از دست ماجراهای عجیب‌و‌غریب فرار می‌کردن و یکی‌شون داشت با چشم‌های اشکی فریاد می‌زد:
- اون برف زنــــــــده است! الان میاد همه مون رو میخوره!

بم، یا همون مستر قارچکوف، لبخندی به شیرینی مربای بهار نارنج زد و زمزمه کرد:
- وقتشه که... پرواز کنم.

و بعد، مثل فیلم‌های کارتونی‌ای که بودجه‌شون وسط ساخت تموم شده، دو تا بال سوسکی‌اش شروع کردن به ویژ‌ویژ کردن. نه به شکوه بال ققنوس، نه به وقار اژدها، فقط یه صدای شرم‌آور، مثل وقتی بادگیر قدیمی می‌افته رو بخاری. پروازش، اولش یه کم لرزون بود. بعد یه کم کج شد. یه لحظه هم خورد به تابلوی "مراقب گربه‌ی جادویی باشید" و آروم گفت:
- اوه، ببخشید جناب!

اما بعدش، بالا رفت. بالا و بالاتر، در حالی که ریش انگوریش توی باد مثل شال دخترای دانشجو تو مهرماه تاب می‌خورد. گابریل دستش رو گرفت جلو صورتش و گفت:
- باورم نمیشه… اون الان داره کجا میره؟ پیش السا؟ با اون قیافه؟!

اسکارلت که هنوز پشت یه ماشین نیم‌سوخته قایم شده بود، پچ‌پچ کرد.
- فقط امیدوارم السا تو حال روحی خوبی باشه… چون اگه یکی بیاد بگه «من مستر قارچکوف فرشته‌م»، خب، آدم یه لحظه ممکنه دستشو بذاره روی دکمه‌ی «ریست زمستون» دیگه!

در همین لحظه، از اون بالای بالا، یه صدای لطیف ولی با اعتماد به نفس رسید:
- بدرود، زمینی‌ها! من باید به رسالتم در سرزمین برف‌های سخنگوی بنفش برسم... و شاید... یه دوش بگیرم، چون انگورام دارن کپک می‌زنن.

و بعد، صدای بم (یا مستر قارچکوف؟ یا شاید بم قارچکوف؟) آرام‌آرام محو شد… و کلاه؟ با صدای "~تلپ" افتاد روی زمین، درست وسط خیابون، جایی بین یه ماگل پشمکی که داشت خودش رو توی چرخ‌دستی جا می‌داد، و یه سگ ولگرد که تازه فهمیده کله‌ی صاحبش داره تبدیل به بروکلی می‌شه. صدای زمزمه‌ای نازک اما پررمز پیچید:
- بازی تازه شروع شده…

-—-—-—-—
نقل قول:
برای کسایی که کنجکاون بم‌ چه شکلی شده بود
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط بم در 1404/3/22 4:30:56
پاسخ به: متروی لندن!
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1403 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- کلاهه جادوییه!

همین دو کلمه از طرف یک ماگل کافی بود تا مامور حفاظت از قانون رازداری جادوگران به سبک بروسلی از پنجره داخل دفتر شهردار لندن شود.
- خانم شهردار! تخلف از قانون اساسی! افشای جادوگری تو روز روشن! پس شما اینجا چیکار می‌کنین؟

اسکارلت که هنوز در شوک بود به تکه های شیشه روی زمین نگاهی ‌انداخت.
- چی‌شده؟
- برین ببینین تو متروی شهرتون چه خبره! من کاری به این ماجرا ندارم، تو محل مربوط به شما انجام شده، خودتون باید حلش کنید. قبل از این‌ که کل عالم از جادوگری خبردار بشن.

مامور از همان پنجره‌ای که آمده بود نرفت، موقع خروج پنجره کناری را شکست و از آن خارج شد و اسکارلت را با سوال های بسیاری از جمله این که چرا مامورها مانند آدمیزاد رفت‌وآمد نمی‌کنند، تنها گذاشت.

یک لحظه هم صبر نکرد. تا نزدیک‌ترین مکان به مترو آپارات کرد و بقیه راه را با سرعت طی کرد. چندین دقیقه در ایستگاه معطل شد که بالاخره مترو از راه رسید و جلوی پایش توقف کرد. جهنم به معنای دقیق کلمه جلوی چشمانش بود. مسافران بی‌توقف جیغ می‌کشیدند، سر مسافری با گردن قطع شده ژله‌ای و چشم های قرمز و صورتی جلوی پایش افتاده بود. کمی آن‌طرف‌تر فردی با دماغی دراز مجهز به اسنایپر و بدنی حشره مانند جلویش ایستاده بود که کم‌کم به حالت عادی باز می‌گشت. در همین حال کلاه بین مسافران جیغ‌جیغو در حال جا‌به‌جایی بود.

در آن گیرودار اسکارلت به سختی توانست ببیند که یک کلاه بر سر کسی افتاد و باعث شد دست هایش خال‌خالی و زرد شده و مثل بادکنک باد کنند و از ناخن‌هایش مایعی شبیه نوشیدنی جاری شود.
زنی جیغ‌کشان به سمت در دوید.
- فرار کنین! فرار!

و ماگل ها به‌علاوه مرد دست بادکنکی و کلاه روی سرش مثل موجی خروشان از درهای مترو خارج شده و کلاه به همراه صاحبش در دوردست‌ها از جلوی چشم محو شدند. حالا مترو کاملا خالی بود به جز اسکارلت و گابریلی که حالا عادی بود.

-بدبخت شدم، رفتن سمت خیابون اصلی و احتمالا بیمارستان!
- ولی عوضش به همه خوش می‌گذره! دیدی چطوری از خوشحالی هورا می‌کشیدن؟ من میرم اونجا که دوباره کلاه جادویی رو بگیرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1403/4/18 1:53:31
پاسخ به: متروی لندن!
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 23:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
×سوژئانو جدیدانو×


نیمه‌شب بود.
صدای پاشنه‌ی دو جفت کفش در کوچه‌ی ناکترن پیچیده بود. مثل تیک‌تاک عقربه‌های ساعت، پیاپی و منظم از پی هم می‌آمدند.

شالاپ

چاله‌ی آبی که باران عصرهنگام بر زمین جا گذاشته بود زیر پای آن غریبه رفت و چرتش پاره شد.
به روی خودش نیاورد. از کسی انتظار رعایت حریم چاله‌های آب نمی‌رفت، آن‌ها هم توقعش را نداشتند. آرامش و سکونشان که بهشان باز می‌گشت، باز فوراً به خواب می‌رفتند. انگار نه انگار که چیزی شده.

بچه‌گربه‌ای از لای سوراخ سنبه‌ای به کوچه دوید. ضربه‌ی پنجه‌های کوچکش بر روی سنگفرش کوچه بی‌صدا بودند. شکارچی کوچکی بود.
قلابِ نگاهش را در آب توی چاله انداخت، اما آب چرک‌تر از آن بود که بتواند تصویر او را منعکس کند.

گوش تیز کرد. ضرب‌آهنگ قدم‌های غریبه چند متر آن‌طرف‌تر جلوی مغازه‌ای متوقف شد.

کلاغی که روی بام مغازه نشسته بود، از راه دودکش صدای گفتگو را می‌شنید.
صدای مسلط مرد گفت:
- سفارش آماده‌ست؟

پس از چند لحظه صدای کشیده‌شدن چرم و پارچه به سطحی چوبی، صدای فریبنده‌ و کشدار خانم مغازه‌دار به گوش رسید:
- کلاه گروهبندی تقلبی‌ای که خواسته بودید.

و بعد، صدای شیرین جرینگ‌جرینگ گالیون‌ها.
مرد از مغازه بیرون آمد و راه بازگشت را در پیش گرفت. باد شبانه مثل قلم‌مویی تیرگی لباسش را به بوم نقاشیِ کوچه می‌کشید.

بچه گربه به زیر سایه‌ها خزید و از نظر پنهان شد.


مدتی بعد

مردم توی مترو حسب‌المعمول درهم چپیده بودند و بوی کمرنگ و ملس عرق‌شان باهم ممزوج شده و هوا را پر کرده بود.

صدای حرف‌زدن ملت تبدیل به وزوز و همهمه‌ای یکنواخت و آرام شده بود که گوش به‌سرعت به آن عادت می‌کرد. در این بین، دستفروشی درحال همبرشدن بین جمعیت جار می‌زد:
-کلاه! اینا ضدگلوله‌ست... آخریشه ها!

اما کسی محل نگذاشت. یک کلاه چاک‌خورده‌ی دراز و بدقواره‌ی ضدلگوله به چه دردشان می‌خورد؟

- فقط سی پوند!

واقعاً اهمیتی نداشت.

گابریل که جایی را چسبیده و گوشه‌ای ایستاده بود، دلش به حال دستفروش سوخت.

اصلاً او آنجا چکار می‌کرد؟ حین کمک به پیرزن علیل و لهیده‌ای، مثل همیشه باطن خیرخواهش کار دستش داده و پایش به جاهای عجیب باز شده بود.
در نهایتِ ماجرا و وقتی که پا به درون قطار گذاشته بودند، پیرزن چهل پوند بابت کمک در حمل خریدهایش دستش چپانده و بی‌معطلی روی اولین صندلی خالی نشست و گابریل چندساعتی می‌شد که همانجا ایستاده بود و مترو هی می‌ایستاد و هی آدم‌های جدید می‌آمدند و می‌رفتند و هیچکس نمی‌آمد به او جای نشستنش را تعارف کند و بلندگو هی چیزهایی زرزر می‌کرد و او کلاً نمی‌فهمید چی به چی است و کی به کی.

بگذریم؛ دلش به حال دستفروش سوخت، مشتش که چهل پوند در آن بود را در هوا تکان داد و با لبخند شوق‌گینی داد زد:
- من می‌خوامش!

و دستفروش از خدا خواسته، بالأخره از شر آن کلاه خلاص شد. اما آسودگی خاطرش را ابداً به روی خود نیاورد.

گابریل کلاه را روی روی سرش گذاشت و به جای اولش برگشت که حالا تصرف شده بود.
نمی‌دانست چرا، ولی مردم همه یک‌جوری نگاهش می‌کردند. یک جوری که انگار عنکبوت پشمالوی صورتی‌ای روی سرش گذاشته که با نقاله پرتقال قاچ می‌کند.

از زنی که کنارش بود پرسید:
- اِم... چیزی روی صورتمه؟

زن کمی منّ و منّ کرد، ولی جوابی نداد.
گابریل شانه بالا انداخت و مشغول تماشای منظره‌ی بیرون پنجره شد.

ناگهان احساس کرد دماغش زیادی سنگین شده. دست به دماغش برد.
- هان؟ این چیه...؟ موزه؟

دماغش هی داشت دراز و دراز می‌شد.

در نهایت انقدر دراز شد که چسبید به شیشه‌ی پنجره‌ی مترو، و چون دیگر نتوانست پیش‌تر برود، پوستش از هم باز شد، انگار که غنچه‌ای بشکفد.
و لوله‌ی اسنایپری پدیدار شد.

گابریل یکهو عطسه‌اش گرفت و اسنایپر شلیک کرد و گلوله خورد به کله‌ی یک بدبختی در آن دوردورها.

و پاهایش مثل پای ملخ نازک شدند و قد کشیدند و روی کمرش ردیفی عاج درآمد و سقف مترو که داشت از روی پلی می‌گذشت را شکافت و با دست‌هایش که مثل باله‌های اسب دریایی شده بود، به شنا در رودخانه مشغول شد.

این وسط، کلاه روی سر یکی از مسافران افتاد. مسافر انگار که از خوابی بیدار شده باشد، لرزید و پلک زد.
- چیکار داشتم می‌کردم؟ چی شد؟

دست به گردنش برد تا آن را بخاراند.
اما چیزی که دستش لمس کرد، ژله‌ی آلوئه‌ورا بود.

ژله از هم گسسته شد و کله‌ی مسافر بر زمین افتاد و ملت جیغ کشیدند و صورت خراشیدند.

افرادی که لایک کردند

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: متروی لندن!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1402 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
× پست پایانی ×

طولی نمی‌کشه که زمین و زمان دست به دست هم می‌دن تا سو به سرعت به اون چه که می‌خواد برسه، چون بلافاصله ماگلی حواس‌پرت رو می‌بینه که در حین جا به جا کردن کارتای بانکیش، یکی از کارتاش روی زمین میفته و متوجه هم نمی‌شه. سو با خوش‌حالی به سمت کارت حرکت می‌کنه. سو به محل می‌رسه. سو خم می‌شه. سو دستشو دراز می‌کنه. سو می‌خواد کارتو برداره. دست سو فقط چند سانتی‌متر با کارت فاصله داره. الانه که دست سو به کارت برسه. ولی...

- ایستگاه کینگزکراس. مسافرین محترم ایستگاه پایانی می‌باشد. لطفا پس از توقف کامل، قطار را ترک نمایید.

و این چنین می‌شه که قبل از این که دست سو به کارت برسه، با خیل جمعیتی که برای خروج از مترو عجله داشتن، به بیرون از مترو رونده می‌شه و سو با چشمان خودش می‌بینه که کارت چطور زیر دست و پای ملت له می‌شه و خودش هر لحظه بیشتر و بیشتر از کارت دور می‌شه تا این که همه خارج می‌شن و درهای مترو بسته می‌شه.

و داستان سوزناک "سو و کارت بانکی" همونجا به پایان می‌رسه.

کمی اونورتر، لینی که وظیفه خطیر سرشماری جادوآموزان رو برعهده داشت تا مطمئن شه کسی جا نمونده، بالاخره بعد از شمارشی سرتاسری جلوی جمعیت جادوگر و ساحره میاد.
- جادوآموزان و اساتید محترم! دیگه شب شده و به نظر میاد همه هستن و ما هم که با مترو یه دور کامل زدیم و برگشتیم جای اولمون. پولا رو بریزین وسط که بریم برای بازگشت به هاگوارتز آماده بشیم.

جادوآموزان و اساتیدی که موفق به جمع‌آوری پول شده بودن برای تحویل پول جلو میان و بعضی هم که در این عمل موفق نبودن آه‌کشان با چشماشون پول‌هایی که فرود میومدن رو نگاه می‌کردن تا میزان موفقیت بقیه رو بسنجن.
بالاخره وقتی همه پولاشونو خالی می‌کنن، سدریک جعبه‌ی پر از پول رو تحویل می‌گیره و همگی به سمت سکوی نه و سه چهارم حرکت می‌کنن.

- سلام! ما پول خرید ساندویچ‌ها و اجاره دیوار بغلی رو جور کردیم. بفرما.

سدریک با خوش‌حالی پول رو تحویل ماگلِ ساندویچ‌فروش می‌ده. ماگل جعبه رو می‌گیره و بعد از چندبار خیس کردن انگشتاش با دهنش، مشغول شمارش پول‌ها می‌شه.
- کافی نیست! بقیه‌ش رو فردا بیارین.

با این حال همون مقدار پول ناکافی رو توی جیباش می‌ذاره. سدریک با تعجب نگاهشو به پولایی که با هزار زحمت جور کرده بودن و حالا تو جیبای ماگل ناپدید شده بود می‌دوزه. اما قبل از این که بخواد تصور یک روز طاقت‌فرسای دیگه تو مترو رو بکنه، با صحنه‌ای حتی تعجب‌برانگیزتر مواجه می‌شه...

ماگل در حال جمع کردن دکه‌ش بود و در یک چشم به هم زدن بار و بندیلش رو جمع می‌کنه و حتی راه میفته که بره!

- هی کجا داری می‌ری؟ مگه نگفتی پول کافی نبود؟
- آره کافی نبود. فردا برگردین بقیه‌شو برام بیارین دیگه!
- ولی پس کجا داری می‌ری؟
- خونه‌مون خب! نصف شب سگ میاد ازم خرید کنه؟ فردا برمی‌گردم! شما هم اگه می‌خواین فردا باز منو جلوی این دیوار نبینین، با پول برگردین. عزت زیاد.

ماگل همراه دکه و پول‌ها از اونجا می‌ره و جادوآموزان، اساتید و سدریک می‌مونن با دیواری که حالا خالی شده بود و به راحتی می‌تونستن ازش عبور کنن!

سدریک دچار شوک بزرگی می‌شه طوری که شروع می‌کنه به با خودش صحبت کردن!
- یعنی تمام کاری که لازم بود بکنیم این بود که فقط تا شب صبر کنیم؟ این همه زحمت برای هیچی؟ پولامونم که برد.

جمعیت جادوآموزان با دیدن ماگل که حالا رفته بود جلوتر میان تا ببینن چی شده.
- تموم شد؟ پولمون کافی بود و ماگله حاضر شد بره دیوار بغلی؟

سدریک دست از صحبت کردن با خودش برمی‌داره و به سرعت برمی‌گرده.
- البته، البته که تموم شد. کارتون عالی بود. با این که پول کافی بود ولی طرف می‌خواست دبه در بیاره و زیرش بزنه. ولی من با مذاکرات موفقی که داشتم تونستم راضیش کنم ازینجا بره.
- وای ما اگه تو رو نداشتیم چی کار می‌کردیم سدریک؟ ولی پس چرا ماگله هنوز داره می‌ره؟ نباید دیوار بغلی متوقف می‌شد؟
- ساندویچامون چی شد پس؟ من گشنه‌مه!

سدریک دست هر دو جادوآموز فضول رو می‌گیره و به جلو هدایتشون می‌کنه.
- وقت چونه زدن نداریم. باید تا پشیمون نشده ازینجا بریم. زودباشین.

جماعت جادوآموز و اساتید بدون این که سدریک فرصتی برای نگاه کردن به پشت سرشونو بهشون بده، از دیوار عبور می‌کنن و با قطار سرخ‌رنگ هاگوارتز رو به رو می‌شن که با تاخیری طولانی مدت منتظر بود تا مسافرینش رو سوار کنه و به مقصد هاگوارتز حرکت کنه.


× پایان سوژه ×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/5/11 2:13:38
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/5/11 2:18:26
پاسخ به: متروی لندن!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1402 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-این چی؟ این یکی چیه؟
-این تینت لب جدیدمونه عزیزم... ضد آب، طبیعی و با کیفیت. قیمتشم از همه همکارام پایین تر گذاشتم.

چشمان سو از ذوق و هیجان درخشید.
-وااااااااااااای... این یکی چی؟ این چی کار می‌کنه؟
-این... خب این دستگاه کارت خوانه دیگه، باهاش پرداخت می‌کنن... ببینم منو مسخره کردی؟

سو نمی‌دانست دلیل تغییر برخورد خانم چرخدستی دار چه بود. به نظرش کسی که آن همه وسیله‌ی رنگارنگ و زیبا داشت باید انسان خوشحال تری می‌بود و عصبی شدنش پس از جواب دادن به فقط دویست و چهل و یک سوال اصلا منطقی نبود.

-خانومم مثل اینکه تو مشتری نیستی...

خانم چرخدستی دار این را گفت و به طرف واگن بعدی حرکت کرد. سو اعتراضی نکرد اما همانطور که روی زمین چمباتمه زده بود، با نگاهش رد چرخدستی را تا چند قدم آن طرف تر دنبال کرد. از بین پاهای جمعیت مقابلش می‌دید که زن دستفروش مشغول معرفی چند تا از کالاهایش به خانمی بود که خودش را به کمک میله قطار نگه داشته بود.

-قابلت رو نداره گلم... رمزت چنده؟

امکان نداشت سو آنچه می‌دید را باور کند... کارت کوچکی روی دستگاه کشیده شد و در ازایش خانم واگن بغلی یکی از آن انبرهای کوچک و نوک تیز را دریافت کرد!

-پس ماگلا اینجوری پول در میارن...

فاصله گذر این فکر از ذهن سو تا غیب شدن همزمان سو و دستگاه کارت خوان زن دستفروش در ایستگاه بعدی، چیزی کمتر از یک دقیقه بود.

-کارت! باید یه کارت پیدا کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: متروی لندن!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1402 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی آن طرف تر از لرد سیاه و حشره ای که بر شانه‌اش بود، حشره‌ی دیگری قرار داشت و مردی که زیرش بود و در کنارشان یک شخص بی خانمانِ مفلوکِ گرسنه و احتمالا وابسته به استعمال مواد مخدر قرار داشت که دستش را در برابر جمعیت گرفته بود و از آنان طلب رحم و شفقت می کرد و البته گه گاهی هم نگاهی به آن مرد زیر حشره می انداخت که با یک دست کت و شلوار آبیِ تر و تمیزِ اتو خورده و کلاه بلند در یک وجبی اش چمباتمه زده بود و به شکلی معذب کننده به وی خیره نگاه می کرد.

در این میان مردی از جلوی آن دو شخص گذر کرد.

- امروژ هیشی نخوردم یه کمکی بهم بکن.

مرد رهگذر که ظاهر کارمند مابانه‌ای داشت لحظه ای تردید کرد. سرش را برگرداند و مرد مفلس را از نظر گذراند. چند لحظه‌ای طول کشید تا با خودش کلنجار برود و دست آخر یک اسکناس از جیبش بیرون بکشد و به مرد بیچاره بدهد و با سرعتی بیشتر از قبل پی مسیرش را به سمت پله‌هایی که بالا می رفتند بگیرد.
پشت سر او مرد بیچاره مشغول به شمردن صفرهای اسکناس شد، لیک پیش از آن که از کم بودن آن ها ناامید شود، با پدیده‌ای رو به رو شد که انتظارش را نداشت.
آن مرد دیگر دستش را به سوی او دراز کرده بود.

- شی می خوای؟
- مال.
-خودت بمال... بی شوور.

پیرمرد که دچار سوءتفاهم شده بود، پشتش را به آقای زاموژسلی کرده و اسکناس را به سمت جیبش برد تا آن را در جیبش گذارد، اما دستی محکم دستش را گرفت.

- آن مال را بر جنابمان ده.

پیرمرد که حوصله جر و بحث با این غریبه را نداشت، بر آشفت و جار و جنجال به پا کرد.
- مال شی! کشک شی! پول خودمه! اشن تو شی می خوای؟

آقای زاموژسلی بی توجه به مردمی که دور آن ها جمع می شدند، دست طلبش را به سویِ مرد مفلوکِ بیچارهِ معتادِ گرسنه گرفته بود.
- مال زور می خواهیم.

آقای زاموژسلی منتظر پاسخ طرف مقابل نشد. اسکناس را از دستش بیرون کشید و به سرعت متواری شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: متروی لندن!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1402 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ماگل به عواقب احتمالی پاسخ "نه"‌ای که باید می‌داد فکر می‌کنه. با هر بار فکر به نتایج خشونت‌بارتری می‌رسه. به نظر نمیومد به خیر و صلاحش باشه که حقیقت رو بگه، بنابراین جواب می‌ده:
- البته که کافیه.

به محض این که فشار دست دوریا کم می‌شه، ماگل به طرز شگفت‌آوری با سرعت بین جمعیت می‌لوله و از دوریا دور می‌شه. حرکتی که با وجود این جمعیت زیادی که تنگاتنگ هم ایستاده بودن ساده نبود! دوریا نمی‌دونست خیالش باید راحت می‌شد یا نه. حرف ماگل یک چیز می‌گفت و فرارش چیز دیگری! ولی بالاخره اون سهم خودشو تو کسب درآمد انجام داده بود.

همون موقع صدای ویز ویزی خبر از نزدیک شدن لینی می‌ده که با خیالی آسوده بالای سر جمعیت پرواز می‌کرد و حسرت به دل آدمایی می‌ذاشت که اون پایین داشتن له می‌شدن.
- انواع و اقسام لوازم مینیاتوری برای زیبایی دکوراسیون خونه به فروش می‌رسه. میزها و صندلی‌های انگشتی!

توجه ماگل‌ها به سرعت به حشره آبی‌رنگی که از این سوی واگن به اون سو می‌رفت و تازه سخنگو هم بود جلب می‌شه. بالاخره حشره سخنگو چیزی نبود که ماگل‌ها هر روز با اون مواجه بشن!

- این حشره فروشیه؟

لینی دست از تبلیغ برمی‌داره و به سمت ماگلی که اونو خطاب قرار داده بود برمی‌گرده.
- نخیر آقا. من فروشی نیستم، ولی اینا هستن!

لینی ضمن گفتن این حرف، میز و صندلی مینیاتوری‌ای که از جیبش در آورده بودو به نمایش می‌ذاره. ولی ماگل چیزی فراتر از چهار تا میز و صندلی بند انگشتی می‌خواست.
- هرکی این حشره رو ساخته خیلی خلاق بوده! صاحبش کیه؟

قبل از این که لینی بخواد واکنشی نشون بده، ماگل دستشو دراز می‌کنه، پای لینی رو می‌چسبه و می‌کشدش پایین.
- وای چقد طبیعیه. اصلا مشخص نیست رباته! از ChatGPT بهتر حرف می‌زنه! اگه خود حشره رو می‌فروشین باشه، میز و صندلیاشم باهاش می‌خرم.
- ولم کن آقا. ربات چیه. من یه حشره واقعیم!
- جل الخالق به این رشد تکنولوژی. هوش مصنوعی به کجاها که نرسیده. صاحبش نبود؟

به محض این که ماگل سر می‌چرخونه تا ببینه کی این هوش مصنوعی پیشرفته رو در اختیار داره، با دو جفت چشم سرخ‌رنگ مواجه می‌شه!
- حشره‌ی ماست.

ماگل با دیدن چهره‌ای که جلوی روش می‌بینه آب دهنش رو قورت می‌ده. حتی جادوآموزان هم از دیدن ناگهانی لرد در اونجا تعجب می‌کنن.

- نه‌تنها از حشره‌ی ما معذرت‌خواهی می‌کنی که تمام میز و صندلیاشم می‌خری. متوجه شدی یا باید دوباره بگیم؟

به قیافه‌ی لرد نمیومد که بخواد چیزی رو دوباره بگه و ماگل هم اینو به خوبی فهمیده بود. پس با وحشت پای لینی رو رها می‌کنه.
- مـ... معذرت می‌خوام. من... من فقط حیران بودم از این همه پیشرفت تکنولوژی...
- پولتو نمی‌بینیم.

مرد کیف پولشو در میاره و هرچی پول توش بود و نبود رو در میاره.
- باور بفرمایین این کل پولیه که دارم.

لینی پروازکنان پولو تحویل می‌گیره و با غرور رو شونه‌ی لرد فرود میاد.
این یکی ماگل هم به محض تحویل پول مثل اون یکی در بین جمعیت می‌لوله و به سرعت از دیده‌ها پنهان می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: متروی لندن!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1402 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان یکی از جادوآموزان شروع کرد به داد زدن:
-کراوات راه راه زرد و نقره‌ای! فقط یک گالیون!

مردم با تعجب به او خیره شدند. جادوآموز که فهمید سوتی داده است و نه بلد است تبلیغ کند و نه واحد شمارش پول ماگلی را می‌داند، مشغول برداشتن مورچه‌ای خیالی از روی کراواتش شد.
سدریک به او نگاهی انداخت، سپس به بالشتش نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. اگر جادوآموزان حاضر بودند کراوات‌هایشان را بفروشند، او هم باید دست به کار می‌شد. با صدایی بغض آلود بالشتش را بالا گرفت.
-بالشت درجه یک اوریجینال، ماساژور داره مثل ماه! اینو بذاری زیر سرت یک دقیقه‌ای خوابت برده!

سپس قطره اشکی را از گوشه‌ی چشمانش پاک کرد.

-چنده؟

سدریک در دلش از مرلین می‌خواست کسی بالشتش را نخرد، اما دعاهایش رد شده بود.
-دویست!
-صد میدم خیرشو ببینی!
-باور کن برای خودم سود نداره! اگه سود داشت باور کن تخفیف می‌دادم...

انگار کسی دکمه‌ی فروشندگی را در سدریک روشن کرده بود.

دوریا با عصبانیت به صحنه نگاه می‌کرد.
او باید اکنون در قطار هاگوارتز نشسته بود و با خیال راحت قورباغه‌ی شکلاتی‌اش را می‌خورد؛ نه اینکه در مترو گیر افتاده باشد و سدریک را ببیند که بالشتش را به فروش گذاشته است. آن‌ها چقدر افول کرده بودند؟ برای افزایش عصبانیش هم هر لحظه یکی یا پایش را لگد می‌کرد یا دست تو جیبش می‌کرد.
-عی مرلین! چیزی توی جیبم ندارم! هی دست می‌کنی که چی پیدا کنی؟

این سومین بار بود که دوریا به معنای واقعی کلمه، مچ یکی را می‌گرفت و دستش را از جیبش بیرون می‌کشید.
-شما ماگل‌ها هم یه چیزیتون می‌شه! هی دست می‌کنین توی جیب آدم! می‌خوای دزدی کنی حداقل یه نگاه بنداز ببین جیب طرف به نظر می‌رسه چیزی داشته باشه یا نه!

ماگل بخت برگشته با چشمانی گشاد شده از ترس به دوریا نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد مچش را از دست دوریا خلاص کند.
کم کم توجه جمعیت داشت به سمت آن‌ها جلب می‌شد که فروشنده‌ای در گوش دوریا داد زد:
-یخچال شیش قلوی مخزن‌دار...

دوریا مچ جیب‌بُر را ول نکرد! بلکه دستش را کشید و او را به سمت فروشنده پرتاب کرد.

-هی! چیکار می‌کنی!

دزد در بغل فروشنده افتاده بود و اگر ژانر داستان متفاوت بود، قطعا آهنگی رمانتیک پخش می‌شد.

-برو اونور! به من دست نزن!

دوریا مچ جیب بر را کشید و او را به سمت خودش برگرداند و لبخند بزرگی به فروشنده زد.
-ببخشید جناب! این دوست من یکم مخچه‌اش دچار ایراده، نمی‌تونه تعادلش رو حفظ کنه!

فروشنده مشکوکانه به آن‌ها نگاه کرد و درحالیکه فریادهای تبلیغاتی‌اش را از سر گرفته بود از آن‌ها دور شد.
دوریا به سمت جیب‌بُر برگشت.
-هر چی از جیبش برداشتی رو بده بیاد!
-ها؟
-میگم هر چی از جیبش زدی رو بده بهم!

دزد به چشمان دوریا نگاه کرد و سعی کرد نشانه‌ای از شوخی در آن را بیابد. اما دوریا شوخی نمی‌کرد. مچ جیب‌بُر را بیشتر فشار داد.

-آی! شکست! آی شکست!

و بلافاصله دست دیگرش را در جیبش کرد و هرچه از این و آن دزدی کرده بود را کف دست دوریا گذاشت.
دوریا نگاهی به سدریک انداخت که هنوز داشت چانه می‌زد و آهی کشید.
-حالا بهم بگو این مقدار برای خریدن هزارتا ساندویچ و اجاره‌ی یه دکه کنار ستون کافیه یا نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: متروی لندن!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1402 03:31
نمایش جزئیات
آفلاین
چیزی نمانده بود همگی از شدت ناامیدی و شکست‌های پی در پی گوشه‌ای کز کرده و سه روز طاقت‌فرسا را در بدبختی و بیچارگی طی کنند، که با صدای بوق بلندی از جا پریدند.

- هی، مترو! مترو اومد!

پیش از اینکه جادوآموزان و اساتید به خودشان بیایند، زیر دست و پای ماگل‌ها که وحشیانه به طرف درهای مترو هجوم می‌بردند، گیر کرده و تاحدودی له شدند.
- اوی! برو کنار ببینم! کفشم نو بود!
- پامو له کردی مرتیکه! کوری مگه نمی‌بینی آدم اینجا وایساده؟
- نکن، من نمی‌خوام اونوری برم، من باید برگردم، توی مترو نه!

اما کسی به اعتراضات جادوگران اهمیتی نمی‌داد. خواسته یا ناخواسته، تعدادی از جادوآموزان و اساتید با سیل جمعیت به درون مترو هدایت شدند و پیش از آن که بتوانند خودشان را از میان آن جهنم بیرون بکشند، درها با صدایی فِس‌گونه بسته شد.

‌- هندزفری درجه یک اورجینال، اصلِ اصل، سه‌تا فقط پنج تومن!
- بدو بدو آتیش زدم به مالم، لیف‌های اتومات، پنبه‌ای مرغوب، قلاب‌دوزی شده‌ی مامان‌بزرگم مفت و مجانی یکی بخر دوتا ببر!
- یخچال شیش‌قلوی مخزن‌دار، خودش آب می‌ریزه برات میاره، صبح به صبح میره نون تازه می‌خره، فقط و فقط پونزده تومن!

جادوآموزان با تعجب به صحنه‌ی مقابلشان زل زدند.
اکسیژن برای نفس کشیدن و فضا برای تکان دادن انگشتانشان نبود، با این حال، عده‌ای در میان جمعیت می‌چرخیدند و با داد و فریادها و کالاهای نه چندان عادی و معمولیشان، پول در می‌آوردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده