حرف و حدیث زیادی در این باره وجود داره. یه عده میگن شهابسنگ اومد؛ یه عده میگن عصر یخبندان شد؛ یه عده هم میگن اصلا منقرض نشدن.
راستش هیچ کدوم از این سه تا، با حرفهای جناب دایناسور بازماندهای که من باهاشون صحبت کردم، جور در نمیان.
البته، شاید برای دایناسورهای ماگل، یکی از این اتفاقها افتاده باشه؛ اما دایناسورهای جادوگر، به روش دیگهای منقرض شدن. اصلا چرا من لفاظی کنم؟ بیاین حرفهای خود اون جناب دایناسور رو بخونیم:
نقل قول:
هعی، پسرم. از کجا شروع کنم؟ میلیونها سال پیش، دو گروه دایناسور زندگی میکردن؛ دایناسورهای ماگل و دایناسورهای جادوگر.
جونم برات بگه که، تا سه میلیون سال قبل از میلاد، همه چیز عالی بود. ماگلها و جادوگرها با هم صمیمی بودن؛ میگفتن؛ میخندیدن؛ شکار میکردن؛ آب میریختن رو سر هم دیگه...چیه چرا اینجور نگاه میکنی؟ برم سر اصل مطلب؟ آخه چهجوری دلت میاد...نه، نه، چند وقته با کسی حرف نزدم، دلم گرفته، اون جامپیوتر رو ول کن...قول میدم دیگه حاشیه نرم.
بله، خلاصه این که اخوت و محبت و رافت و بخشندگی حاکم بود؛ اما ماموتها طاقت دوستی بین دایناسورها رو نداشتن و الکی گفتن دایناسورهای جادوگر، خونههای ماگلها رو میسوزونن و این شد که یه جنگ راه افتاد. آخرش ماگلها پیروز شدن، چراش رو منم یادم نیست؛ مال مرلین میلیون سال پیشهها!
خلاصه، این جوری شد که نسل جادوگرها منقرض شد؛ اما نسل ماگلها باقی موند. بعدش هم نمیدونم چه بلایی سرشون اومد؛ فقط امیدوارم اونا هم منقرض شده باشن.
باز چرا اینجوری نگاه میکنی؟ یعنی چی چرا ماگلستیزی؟ مگه نشنیدی چه بلاهایی سرمون آوردن؟
بخش دوم: از چه راهی به جواب رسیدین و تحقیقاتتون رو تکمیل کردین؟ (۴ نمره)
بسیار بسیار سخت! اول که بعد از این که کارای کدنویسیم تموم شد، اینقدر پشت جامپیوتر نشستم و صفحههای مختلف رو دنبال تحقیق گشتم که تا الان کمر و معدهم درد میکنن.
بعد رفتم نشستم تو کتابخونه، اما اون جا هم چیزی جز چشمدرد نصیبم نشد
. وقتی داشتم سرافکنده و سر به زیر از کتابخونه بر میگشتم، یهو یه صدایی شنیدم؛ مثل صدای باسیسلیک. از اون جا که من هری پاتر کنجکاو نبودم؛ راهم رو کشیدم رفتم و گفتم یهذره که بهتر شدم، دوباره تو جینترنت بگردم دنبال جواب سوالتون؛ تا جایی که صدا که دیگه صدای باسیسلیک نبود و بیشتر صدای کسی بود که بارها یکی رو صدا کرده تا بیاد باغچهشو آب بده؛ اما اون نیومده و به نظر هم نمیاد قصد اومدن داشته باشه.
- هوی، کاتسوجی یامازاکی، نمیشنوی یا خودت رو زدی به نشنیدن؟ میخوای تو کل هاگوارتز بیحیثیتت کنم؟ بگم به یه پیرمرد چند میلیون ساله کمک نمیکنی؟ بگم؟

صدا رو دنبال کردم و سر از محل اقامت بانو میرتل وارن درآوردم...خب، محل اقامت خودشون که نه، اقامتگاه موقتشون تو رختکن حموم ارشدها. خیلی خودم رو مهار کردم که بهشون خیره نشم و بهشون نفهمونم که سر کار گذاشتن ملت کار خوبی نیست؛ مخصوصا منی که هنوز چندتا کد باید مینوشتم و نیم صفحه از تکالیف دوتا شاگرد خصوصیم رو بررسی میکردم.
به هر حال، مثل این که بانو وارن همین سکوت رو علامت بیاحترامی در نظر گرفته بودن؛ چون شروع کردن به جیغ و داد که تقصیر میرتل بیچاره چیه و چرا کسی باهاش حرف نمیزنه؟
تبدیل به مجسمهی یخی شده بودم راستش. فقط تونستم بگم دوشیزه وارن و انگار ایشون با همین دو کلمه خام شدن و قبول کردن بگن کی من رو صدا زده.
کسی نبود جز یه دایناسور کوچولو. ازم خواست براش توضیح بدم که کاربرد جارو و اردک پلاستیکی چیه؛ بعدش هم برام شیوهی انقراض دایناسورهای جادوگر رو توضیح داد و علاوه بر اون، گفت خودش چون رفته بوده وسط انسانهای نئاندرتال از دست ماگلها زنده مونده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









شکل به تلما که داشت به این
تبدیل میشد، خیره میشن. ابر سیاه بالاسر تلما، بزرگ و بزرگتر میشه...
)













و شاهد غیبت کبری دیگری هستیم.

)





گفتن نه فقط کوچیک داریم. خلاصه که بنده نشستم و نشستم و نششتم و نشستم تا صغرا بزرگ شه ولی خیلی طول کشید.
)


