جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: امروز ساعت 10:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بخش اول: بگین چه چیزی باعث نابودی و منقرض شدن نسل دایناسورها شد؟ (۶ نمره)

حرف و حدیث زیادی در این باره وجود داره. یه عده میگن شهاب‌سنگ اومد؛ یه عده میگن عصر یخبندان شد؛ یه عده هم میگن اصلا منقرض نشدن.
راستش هیچ کدوم از این سه تا، با حرف‌های جناب دایناسور بازمانده‌ای که من باهاشون صحبت کردم، جور در نمیان.

البته، شاید برای دایناسورهای ماگل، یکی از این اتفاق‌ها افتاده باشه؛ اما دایناسورهای جادوگر، به روش دیگه‌ای منقرض شدن‌. اصلا چرا من لفاظی کنم؟ بیاین حرف‌های خود اون جناب دایناسور رو بخونیم:
نقل قول:
هعی، پسرم. از کجا شروع کنم؟ میلیون‌ها سال پیش، دو گروه دایناسور زندگی می‌کردن؛ دایناسورهای ماگل و دایناسورهای جادوگر.

جونم برات بگه که، تا سه میلیون سال قبل از میلاد، همه چیز عالی بود. ماگل‌ها و جادوگرها با هم صمیمی بودن؛ می‌گفتن؛ می‌خندیدن؛ شکار می‌کردن؛ آب می‌ریختن رو سر هم دیگه...چیه چرا این‌جور نگاه می‌کنی؟ برم سر اصل مطلب؟ آخه چه‌جوری دلت میاد...نه‌‌، نه، چند وقته با کسی حرف نزدم، دلم گرفته، اون جامپیوتر رو ول کن...قول میدم دیگه حاشیه نرم.

بله، خلاصه این که اخوت و محبت و رافت و بخشندگی حاکم بود؛ اما ماموت‌ها طاقت دوستی بین دایناسورها رو نداشتن و الکی گفتن دایناسورهای جادوگر، خونه‌های ماگل‌ها رو می‌سوزونن و این شد که یه جنگ راه افتاد. آخرش ماگل‌ها پیروز شدن، چراش رو منم یادم نیست؛ مال مرلین میلیون سال پیشه‌ها!

خلاصه، این جوری شد که نسل جادوگرها منقرض شد؛ اما نسل ماگل‌ها باقی موند. بعدش هم نمی‌دونم چه بلایی سرشون اومد؛ فقط امیدوارم اونا هم منقرض شده باشن.

باز چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟ یعنی چی چرا ماگل‌ستیزی؟ مگه نشنیدی چه بلاهایی سرمون آوردن؟

بخش دوم: از چه راهی به جواب رسیدین و تحقیقات‌تون رو تکمیل کردین؟ (۴ نمره)

بسیار بسیار سخت! اول که بعد از این که کارای کدنویسیم تموم شد، این‌قدر پشت جامپیوتر نشستم و صفحه‌های مختلف رو دنبال تحقیق گشتم که تا الان کمر و معده‌م درد می‌‌کنن.

بعد رفتم نشستم تو کتاب‌خونه، اما اون جا هم چیزی جز چشم‌درد نصیبم نشد

. وقتی داشتم سرافکنده و سر به زیر از کتاب‌خونه بر می‌گشتم، یهو یه صدایی شنیدم؛ مثل صدای باسیسلیک. از اون جا که من هری پاتر کنجکاو نبودم؛ راهم رو کشیدم رفتم و گفتم یه‌ذره که بهتر شدم، دوباره تو جینترنت بگردم دنبال جواب سوالتون؛ تا جایی که صدا که دیگه صدای باسیسلیک نبود و بیشتر صدای کسی بود که بارها یکی رو صدا کرده تا بیاد باغچه‌شو آب بده؛ اما اون نیومده و به نظر هم نمیاد قصد اومدن داشته باشه.
- هوی، کاتسوجی یامازاکی، نمی‌شنوی یا خودت رو زدی به نشنیدن؟ می‌خوای تو کل هاگوارتز بی‌حیثیتت کنم؟ بگم به یه پیرمرد چند میلیون ساله کمک نمی‌کنی؟ بگم؟

صدا رو دنبال کردم و سر از محل اقامت بانو میرتل وارن درآوردم...خب، محل اقامت خودشون که نه، اقامتگاه موقتشون تو رختکن حموم ارشدها. خیلی خودم رو مهار کردم که بهشون خیره نشم و بهشون نفهمونم که سر کار گذاشتن ملت کار خوبی نیست؛ مخصوصا منی که هنوز چندتا کد باید می‌نوشتم و نیم صفحه از تکالیف دوتا شاگرد خصوصیم رو بررسی می‌کردم.

به هر حال، مثل این که بانو وارن همین سکوت رو علامت بی‌احترامی در نظر گرفته بودن؛ چون شروع کردن به جیغ و داد که تقصیر میرتل بیچاره چیه و چرا کسی باهاش حرف نمی‌زنه؟

تبدیل به مجسمه‌ی یخی شده بودم راستش. فقط تونستم بگم دوشیزه وارن و انگار ایشون با همین دو کلمه خام شدن و قبول کردن بگن کی من رو صدا زده.

کسی نبود جز یه دایناسور کوچولو. ازم خواست براش توضیح بدم که کاربرد جارو و اردک پلاستیکی چیه؛ بعدش هم برام شیوه‌ی انقراض دایناسورهای جادوگر رو توضیح داد و علاوه بر اون، گفت خودش چون رفته بوده وسط انسان‌های نئاندرتال از دست ماگل‌ها زنده مونده.

افرادی که لایک کردند

اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:44
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- خب! همونطور که بهتون گفته بودم، اینم جناب مرلین کبیر که به‌عنوان مهمون کلاس امروزمون حضور دارن.

تلما با همراهی پیرمرد کوتاه‌قد و بانمکی، وارد کلاس شده بود. به‌غیر از گریفیندوری ها که به مرلین عادت کرده بودن، همه با تعجب به اون خیره شده و با هم پچ‌پچ‌می‌کردن.

- این مرلین بزرگه؟ پس چرا پیژامه پاشه؟
- چرا ریش‌هاش انقدر نامرتبه؟

مرلین که پچ‌پچ‌هارو می‌شنید، لبخندی می‌زنه.
- باباجان وقتی ملت همیشه دستش به ریش ما باشه، همین‌طور به هم ریخته میشه دیگه.

تلما که جو کلاس رو به هم ریخته و ناپسند می‌بینه، از مرلین دعوت می‌کنه پشت یکی از نیمکت‌ها بشینه تا تدریس رو شروع کنه.
- خب! به نظرم بعد تحقیقاتی که انجام دادین، فهمیدین که نباید بدون بررسی به حرف کتاب‌ها اعتماد کرد. مگه نه؟

با وجود اینکه روح هرماینی گرنجر در وجود تک‌تک جادو آموزها رخنه کرده بود و می‌تونستن بحث چندین ساعته‌ای با تلما شروع کنن، اما از طرفی هنوز ورم انگشت‌هاشون بابت نوشتن مقاله‌های طولانی و ضعیف شدن چشم‌هاشون به‌خاطر به‌دست آوردن اطلاعات از طریق جوبایل و جامپیوتر و کتاب، خوب نشده بود. پس دندون روی جیگر می‌ذارن و با لبخند‌های مصنوعی، سرشون رو به نشونه‌ی تایید تکون میدن.

اما به هرحال تلما سال‌ها به‌صورت تفریحی پرونده حل می‌کرد و تونسته بود شاگردهای کارآگاه موفقی مثل شرلوک هلمز تربیت کنه! پس طبیعتاً به این راحتی نمی‌پذیرفت که جادوآموزها تربیت شدن و تعلیم گرفتن. چون هرچی نباشه ملت بچه‌هاشون رو به اون سپرده بودن تا با جامعه‌ی دروغین آشناشون کنه...

- آفرین بهتون! حالا می‌خوام ازتون یک سوال بپرسم‌ تا ببینم آیا واقعاً اینطوره یا نه!

تلما وسط کلاس می‌ایسته و تموم جادوآموزها رو از نظر می‌گذرونه.
- می‌دونین که دایناسورها از اولین موجوداتی بودن که روی زمین زندگی کردن و توی تاریخ ثبت شدن. به نظرتون چه بلایی سرشون اومد که الان دیگه وجود ندارن؟

روح هرماینی کنترل یکی از شاگرد ها رو به دست می‌گیره و اون شاگرد، ویبره‌زنان و با اشتیاق و امید به امتیاز اضافه، به سوال پروفسور پاسخ میده.
- دایناسورها بعد از برخورد شهاب‌سنگ به زمین، منقرض شدن.
- تو از کجا می‌دونی؟

جادوآموز بخت‌برگشته که فکر می‌کرد قراره توسط تلما تشویق بشه، میگه:
- من کتاب جانوران و موجودات جادویی و غیرجادویی تمام تاریخ...
- پس بازم به اطلاعات کتاب باور داری؟

در اون لحظه تموم جادوآموزها، وحشت‌زده به این شکل به تلما که داشت به این تبدیل می‌شد، خیره می‌شن. ابر سیاه بالاسر تلما، بزرگ و بزرگ‌تر میشه...

- حالا که یاد نگرفتین به هیچ‌چیزی جز خودتون اعتماد نکنین، باید یک چند صفحه‌ی دیگه تحقیق کنین!

جادوآموزها با بغض و ناراحتی به تلما که تکالیف رو روی تخته یادداشت می‌کرد، نگاه می‌کنن. نمی‌دونستن قصد اون از این تدریس و تکالیف چیه، اما مطمئن بودن که هیچ ربطی بین گفته‌‌های پروفسور و مبحث درس وجود نداره!

...


نقل قول:
تکلیف: از خلاقیت‌تون در توصیف زندگی مرلین در دوره‌ی غیبت کبری لذت بردم. برای اینکه بیشتر لذت ببرم، ازتون میخوام که...

بخش اول: بگین چه چیزی باعث نابودی و منقرض شدن نسل دایناسورها شد؟ (۶ نمره)

بخش دوم: از چه راهی به جواب رسیدین و تحقیقات‌تون رو تکمیل کردین؟ (۴ نمره)


جواب‌های منطقی نمره نمی‌گیرن! هرچی خلاقانه و عجیب‌تر پاسخ بدین، نمره‌ی کامل‌تر خواهید گرفت!
تکالیف هردو بخش، به صورت متنی(غیررول! در صورتی که رول بنویسین نمره کم می‌کنم! ) و تصویری(نقاشی یا تصاویر ساخته‌شده توسط هوش مصنوعی) پذیرفته میشه!

خوش بگذرونین و راز انقراض دایناسورها رو کشف کنین!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:41
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خب! می‌بینم که رفتین تحقیق کردین و یاد گرفتین از این به بعد به جای کتاب به من اعتماد کنین.

هافلپاف: ۹/۳

@لیلیث بم: ۱۰
پس مرلین کبیر هم شکست عشقی خورده؟

@مرگ: ۱۰
آیا سوال ما رو پیچیوندین؟ آیا اشتباه فهمیدم یا جواب من رو ندادین؟

@نیکلاس فلامل: ۷
چرا بچه‌هاشون با خودشون فرق دارن؟

@کرنلیوس فاج: ۹/۵
توی کل تکلیف داشتین از دولت‌تون تعریف می‌کردین البته!

@پرنتیس گاتو: ۱۰
غیبت کبری کفایت نمی‌کرد که داشتی کاری می‌کردی صغری هم غیبت کنه؟


اسلیترین: ۱۰

@گلرت گریندلوالد: ۱۰
یعنی اگه پیش پیرمردهای داخل مرلینگاه دعا کنیم، برآورده‌اش می‌کنن؟


ریونکلاو: ۹/۲۵

@هلنا ریونکلاو: ۱۰
پس الان منظورت این بود که من تاریخ رو تحریف می‌کنم؟

@هرپوی کثیف: ۱۰
کاش شعر رو با جغد برام می‌فرستادین و تا اینجا زحمت نمی‌کشیدین. یکم کلاس بو گرفته آخه...

@لیلی لونا پاتر: ۱۰
حالا چرا هفت سنگ؟

@ربکا: ۷
آفرین که به ذره‌بینم اهمیت دادی!


گریفیندور: ۹/۸

@ملانی استانفورد: ۱۰
اگه مرلین خودش هم تو ریشش گم شده بود، پس الان کی می‌تونه جینی رو نجات بده؟

@مرلین: ۱۰
سوسک‌مون نکن!

@هاول پرکینز: ۱۰
یعنی الان توی یه دنیای دیگه غیب مرلین تازه شروع شده؟

@لیلی اوانز: ۱۰
مرلین تو چه کارهای مفیدی انجام داده!

@دملزا رابینز: ۹
آخرش نقشه‌ات رو پیدا کردی؟


همه‌تون رو هم منشن کردم که نمرات‌تون رو ببینین؛ به‌هرحال کلاس تاریخ خیلی مهمه!

تا دارین از دیدن نمرات‌تون لذت می‌برین، تدریس جلسه‌ی دوم هم ارسال خواهد شد!

پی‌نوشت: تکالیف سه‌تا تازه‌وارد خفن‌مون توجه‌ام رو واقعاً جلب کرد؛ آفرین به هرسه‌ی شما ربکا، دملزا و لیلی عزیز که توی اولین دور هاگوارتزتون انقدر خلاقانه و خفن جواب دادین. بهتون افتخار می‌کنم!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 23:24
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درودات لازمه خدمت سرکار محترمه و مکرمه، دوشیزه تلما هلمز آیا وکیلم؟

احوالاتتون؟ خوبین؟ خوشین؟ سالمین؟ سلامتین؟ شاید با خودتون بگین چه مرگ راحتی... ولی خب باید بگم هیچ مرگی راحت نیست. شما باید کار انجام نشده‌ای در این دنیا نداشته باشین که مرگ راحتی داشته باشین.

اومدم شرح مفصلی داشته باشم خدمتتون از تاریخ غنی غیبت کبری مرلین!

اما چرا غیبت کبری؟ اول باید بگم کبری چی هست... یا شاید بهتره بگم کبری کی هست؟ کبری فرزند ارشد خانواده افعل آقا ایناست. افعل آقا و همسرشون فعلی خانوم اینا، چهارتا فرزند دارن. درواقع سرود ملی خانواده‌شون رو براتون می‌خونم، که بهتر با این خانواده محترم آشنا بشین.

سرود اینه:
افعل و فعلی...
نانای!
اکبر و کبری...
نانای!
اصغر و صغری...
نانای...

خب...
یکم شفاف‌سازی کنم!
افعل و فعلی، پدر و مادر خانواده‌ن. تا اینجا همه چیز تکمیل، پس نانای! اکبر و کبری، خواهر و برادر ارشد خانواده‌ن. بازم پس همه چیز تکمیل، پس نتیجتا نانای! اصغر و صغری هم همونطوری که حدسیدین، خواهر و برادر کوچکتر خانواده‌ن. اما!... اینجا دیگه نانای! نه... اینجا نانای... چرا نانای با سه‌تا نقطه؟ الان میگم...

چون ممکنه که همچنان خانواده ادامه‌دار باشه و همه‌چیز تکمیل نباشه! پس نقطه می‌ذاریم که پایان نامشخص باشه... حالا اینکه افعل و فعلی قراره ادامه بدن خانواده رو، یا اکبر و اصغر یا حتی کبری و صغری، اصلا مشخص و معلوم نیست... به هرحال چیزیه که قراره ادامه پیدا کنه و از قضا، نقل محافل و مجالس و جلسات و داستان‌های خانواده افعل اینا هم هست... چی؟ اینکه کی قراره نسل خانواده رو ادامه بده؟ کی؟ ما نمی‌دونیم که... چرا؟ ابقای نسل و ترکه‌ی افعل اینا دیگه... کجا؟ ای بابا! سوال‌های نابجا...

پس اینجا باید از یه نکته رونمایی کنیم که درواقع این اصلا غیبت کبری مرلین نبوده. این درواقع غیبت کبری (و صغری درباره) مرلین بوده... طبعا هر خواهران دیگه‌ای مثل کبری و صغری به هم می‌رسن، شروع می‌کنن به غیبت کردن و پشت سر ملت حرف زدن. چرا؟ چون کار باحالیه... چطوری؟ نمی‌دونم، خواهران حال می‌کنن. چجوری؟ بریم ببینیم.

صغری و کبری درحال سبزی پاک کردن هستن. کبری بسیار حرفه‌ای سبزی‌ها را پاک می‌کند، اما صغری بسیار حواس پرت هست و دائم از این شاخه به شاخه می‌پرد.

- کُبو! دیدی اکو برای زنش چی خریده؟
- صُغو! این سبزی‌ها رو درست پاک کن. اینارو شب قراره خودمون بخوریم، مریض می‌شیم.
- کبو! ول کنا... کی سبزی می‌خوره... جیب اکو خالی شد رفت.
- یی صغو! این اکو آخرش همه پولاشو ور ایور اوور می‌زنه و تهش برای بچه‌ش هیچی نمی‌ذاره.
- یی کدوم بچه خواهر؟ ایی اکو و زنش بچه‌شون نمی‌شه...
- نچ نچ نچ! بله... همه‌ش تقصیر ایی مرلینه! خدا خیرش نده.
- یی چطو خدا خیرش نده خواهر؟ ایی خودش عزیز کرده‌ی خدائه. خدا هم خیلی خیرش می‌ده‌... هم خیلی بله.
- یی ایی اکانت بله‌ی من خراب شده. همه‌ش میاره خیر خیر خیر...
- بازم تقصیر مرلینه...
- خدا خودش کار مایه با ایی مرلینو درست کنه.
- بله خواهر. خدا خودش رحمی کنه...

مرلین که پیری فرزانه بود و بسیار عقل و گوشش کار می‌کرد، از غیبت‌های کبری با خواهرش صغری، یه بچه و یه کبری و یه بده شنیده بود و باقی صحبت‌ها رو روی دو ایکس گذاشته بود، پس بلافاصله وارد عمل شد و در کسری از صدم ثانیه، کبری کشید زیر سبزی‌ها و آی شکمم، آی شکمم کرد و بدون هیچگونه لک‌لک یا بوته و اینجور چیزها و فقط با دعا، نسل خانواده افعل اینا ادامه‌دار شد. مرلین درواقع درحال شنیدن غیبت کبری بود و به همین خاطر پیداش نبود. حقیقتا که چقد بد. نتیجه اخلاقی؟ غیبت چیز خوبی نیست. غیبت نکنیم!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 22:03
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مرلین و من رفته بودیم توی حرم
روی سقفش دیده شد چندتا ورم

مرلین گفت:
جل‌الخالق! زائران تر و پاک
صف‌کشیده‌اند همه،
عاشقان سینه‌چاک!

هرپو گفت:
حالا توالتش کجاست؟ دیگه تحمل ندارم
از بس که هی لفتش دادی، گند زده شد به شلوارم

مرلین گفت:
بی‌خیالش بابا جان، درست می‌شه
یه درصدم درست نشد، درشت می‌شه

هرپو گفت:
درشت شده که! بوش میاد

پی‌پی:
دوستت دارم خیلی زیاد!

مرلین:
بیا، بیا! بچه‌ت رو تحویل بگیر، کارِت داره
یک لحظه ولش کنی، تنبون رو رو سر می‌ذاره!

پی‌پی:
نرو، نرو، کارت دارم؛ من پی‌پی بی‌آزارم

هرپو:
عنوشه جان، از دل تو خبر دارم
فکر نکن از مردهای بی‌بند و بارم

بچه که بزرگ بشه، پر می‌کشه
شیر فاسدشده رو سر می‌کشه

مرلین:
بابام همه‌ش بهم می‌گفت دوستم رو تنها نذارم
بریم بچپیم توی صف، پشتتم، هوات رو دارم


زائرها تا فهمیدن، جلوتر صف کشیدن
مرلین و هرپو دیگه، توالت رو ندیدن

دوتا پیرمرد موندن توی صف
هزاران سال موندن توی کف

که چرا صف تموم نشد؟
چاه توالت معلوم نشد؟

عنوشه هم پیر شد و مرد
عمرش رو به اون‌ها سپرد
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 18:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی با چمدونی در دست وارد کلاس تاریخ جادوگری میشه و چمدون رو روی میز جلوی استاد هلمز متعجب میکوبه.

درود بر استاد به‌حق تاریخ جادوگری، تلما هلمز عزیز.
من و دمپایی‌هام تحقیقات بسیاری انجام دادیم که میخوایم به سمع‌ و نظرتون برسونیم.
همونطور که میدونید مرلین یه ریش داره که درکنار هنرهایی مثل حاجت دادن، ظرفیت بینهایتی هم برای جاساز بودن داره.
یعنی چه؟ و اصلا ربطش به غیبت کبری چیه؟
خب، باید خیلی خیلی بریم عقب تر.
طی تحقیقاتی که دمپایی ابری نارنجی از ریشی انجام داده... مرلین در خانواده ای مذهبی و تهی‌دست چشم به جهان گشوده و پس از مرگ والدین و بالا کشیده شدن ارث و میراث توسط عموی گردن کلفتش، یه نات هم در بساط نداشته تا با ناله سودا کنه و کسب و کاری راه بندازه.

مرلین بینوا روش هم نمیشد که تو دنیای جادوگری دنبال کار بگرده. بلاخره مرلینی گفتن، اگه کسی بو می‌برد همون یه‌ذره نذوراتی که به ریشش می‌شد رو هم از دست می داد. اعتقادات مردم هم سست شده بود و نذورات به شکلات و ویفر و خرما تقلیل یافته بودن.

اینگونه شد که مرلین از دنیای جادوگری خداحافظی کرد و وارد دنیای ماگلی شد و غیبت صغری شروع شد.
مرلین تو دنیای ماگلی با ترکیب شکلات و ویفرهای نذری و ریش خودش، یه پشمک پرطرفدار اختراع و فروشگاه پشمک حاج مرلین رو افتتاح کرد و کارش بسیار گرفت.
از اقصی نقاط انگلستان میومدن که پشمک حاج مرلین رو در مدل های مختلف بخرن و سوغاتی ببرن. حتی شایع شده بود که این پشمک خواص درمانی هم داره.
کمی که گذشت ریش مرلین تُنُک شد و کاسبی خوابید. خب به‌هرحال ماده اولیه کم اومده بود. اما مرلین که گالیون بهش مزه کرده بود، نمیخواست برندش به همین زودی فراموش بشه یا به دست رقبا بیفته.
بنابراین سری به بازار زد و به توصیه ماگل خردمندی به اسم ابوعالی سامثینگ یه دبه روغن کرچک خرید. ابوعالی گفته بود که به مدت یک هفته باید هر شب ریشش رو توی این دبه روغن بخوابونه تا رویشش دوبرابر بشه.
ریش دوبرابر، پشمک دوبرابر... بنابراین مرلین قصه ی ما با خوشحالی رفت خونه و ریشو گذاشت تو دبه روغن و خوابید.
اما خب... تا صبح که نخوابید، بلاخره پیرمرد بود و نیاز به مرلینگاه داشت... نصفه شب مرلین پا شد بره دستی به آب برسونه که پاش رفت روی ریشی روغنی و لیز و افتاد و دندونش... چیز، نه. افتاد تو ریش. بعله.
این اطلاعات همش از منابع آگاه به زور دمپایی نارنجی خیس اتخاذ شده و کاملا معتبره.

کجا بودم؟ بعله، دقت کنید که داخل ریش خودش دنیاییه دیگه. پس عجیب نیس چه کسی توش گم بشه.
همونطور که گریفیا هی توش گم میشن. تازه کوین رو پیدا کردیم.
علاوه بر شاهدان عینی، پهناوری دنیای درون ریش مرلین رو لنگه ی دمپایی پلنگی هم شاهده.
ماموریت لنگه دمپایی پلنگی این بود که پس کله ی جینی فرود بیاد، اما خب... با فرار جینی و افتادنش تو ریش مرلین ماموریت ناکام موند.
دمپایی هم نتونست این ناکامی رو طاقت بیاره و دنبالش پرواز کرد داخل ریش مرلین و... هنوز هم راه برگشت رو پیدا نکرده.
جینی رو هم پیدا نکرده.
مگه این یه گوله پشم چقدر جا داره؟!

آره خلاصه طبق اطلاعاتی که از این لنگه به اون لنگه مخابره شده فهمیدیم که مرلین هم به همین سرنوشت دچار شده بوده و در مدت غیبت کبری توی ریش خودش گم شده بوده‌.
اونجا گرفتار کازینوهای لس آن‌پشم شده، همه چیزشو باخته... سوار کشتی شده و از مثلث یهودا سر درآورده و از دست قبایل مرلین خوار فرار کرده و تا قطب جناق رفته و پس از سالهای سال آوارگی بلاخره از قسمت جنوبی قطب جناق خارج شده.
این بود نتیجه تحقیقات ما. (چمدان را می‌بندد)

الان جینی تنها اونجا گیر افتاده و شاهد غیبت کبری دیگری هستیم.
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/4/19 18:30:20
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 13:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:
تکلیف: شرح بدین که مرلین در طول زمانی که در غیبت کبری بوده (در دنیای جادویی حضور نداشته)، چه کارایی انجام داده و کجا بوده. این شرح دادن به شکل توصیف متنی و یا تصویری پذیرفته میشه.


نیکلاس به نشانه ی اعتراض کتاب و وسایلش رو تبدیل به طلا میکنه و با کمک کوره ای که توی کلاس بود تبدیلش میکنه به گردن آویز طلایی با برند جادوگران که تا مدت محدودی تخفیف خورده و میتونین از فروشگاه تهیه کنید.

نیکلاس نیازی به تحقیق در مورد مرلین نداشت. نیکلاس همه چیز را در مورد زندگی مرلین میدانست. از خیلی زمان های پیش نیکلاس و مرلین همدیگر را میشناختند و در تمام آب کره فروشی های شهر، لیوان های آب کره شان را به هم زده بودند به سلامتی همدیگه.
اما یه شب مرلین که خیلی گرفته بودش تصمیم گرفت کمی درد و دل کنه.
-هعی نیکلاس.
-بلی؟
-خیلی تنهام.
-اشکال نداره برادر. تنها به دنیا اومدیم به تنهایی هم از دنیا میریم. سلامتی.
-سلامتی. نه منظورم اینه که حس میکنم باید یه نفر کنارم باشه.
-ببین من تو رفاقت تا تهش هستم ولی دیگه پررو نشو.
-نه نیکلاس ببین... بعضی وقت ها حس میکنم زندگیم بدون زن بی معنیه. یکی که از اینجا که میرم خونه سرم غر بزنه. وقتی میخوام بیام بیرون. کرواتمو سفت کنه.
-تو که کراوات نداری.
-میدونم. دارم استعاره میگم اِشِک اقلی.
-خب بگو ببینم کسی رو در نظر داری.
-راستش اره. همون دختره که هر شب اینجا آواز میخونه. عاشقش شدم میخوام بگیرمش. میخوام مونسم باشه.
(خواننده این پست در این لحظه )
نیکلاس نفس عمیقی کشید. میدونست که اون دختره مناسب مرلین نیست. اما چیزی نگفت نه به خاطر اینکه اهمیتی نمیداد فقط به خاطر اینکه مرلین وقتی تصمیمی میگرفت، حتما انجامش میداد.
سال ها گذشت.
نیکلاس هر شب میرفت به همون مکان اما خبری از مرلین نبود. حتی هاگوارتز هم از جای مرلین خبری نداشت. اما نیکلاس میدونست که یه روز مرلین برمیگرده.
یه شب وقتی نیکلاس داشت با بارتندر دعوا میکرد که چرا موی روباه توی نوشیدنی هاست، زنگوله ی در به صدا درامد و نیکلاس باز مرلین رو دید. دست در دست همون آوازه خوان. همدیگر رو بغل کردن و نیکلاس برای مرلین آب کره ریخت اما مرلین از خوردن امتناع کرد.
-نه نیکلاس نمیتونم. از وقتی که پدر شدم به کبری قول دادم لب به زهرکره ای نزنم.

نیکلاس هاج و واج مرلین را نگاه میکرد که همسرش و بچه هاشون رو در آغوش گرفته بودند.

اینم عکسی از مرلین که در اون لحظه ثبت شده:
تصویر تغییر اندازه داده شده

اینطور بود که این غیبت مرلین به غیبت کبری معروف شد. چون اسم همسرش کبری بود.
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 12:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

کرنلیوس فاج با قدم‌هایی آرام و حساب‌شده وارد کلاس شد؛ آن‌قدر آرام که انگار خودش هم منتظر بود کسی ورودش را با تشویق اعلام کند. پشت سرش چهار کارمند وزارت، هر کدام مشغول حمل وسیله‌ای بودند؛ یکی سه پوشه‌ی قطور را بغل گرفته بود، دیگری تخته‌ای چرخ‌دار را هل می‌داد، سومی چند طومار بزرگ را حمل می‌کرد و چهارمی فقط یک صندلی راحتی آورده بود که فاج بتواند روی آن بنشیند.

وزیر ابتدا چند دقیقه صرف مرتب کردن جای وسایل کرد. هر بار که یکی از کارمندها تخته را چند سانتی‌متر جابه‌جا می‌کرد، او با دقت نگاه می‌کرد، سرش را کمی کج می‌کرد و می‌گفت:
- نه... فکر می‌کنم این زاویه برای انتقال صحیح اطلاعات مناسب‌تر باشه.

وقتی بالاخره همه‌چیز باب میلش شد، یقه‌ی ردایش را صاف کرد و لبخند سیاستمدارانه‌ای زد.

- پیش از هر چیز باید عرض کنم که حضور بنده در این کلاس کاملاً داوطلبانه است. البته مشاوران رسانه‌ای وزارت معتقد بودن حضور مستقیم مسئولان در محیط‌های آموزشی، تأثیر مثبتی بر افکار عمومی می‌ذاره. شخصاً با این نگاه تبلیغاتی مخالف بودم، اما احساس مسئولیت اجازه نداد درخواستشون رو رد کنم.

سپس یکی از طومارها با صدایی بلند باز شد.

بالای آن با حروف طلایی نوشته شده بود:

«طرح ملی بررسی غیبت کبری مرلین»

فاج با افتخار به عنوان نگاه کرد.

- همون‌طور که انتظار می‌رفت، وزارت برای پاسخ دادن به چنین سؤال مهمی، رویکردی علمی، تخصصی و چندلایه در پیش گرفت. در گام اول، کمیسیون عالی بررسی غیبت مرلین تشکیل شد. بعد از سه ماه، این کمیسیون به این نتیجه رسید که برای ادامه‌ی تحقیقات، تشکیل کمیته‌ی تشخیص مفهوم غیبت ضروریه.

او پوشه‌ی اول را باز کرد.

- کمیته‌ی تشخیص مفهوم غیبت، بعد از پنجاه‌وهشت جلسه اعلام کرد که برای مشخص شدن مفهوم غیبت، ابتدا باید تعریف دقیقی از مفهوم «حضور» ارائه بشه. بنابراین شورای تبیین حضور تشکیل شد.

چند صفحه را با سرعت ورق زد.

- شورای تبیین حضور هم به این نتیجه رسید که بدون روشن شدن جایگاه مکانی مرلین، تعریف حضور امکان‌پذیر نیست. بنابراین کارگروه تعیین محل احتمالی مرلین تشکیل شد.

فاج با رضایت لبخند زد.

- همون‌طور که ملاحظه می‌کنین، وزارت هیچ‌وقت در تحقیقات عجله نمی‌کنه.

چوبدستیش را تکان داد.

نموداری بزرگ روی تخته ظاهر شد.


فاج با غرور به نمودار اشاره کرد.

- همون‌طور که این آمار علمی ثابت می‌کنه، احتمال بسیار زیادی وجود داره که مرلین در یک مکان حضور داشته باشه. پیش از این، چنین نتیجه‌ی دقیقی هرگز در اختیار جامعه‌ی جادوگری نبود.

او بدون مکث، نمودار بعدی را جایگزین کرد.


فاج با خونسردی توضیح داد:

- ممکنه این سؤال پیش بیاد که چرا احتمال همکاری ایشون با وزارت صد درصده. پاسخ کاملاً روشنه. طی بررسی اسناد، هیچ مدرکی دال بر عدم همکاری مرلین با وزارت پیدا نشد. از نظر حقوقی، نبود مدرکِ مخالفت، به منزله‌ی تأیید همکاری تلقی می‌شه. ضمن این که آحاد جامعه جادوگری، وزیر سحر و جادو را به عنوان نایب برحق مرلین کبیر در زمان غیبت و حتی بعد از ظهور قبول دارن!

پوشه‌ی دوم را باز کرد.

- البته بعضی از اعضای کمیسیون معتقد بودن شاید مرلین اصلاً از تشکیل وزارت خبر نداشته. خوشبختانه این فرضیه در همان جلسه‌ی اول رد شد، چون هیچ مدرکی هم دال بر بی‌اطلاعی ایشون پیدا نشد.

فاج با رضایت، تیک بزرگی کنار عبارت «حل شد» کشید.

- در مرحله‌ی پایانی، وزارت تصمیم گرفت کمیسیون استقبال از مرلین رو تشکیل بده. این کمیسیون مسئول آماده‌سازی متن تشکر مرلین از وزارت، تعیین محل ایستادن ایشون، انتخاب زاویه‌ی مناسب برای نقاشی یادبود و تهیه‌ی پیش‌نویس سخنرانی پس از بازگشت بود.

لحظه‌ای مکث کرد؛ از آن مکث‌هایی که خودش تصور می‌کرد تأثیر سخنانش را چند برابر می‌کند.

- جالب اینجاست که تنها سه روز بعد از تشکیل این کمیسیون، مرلین دوباره در جامعه‌ی جادوگری دیده شد.

فاج لبخند پیروزمندانه‌ای زد و انگشتش را روی نمودار آخر گذاشت.

- وزارت علاقه‌ای به مصادره‌ی موفقیت‌ها نداره. هرگز هم نداشته. اما وقتی مجموعه‌ای از اقدامات تخصصی، علمی و کاملاً برنامه‌ریزی‌شده، تنها سه روز قبل از ظهور دوباره‌ی بزرگ‌ترین جادوگر تاریخ انجام می‌شه، طبیعتاً افکار عمومی خودش نتیجه‌گیری لازم رو انجام می‌ده.

آخرین پوشه را بست و با حالتی که انگار پرونده‌ی یکی از بزرگ‌ترین معماهای تاریخ را برای همیشه حل کرده باشد، لبخند زد.

- بنابراین، نتیجه‌ی نهایی تحقیقات کاملاً روشنه. مرلین در تمام دوران غیبت، مشغول انجام مأموریت‌هایی بسیار مهم، بسیار محرمانه و کاملاً هماهنگ با سیاست‌های وزارت بوده. جزئیات این مأموریت‌ها همچنان محرمانه باقی می‌مونن، اما خوشبختانه وزارت، با مدیریت صحیح، برنامه‌ریزی دقیق و تشکیل کمیسیون‌های لازم، شرایط ظهور دوباره‌ی ایشون رو با موفقیت فراهم کرد. این همون چیزیه که از یک دولت مسئول انتظار می‌ره.

پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
درود سینیوریتا!
همونطور که گفته بودید تکالیف رو آوردم خدمتتون! از اونجایی که به نظریه پردازی و اینجور داستانا علاقه ای ندارم و به تاریخ بیشتر از اونا علاقه ندارم اومدم تکلیفمو بدم پاس شم این ترم رو!
خب کجا بودم؟ اها داشتم میگفتم. از اونجایی که من به نظریه پردازی هیچ علاقه ای ندارم رفتم تحقیق کردم. البته همونطور که شما می گفتید از روش های کتابخانه ای یا میدانی این تحقیق رو انجام ندادم! بنده فقط هوشنگ! چیز یعنی بنده فقط تحقیق حضوری! روش حضوری اینجوریه که کاملا با اجازه زمان برگردان هرمیون رو کش میریم. تاکید میکنم با اجازه کش میریم. من اینکار رو کردم و چون یه ملت بی دلیل دنبالم بودن یکم هل شدم و زمان رو یه کوچولو اشتباهی رفتم.
رفتم کجا؟ خونه ی مرلین! مرلین یدونه دختر بیشتر نداشت اونم اسمش صغرا بود! آقا من فکر کردم شما اشتباه به ما گفتی کبرا! هرچقدرم ازشون پرسیدم که اینجا بزرگ دارید؟ گفتن نه فقط کوچیک داریم. خلاصه که بنده نشستم و نشستم و نششتم و نشستم تا صغرا بزرگ شه ولی خیلی طول کشید.
تصمیم گرفتم تنظیمات زمان برگردان رو یکم عوض کنم تا برم جلو. البته موفق هم شدم! رفتم به زمانی که صغرا می رفت مدرسه! بازم نشستم و نشستم صغرا هم هر روز می رفت مدرسه! بنده که داشتم کم کم قیافه ی مرلین به خودم می گرفتم تصمیم گرفتم یکاری کنم! مرلین اینا خیلی پولدار بودن! تنها کسایی بودن که شومینه رنگی داشتن! بنده رفتم و با یه حرکت چوبدستی کانالو زدم اخبار جادویی!(چه خفنم من )
بله دیگه همین حرکت کافی بود تا مرلین شب تا صبح جلوی شومینه جادویی تخمه بشکنه و نتونه بخوابه. صبح روز بعدشم وقتی صغرا می خواست بره مدرسه مرلین خوابیده بود و نتونست صغرا رو ببره مدرسه. صغرا هم که گواهینامه جارو نداشت نمی تونست سوار جاروی باباش شه! اینم بگم در زمان غیبت صغرا جان فقط بزرگترا جارو داشتن و بقیه هم رو ترک جاروی دیگران می نشستن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


عصر اون روز که مرلین بیدار شد یکم با صغرا بحثشون شد و حالا من بودم که تخمه میشکوندم. خلاصه بحث داشت داغ میشد تا اینکه صغرا برگشت گفت بابا من دلم نمی خواد مثل اون کبرا که اصلا نمیره مدرسه باشم! همونجا بود که فکر کنم یه مهره از ستون فقراتم کم شد. شایدم از ریشه ترک خوردم دقیق نمیدونم. خلاصه که بنده یکم امید داشتم چون گفت کبرا نمیره مدرسه. رفتم دوربینمو برداشتم تا دوتا عکس بگیرم. صبح که شد بنده رفتم از کارای مرلین عکس بگیرم که دیدم با یه کوله ی صورتی پشتش منتظره کبراعه. کبرا هم توی دست به آب گیر کرده نمیاد بیرون. آخرشم نزدیکای شب اومد بیرون و وقتی قیافه ی شهلاش رو دیدم آرزو کردم کاش نمیومد بیرون.

تصویر تغییر اندازه داده شده

روز بعدشم که نشسته بودن با مرلین که پاهاش بخاطر روز قبل خشک شده بود کالاف بیوتی می زدن‌. می پرسید چطوری؟ با چوبدستی های نوع sp5. چوبدستی هم چوبدستی های قدیم! الان یدونه تکونش میدی ده تا شارژ خالی میکنه. من یادم میاد قدیما از چوبدستی به عنوان سلاح سرد استفاده میشد.
تصویر تغییر اندازه داده شده


برگردیم به موضوع، اهم اهم نتیجه! نه مثل صغرا بی غیبت باشیم نه مثل کبرا هروز غیبت کنیم. یه روز درمیون بیایم مدرسه غیبت کنیم!
اینم تکلیف من!
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/4/19 12:32:34
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
استاد تاریخِ بابا،
تکلیف بنده قرار بود که از حقیقت‌ها و واقعه‌های درست و دقیق تاریخی غیبت بنده با سندیت منبعی معتبر به نام مرلین (خود خودم کله‌گنده‌م) تشکیل بشه، ولی بنده هم تصمیم گرفتم به جای گفتن واقعیت، تاریخ رو تحریف کنم چون تاریخ به دست فاتحان نوشته میشه و بنده علاقه‌ای به گفتن واقعیت‌های اون سالهای کبیر و عزیز به دور از جامعه جادوگرانی رو ندارم.

یکی بود، یکی نبود.
مرلینی نگو، کچل بگو، جادوگر جادوگرا بگو. بله فرزندم مرلین کچل بود، در روزگارانی دور مرلین نه ریشی داشت نه موی سری. مرلین کچل بود باباجان. مرلین همانند ای‌کیو‌سان دستش رو میزد به سرش و انرژی مغناطیسی تولید می‌کرد و یه ژاپن رو نورانی می‌کرد.
هرچند باباجان طولی نکشید که وارد دوران انسان‌های اولیه‌ی پشمالو شدیم و اون غارنشین‌هایی که حتی نمی‌دونستند چطوری آتش روشن کنند، بخاطر حسودیشون به کچلی، مرلین رو کچل‌شِیم کردند و از قبیله‌های خودشون بیرون کردند.

همین شد که مرلین راه رفت و راه رفت و راه رفت که رسید به کویری و پسری از یک سیاره دیگه با موهای زرد قناری و پتویی قرمز دور گردنش دید. مرلین که پتو رو دید و زیر اون آفتاب طاقت‌فرسا با یه لیوان چایی نبات لب‌سوز و لب‌دوز سردش شده بود، از پسرک خواست که بهش قرضش بده تا خودشو گرم کنه، ولی پسرک که تحت تاثیر اکسیژن زمین قرار گرفته بود تصمیم گرفت برای مرلین داستان اومدنش به زمین رو تعریف کنه، اما چرا فکر کردید مرلین اعصاب اینکارهارو داشت؟ مرلین پسرک رو گرفت و با یک حرکت پرتش کرد به سیاره خودش.

پسرک که رفت، مرلین به راه خودش ادامه داد و از شدت ضعف بینایی، توی کویری که گیر افتاده بود سراب می‌دید. سراب اولی رو که وارد شد، گوشه سمت پایین، درِ اول، راهروی منتهی به بن بست، با هنری پنجم روبه رو شد. هنری پنجم که هنوز تحت تاثیر حرکات پدرش بود و تصمیم گرفته بود پادشاهی دلیر و مهربون بشه، دست مرلین رو گرفت و با هم رفتند به هندوستان.

تو هندوستان، هندی‌ها که خیلی معتقد بودند، یک زن هندی دادن به هنری که دور کلاهش قرمزی بود و فرستادنش پی نخود سیاه. حالا می‌پرسی چرا؟ چون هندی‌ها مرلین کچل رو به عنوان عارف حقیقی خود برگزیدند و از اون جادو و جادوگری یاد گرفتند و حتی گفته میشه دکتری عجیب‌غریب هم پیش مرلین اومد و دستش رو مداوا کرد و رفت و شهرتی به هم زد. هندی‌ها درازای این کار سر و صورت مرلین‌ رو آغشته به ترکیب روغن نارگیل و ناخن شامپانزه و برگ درخت اژدها کردند. شاید با خودتون فکر کنید که اثر کرد و مرلین ریش و پشم درآورد بلاخره اما باید بگم خیر. هندی‌ها که خسته شده بودند مرلین رو شوت کردن به نزدیک‌ترین کشور اون نزدیکی به اسم ایران.
مرلین حالا دیگه با سعدی و حافظ دوست جون جونی شده بود و شب‌ها با همدیگه‌ نوشیدنی کره‌ای می‌زدند به بدن و شعر و شاعری رو به عرفان و عاشقی چسبونده بودند.

طولی نکشید که مرلین یک روز از شدت سرگیجه‌ رفت لب حوضچه آب بخوره، افتاد تو حوضچه. وقتی درش آوردن اون مرلین دیگه مرلین قدیم نبود و از بدبختی‌هایی که حوضچه از این یکی و اون یکی کشیده بود، بلاخره پیر شده بود و ریش و پشم درآورده بود. برای همین تصمیم گرفت برگرده و تو کلبه‌ی جنگلی خودش پیش همشهریای غربیش زندگی کنه و جامعه جادوگری رو با ریش جادویی خودش جادویی‌تر کنه.

قصه ما به سر رسید. مرلین به کلبه‌ش که رسید، تمام فرزندانش رو به‌خاطر سرک‌کشیدن تو زندگی مردم و تحریف داستان زندگیش به سوسک تبدیل کرد و به خوبی و خوشی کنار همدیگه زندگی‌ کردند.

".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone