جلسهی سوم
- خب! حالا که بررسی تکالیف جلسهی قبلی تموم شده، باید نظر خودم رو بهتون اعلام کنم.

تلما با صورتی که هیچ احساسی رو نشون نمیداد، از روی صندلی بلند میشه. بین نیمکت های جادوآموزها میگرده و از قیافههای ترسیدهشون، لذت میبره. جادوآموزها که میدونستن اگه یک بار دیگه مجبور بشن همچین تحقیقات عجیب و احمقانهی حجیمی انجام بدن، دیگه نه انگشت و نه عقلی براشون باقی نمیمونه، در سکوت به تلما خیره شده بودن.
- با اینکه هنوز جای پیشرفت وجود داره، بهنظرم دیگه نیازی نیست که برای جلسهی بعد یک طومار تحقیق جدید بنویسین.

لبخند رضایتمندانهای روی لبهای همه مینشینه. با وجود اینکه کسی نمیخواست اون پروفسور دیوونه رو از تصمیمش پشیمون کنه، ولی اونها نمیتونستن قر کمرشون رو نهفته نگه دارن و انرژی به بیرون درز کرده، باعث ویبره رفتنشون میشد. طولی نکشید که در اثر ویبرهی همگانی ملت، کلاس شروع به لرزیدن کرد که البته با چشم غره رفتن تلما، رفع شد!
- اما یک سوالی ازتون دارم. توی این دو جلسه به چی پی بردین؟

سوال تلما همه رو به فکر فرو میبره.
- اینکه تاریخ درس مهمیه؟

- باید این رو از قبل میدونستین. نه!

با شکست نفر اول، بقیه بیشتر مشتاق میشن جواب سوال رو پیدا کنن.
- اینکه نباید به هیچی اعتماد کنیم؟

- اینکه تکالیف شما خیلی مفید و سختن؟

- اینکه مرلین خوبه و دایناسورها نه؟

- اینکه شما پروفسور خیلی خوبی هستین؟

- نه!

تلما که دیگه بیخیال گرفتن جواب از سمت جادوآموزها شده بود، آهی میکشه.
- آیا به این نکته نرسیدین که چقدر کار تحقیقاتتون راحتتر میشد اگه میتونستین خودتون اونجا باشین؟

- اونموقع که تاریخ نمیشد...

- منظورم اینه به اون زمان سفر کنین دیگه!

تلما سرفهای میکنه تا کمی آروم بشه.
- خب، داشتم میگفتم. اگه سفر در زمان به روشهای راحت تری ممکن بود، پیدا کردن اطلاعات خیلی سادهتر میشد.

ولی ممکن نیست!

جادوآموزها به همدیگه نگاه میکنن؛ به نظر نمیاومد تلما بخواد چیز خوبی بگه...
- پس شما بهعنوان تاریخدانهای جادویی، باید راه جدید و خلاقانهای برای سفر به گذشته پیدا کنین. اون موقع میتونیم همه چیز رو بفهمیم!

نقل قول:
تکلیف: به صورت متن (غیر رول) و یا تصویر (نقاشی یا تصاویر هوش مصنوعی و...)، ایدهای بهنظرت میشه با کمکش به گذشته سفر کرد رو شرح بده!