سرآغاز داستان
- هومممم... چهقدر این چاییو خوب دم کشیده! دقیقا به اندازه هل داره. نه اونقدر زیاد که دلو بزنه؛ نه اونقدر خنثی که حس نشه. مگه نه؟ هیچی به اندازهی یه چایی خوب دم کشیده خستگی آدم رو در نمیکنه. قبول دارین؟ یک آبنبات لیمویی هم که کنارش باشه دیگه اصلا اوف! یادم باشه توی J بنویسم که «صمیمی شدن خوبه ولی تا چایهل با آبنبات لیمویی توی یک عصر تابستونی رو امتحان کردی؟» به نظرم بره تو اکسپلور! میره یا نه بچهها؟ شرط ببندیم؟ راستی این چاییه که این همه تعریفشو کردیم رو کی دم کرده امروز؟ کار مالیه؟ یا دملزا؟ تو بودی نیمفا؟ بابا یک ربعه با شما دارم حرف میزنم دیوارها! کجایین همتون؟!

دامبلدور مطابق معمول زمان حضورش در خانهی شمارهی 12 گریمولد را در آشپزخانه به سر میبرد. با حالتی نیمهولو به صندلی تکیه داده و پاهایش را درازکرده بود روی چهارپایه. استکان در یک دست و آبنبات در دست دیگر. همه چیز برای این که از عصرش لذت ببرد فراهم بود، جز سکوت کسالتبار دیگران.
نورا سرش را به قوطی کبریتی تکیه داده بود و آرام آرام سرش را به آن میکشید تا جرقههای خنثای بدون شعله درست کند. هرپو که توجهی نداشت که در سطل آشغال باز است، دستش را تا آرنج در دماغ فرو کرده بود. دملزا از میان کیف یادداشت و جداولش، برگههای تاریخ مصرف گذشته را جدا میکرد. نیمفادورا که موهایش یکدست خاکستری شده بود بالاخره سکوت را شکست.
- ببخشید که رک میگمها پروفسور... ولی میدونین چیه؟! این که توی این سن و سال با قالب «صمیمی شدن خوبه ولی...» جوییت میزنید، شاید باعث بشه کول به نظر برسید. ولی کافی نیست! برای بومر نبودن، باید چهارتا تفریح هیجانانگیز و باحال هم داشت! نه فقط هر روز هر روز لذتای پیرمردی و سوبر مثل چایی. که اگر دیابت نداشتین و آبنباتش براتون ریسک نبود، برای خودتون هم تکراری میشد.

لیلی که از صراحت تانکس همزمان به وجد آمده و خجالت شکیده بود گفت:
- البته دورا راست میگه که پوسیدیمها! ولی خوب همشم تقصیر پروفسور که نیست... بالاخره محفلی هستیم دیگه. سفیدیم. تفریحات سفید هم... همین چیزاست دیگه!

- کی گفته؟

اولین نفری که با لیلی مخالفت کرد، خود آلبوس بود!
- من خودم تا حالا فکر میکردم بین چه جوونای سوبری گیر افتادم که همش نشستن ور دل من چایی میزنن! من سن شما بودم شیطنت نکرده باقی نذاشتم که.
نگو شمام رو حساب من خودسانسوری میکردین! نکنین خوب. برین یکم شیطنت کنین تخلیه بشین... کی گفته سفید بودن سوبر بودنه؟! حالا ما هم گاهی یکم بلغزیم چی میشه مگه؟ 
- واقعا پروفسور؟! یعنی از گروه اخراجمون نمیکنین؟!
- نه که نمیکنم! اصلا هرکی تن به شیطنت نده و سوبرتر باشه رو یه هفته جریمه میکنیم استکانای چایی رو بشوره!

- خوب یعنی تا چه حد مجازیم شیطنت کنیم پروفسور؟ میتونیم زنگ همسایه رو بزنیم درریم؟

- برو بالاتر!

- یعنی هر کاری میخوایم بکنیم؟ هر کاری پروفسور؟!

- هر کاری هر کاری هم که نه حالا... بالاخره ما یه خط قرمزهایی هم داریم. آدم نکشید!
آلبوس لختی اندیشید تا مرتکب منع رطب نشود....
- البته اگر یکی خودش به کشتن داده شد، اونم شاید قابل توجیه باشه.
حالا دیگه پاشین. پاشین برین پی شیطنتهای سفید، با رعایت موازین. شب برگشتین گزارش هم بدین دور هم حال کنیم. 
- «پاشین برین»؟! خود شما چی پروفسور؟
- من نمیام. هر کاری هم کردین اگه گیر افتادین اسم منو نیارینا!

یعنی میخواین بومر بودن رو بپذیرید و همراهی نکنید؟

- نخیر! من مدتها منتظر بودم خونه خالی شه، چندتا از همسن و سالای خودم مثل مرلین و نیکلاس و اینا جمع شیم. مناسب ردهی سنی خودمون فسق و فجور کنیم.
برین هر کدوم یه شیطنتی پیدا کنید مشغول شید حال و هواتون عوض شه دیگه! هنوز بر و بر منو نگاه میکنن! 
در کسری از ثانیه، اعضای محفل ققنوس، از خدا خواسته، جیم شدند! آلبوس بغض کرد.
- ولی انصافا چایی سوبر نیست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













