
- چه خبر شده؟

هلنا که سعی میکرد برای سیریوس توی کنجش جا باز کنه، ازش درمورد منبع صداهایی که از بیرون شنیده میشد میپرسه. سیریوس وحشتزده میگه:
- شورش! ملت برعلیهمون شورش کردن!

صداها نزدیک و نزدیکتر میشه...
- اگه بگیرنمون به جزایر بالاک تبعید میشیم!

سیریوس حق داشت نگران باشه. به هر حال آدمیزادی بیش نبود و میدونست که مردم تا مطمئن نشن که توی تنهایی میپوسه، ولش نخواهند کرد. ولی هلنا که برای اولین بار توی عمر انسانی و روحیش از اینکه جسم نداره خوشحال شده بود، با خیال راحت به سیریوس نگاه میکرد.
- من که روحم! چیکار میتونن باهام بکنن؟ تازه میتونم راحت از دستشون فرار کنم.

- من شنیدم که میگفتن جاروبرقیهای مخصوص روح دارن.

با شنیدن این حرف، روح شفاف هلنا کمی میلرزه. با این وجود، هنوز میتونست از توی دیوارها رد بشه و فرار کنه؛ پس یعنی امید هرچند کمی وجود داشت...
اما خدا که از توی آسمون داشت با دقت اعمال ملت رو بررسی میکرد، تحمل این غرور و اعتماد به نفس هلنا رو نداره. پس بشکنی میزنه و با نیشخند، تغییرات هلنا رو توی کنجش تماشا میکنه. جسم هلنا کمکم شفافیتش رو از دست میده و بدنش به حالت عادی برمیگرده. درحالی که هلنا داشت با شگفتزدگی به بدنش نگاه میکرد، خدا نزدیک میکروفونش میشه.
- بندهی شمارهی ۲۰۶۷۸! هلنا ریونکلاو عزیز! جسم انسانی شما بهتون برگردونده شد تا از این به بعد آزمایشهای الهی رو جدی بگیرین. با آرزوی موفقیت در فرار از شورشیان!

سیریوس به هلنا کمک میکنه از جاش بلند بشه و با شنیدن شعارهای اعتراضی، میگه:
- الان باید چیکار کنیم؟

جفتشون نمیدونستن چه کاری از دستشون بر میاد و توی اون کنج کوچیک زندونی شده بودن. به علاوه هلنا دیگه آپشن روح بودنش رو از دست داده بود و اگه شورشیها پیداشون میکردن، نمیتونست فرار کنه... شورشیها به کنج هلنا نزدیکتر میشدن و وضعیت لحظه به لحظه داغونتر میشد که...
- هلنا! سیریوس! شما اینجایین؟

درست وقتی اون دوتا داشتن به یک راه حل برای پرت کردن حواس ملت فکر میکردن، هری با لباسهای نامرتبط، سرش رو وارد کنج میکنه. شیشههای عینکش شکسته و موهاش به هم ریخته بود.
- هری؟ چیشده؟
- دارن میان!
نگاه هلنا بین هری و سیریوس رد و بدل میشه. افکار شوم و خبیثانه پشت هم به سرش میرسن و بدون لحظهای صبر، هری رو یهویی از توی کنج به راهروی بیرون پرتاب میکنه. شورشی ها که انگار بوی مدیرها رو احساس میکردن، سریع روی سر هری میریزن و متوجه هلنا و سیریوس که توی کنج مخفی بودن، نمیشن! در کسری از ثانیه چیزی به جز یک عینک از هری باقی نمیمونه و شورشیها که تونسته بودن یک مدیر خودشون رو پیدا کنن، از اونجا دور میشن.
- خب... به نظر میاد هری رو از دست دادیم...

و اینطور میشه که هلنا، هری رو قربانی میکنه و هری بینوا از لیست مدیرهایی که ملت دنبالش بود، خط میخوره!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


»
»








میچرخه به سمت نیوت. این باعث میشه نیوت که در حالت عادی هم خجالتیه، حالا با دیدن هزاران جفت چشمی که بهش خیره شدن، دیگه اصن نتونه و این حجم از نگاه که از همهشون لیزر شلیک میشد و میخواستن اونو از وسط به دو نصف مساوی تقسیم کنن، در یک آن آب بشه و بره تو زمین!
در اومده بودن و حالا این شکلی
به انتظارش نشسته بودن تشکیل بشه.


درنتیجه وقتی که دیگر عزیزان داشتن مدیرها رو با الفاظی زیبا مورد عنایت قرار میدادن، من با ریتم همون شعارها تکرار میکردم که: «دابی توپاکه دادا دابی توپاکه.» 



!
←
!
←
!
؟!
؟!
؟!
.

