خلاصه داستان!
هکتور با معجون «عبوژ» باعث تکامل گونهای هوشمند از انسانها میشود، زمین نابود و بازسازی میشود، و پس از میلیاردها سال تمدنی ویزلیمحور با حکومت توتالیتر آرتوفیو شکل میگیرد. ولدمورت با هورکراکس زنده میشود اما هدفی ندارد، باسیهاگر دنبال هرمیونه، و فضاییها وارد زمین شدهاند. ابوالخیر و الیوندر به ایران میروند، هکتوروث (هکتوروث غولآسا) از خلیج ویزلی ظهور میکند و ایران را فتح میکند. هرمیون جاسوس هکتوروث از آب درمیآید. جینی ویزلی در مأموریتی قهرمانانه با فضاییهای گابال گوبولو روبهرو میشود و اشاره دستش به دلایل کاملاً مهم و فلسفی نمیتواند فضایی را متوقف کند.
در لایههای تو در توی روایت، داستان پرسی و میرتل و پیوز و بچهسنجابی روایت میشود، مرگ از پورتال میافتد و داسهایش دست یک دختر میافتد، و حالا بچهسنجابی پرسی ویزلی — که تازه فهمیده مهریهخوانده نبوده و آزاد است — داسهای مرگ را در دست دارد و میپرسد: «من دخترم؟»
یکمیلیون آبنبات آنطرفتر، فضایی سبز و گوشدراز و عینککلفت، که نامش را بعداً خواهیم فهمید "ژوپیتِر گوبالو هفتم" است ولی فعلاً هیچکس حالش را ندارد که این اسم را حفظ کند، نفس عمیقی کشید و کیف سامسونتش را که گاهگداری از شدت هیجان گازش میگرفت، محکمتر زیر بغلش فشرد.
- ببینید... ببینید... من... من اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم. این پیشنهاد اینقدر بزرگه که... که...
جینی ویزلی که تازه داشت از خستگی اشاره دستش و آن همه برگشت و آن همه کلمه و آن همه پست و آن همه ابرو خلاص میشد، نگاه تیزی به فضایی انداخت. آن نگاه تیز، آن نگاهی بود که اژدهایان بدذات بعد از دیدنش یادشان میرفت چطور آتش تف کنند و به جای آن شروع میکردند به بافتنی بافتن و برای مادربزرگهایشان شال گردن درست کردن.
- خوب؟
- خوب... خوب چی؟
- خوب شروع کن دیگه!
- آها. بله. بله بله بله. بله. خب. ببینید. ما... ما از سیاره گابال گوبولو اومدیم. منظومه گیبیل گابالو. کهکشان گوبیل گیب لوبولو.
- اینو گفتی. 
- گفتم؟ آها. بله. گفتم. خب. ببینید... ما یه پیشنهاد داریم. یه پیشنهاد خیلی بزرگ. یه پیشنهاد خیلی خیلی بزرگ. یه پیشنهاد که... که...
- که؟
- که میتونه کل زمین رو پولدار کنه!
- چطوری؟
- با... با... با فروش... با فروش...
فضایی مکث کرد. عرق پیشانیاش را با یک دستمال ابریشمی که از جیب کتش درآورد پاک کرد. دستمال بوی ماهی میداد. ولی نه ماهی معمولی. ماهیای که سه هزار سال توی یخچال فراموش شده و حالا خودش را یک گونهی جدید از حیات میداند و برای خودش حکومت تشکیل داده.
- با فروش چی؟
- با فروش... با فروش...
فضایی دوباره مکث کرد. این بار مکثش آنقدر طولانی شد که یک درخت توی آن مکث رویید، بزرگ شد، پیر شد، برگهایش ریخت، یک پرنده آمد روی شاخهاش لانه ساخت، جوجههایش از تخم درآمدند، پرواز یاد گرفتند، مهاجرت کردند، برگشتند، پیر شدند، مردند و درخت همچنان منتظر بود که فضایی حرفش را تمام کند. ولی درخت هم فهمید که فضایی حرفش را تمام نمیکند پس خودش هم با یک باد پاییزی که از راه رسید، برگهایش را ریخت و رفت به یک بُعد دیگر که شاید آنجا کسی باشد که حرفش را بفهمد.
- آقا؟
این را اسبویزلی گفت. اسبویزلی که توسط @جن مسلسلبهدست وارد داستان شده بود و تا حالا هیچوقت توی کل داستان حرف نزده بود و فقط بعععععع کرده بود، حالا یکدفعه بعععععع گفت ولی با لحنی سوالی. لحنی که میگفت "آقا، تو اگه حرفت رو تموم نکنی، من میرم علفهای آن دنیا رو میخورم و تو با این جینی ویزلی قهرمان و این سفینه فضایی و این داستان مسخره تنها میمونی."
فضایی به اسبویزلی نگاه کرد. به چشمان اسبویزلی نگاه کرد. به آن نگاهی که هزاران سال علف خوردن و بعععععع کردن و در مسابقات قهرمانی اژدها کشی شرکت کردن در آن موج میزد. و فهمید که باید حرفش را بزند.
- با فروش... با فروش... خاک!
سکوت.
یک سکوت عمیق. سکوتی که از عمق وجود همه حاضران برخاسته بود. سکوتی که حتی پرندهها هم از آن استفاده کردند تا یک آهنگ جدید بسازند و آن آهنگ را در کل جنگل پخش کنند و همه حیوانات جنگل هم آن آهنگ را یاد بگیرند و یک ارکستر بزرگ تشکیل بدهند و کنسرت بگذارند و بلیط بفروشند و از پولش یک ساختمان بزرگ بسازند و در آن ساختمان یک اداره ثبت احوال راهاندازی کنند تا برای سکوتها شناسنامه صادر کنند.
- آدم فضایی!
@میرتل گریان هم از ناکجایی که تابهحال در آن به سر میبرد، پیدا شد. و به جناب آدم فضایی ابراز علاقه کرد...
- ها؟!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










)



[[Řāvēňčłàw]]


که یکهو از پنجره دفتر آرتور چشمش خورد و دید چرا آرتور ویزلی سکته کرده بود و کلی پشیمان شد که آرتور را جاج کرده بود و خیلی کارش زشت بود و تصمیم گرفت خودش هم برود روی میز آرتور سکته کند.