گودریک گریفیندور VS گلرت گریندلوالد
قرون وسطی!
شب بود ، شب به سیاهی زندگی اش بود ، به سیاهی سرنوشتش ، او دیگر امیدی نداشت ، زیر درخت گردوی پیری نشسته بود تمام زندگی اش از جلوی چشمانش رد میشد ، هرچند زندگی زیاد جذابی هم نداشت که دلش برایش تنگ شود ، تنها دلش برای یک نفر تنگ میشد تنها شخصی که در این بیست سال انگیزه ادامه دادن را برایش فراهم میکرد .
نگاهی به آسمان کرد و زیر لب گفت : - این سیاهی آسمان ، درست مثل چشمانش است .
صدای جیرجیرک ها تنها صدایی بود که سکوت شب را میشکست .
نامش گودریک بود ، دست کم در این دنیا اسمی داشت که دیگران او را با این نام صدا کنند .
نامه ای در دستش بود ، نامه ای که یک ساعت پیش نوشته بود ، خدا میداند تاکنون چند بار این نامه را خوانده بود .
بالاخره سعی کرد بلند شود اما آنقدری بی حرکت در آنجا نشسته بود که دیگر پاهایش را حس نمیکرد ، درونش غوغایی به پا بود ، احساس میکرد که وزنه ای هزار کیلویی با بندی محکم به قلبش وصل شده و سعی دارد این قلب را از درونش بیرون بکشد ، نفس کشیدن برایش سخت شده بود ، هوا خنک بود اما او احساس میکرد که دارد در آتش میسوزد ، بالاخره توانست بر روی پاهایش بایستد با هر قدمی که بر میداشت ، فشار بیشتری بر روی قلبش احساس میکرد ؛ انگار که مست بود اما نبود ،
انگار که دیوانه بود اما نبود ، انگار که ترسو بود اما نبود ، او تنها و تنها ... او تنها عاشق شده بود .
گاهی وقت ها انسان برای عشقش حاضر به مبارزه با تمام دنیا میشود ، گاهی وقت ها انسان برای عشقش تبدیل به طوفانی میشود که کوه هارو تبدیل شن بکند.
اما... اما گاهی یک انسان آنقدری عاشق میشود که از روی عشق زیاد و فراوان ، بزرگ ترین ظلم را به معشوق خود میکند . گاهی مجبور است ، گاهی نیز خودخواسته.
تو چی ؟؟؟ تو برای عشق چیکار میکنی ؟!
بهتره بگم ... برای عشق حاضری چیکار کنی ؟
حاضری روح خود را در اسارت قرار بدهی ، فقط برای اینکه معشوق را از دور ببینی ؟
حاضری با خنجر سینه خود را بشکافی و قلب خود را به معشوق هدیه بدهی ؟
و در آخر ... حاضری تا آخرین روز زندگیت رنج عشقت را از دور مشاهده کنی زیرا این رنج بسیار بهتر از رنجی است که او قرار بود در کنار تو تجربه کند ؟
حاضری هر شب گریه کردن عشقت را از دور مشاهده کنی زیرا این گریه های زیبا بهتر از خنده هایی است که او در کنار تو میکند ؟
گاهی وقت ها مجبوری برای زندگی بهتر عشقت ظلمی بزرگ در حق او بکنی دست کم ... دست کم این از نظر او ظلم به حساب میاید !
ولی ... ولی تو همه ی زندگی ات را فدا کردی !!!
بگذارید برگردیم به سیزده سال پیش ...
گودریک پسری هفت ساله بود ، پسر یک آهنگر ساده بود ، مادرش هنگام زایمان فوت کرده بود و همین باعث شد که پدرش که عاشق مادرش بود ، نفرت شدیدی نسبت به گودریک بگیرد ، هنگامی که گودریک به سن هفت سالگی رسید پدرش دست او را گرفت و او را در قلعه ای سرد و بی روح رها کرد .
گودریک تا شب به انتظار پدرش همانجا نشست ، اما پدر برنگشت .
گودریک شب نیز در همانجا خوابید و در هوای گرگ و میش مردی جوان ، حدودا شانزده سال گودریک را بیدار کرد نام آن مرد سر ویلیام بود ، خود را به گودریک معرفی کرد و گفت از امروز به بعد یک خدمتکار در قلعه هست .
بقیه زندگی گودریک با تمیز کردن زره شوالیه ها ، جارو کشیدن و خوراک دادن به اسب ها گذشت .
شب ها در یک اتاق تاریک در میان ده ها خدمتکار دیگر میخوابید و تمام صبح تنها و تنها کار میکرد .
البته سر ویلیام برای او تبدیل به دوست خوبی شده بود ، سر ویلیام از نجیب زادگان بود ، پدرش یک شوالیه بود و دست راست شاه سالازار بزرگ .
ویلیام از آشپزخانه های دربار برای گودریک غذا میدزدید و هنگامی که هیچکس حواسش نبود به گودریک شمشیرزنی یاد میداد .
اما این لحظات زیبا بسیار کم بود ، به دلیل جنگ های زیاد سر ویلیام همیشه به همراه پدرش در حال سفر بود و مدت کمی در قلعه میماند .
یکی از روز های زمستان بود ؛ برف تا زانو های گودریک میرسید ، سرمای استخوان سوز تا مغز گودریک وارد شده بود ، و گودریگ کوچک با آن پارچه کهنه ای که در تن داشت با یک بیل مشغول جمع کردن برف ها از سر راه بود .
ناگهان صدای شیپوری آمد که گودریک هرگز نشنیده بود .
دروازه های چوبی قلعه باز شد و صد ها شوالیه سوار بر اسب وارد قلعه شدند و پشت سر آنها کالسکه ای زیبا با اسب های بزرگ سفید وارد شد .
یکی از شوالیه ها با سرعت از اسب پیاده شد و در کالسکه را باز کرد سپس همه ی مردم حاضر از خدمتکاران گرفته تا شوالیه های نجیب
همگی تعظیم کردند ، گویی آسمان و زمین نیز در برابر بزرگی آن مردی که از کالسکه بیرون میاد تعظیم کردند .
مردی با شنل و ردایی سبز رنگ از کالسکه پیاده شد ، نگاهی به اطراف انداخت و آرام شروع به قدم زدن کرد ، با هر قدمی که برمیداشت آسمان بلند تر و باد ساکت تر میشد او شاه سالازار بزرگ بود .
اما این برای گودریک اهمیتی نداشت چیزی که برای او اهمیت بیشتری داشت دختری بود که پس از پادشاه از کالسکه پیاده شد .
مو های روشن و طلایی و چشم های سیاهی که دنیا را در خود حل میکرد . انگار خدا هم از زیبایی آن دختر جوان نفس در سینه حبس میکرد .
گودریک بعد از دیدن آن دختر چند ثانیه ای فراموش کرد نفس بکشد و سپس به چنان سرعتی شروع به نفس کشیدن کرد که سرش گیج رفت
احساس عجیبی داشت انگار یک نفر در درون سینه اش شروع به قلقلک دادن قلب کوچکش کرده ، انگار که در یک ثانیه تمام زیبایی دنیا را در یک چشم کوچک دیده. انگار در یک ثانیه تمام معنی و مفهوم این جهان را فهمیده ؛ پادشاه و پرنسس به سرعت وارد قلعه شدند جایی که هرگز اجازه ورودش به گودریک داده نشده بود .
آن شب مسئول خدمتکاران به همه گفت که پادشاه و پرنسس جوان مدتی در این قلعه میمانند و سپس به قصر خود باز میگردند ، پس همه باید سخت تر از همیشه کار کنند .
آن شب خواب علاقه ای به آمدن به چشمان گودریک را نداشت ؛ حدود ساعت سه شب سر ویلیام از سفرش بازگشت ، سر ویلیام اول از هرچیزی به پیش گودریک آمد اما از دیدن حال عجیب گودریک تعجب کرد ، گودریک نه غمگین بود و نه خوشحال و نه حتی چیزی میان این دو .
فردای آن روز اتفاق مهمی برای گودریک افتاد ؛ لرد رادزیگ پدر سر ویلیام پیش گودریک آمد و به او گفت که برای هدف بزرگی انتخاب شده است .
تبدیل شدن به یک شوالیه . لرد رادزیگ گودریک را برای اولین بار در زندگی اش وارد قلعه کرد و درون قلعه کاملا بر خلاف چیزی که از بیرون مشخص بود متفاوت بود ؛ درون قلعه بسیار زیبا بود ، کاملا بر خلاف چهره تاریک و خشن قلعه .
لرد رادزیگ یک شوالیه را مامور تمرین با گودریک کرد ، اما خیلی زود مهارت زیاد گودریک در شمشیرزنی باعث تعجب لرد رادزیگ شد !
در این میان که لرد رادزیگ در حال تعریف از استعداد گودریک در شمشیر زنی بود ، سر ویلیام در تلاش برای جلوگیری از خنده اش بود .
گودریک خوشحال بود که دیگر خبری از کارگری نبود ، بلکه تمام روز تمرین میکرد .
گودریک هر پنج دقیقه یک بار نگاهی ریز به پنجره بلند ترین برجه قلعه مینداخت و به همین ترتیب موفق شد چند باری پرنسس جوان را ببیند که در حال تماشای مبارزه شوالیه ها بود .
یکی از همین روز های زمستانی که گودریک درحال تمرین کردن بود ، مردی با لباس های سبز و زیبا به پیش گودریک آمد و گفت که شاه سالازار قصد دیدنش را دارد.
ترس تمام بدن گودریک را گرفت ، مگر شاه سالازار چه کاری با یک بچه دارد ؟! نکند ؟
نه امکان ندارد ، نکند شاه سالازار متوجه علاقه پنهان گودریک به پرنسس جوان شده است ؟
امکان ندارد .
باری دیگر گودریک پا به مکان هایی گذاشت که قبلا اجازه ورود به آنجا را نداشت ، این بار دربار شاه .
با هر قدمی که گودریک برمیداشت قلبش سنگین تر میشد و لرزش دستانش بیشتر .
بالاخره در مقابل شاه بزرگ قرار گرفت ، شاه سالازار با لحن و صدای مهربانی بر خلاف چهره خشنش شروع به صحبت کرد :
- تو گودریک هستی ؟ شنیدم پسری سخت کوش و شجاع هستی .
- بله اعلیحضرت ، امیدوارم بتونم بهتون کمک کنم .
سالازار مکثی کوتاه کرد و خوب به گودریک جوان نگاه کرد و سپس گفت : - میخواهم بزرگ ترین ماموریت زندگیت رو بهت بدم .
سپس دوباره مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد : - من و دخترم قراره یک ماه دیگر در این قلعه بمانیم ، این چند روز به دختر من سخت گذشته و از آنجایی که در این قلعه تنها کسی که همسن دخترمه تو هستی ، ازت میخوام شخصا از دخترم مراقبت کنی و نزاری ناراحت بشه و اگر یک درصد باعث ناراحتی دخترم بشی چشمانت را با خنجرم تکه و پاره میکنم .
گودریک کوچک با اینکه کمی از جمله آخر سالازار ترسیده بود ، خودش را جمع کرد و سپس گفت : - ناامیدتون نمیکنم قربان
- نباید هم بکنی
سپس گودریک و سالازار با یکدیگر از راهروی سنگی و طولانی ای رد شدن در تمام راهرو مثل بقیه قلعه پرچم های سبزی و تابلو هایی از شوالیه ها و لرد ها نصب بود
پس از آن از پله های مارپیچی ای بالا رفتند که به بلند ترین برج قلعه میرسید و به راهروی بزرگ دیگری رسیدند که درست مثل راهروی طبقه پایین بود ، راهرو ها بسیار سرد بودند ، درست است که دیگر باد های استخوان سوز مثل پتکی به تمام بدن گودریک نمیخورد ، اما سرمای درون قلعه فرق زیادی با سرمای بیرون نداشت .
گودریک در همین فکر و خیال بود که خودش را دربرابر در چوبیه بزرگی پیدا کرد ، سالازار دوبار به در ضربه زد .
سپس صدای دخترانه ای از در بیرون آمد : - بفرمایید
سالازار دستگیره در را گرفت و در را به آرامی باز کرد ، صدای جیر جیر در بسیار بلند تر از حالت عادی بود ، به دلیل چسبیدن در به زمین باز شدن در کمی طول کشید و
و ردی دیگر بر روی زمین انداخت .
سالازار وارد اتاق شد و پس از او گودریک وارد شد ، اولین چیزی که به صورت گودریک مثل دیواری نامرئی برخورد کرد ، گرمای عجیب و دلپذیر اتاق بود ، انگار که در دنیای دیگر وارد شده است ، انگار که در یک لحظه از کوهستان های یخبندان ، وارد دشتی پر از گل شده است که نور آفتاب درحال قلقلک دادن تمام بدنش است .
وقتی به خودش آمد که صدای شاه سالازار در اتاق پیچید که به دخترش میگفت : - این گودریکه ، همسن خودت است ، قراره از این به بعد محافظ شخصی تو باشد .
گودریک که تازه از دنیای خیالی اش از دشت های پر از گل و تپه های بزرگ بیرون آمده بود بالاخره توانست نگاهی ریز به تمام اتاق بیندازد ، اتاق بر خلاف تمام قلعه بسیار زیبا بود ، پرده های آبی رنگ ، گل و گیاهان زیبا که کنار پنجره بودند ، عروسک ها و اسباب بازی هایی که فقط برازنده ی یک پرنسس بود بر روی تخت بزرگی که از چوب درخت روس ساخته شده بود با سلیقه چیده شده بود ، رنگ آبی و نقره ای در تمام اتاق دیده میشد ، بر خلاف قلعه که تنها ، رنگ سبز دیده میشد ،
کتابخانه ی بزرگی که صد ها کتاب با توجه به رنگ و حروف الفبا در آن چیده شده بود .
فرشینه ی بزرگی به رنگ آبی و نقره ای که بیشتر آن زیر تخت بزرگ پنهان شده بود .
تابلو های نقاشی ای که به زیبایی آسمان گرگ و میش بودند ، و شمع های بسیار زیبایی که با یکدیگر تمام آن اتاق بزرگ را روشن کرده بودند .
سقف اتاق شبیه یک اثر هنری بود ، نقاشی هایی از جادوگران ، خدایان ، الف ها و انسان ها دور هم که هر یک شمشیر بلندی گرفته بودند و نوک شمشیر همه ی آنها دقیقا به مرکز سقف میرسید .
سپس توجه گودریک به زیبا ترین چیز در آن اتاق جلب شد ، دختری جوان با لباسی مجلسی و پفی آبی و نقره ای ، گیسویان طلایی و بلند ، چشمانی بزرگ و سیاه ، به سیاهی شب ، از آن روز به بعد گودریک عاشق شب شد زیرا آسمان شب او را یاد آن چشمان میانداخت .
صدای پرنسس به زیبایی آن چشم ها بود .
پرنسس :- سلام .
همین یک کلمه صد ها بار در گوش های گودریک جوان تکرار شد .
همین یک کلمه درون گودریک را تبدیل به طوفانی از آتش کرد که آتشش ، هرگز خاموش نشد .
گودریک :- سلام .
پرنسس : - چیه ؟ ترسیدی ؟ نترس ، اسم من گلرت هست ...
گودریک تته پته کنان گفت : من نمیترسم . من ، اسم من هم گودریکه .
گلرت مثل یک پرنسس خنده ی ریزی کرد و با صدای آرومی که کوه را تبدیل به آب میکرد گفت : - میدونم اسمت چیه پدرم همین الان گفت .
گودریک مات و مبهوت مانده بود ، سکوتی بسیار کوتاه در اتاق طنین انداخت و این سکوت را شاه سالازار شکست :- خیلی خب گودریک نظرت چیه بری اطراف رو به گلرت نشون بدی .
- بله قربان حتما .
- یادت نره که شمشیرت رو هم ببری .
گودریک به همراه پرنسس گلرت رفت ، آنها تمام قلعه را باهم گشتن ، وارد میدان تمرین شوالیه ها شدن و تمرین را از نزدیک با یکدیگر دیدند ، سپس به محوطه قلعه رفتند ، تمام مدت پرنسس گلرت راجب کتاب هایی که خوانده بود ، سفری هایی که کرده بود ، مهمانی های سلطنتی ای که رفته بود و صد های چیز دیگر که گودریک در خواب هم ندیده بود صحبت میکرد .
و در تمام مدت گودریک با چنان دقتی به حرف های پرنسس جوان گوش میکرد که انگار مسئله ی مرگ و زندگی است . تمام مدت هنگامی که نیاز بود حرف های پرنسس رو تایید میکرد .
سپس بعد کلی قدم زدن و خندین کنار یکدیگر گلرت از گودریک دعوت کرد که بیاید و به قلعه بازگردند و به اتاق پرنسس بروند و با یکدیگر چای بنوشند ،
گودریک نیز از خدا خواسته قبول کرد و سپس با یکدیگر به آن اتاق زیبا و با شکوه بازگشتند .
در این میان پرنسس برای گودریک کتاب خواند و هنگامی که متوجه شد گودریک سواد خواندن ندارد شروع کرد و به او خواندن و نوشتن یاد داد ، چیزی که فقط شاهان و لرد ها بلد بودند .
آن روز به شکل عجیبی زود گذشت ، هیچوقت در طول زندگی گودریک روز آنقدر سریع شب نشده بود و این تنها باعث ناراحتی گودریک شد ، اینکه باید برود دوباره کنار شوالیه های بوگندو بخوابد و رحمت دیدن چشم های پرنسس را از دست بدهد .
آن دو با یکدیگر خداحافظی کردند و گودریک به تنهایی به سربازخانه ی قلعه برگشت و در کنار دیگر سرباز ها و شوالیه ها به خواب رفت اما چیزی که باعث خوشحالی گودریک شد این بود که حتی در خواب پرنسس را دید ، در خواب دید که آن ها در یک تالار با شکوه بودند ، تمام لرد های سرزمین در آنجا جمع شده بودند ، گودریک که اکنون ریش بسیار بلندی داشت زره ای براق و سفید با شنلی قرمز پوشیده بود ، پاپ ، رهبر مسیحیان در کنارش بود ، پدرش در نزدیک ترین صندلی نشسته بود.
تمام شوالیه ها زره های خود را آنقدری تمیز کرده بودند که در نور های درخشان تالار برق میزدند ، سپس در های بزرگ تالار که به پنج متر میرسید باز شدند و پرنسس گلرت در کنار شاه سالازار از آن وارد شدند ، پرنسس لباس عروس سفیدی پوشیده بود و صورتش معلوم نبود ، او با آرامی قدم میگذاشت و سپس در مقابل گودریک حاضر شد و ...
سپس گودریک از آن خواب زیبا بیدار شد ، ناسزایی زیر لب گفت که چرا باید بیدار شود .
آن روز هم مثل دیروز شد ، فرداش هم همینطور ، یک ماه تمام پرنسس گلرت و گودریک جوان با یک دیگر قدم میگذاشتند ، پرنسس گلرت از تجربیات گذشته اش میگفت و گودریک با دقت تمام گوش میکرد و در وقت های خالی پرنسس به گودریک خواندن و نوشتن یاد میداد .
مدتی بعد زمستان به پایان رسید ، برف ها آب میشدند ، هوا هنوز سرد بود ولی دیگر قابل تحمل تر شده بود . گودریک از خواب بیدار شد ، چکمه هایش را پوشید ، شنلش را به تن کرد و پا به بیرون سربازخانه گذاشت ، در حال قدم زدن بود ، آفتاب تازه طلوع کرده بود ، شک داشت پرنسس بیدار شده باشه .
ناگهان مردی جوان گودریک را صدا زد ، سر ویلیام بود ، تنها دوست گودریک .
- گودریک بیا اینجا
گودریک به پیش او آمد و سلام کرد سپس در کنار ویلیام شروع به قدم زدن کرد ، سر ویلیام ادامه داد : - گودریک ، دوست من ، جدیدا یک جوری شدی .
- چجوری مگه ، چه فرقی کردم ؟
- به نظر من کمی ساکت تر شدی ، هنگام تنهایی بیشتر فکر میکنی ، دیگه مثل قبل با خود من هم زیاد صحبت نمیکنی ، اما موضوع جایی جالب میشه ، که در کنار پرنسس گلرت هستی ، هنگامی که با پرنسس هستی میخندی ، خوشحالی ، لبخند رو لبت هست ، چشمات بازتره ، پر انرژی تری .
گودریک که ترسیده بود چون به نظر میامد سر ویلیام راز او را فهمیده است به سرعت همه چیز با تکذیب کرد .
- نه ویلیام ، اصلا اینطور نیست ، من فقط دارم وظیفه ی خودم رو انجام میدم ، سعی دارم به درخواست پادشاه پرنسس رو خوشحال نگه دارم همین .
سر ویلیام با مهربانی نگاهی به گودریک انداخت ، لبخندی زد سرش را پایین گرفت و به آرامی گفت : - به من دروغ نگو گودریک ، من دروغ رو خوب تشخصیص میدم ، این را در جنگ و بازجویی از اسیر ها یاد گرفتم ، از طرفی تو دروغگوی خوبی نیستی ، تو عاشق پرنسس شدی ، این رو توی چشمات میبینم ، اما این رو دارم بهت میگم چون دوست منی ، گلرت یک پرنسس هست و تو یک خدمتکار ، تو حتی هنوز تبدیل به یک شوالیه نشدی ، حتی اگر هم شوالیه هم بشی ، نمیتونی با پرنسس باشی چون تو نجیب زاده نیستی .
حرف های سر ویلیام مثل یک پتک به صورت گودریک خورد ، انگار تمام زندگی اش را باخته بود .
سر ویلیام ضربه ای کوچک به شونه ی گودریک زد و رفت .
آن روز نیز گودریک در کنار پرنسس جوان به خاطراتش و کتاب هایی که پرنسس برایش میخواند گذشت .
خورشید دیگر داشت غروب میکرد ، گودریک میخواست کم کم برای رفتن آماده بشود .
پرنسس گلرت گفت : گودریک ، دوست داری یه روز به پایتخت بیای ، به قصر بزرگمون ؟
- خب ، من باید اینجا بمونم ، الان دو ساله دارم اینجا کار میکنم ، اصلا نمیدونم بهم اجازه میدن بیام یا نه ؟
- من با پدرم صحبت میکنم که تو رو هم با خودمون ببریم
- منم ببرید مگه دارید میرید ؟
- فردا صبح زود قراره برگردیم به پایتخت ، ولی خب من هیچ دوستی ندارم ، تو تنها دوست منی برای همین میخوام تو هم بیای .
گودریک که لحظه ای احساس کرد همه ی زندگی اش را از دست داده فقط به امید اینکه شاه سالازار اون رو هم با خودش ببره ، آرام شد . سپس گفت :- من هم دوست دارم بیام ولی فقط به شرطی که پادشاه اجازه بده .
- حتما بهت اجازه میده ، چون من بهش میگم ، اون همیشه به حرف من گوش میکنه .
آن شب خواب به چشم گودریک نیامد و تمام شب را بیدار ماند ، اگر شاه سالازار بهش اجازه نمیداد چه ، آنوقت مابقیه زندگی اش چه فایده ای داشت ؟
صبح هنگامی که تمام شوالیه ها روبروی دروازه ها سوار بر اسب بودند ، کالسکه ی بزرگ شاه آماده ی رفتن بود ، قبل از اینکه شاه سالازار سوار کالسکه شود ،
پرنسس گلرت دست پدرش را گرفت و چیزی در گوشش گفت ، پادشاه سالازار مکثی کرد ، نگاهی به گودریک انداخت ، سپس با دست بهش اشاره کرد که بیاید .
- گودریک ازت میخوام وسایلت رو جمع کنی و همراهمون بیای .
گودریک آنقدری خوشحال شد که انگار شاه سالازار به اون قول پادشاهی داده است .
گودریک : - بله قربان ، فقط من وسیله خاصی ندارم ، همین الان آماده ام .
- پس منتظر چی هستیم ؟ از لرد رادزیگ یک اسب بگیر و بیا .
گودریک سوار بر اسبی شد که لرد رادزیگ به او داده بود ، سپس در کنار دوست خوبش سر ویلیام شروع به حرکت کردند ، پشت سر کالسکه ی شاه .
در این بین هر چند دقیقه یک بار سر ویلیام و گودریک نگاهی ریز به هم میکردند و به آرامی میخندیدند .
خنده ای که فقط آن دو معنی اش را میفهمیدن .
چند روز در راه بودند ، انگار که خداوند از گودریک خوشش آمده بود .
هنگامی که به پایتخت رسیدند ، بسیاری از مردم با خوشحالی برایشان دست تکان میدادند ولی گودریک افراد بسیاری زیادی را هم میدید که با نفرت به آنها نگاه میکنند .
قصر پایتخت بسیار بزرگ تر و باشکوه تر از قلعه ی قدیمی ای بود که گودریک در آنجا زندگی میکرد.
روز ها گذشت و بر خلاف انتظار گودریک ، دیگر نشد مثل قبل پرنسس رو ببیند ، او در قصر در کنار لرد رادزیگ و سر ویلیام هر روز تمرین میکرد ، سر ویلیام به گودریک آداب معاشرت یاد میداد و لرد رادزیگ تمرین های شمشیرزنی و اصول محافظ را یاد میداد . گودریک بسیار کمتر از گذشته میتوانست پرنسس را ببیند ، اما هربار که فرصتی پیش میامد با یکدیگر حسابی میگفتند و میخندیدند ولی این فرصت ها بسیاد محدود بود .
سال ها همینطوری گذشت . گودریک دیگر تمام افراد قصر را میشناخت از تمام سربازان گرفته تا خدمتکاران تازه کار .
گودریک به سن شانزده سالگی رسیده بود ، روزی لرد رادزیگ به پیش گودریک آمد و از او خواست که آمده شود برای رفتن به اولین جنگش ، استرسی در وجود گودریک وجود داشت اما او سال ها برای همین روز تمرین کرده بود ...
آه اکنون بهش فکر میکند حالش بد میشود ، او در دشت های شمالی قلمروی هاگوارتز به جنگی رفته بود که صد ها نفر در آنجا کشته شده بودند .
هیچوقت صدای شیپور هارو فراموش نمیکند ، هیچوقت صدای فریاد مردان را فراموش نمیکند یا صدای جیغ هایی که در درد قطع شدن دست ها به وجود آمده بود.
او بار ها جان لرد رادزیگ را در جنگ نجات داد مثل وقتی که سه نیزه دار در حال حمله به لرد رادزیگ بودن و گودریک به آنها حمله کرد و جون رادزیگ را نجات داد.
بعد از دو سال جنگ ، گودریک به پایتخت بازگشت البته به همراه تعداد بسیار محدودی از شوالیه هایی که زنده مانده بودند .
در اولین قدم از گودریک دعوت شد که به پیش شاه سالازار برود ، سخنانی از قهرمانی های گودریک به گوش شاه سالازار رسیده بود ، خود لرد رادزیگ هم بار ها از گودریک برای شاه سالازار تعریف کرده بود . به همین دلیل شاه در یک مراسم لقب شوالیه را به گودریک داد .
مراسم بزرگی بود و مهمان های زیادی از سراسر کشور در آنجا جمع شده بودند ، ناگهان چشمان گودریک به پرنسس گلرت افتاد که در گوشه ای با اشاره دست به گودریک میگفت که پیشش بیاید ، گودریک به سمتش آمد پرنسس دست گودریک را گرفت و او را به اتاقی خلوت هدایت کرد ، سپس خودش را در آغوش گودریک انداخت و گفت : - خیلی خوشحالم که زنده ای ، تمام مدت میترسیدم که کشته بشی .
- راستش خودمم میترسیدم کشته بشم ، البته نه برای ترس از مرگ برای ترس از اینکه دیگه تو رو نبینم .
پرنسس خنده ی ریزی کرد و سپس خنجر کوچکی به گودریک داد و گفت: - اینو خودم برات خریدم ، کاملا سفارشی ساخته شده .
خنجری بود که دسته ای زیبا داشت با رنگ قرمز و آبی و در انتهای تیغه اش نوشته ای حکاکی شده بود ، نوشته بود : برای سر گودریک ، از طرف پرنسس گلرت
لخندی بر لب های گودریک آمد . گودریک از شدت هیجان به سرعت خنجر را تکان داد و ناگهان اشتباهی دست خودش را برید .
پرنسس گلرت خنده ای کوتاه کرد و گفت : دستت رو بده ببینم .
سپس دست گودریک را گرفت و با یک تکه پارچه دستش را بست.
هردو به یکدیگر نگاهی انداختن ، هردو فقط یکدیگر را نگاه میکردند و نه هیچ چیز دیگری را
ناگهان صدایی آمد شخصی داشت پرنسس را صدا میزد .
- من دیگه برم میدونی دیگه خیلی بد میشه اگه کسی منو تو را باهم ببینه ، سپس مکثی کرد و گفت : مگر نه ؟ سر گودریک ؟
سر گودریک لبخندی زد و به مراسم برگشت ، سر ویلیام به پیش سر گودریک آمد و گفت : پسر واقعا خوشحالم که دوباره این قصر رو میبینم و تو اون دشت های شمالی کشته نشدم از طرفی خوشحال تر از اینکه تو رو دارم دیگر به عنوان یک شوالیه میبینم .
پرنسس در کنار پادشاه سالازار جلوی میزی بزرگ نشسته بودند و در دورترین نقطه از آن میز سر گودریک و سر ویلیام به دیوار تکیه داده بودند و نوشیدنی میخوردند
مدتی گذشت در آن تالار همه میگفتند و میخندیدند و سپس خودشان را در نوشیدنی غرق میکردند .
آن جشن هم تمام شد و همگی رفتن برای خوابیدن ، اما سر گودریک تمام شب را در حیاط قصر قدم میزد ، در همین حال بود که پرنسس دستش را گذاشت بر روی شونه ی ، سر گودریک آنها همراه همدیگر در باغ قدم زدند و روی یک صندلی در میان دو درخت انگور و انجیر نشستن .
سر گودریک نگاهی به پرنسس انداخت ، پرنسس بر خلاف صبح چهره ی غمگینی داشت .
سر گودریک گفت : - چی شده غمگین به نظر میرسی
- میخوام یه واقعیت رو بهت بگم ، منو تو نمیتونیم با هم باشیم
- چون من نجیب زاده نیستم ؟
- اون هم به اندازه ی کافی دلیل بزرگی هست ، ولی پدر من به شاه ادموند از سرزمین های شمالی قول من رو برای شاهزاده گرالت داده ؟
- شاه ادموند ؟ شاه شمال ؟ من و برادرانم دو سال با اون ها جنگیدیم که آخرش اینطوری تموم شه ، اصلا تو چرا قبول کردی ؟
پرنسس گلرت نفسی عمیق کشید و با ناراحتی جواب داد : فکر کردی از خدامه ؟ دو سال تمام وقتی تو جنگ بودی خواستگار های مختلف میومدن و میرفتن ، من همه ی اون هارو رد کردم ولی پدرم منو مجبور کرده ، ما داشتیم از شاه ادموند شکست میخوردیم مجبور به صلح شدیم اگر همه چیز به درستی جلو نره دوباره جنگ شروع میشه .
سر گودریک هیچی نگفت و پرنسس ادامه داد : آه گودریک نمیدونم چی حالی دارم ، دلم میخواد خودم رو از بالای برج پرت کنم پایین .
سر گودریک دوباره چیزی نگفت بلند شد و رفت .
صبح زود قبل از طلوع خورشید سر گودریک سر ویلیام رو بالای دروازه های قصر دید ، به سمت او رفت و بهش همه چیز را گفت .
سر ویلیام که داشت نوشیدنی میخورد گفت :
- من که از اول میدونستم تو عاشق پرنسس هستی خیلی سال پیش اینو فهمیدم
- خب تو میگی من چیکار کنم ؟
- اگر دوستش داری براش بجنگ ، چیزی زیادی برای از دست دادن نداری که ...
گودریک آهی کشید و ادامه داد:
- من الان نیاز به یکی دارم مثل یک پدر که بتونم برم باهاش صحبت کنم ولی پدرم من ازم متنفر بود وقتی هفت سالم بود من رو گذاشت و رفت
- نه احمق جان پدر تو همه ی زندگی اش رو داد که تو بتونی تو قلعه کار کنی .
-منظورت چیه ؟
- فکر کردی شوالیه ها همینطوری الکی انتخاب میشن ؟ نه برادر من ، پدره تو پنج هزار سکه ی طلا به لرد رادزیگ داد که به تو تمرین بده و تو رو تبدیل به یک شوالیه بکنه ، پنج هزار سکه برای ما لرد ها هم زیاده ، ولی پدر تو با سال ها کار کردن تو رو به قلعه داد ، این کارو هیچ کس برای پسرش نمیکنه ، الان تو به لطف پدرت یک شوالیه ای . درضمن پدر تو در یک مزرعه ی گندم تو جنوب در دو هزار متریه قلعه ی رادزیگه همون قلعه ی قدیمی .
سر گودریک هیچوقت تو زندگی اش به این فکر نکرده بود ، یعنی پدرش تمام ثروتش را داد که او را تبدیل به یک شوالیه کند ؟ پس طبیعی بود میان این همه آدم لرد رادزیگ به گودریک تمرین بده ، همه چیز با هم جور در میامد .
سر گودریک تصمیمش را گرفت ، سوار بر اسب شد و راه افتاد برای اینکه بعد از سال ها پدرش را ببیند .
سه روز در راه بود هر شب در یک مهمان خانه میخوابید و سپس راه میوفتاد تا اینکه قلعه ی قدیمی ای را دید که در آنجا همه کار میکرد و سپس راه افتاد و به مزرعه ای در دو هزار متری قلعه رسید ، از اسب پیاده شد ، تمام آن مکان با گندم های زرد و آماده ی برداشت پوشیده شده بود ، یک خانه چوبی بسیار کوچک در مقابلش بود ، به جلوی در رسید ، آرام شروع به در زدن کرد کسی در را باز نکرد ، سپس نگاهی به اطراف کرد یک اصطبل قدیمی دید که در آن باز بود .
آرام به سمت آن رفت وارد اصطبل شد مردی با ریش و قدی بلند و هیکل عضلانی در حال غذا دادن به اسب ها بود .
مرد نگاهی به گودریک کرد و گفت : - داشتم به این فکر میکردم کی قراره دوباره بیای به دیدنم گودریک .
- سلام پدر ... در جواب باید بگم بعد کاری که باهام کردی انتظار داشتی دوباره بیام ببینمت ؟
- خودت خوب میدونی که من بزرگ ترین لطف رو به تو کردم ، یه نگاه به خودت بنداز ، تبدیل شدی به یک شوالیه شدی ، چیزی که من هیچوقت نشدم .
- برای این چیز ها اینجا نیومدم ، میخوام ازت مشاوره بگیرم ، همین .
- خب اینکه بعد سال ها همو دیدیم و مستقیم بدون اینکه احوالپرسی کنیم ازم مشاوره میخوای برام کمی عجیبه ، ولی خب بگو ، من پدرتم میتونی هرچی که دوست داری بگی .
سر گودریک مدتی ساکت ماند و به سقف خیره شد ، پدر نیز در این مدت ساکت ماند سپس گودریک شروع به حرف زدن کرد ، از عشقی که از کودکی میان پرنسس و گودریک شروع شد تا همین الان که عاشق یکدیگر هستند ولی شاه سالازار قصد دارد برای ثبت پیمان صلح پرنسس را به عقد شاهزاده گرالت در بیارد ولی پرنسس علاقه ای به این ازدواج ندارد ... او گفت و گفت ، پدر نیز تمام مدت به حرف هایش گوش کرد ، وقتی حرف هایش تموم شد پدر آهی کشید ، به سقف نگاهی کرد و سپس گفت : - ببین پسر ، عشق چیز عجیبیه ، ولی بیشتر از اینکه از عشق خوشت بیاد باید ازش بترسی ، هنوز جوانی و این حرف ها رو درست درک نمیکنی ، عشق .. عشق باهوش ترین انسان ها را نیز تبدیل به احمق های متحرک میکنه ، عشق با تمام زیبایی اش بسیار غمگین و عذاب آور است ، عشق دلیل مرگ میلیون ها شوالیه در تاریخ بوده ، میدونی هیچ عشقی پایان خوبی نداره ، حتی اگر هم به هم برسید و سال ها کنار هم زندگی کنید بالاخره یکی از شما به هر دلیلی میمیره و دیگری باید سال ها در غم از دست دادن عشقش به این زندگی نکبت بار ادامه بده ، مگر اینکه هردوی شما در یک لحظه کنار هم بمیرید و اونوقت ماجرا غمگین تر هم میشه .
- یعنی میگی بیخیالش شم ؟
- اگر دوستش داری چرا که نه ، اگر واقعا عاشقش هستی بیخیالش شو .
- متوجه نمیشم ...
- ببین پسر ، گاهی وقت ها باید کسی که عاشقشی رو ول کنی ، گاهی وقت ها مجبوری به عشقت ظلم بکنی درست مثل من که با عشق پدری ای که داشتم تو رو تنها توی اون قلعه رها کردم چون میدونستم اینطوری یک روزی تبدیل به یک شوالیه میشی و حداقل زندگی بهتری از زندگی خودم به دست میاری ؛ اگر واقعا عاشق پرنسس هستی بیخیالش شو چون شاه سالازار قطعا موافقت نمیکنه و اگر مثل قصه ها اون رو بدزدی تا آخر عمرتون تبدیل به فراری هایی میشید که پادشاه دنبالشونه ، این در صورتیه که پرنسس الان داره توی یه قصر بزرگ زندگی میکنه .
- ولی من عاشقشم ...
- آیا تو واقعا عاشق خودشی ؟ یا عاشق تصوری که از اون ساختی ؟ عاشق اون قصر یا عاشق اون لباس های آبی و زیبای پرنسس ، دقیقا عاشق کدوم قسمت هستی ؟
شاید هم میخوای اون رو به دست بیاری که نشون بدی که میتونی ، تا حالا به اینا فکر کرده بودی ؟.
گودریک در فکر فرو رفت ، اگر حرف های پدرش درست باشد چی ؟ اگر اون عاشق پرنسس شده باشد نه گلرت چی ؟
آیا اصلا گلرت در کنار او شاد تر میبود ؟
نمیدانست چیکار کند . سری به پدرش تکان داد و رفت ، سوار اسب شد ، در تمام راه فکر کرد ، در تمام مسیر به حرف های پدرش فکر کرد ، به خودش که آمد خود را در قصر دید ، خبر آمده بود که شاه ادموند همراه با شاهزاده گرالت در راه هستند .
وظیفه ی سر گودریک محافظت از پرنسس بود ، حداقل اینطوری وقت بیشتری داشتند که در کنار هم باشند .
خبر ازدواج پرنسس با شاهزاده گرالت در تمام شهر پخش شده بود و باعث ناراحتی و خشم مردم شده بود ، آنهایی که فرزندانشان در جنگ کشته شده بودن ، آنهایی که پدران و برادرانشان کشته شده بودند ، ناراحت از ازدواج پرنسس سرزمین خود با شاهزاده ی دشمن بودن و سر گودریک آن ها رو بیشتر از هرکس دیگری درک میکرد ، زیرا که این ازدواج بیشتر از هر شخص دیگری ، باعث غم سر گودریک میشد .
روزی به دستور شاه سالازار پرنسس فرستاده شد به مغازه ی همسر دوک که بهترین خیاط کشور بود برای اندازه گیری لباس عروس ، سر گودریک برای محافظت از پرنسس همراه او و چند شوالیه دیگر رفتند ، تمام راه مردم در کنار کالسکه جمع میشدند و ناسزا میگفتند ، هنگامی که به مغازه ی همسر دوک رسیدند و از کالسکه پیاده شدند مردم به سمت آن ها گوجه های فاسد پرت میکردند ، سر گودریک برای محافظت از پرنسس شنلش را بلند کرد و در کنار پرنسس ایستاد و شنلش را دور پرنسس گرفت تا از نگاه ها در امان بماند ، گونه های پرنسس به سرخی گرایید ، برای چند لحظه پرنسس سرش را بر شانه ی سر گودریک گذاشت اما بلافاصله بعد از نگاه شوالیه کناری آن ها ، سرش را برداشت .
تمام آن روز عذابی بود که سر گودریک باید تحمل میکرد .
چندین روز گذشت ، روز ها به قدری سریع میگذشت که قابل باور نبود . پرنسس در کنار پنجره به ماه نگاه میکرد و سر گودریک به جاده ای که به سمت شمال بود .
دوباره صدای آن شیپور ها آمد ، شیپوری هایی که هنگام آمدن شاهان به صدا در میامدن .
صد ها شوالیه قرمز پوش و کالسکه ی بزرگ و قرمز رنگ آن ها از دروازه ها وارد شدند ، در کالسکه باز شد و شاه ادموند از آن پایین آمد ، مردی چاق و قد کوتاه بود .
پس از اون پسرش شاهزاده گرالت پیاده شد ، شاهزاده گرالت بسیار جوان بود و بسیار لاغر اندام ، شاه ادموند با نگاهی تحقیر آمیز به شوالیه های سبز پوش نگاه کرد ، به نظر کمی هم خوشحال بود ، اما شاهزاده گرالت ذره ای شادی در صورتش پیدا نبود ، شاه سالازار و پرنسس گلرت برای عرض ادب به پیش آنها آمدند ، هر دو شاه با یکدیگر دست دادند و پرنسس گلرت نیز به شاهزاده سلام داد ، اما غم شاهزاده به او اجازه نمیداد حتی دهن باز کند .
آن شب گودریک در حال نگاه کردن به ماه بود ، ناگهان شاهزاده را دید که به تنهایی در بالای برج دیدبانی ایستاده است ، گودریک نقاب زره اش را پایین داد و از پله های برج بالا رفت ، به پیش شاهزاده که رسید گفت :- برای شاهزاده خطرناکه که این ساعت بیرون باشه
- اهمیتی نمیدم
شاهزاده در حال نوشتن یک نامه بود
- اشکالی نداره بپرسم چی دارید مینویسید ؟
- برای یک شوالیه مثل تو کار خطرناکیه اینقدر فضول باشه ، ولی نه اشکالی نداره بپرسی ، درواقع دارم به کسی که عاشقشم نامه مینویسم .
- کسی که عاشقشی ؟ مگر شاهزاده و پرنسس قرار نیست با یکدیگر ازدواج کنن
- متاسفانه بله ، ولی من علاقه ای به این ازدواج ندارم و از گفتن حقیقت ترسی ندارم ، به دلیل قوانین مسخره ی میان پادشاهی ها ، یکی از روش های پایان جنگ و نوشتن قرارداد صلح ازدواج فرزندان تو پادشاه با یکدیگر است و من و پرنسس جوان درگیر سیاست های مسخره ی پدران خود شدیم .
- اون که بله ، عاشق چه کسی بودی ؟
- عاشق دختر یک مزرعه دار ، در جنگ جونم را نجات داد و همین شروع عشق میان ما بود ، اما پدرم از همان ابتدا با ازدواج ما مخالف بود زیرا که میگفت حتما باید با یک پرنسس یا یک نجیب زاده ازدواج کنم .
سپس مکثی کرد و در انتهای حرف گفت : - قوانین مسخره ی پیرمرد ها .
گودریک میخواست به شاهزاده بگوید و اعتراف کند که او نیز عاشق پرنسس است ، اما چیزی جلوی او را گرفت .
فردای آن روز تمام نجیب زادگان و شوالیه ها از دو سرزمین میان یکدیگر جمع شده بودند ، مراسم ازدواج آن شب برگذار میشد
در تالار همگی جمع شده بودند ، تالار دقیقا مثل تالاری بود که سر گودریک در خواب میدید ، با شکوه و نورانی از زره شوالیه ها .
دو پادشاه در کنار هم نشسته بودند و کمی آن طرف تر سر گودریک ایستاده بود پرنسس و شاهزاده از در های تالار وارد شدند ، به روبروی کشیش اعظم رسیدند ، کشیش شروع به دعا کردن کرد ، عروس و داماد هردو غمگین بودند و حاضر نبودند به چشم های هم نگاه کنند .
در همین حال بودند که پرنسس گلرت نگاهی به چشمان گودریک انداخت ، هیچکس متوجه ی منظور آن نگاه نشد بجوز ، گودریک ، این نگاه یک جور درخواست کمک بود .
ناگهان گودریک قدمی جلو گذاشت .
-اعلیحضرت، من حرفی دارم
سالازار با خشم به او نگاهی کرد .
- سکوت ، سر گودریک در جایگاهی نیستی که ... اما گودریک به سالازار اجازه ی ادامه دادنش حرفش را نداد ، او برای اولین بار در عمرش ذره ای ترس از شاه نداشت
- میدونم، اعلیحضرت. من یک آهنگر زاده ام. پسر مردی که حتی نتونست من رو در خانه خودش نگه داره . من نه ثروتی دارم ، نه خاندانی که بتونه ازم دفاع کنه. تمام چیزی که دارم، همین شمشیره که به لطف شما اجازه حملش رو پیدا کردم . سپس نگاهی به آن چشمان سیاه انداخت که به امید دیدن هر روز آن زندگی میکرد
- اما چیزی دارم که نمیخوام از دستش بدم ، دخترتون ، من عاشق دخترتون پرنسس گلرت هستم . سپس نگاهی دوباره به چشمان گلرت انداخت
- گلرت، من تمام عمرم رو با یک آرزو گذروندم ؛ اینکه روزی بتونم در کنارت بایستم ، نه بهعنوان خدمتکارت ، نه بهعنوان محافظت ، بلکه بهعنوان مردی که دوستت داره. من نمیدونم لایق تو هستم یا نه. نمیدونم میتونم خوشبختت کنم یا نه . اما میدونم نمیتونم ساکت بمونم و ببینم تو رو به مردی میسپارن که حتی دوستت نداره.
سپس گلرت رو به پدرش شاه سالازار کرد ، و به سرعت جلوی او آمد و جلوش زانو زد .
- پدر من هم عاشق سر گودریکم ، از همون روز اولی که دیدمش ، ازتون خواهش میکنم و التماس میکنم که منو مجبور به این ازدواج نکنید چون اگر مجبور شم بلافاصله بعدش خودم رو از برج میندازم پایین .
سپس شاهزاده گرالت به صدا درامد ، او نیز به پدرش شاه ادموند نگاه کرد .
- پدر من حاضر به این ازدواج نیستم ، من هم مثل این شوالیه جوان عاشق شخصی دیگر هستم ، تنها دلیلی که تا اینجا آمدم این بود که فکر نمیکردم پرنسس هم عاشق شخصی دیگر باشد و من حاضر نیستم جلوی عشق این دو را بگیرم .
سپس شاهزاده گرالت به سرعت از تالار خارج شد .
شاه ادموند با عصبانیت از جایش بلند شد و رو به شاه سالازار گفت : - سالازار این مسخره بازی رو تموم کن وگرنه میدونی چه اتفاقی میوفته
و سپس او نیز از تالار خارج شد .
همهمه ای در تمام تالار به وجود آمد ، گودریک متوجه نگاه وحشت زده ی سر ویلیام شد ، تمام لرد ها زیر لب حرف میزدند ، لرد رادزیگ به نظر از همه ی لرد ها غمگین تر بود .
سالازار بالاخره شروع به صحبت کرد ، از جایش بلند شد و رو به گودریک گفت : دنبالم بیا
آن دو با یکدیگر به اتاقی خلوت رفتند ، سپس سالازار رو به گودریک گفت : - تو فکر میکنی با گفتن این حرفها قهرمان شدی ؟ فکر میکنی چون دخترم عاشقته ، میتونی آینده یک سرزمین رو به خطر بندازی؟
- من نمیخوام چیزی رو از شما بگیرم. فقط نمیخوام دخترتون مجبور به ازدواج بشه
- تو هیچوقت نفهمیدی که من برای حفظ این سرزمین چه بهایی پرداختم ، اگر این ازدواج به هم بخوره، شاه ادموند صلح رو پایانیافته میدونه ، هزاران سرباز دوباره به جنگ میرن ، مردانی میمیرن که هیچوقت حتی اسم تو رو نشنیدن و اگر فکر میکنی میتونی دخترم رو با خودت ببری ، اشتباه میکنی ، من میتونم تو رو بکشم، میتونم پدرت رو به جرم خیانت محاکمه کنم ، میتونم سر ویلیام و لرد رادزیگ رو بهخاطر پناه دادن به تو از مقامشون خلع کنم ، اما نمیخوام این کار رو بکنم.
سالازار کمی مکث کرد .
- من فقط ازت میخوام کاری کنی که دخترم دیگه هیچ دلیلی برای انتخاب تو نداشته باشه.
گودریک کم کم به خود آمد ، او باید بین دو رنج انتخاب میکرد ، رنج خودش و گلرت و یا رنج هزاران سربازی که مجبور به جنگ میشدند .
سرش را پایین گرفت و به سمت در خروجی رفت .
ناگهان صدای شاه سالازار آمد که گفت : من رو یک آدم ظالم نبین ، من هم دوست دارم دخترم با کسی که عاشقشه ازدواج کنه ، ولی گاهی باید واقعیت رو هم دید .
گودریک هیچی نگفت و رفت ، قبل از آن که مجبور کاری بشود که نمیخواست به سمت باغ رفت زیر درخت گردو نشست و شروع به نوشتن نامه ای کرد ، بعد از یک ساعت فکر و نوشتن نامه به سختی از جایش بلند شد ، او مجبور بود برای عشق بزرگ ترین ظلم را به عشقش کند .
سر ویلیام در کنار او ایستاده بود . گودریک نامه را به سر ویلیام داد و گفت : - ازت خواهش میکنم چند سال دیگر این نامه رو به پرنسس گلرت بدی .
سر ویلیام بدون هیچ حرفی سری تکان داد و نامه را گرفت .
گودریک وارد قصر شد ، به سمت اتاق پرنسس رفت و آرام شروع به در زدن کرد و سپس وارد شد .
پرنسس گلرت در کنار پنجره نشسته بود ، هنوز لباس عروس بر تن داشت اما صورتش پر از اشک شده بود ، پرنسس نگاهی به گودریک انداخت و پرسید :
- گودریک، پدرم چی بهت گفت؟ قراره ما رو از هم جدا کنه؟
تمام خاطرات گودریک از جلوی چشمانش رد شد ، روزهایی که گلرت به او خواندن و نوشتن یاد میداد، خنجری که به او هدیه داد، شبی که در باغ کنار هم نشسته بودن . سپس گودریک برای انجام سخت ترین کار زندگی اش آماده شد ، سخت تر از هر جنگی که تا حالا داشته .
- تو هنوز متوجه نشدی، گلرت؟
گلرت با تعجب نگاهش میکنه .
- منظورت چیه؟
- من هیچوقت عاشقت نبودم.
گلرت چیزی را که شنیده بود باور نمیکرد .
- پس تمام این سالها چی بود؟
گودریک برای اولین بار در زندگی اش نمیخواست به آن چشم ها نگاه کند ، بجایش به خنجری که گلرت قبل تر به او هدیه داده بود نگاه کرد ، خنجری که در غلافش آماده بود .
- تو دختر پادشاه بودی. من یک خدمتکار بیچیز بودم . وقتی به من توجه کردی ، برای اولین بار فکر کردم شاید بتونم از زندگیای که داشتم فرار کنم . شاید بتونم به چیزی بیشتر از یک شوالیه تبدیل بشم . وقتی فهمیدم قراره با شاهزاده ازدواج کنی ، ترسیدم که تمام فرصتهام رو از دست بدم. برای همین جلوی همه اعتراف کردم. نه بهخاطر تو ، بلکه بهخاطر خودم .
گلرت با صدایی لرزان پرسید :
-پس هیچوقت دوستم نداشتی؟ حتی برای یک لحظه؟
گودریک کاری را کرد که از هر لحظه در زندگی اش سخت تر بود ، سخت تر از تمیز کردن زره شوالیه ها ، سخت تر از تمرینات هر روزش برای شوالیه شدن ، سخت تر از هر جنگی که تا حالا در زندگی اش داشته .
او به آن چشمان بزرگ و سیاه نگاه کرد و گفت :
- نه هیچوقت .
گودریک برای جلوگیری از لرزش دستانش ، دستانش را مشت کرد.
گلرت در نهایت گفت :
- پس امیدوارم روزی که به چیزی که میخواستی رسیدی، بفهمی چه چیزی رو از دست دادی .
سپس بلند شد ، به گودریک تنه ای زد و رفت .
گلرت دوباره به تالار برگشت و گودریک هم در جایگاه شوالیهها ایستاد .
به نظر میامد شاهزاده گرالت نیز برگشته و گویا شاه ادموند او را نیز مجبور کرده.
نه عروس و نه داماد هیچ یک خوشحال نبودند .
پس از مراسم ، لرد رادزیگ به پیش ، گودریک آمد
لرد رادزیگ گفت :
- متوجه همه چیز شدم ، من به درخواست شاه سالازار قراره چیزی رو بهت بگم ، ازت میخوایم که از قصر بری و دیگه هیچوقت بر نگردی ، درکت میکنم ،
به نظر من تو یک قهرمانی ، ولی باید بری ، متاسفم .
گودریک هیچ چیز نگفت شنل سبز رنگش را درآورد و سوار بر اسب شد ، سر ویلیام کنارش آمد و گفت ، برادر مطمئن باش نامه رو به پرنسس میدم نگران نباش ،
سپس هردو برای یکدیگری سری تکان دادند .
گودریک به راه افتاد ، چند روز بعد به مزرعه ی پدرش رسید ، پدرش محصولات را برداشته بود و در حال آهنگری بود .
نگاهی به گوریک انداخت و گفت : خبر ها خیلی زود رسیدن ، دیدی گفتم پسر ، گاهی برای کسی که دوستش داری باید بهش بزرگ ترین ظلم رو بکنی .
گودریک گفت : - سالازار به صلح رسید. شاه ادموند پیمانش رو حفظ کرد. جنگ متوقف شده. اما بهای این صلح، نابودی رابطه دو نفری بوده که از کودکی یکدیگر رو دوست داشتن یعنی من و پرنسس .
یک سال آینده گودریک در کنار پدرش به کشاورزی و آهنگری مشغول بود .
یک روز زمستانی بود، یک نامه ای از پرنسس گلرت برای گودریک آمد ، در نامه نوشته شده بود :
- آه گودریک عزیزم ، سر ویلیام نامه ات را بهم داد ، احتیاجی هم به آن نامه نبود ، احتیاجی نبود که توضیح بدی که همه ی حرف هات دروغ بوده و پدرم تو رو مجبور به آن کار کرده ، گودریک من تو رو بهتر از هر شخصی در این دنیا میشناسم ، من همون موقع هیچ یک از حرف های تو رو باور نکردم . و میدانستم شخصی تو را مجبور کرده که آن حرف هارو بزنی و من جوری رفتار کردم که تو بیشتر از این زجر نکشی .
این یک سالی که تو رو ندیدم سخت ترین سال زندگی ام بوده ، اینو بدون که من عاشق تو بودم هستم و خواهم بود ، اگر روزی فکر کردی کسی دوستت نداره بدون من عاشقتم با تمام وجود ، فردای روز ازدواج من با شاهزاده اون به سرزمین خودش برگشت و از آن روز ندیدمش
شاه ادموند در جنگ کشته شده و الان پسرش همان شاه گرالت پادشاهه و اون منو طلاق غیابی داده پس فکر کنم شانس یه بار دیگه در خونمون رو زده ، من دیگه زندانی نیستم ، خوشحال میشم اگه یه روز بیای ببینمت .
با تمام عشق .... گلرت .