کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
85
نفر همین الان آنلایناند
30 نفر در «انجمن»
0 عضو
85 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 52
-
انجمن 30
-
پروفایلها و حساب کاربری 2
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مغازهی ویزلیها!
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 01:50
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
684
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

خلاصه:
دوقلوهای ویزلی از برتیبات جدیدی رونمایی کردن که با خوردنش به جای طعم متفاوت، تاثیر متفاوتی روی شخص میذاره. سیبل بعنوان اولیننفر یکی رو تست کرده که باعث شده سیبیلش اعلام استقلال کنه. دومین نفر گابریله که هربار میخواد بره برتی بات تست کنه یه چیزی میشه که نشه...
~~~~~~~
شاید فکر کنین گابریل کودکی بود که تمام این مدت منتظر میمونه تا بالاخره بعد از اون دو دفعهای که قرار بود اسم بذاره رو برتیبات و حتی یکیشون رو تست کنه، دوباره توجهات بهش جلب شه. ولی نخیر، گابریل وقتی میبینه تعداد پیام بازرگانیا زیاده به زور خودشو از بین جمعیت رد میکنه تا این که میرسه به کپهی برتیباتهایی که برای رونمایی وسط سالن قرار گرفته بودن.
- یعنی کدومشونو بردارم که بقیه ناراحت نشن؟
برتیباتهای از همهرنگ تو چشمای گابریل شروع به درخشیدن میکنن و هرکدوم فریادِ "منو بخور" سر میدن. انتخاب واقعا سخت بود! سیبل چطور دلش اومده بود یکی رو از بین همه انتخاب کنه؟
- به نظرت این دل داره آخه؟
- نه پس تو یه چندر غاز سیبیل، دل داری.
گابریل با تعجب سرشو میچرخونه تا ببینه اینا کین که دارن حرف میزنن و با سیبیل سیبل و خود سیبل مواجه میشه. قبل از این که گابریل بخواد باهاشون همکلام بشه، سیبیل خودشو دراز میکنه و یه برتیبات سبز رنگ از روی بقیه برمیداره.
- این فضای سبزآلود به خاطر علامت شوم مرگخواران رو میبینی؟ شاید همهش نشانهس که باید برتیبات سبز رو امتحان کنی!
سیبیل مهلتی به سیبل یا گابریل برای مخالفت نمیده و درجا برتی بات سبز رنگ رو به سمت دهن گابریل پرتاب میکنه که گابریل با یه پرش ده امتیازی تو هوا میقاپدش و شروع به جویدنش میکنه. سیبل و سیبیل منتظر میمونن تا ببینن تاثیرش چیه، ولی تغییر خاصی تو گابریل دیده نمیشه.
گابریل که حسابی از طعم این برتیبات خوشش اومده بود، با خوشحالی به سمت سیبل میره، از پشتش میپره رو کمرش و بغلش میکنه.
- مرسی خیلی خوشمزه بود.
سیبل که وزیر سحر و جادوی جدید بود و همینطوری هم سیبیلش داشت آبروریزی میکرد و پرش گابریل قوز بالا قوز بود براش، دستشو بالا میبره تا گابریلو بگیره و پایین بیاردش. ولی هرچی میکشه انگار که گابریل بهش چسبیده باشه کنده نمیشه. سیبیل سیبل شروع میکنه ادای قاهقاه خندیدن در آوردن.
- گل بود به سبزه نیز آراسته شد! فکر کنم تاثیر برتی باته این بود که بغلاش جدا نشدنی باشه.
و اینچنین میشه که سیبل از یه طرف یه گابریل بهش چسبیده و از یه طرف سیبیلِ اعلام استقلالکردهش اذیتش میکنه. آیا از این بدتر میشد؟
دوقلوهای ویزلی از برتیبات جدیدی رونمایی کردن که با خوردنش به جای طعم متفاوت، تاثیر متفاوتی روی شخص میذاره. سیبل بعنوان اولیننفر یکی رو تست کرده که باعث شده سیبیلش اعلام استقلال کنه. دومین نفر گابریله که هربار میخواد بره برتی بات تست کنه یه چیزی میشه که نشه...
~~~~~~~
شاید فکر کنین گابریل کودکی بود که تمام این مدت منتظر میمونه تا بالاخره بعد از اون دو دفعهای که قرار بود اسم بذاره رو برتیبات و حتی یکیشون رو تست کنه، دوباره توجهات بهش جلب شه. ولی نخیر، گابریل وقتی میبینه تعداد پیام بازرگانیا زیاده به زور خودشو از بین جمعیت رد میکنه تا این که میرسه به کپهی برتیباتهایی که برای رونمایی وسط سالن قرار گرفته بودن.
- یعنی کدومشونو بردارم که بقیه ناراحت نشن؟

برتیباتهای از همهرنگ تو چشمای گابریل شروع به درخشیدن میکنن و هرکدوم فریادِ "منو بخور" سر میدن. انتخاب واقعا سخت بود! سیبل چطور دلش اومده بود یکی رو از بین همه انتخاب کنه؟
- به نظرت این دل داره آخه؟

- نه پس تو یه چندر غاز سیبیل، دل داری.

گابریل با تعجب سرشو میچرخونه تا ببینه اینا کین که دارن حرف میزنن و با سیبیل سیبل و خود سیبل مواجه میشه. قبل از این که گابریل بخواد باهاشون همکلام بشه، سیبیل خودشو دراز میکنه و یه برتیبات سبز رنگ از روی بقیه برمیداره.
- این فضای سبزآلود به خاطر علامت شوم مرگخواران رو میبینی؟ شاید همهش نشانهس که باید برتیبات سبز رو امتحان کنی!

سیبیل مهلتی به سیبل یا گابریل برای مخالفت نمیده و درجا برتی بات سبز رنگ رو به سمت دهن گابریل پرتاب میکنه که گابریل با یه پرش ده امتیازی تو هوا میقاپدش و شروع به جویدنش میکنه. سیبل و سیبیل منتظر میمونن تا ببینن تاثیرش چیه، ولی تغییر خاصی تو گابریل دیده نمیشه.
گابریل که حسابی از طعم این برتیبات خوشش اومده بود، با خوشحالی به سمت سیبل میره، از پشتش میپره رو کمرش و بغلش میکنه.
- مرسی خیلی خوشمزه بود.

سیبل که وزیر سحر و جادوی جدید بود و همینطوری هم سیبیلش داشت آبروریزی میکرد و پرش گابریل قوز بالا قوز بود براش، دستشو بالا میبره تا گابریلو بگیره و پایین بیاردش. ولی هرچی میکشه انگار که گابریل بهش چسبیده باشه کنده نمیشه. سیبیل سیبل شروع میکنه ادای قاهقاه خندیدن در آوردن.
- گل بود به سبزه نیز آراسته شد! فکر کنم تاثیر برتی باته این بود که بغلاش جدا نشدنی باشه.

و اینچنین میشه که سیبل از یه طرف یه گابریل بهش چسبیده و از یه طرف سیبیلِ اعلام استقلالکردهش اذیتش میکنه. آیا از این بدتر میشد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:57
از: هرجا که بخوام!
پستها:
591
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران


- من بگم؟ من بگم؟ من من من!

حضار صدای مشتاق و شاداب کودکانهی دختر رو به خوبی میشنون، اما هرچی سرشون رو به اطراف میچرخونن تا منبع صدا رو پیدا کنن موفق نمیشن. حتی فرد و جرج که ازون بالا دید بهتری به جمعیت داشتن هم جز سرهایی که با کنجکاوی به اطراف میچرخن چیزی پیدا نمیکنن. در نهایت نگاهی به هم میندازن و رو به جمعیت میگن:
- دختر کوچولویی که اینو گفتی! نظرت چیه علاوه بر اسمگذاریای که میخواستی بگی...
- بیای جلو و یه دونه از اختراع جدیدمون رو هم تست کنی؟

قبل از این که دختر که گابریل دلاکور نام داشت بخواد به حرکت در بیاد و از وسط جمعیت زیادی که تو مغازه جمع شده بودن رد بشه، یهو تابش نور سبز رنگ شدیدی باعث میشه تا همه موقف بشن و اینبار نگاه متعجبشون رو ابتدا به سمت سقف و بعد به سمت در ورودی برگردونن. برای چند ثانیه جز نور سبز رنگ و صدای چندین جیغ از فاصلهی دور، چیزی در بیرون دیده نمیشه تا این که بالاخره دختری در آستانهی در ظاهر میشه. دختر در حالی که لبخندی بر چهره داره و در حال برگردوندن چوبدستی به داخل لباسشه وارد میشه.
با دیدن این که کل جمعیت حاضر در فروشگاه بهش زل زدن، اصلا معذب نمیشه و انگار که امری عادی براش باشه میگه:
- امیدوارم شوکه نشده باشین. چون نمیشه رونمایی از یه اختراع جادویی جدید در شرف وقوع باشه، حتی اگه فقط یه خوراکی باشه، و دختر سالازار و روونا که میخواد آرمانهای سالازار رو یاد بگیره، نیاد با علامت شومی که بالای اون مغازه میذاره توجهات رو به لرد جلب کنه.

صدای نفس در سینه حبس شدن حضار با شنیدن "علامت شوم و لرد" به هوا بلند میشه. حتی تعدادی از مرگخواران که پنهانی بین جمعیت بودن هم از این صراحت بیان هلنا شوکه میشن. کاملا مشخص بود در این امر تازهوارده!
فرد و جرج که با برگشتن چوبدستی دختر به درون لباسش و کلا از رفتارش این احساس رو پیدا نمیکنن که حداقل در اون لحظه خطری تهدیدشون کنه، برای این که کسب و کارشون خراب نشه و توجهات به اصل ماجرا برگرده، دوباره شروع به صحبت میکنن.
- اوه بله، جدا که خیلی تاثیرگذار بود.

- خوشحالیم که حتی جادوگران سیاه هم از کمی شوخی خوششون میاد!

- حالا وقتشه برنامه رو ادامه بدیم! کجا بودیم؟
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران


در میان جمعیتی که هر لحظه به تعدادش اضافه میشد و به نظر میرسید مغازهی ویزلیها طوری طراحی شده بود که متناسب با جمعیت گسترش پیدا کنه، یک نفر بود که سیبل وزیر اصلاً خوش نداشت اونجا باشه، ولی خُب به خوش داشتن اون نبود که!
- به به به بهههههه! درود بر جناب وزیرررر! چه صحنهی زیبا و دلانگیزی رو شاهد هستیممم. قلم، بنویس، عکاس، عکس بگیر!
سیبل اونقدر درگیر سیبیلش شده بود که متوجه نشد @ریتا اسکیتر اندازهی یک عُمر سواری سیاسی گرفتن ازش عکس و مطلب جمع کرد.
وقتی تعداد آدمهای داخل مغازه به اندازهی کافی زیاد شد، دو نفر از اون بالا شروع کردن به حرف زدن (اون بالا یعنی طبقهی بالا. طبقهی بالا اینجوریه که پله میخوره میره بالا و بعد اونجا یه حفاظی هست که آدما از اون بالا نیافتن پایین. فرد و جرج به اون حفاظه تکیه دادن و شروع میکنن به حرف زدن. تصویرسازی رو حال کردی؟
)(شما فرض کنید اون 5 ساعت مثل برق و باد گذشته و الان رونمایی قراره شروع بشه
)- خانمها! آقایان! اشیاء! و دیگر ضمایر موجود در دستور زبان! همانطور که شاهد هستید، این است ابتکار جدید ما! این شما و این هم آبنباتهای جدید ما با عوارضی کاملاً غیرقابلپیشبینی! اولیش هم رسید به وزیرالوزرا، سیبیل خانوم! حالا به نظرتون اسم این آبنبات چیه؟!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1405/7/28 21:41:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 01:50
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
684
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

سیبل اخماشو تو هم میکشه و تا جایی که براش ممکنه سعی میکنه نگاهشو پایین بیاره و به سیبیلاش بندازه.
- صبر کنم ببینم، این واقعا تویی که داری حرف میزنی؟ چهار تا سیبیل؟
- چهار تا سیبیل؟ هنوز چند دقیقه نشده اعلام استقلال کردم که فراموش کردی چقد سیبیل طلا بودم. به این زودی منو فروختی؟
سیبل به نشانهی اعتراض دست به کمر میشه.
- اعلام استقلال؟ چه غلطا! نمیبینی به کجا وصلی؟ من! پوست من! صورت من! سیبلِ سیبیل طلا!
سیبیل ناگهان یک سوال مهمی تو ذهنش شکل میگیره.
- چرا طلا حالا؟ طلایی نیستم که. کور رنگی داری؟ چی میشد سیبیل مشتی میشدم آخه؟
- کاش من کور رنگی داشتم ولی تو اینقد کمعقل نبودی! طلا به معنای ارزش بالا و نه رنگ! ولی میبینی که بدون وجود من که برای جفتمون تصمیم میگیره، خیلی قابلیتای زیادی نداری. تعظیم کن و دوباره با من یکی شو.
اما اینبار نوبت سیبیله که به نشانهی اعتراض بلند بشه و با چند تا تار سیبیلش بزنه تو گوش سیبل. سیبل که اینو میبینه، به نشانهی اعتراض بیشتر، یکم سیبیلشو میکشه که صدای آخ سیبیل در میاد.
- نـــــــــفـــــــــسکـــــــــــش! سیبیلو نکــــش با دســتـــــــــت!
سیبل اونقد با سیبیلش درگیر میشه که اصلا متوجه نمیشه صدای بلندش نهتنها اندک مشتریان داخل فروشگاهو به سمتش کشونده، بلکه صداش حتی به بیرون کوچه هم رسیده و باقی اهالی جامعه هم به داخل اومدن تا دعوای سیبل با سیبیلش رو تماشا کنن. البته اگه بگیم دوقلوهای ویزلی از قصد کاری کرده بودن صدا بیرون بره تا مشتریای بیشتری از کنجکاوی به اونجا کشیده بشن، بیراه نگفتیم! حالا همه خیلی مشتاق شده بودن تا ببینن تاثیرات برتیبات رو بقیه چطور ممکنه باشه!
- صبر کنم ببینم، این واقعا تویی که داری حرف میزنی؟ چهار تا سیبیل؟

- چهار تا سیبیل؟ هنوز چند دقیقه نشده اعلام استقلال کردم که فراموش کردی چقد سیبیل طلا بودم. به این زودی منو فروختی؟

سیبل به نشانهی اعتراض دست به کمر میشه.
- اعلام استقلال؟ چه غلطا! نمیبینی به کجا وصلی؟ من! پوست من! صورت من! سیبلِ سیبیل طلا!

سیبیل ناگهان یک سوال مهمی تو ذهنش شکل میگیره.
- چرا طلا حالا؟ طلایی نیستم که. کور رنگی داری؟ چی میشد سیبیل مشتی میشدم آخه؟

- کاش من کور رنگی داشتم ولی تو اینقد کمعقل نبودی! طلا به معنای ارزش بالا و نه رنگ! ولی میبینی که بدون وجود من که برای جفتمون تصمیم میگیره، خیلی قابلیتای زیادی نداری. تعظیم کن و دوباره با من یکی شو.

اما اینبار نوبت سیبیله که به نشانهی اعتراض بلند بشه و با چند تا تار سیبیلش بزنه تو گوش سیبل. سیبل که اینو میبینه، به نشانهی اعتراض بیشتر، یکم سیبیلشو میکشه که صدای آخ سیبیل در میاد.
- نـــــــــفـــــــــسکـــــــــــش! سیبیلو نکــــش با دســتـــــــــت!

سیبل اونقد با سیبیلش درگیر میشه که اصلا متوجه نمیشه صدای بلندش نهتنها اندک مشتریان داخل فروشگاهو به سمتش کشونده، بلکه صداش حتی به بیرون کوچه هم رسیده و باقی اهالی جامعه هم به داخل اومدن تا دعوای سیبل با سیبیلش رو تماشا کنن. البته اگه بگیم دوقلوهای ویزلی از قصد کاری کرده بودن صدا بیرون بره تا مشتریای بیشتری از کنجکاوی به اونجا کشیده بشن، بیراه نگفتیم! حالا همه خیلی مشتاق شده بودن تا ببینن تاثیرات برتیبات رو بقیه چطور ممکنه باشه!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/25 18:31:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:30
از: گوی پیشگویی!
پستها:
277
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران، وزیر سحر و جادو

~ برنامهی ویژه همخوانی سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
سوژهی جدید
یک روز آفتابی بود که هوا خیلی خیلی آفتابی بود. انقدر آفتابی که حتی خورشید هم عینک آفتابی زده بود تا نورش اذیتش نکنه. ولی اگه فکر کردین این روی مغازه ویزلیها قراره تاثیری داشته باشه سخت در اشتباهین. تو این گرما که دمنوش میذاشتی جوش میومد، خانوم وزیر ردای بنفشی پر از تصوی ریش و سیبیل و ماه و ستاره تن کرده بود و دنبال مغازه خاصی میگشت. بعد از اینکه چهار تا از گیاهان توی جیبش تبدیل به دمنوش شدن و فضای اطرافشو با بوی بابونه و پنیرک و اسطوخودوس پر کردن، بلاخره سیبل تریلانی مقصدش رو پیدا کرد!
مغازه ویزلی ها!
مدتی بود که شنیده بود ویزلیها آبنباتی تولید کردن که رقیب اصلی برتی باته. ظاهرا امروز قرار بود برای اولین بار ازش رونمایی بشه ولی برنامه رونمایی حدودا 5 ساعت دیگه شروع میشد و اون حاضر نبود تو صف وایسته تا شاید یه دونه آبنبات گیرش بیاد که معلوم نیست چه تاثیری روش میذاره. بنابراین باید از فرصت استفاده میکرد و قبل از اینکه بقیه به اونجا برسن هر تعدادی میخواست امتحان میکرد.
دستی به سیبیلای خیس و وا رفته اش کشیده و دمشونو فر داد، خاک روی رداشو تکوند و وارد مغازه ویزلیها شد. اینجا از هر طرف یه چیزی پرواز میکرد و سمتت میومد. یه کلید با بالهایی به شکل قلب، یه شیشه پر از معجونی که هر لحظه یه رنگ بود، یه موجود پشمالوی صورتی که از چشمهاش شکلات میریخت بیرون و... توی قفسه ها هم پر بود از وسایل پر سر و صدا یا بی سر و صدای عجیب و غریبی که از ظاهرشون نمیشد حدس زد چه بلایی قراره سرت بیارن.
سیبل حس میکرد باید ورود باشکوهتری داشته باشه و بیشتر جلب توجه کنه. نا سلامتی وزیر مملکت بود که اومده بود تو مغازه.
- اهم اهم...
جواب این اهم اهمش فقط با سکوت سنگینی داده شد! سیبل وزیر مغرور تر از اینا بود که دوباره اهم اوهوم کنه تا بلکه کسی بتونه ببینتش. بنابراین تصمیم گرفت خودش یه گشتی تو مغازه بزنه و چیزی که میخواست رو پیدا کنه. بنابراین سرش رو به اطراف چرخوند و نگاهش روی یک باکس شیشهای پر از آبنبات های رنگ و وارنگ که روی هم وول میخوردن ثابت موند. خودش بود. همون چیزی که دنبالش بود.
مستقیم به سمت باکس شیشهای رفت، دستش رو دراز کرد تا یکی از آبنباتها رو برداره و امتحان کنه که نوشتهی روی شیشه توجهش رو جلب کرد.
نقل قول:
توجه کنید!
لطفا قبل از برداشتن و خوردن این آبنباتها بدونید که این آبنبات هر عوارضی میتونه داشته باشه. وقتی میگیم هر عوارضی داریم به معنای واقعی از هر عوارضی حرف میزنیم. عواقب هر اتفاقی که بعد خوردنش رخ میده با خودتونه و ویزلیها هیچ مسئولیتی رو در این زمینه قبول نمیکنن. بنابراین فقط اگه مطمئنین یه دونشو توی دهنتون بذارید چون دیگه راه برگشتی وجود نداره.
سیبل با خوندن نوشته پوزخندی زد. تا حالا کسی نتونسته بود اونو با این چیزا بترسونه. یکی از بسته ها رو که به رنگ بنفش بود برداشت و کاغذش رو باز کرد. آبنات رو توی دهنش گذاشت. مزه چای نعنایی توی دهنش پیچید. برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیوفتاد. سیبل کمکم داشت فکر میکرد حتما این هم یکی از مسخره بازیهای جدید ویزلی هاست که...
- آهای خانوم! چرا عین کرم فلوبر چسبیدی به من؟
سیبل سرشو به سرعت چرخوند و دنبال صدا گشت. صدایی که خیلی نزدیک بود. خیلی خیلی نزدیک بود. انقدر که به نظر میومد درست از یزر دماغش میاد!
- این دماغ گندتو از جلو چشمام بکش کنار!

سیبل این بار دیگه کاملا مطمئن شد که صدا از زیر دماغش میاد. در واقع فهمید که ای سیبیلشه که اعلام استقلال کرده!
---------------------
پ.ن مهم: با زدن هر پستی در این تاپیک میتونید یه برتی بات مجانی از زوپس مارکت جادوگران بگیرین (هر پست حتما باید بالای 200 کلمه باشه) که حتما هم چیزای خوب ازش در میاد و استثنائا برای این برتی بات ها طعم های منفی حذف شدن.
همچنین دقت داشته باشید که نیازی نیست شما برای دریافت این برتی بات ها کاری کنید. تنها کافیه تا اتمام زمان تایم ویژه صبر کنید. بعد از پایان زمان خود فروشگاه برتی بات های شما رو براتون جغد به جغد میکنه.
افرادی که لایک کردند
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:02
از: گودریکسهالو
پستها:
148
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز، معاون محفل ققنوس
افتخارات

پایان سوژه
دامبلدور، لیلی لونا، ولدمورت، دملزا، سیریوس و تام ریدل که حالا حالش به لطف دملزا، کاملا خوب شده بود، راه خود را درون آن تونل تنگ و تاریک ادامه دادند. در اواسط راه بود که متوجه شدند لیلی لونا، درحال محو شدن است. همگی ایستادند و لیلی لونا را که قطع و وصلی داشت نگاه کردند.
- چرا همچین میشه؟
- اخه شناسش بسته...
کسی که این حرف را زد، تام ریدل بود که او هم شناسه اش بسته شده بود و نیست و نابود شده بود. اما نویسنده در عجب بود که چگونه این مرد، همچنان سالم راستراست راه میرود که ناگهان، تام ریدل نیز، به بیماری قطع و وصلی دچار شد.
لیلی لونا و تام ریدل، هردو میخواستند حرف بزنند اما قطع و وصلیشان آنقدر شدید شده بود که این لحظات پایانی عمر، نتوانستند حرف آخرشان را کامل بزنند و در نهایت، کاملا خاموش شدند. دامبلدور، سیریوس، دملزا و ولدمورت و حتی همان شیری که همانند بچه گربه خرخر میکرد، با چشمانی گرد شده، متعجب به جای خالی آن دو خیره شده بودند.
- پس بگو چرا تام بدبخت توی نوشته ی قبلی نیم ساعت هنگ کرده بود!
- آه دملزا بابا جان! خداروشکر که هنوز تورو داریم!
سیریوس میتوانست قسم بخورد که دامبلدور هنوز کلمه ی آخر یعنی «داریم» را کامل به زبان نیاورده بود که دملزا نیز دچار قطع و وصلی شد. اما چرا؟ او که شناسه اش بسته نشده بود!
- این توطئه ی همان ماگل های پست فطرت است!
- ب... ا... م...
دملزا نیز، متاسفانه نتوانست کلمات آخرش را کامل بر زبان بیاورد و خاموش شد. هیچکدامشان نمیدانستند چرا این اتفاق میوفتد و نفر بعدی کدامشان است. اما نا امیدانه به راه افتادند.
شیر جلوی آنها حرکت میکرد، ولدمورت که خود را بر دیگران برتر میدانست اما چون جا تنگ بود نتوانسته بود جای شیر را بگیرد، پشت شیر حرکت میکرد. از صدای تانک ها و تیر اندازی هایی که ماگلان به راه انداخته بودند، میشد فهمید به اواخر تونل رسیده اند. اما بیرون رفتن از این تونل، کار عاقلانه ای نبود. زیرا به احتمال ۹۰ درصد، تانک های ماگلی پشت در منتظر ایستاده بودند.
ولدمورت نا امیدانه بر تخته سنگی نشست و فاز غم گرفت. سیریوس نیز به دیوار تونل تکیه داد. حتی دامبلدور حالا فکر میکرد این آخر راهشان است. پس فاز نصیحت برداشت.
- ببینید پسرای خوب! توبه کنید! مخصوصا تو ولدی جانِ بابا.
- دهانت را ببند تا لبانت را به هم ندوختم دامبل!
- این آخر عمری باید توشه برای آخرتت جمع کنی.
- راست میگه ولدی، تا حالا که یه کار خیرم نکردی، الان بکن شاید رفتی بهشت.
ولدمورت کمی فکر کرد. سرش را کج کرد و کله ی کچلش را خاراند.
- خب... بد به نظر نمی آید.
واقعا بد به نظر نمیآمد ولدمورت، که تمام عمرش را صرف کسب قدرت کرده بود، لحظات آخر عمرش را کمی توبه کند.
- باید چه کار کنیم؟
- باید دعا کنی ولدی جون.
- جیزس!
ولدمورت مانند مومنان ماگلی، دست هایش را رو به بالا گرفت و کمی دعا خواند. ریش های دامبلدور از دیدن چنین صحنه ای فر خورد. هیچکس فکر نمیکرد ولدمورت بلد باشد دعا بخواند.
اما طولی نکشید، سیریوس که کنار دامبلدور ایستاده بود، دچار قطعو وصلی شد. تصویر سیریوس هی می آمد، و هی ناپدید میشد. درست همانند دملزا، لیلی و تام ریدل. اشک های دامبلدور و حتی ولدمورت سرازیر شد. سیریوس داشت آنهارا تنها میگذاشت. معلوم نبود آنها به دست ماگل ها به قتل میرسند یا اینگونه دنیای فانی را ترک خواهند کرد.
وقتی سیریوس هم خاموش شد و وجودش زیر سوال رفت، درِ انتهای تونل، کوبیده شد. آنقدر محکم کوبیده میشد که آن دو، دست به دعا شدند تا قبل از اینکه مورد تهاجم ماگل ها قرار بگیرند، مانند سیریوس قطعو وصلی شوند.
هرکس که آنطرف در بود، در تلاش بود تا سریع تر وارد شود. صدا لحظه ای قطع شد و دامبلدور عرق سردش را از روی پیشانیش پاک کرد. اما ناگهان، در آنچنان به شدت کوبیده شد که شکست و باز شد.
در آن طرف در، کسی نبود جز، لیلی اوانز! لیلی به سرعت جلو آمد. او فکر نمیکرد ولدمورت را نیز باید نجات دهد.
- پروفسور باید سریع اینجارو ترک کنیم!
- آه دخترم! همیشه میدونستم میای.
لیلی دست دامبلدور را گرفت و خواست اورا با خود از آنجا خارج کند که ولدمورت، با نگاه مظلومانه اش، مانع او شد. در نهایت، لیلی، ولدمورت، دامبلدور و شیری که خر خر میکرد، به مقصد خانه ی لیلی آن تونل را ترک کردند. وقتی وارد خانه اش شدند، سیریوس و دملزا را دیدند که میرقصند و آواز میخوانند.
قصه ی ما به سر رسید، ماگل به خواستش نرسید.
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

ملتِ جادوگر به راه افتادند اما لیلی متوجه چیزی شد.
-اِوا! چرا این حرکت نمی کنه؟
لرد و دامبلدور و سیریوس به عقب نگاه کردند. تام ریدل بی حرکت همچون مجسمه ای سنگی ایستاده بود.
دامبلدور که فکر کرده بود تام سرِ لج افتاده و بخاطرِ حضورِ یک پاتر در جمع راه نمی آید ،گفت:
-انقدر حسود نباش تام باباجان! باید از مرلینت هم باشه که بتونیم جادوگران و ساحرگانِ بیشتری رو نجات بدیم! لیلی هم یکی از اونا!
-آها دامبِل! پس بالاخره اعتراف کردی که همیشه حق با ما بوده! ما از همون اول گفته بودیم این ماگل ها دشمنِ خونی ما جادوگران هستند!
قبل از اینکه دامبلدور پاسخِ لرد را بدهد ، سیریوس با لحنی کلافه گفت:
-ای رهبرانِ دو جبهه روشنایی و تاریکی! شما را به مرلین از الاغِ اهریمن پیاده شوید و مدتی آتش بس کنید تا مذاکره مان با ماگل ها تمام شود!
دامبلدور و لرد پس از اندکی بررسی شرایط و تفکر و تعقل و کمی هم مشورت با نویسنده این پست، به این نتیجه رسیدند که باید با هم متحد شوند ؛ لااقل برای مدتی.
اما تام ریدل هنوز حرکتی نمی کرد.
لرد کم کم داشت نگرانِ تام می شد. پس از اینکه به دامبلدور و سیریوس چشم غره ای رفت ، با قدم های بلند به کنارِ تام رفت ، ایستاد و شروع کرد به بررسی کردنش از زوایای مختلف.
همانگونه که لرد کلهِ تام را در هوا می چرخاند تا شاید عیب و ایرادی در آن پیدا کند ،دامبلدور کنارِ لرد آمد و با دقت به تام نگاه کرد.
-تام؟
-واقعا خیال کردی با یک "تامِ" خالی می توانی تمرکزِ حواسش را به او برگردانی؟ آن هم وقتی که ما نیم ساعت است داریم اینجا زحمت می کشیم و هنوز نتوانسته ایم ، دامبلدور؟
-ای بابا لردِ عزیز! اولا دو دقیقه هم نشده ، دوما شما همیشه قدرتِ ساده ترین روش برای انجام کار ها رو دستِ کم گرفتی.
-بعدا بحث می کنیم دامبِل! فعلا بیا تام را نجات دهیم!
سیریوس کمی به لرد و دامبلدور نزدیک شد و با اشاره ای به در و دیوار گفت:
-به نظرتون این هم از خطراتِ این تونله؟ راهی برای درمانش وجود نداره؟
دامبلدور با ناامیدی سری تکان داد و گفت:
-هنوز نه متاسفانه. فعلا چیزی پیدا نکردیم
-من میتونم نجاتش بدم
سر ها همه چرخید و نگاه ها بر روی آن سرِ تونل خیره ماند. جز تاریکی مطلق چیزی دیده نمی شد. پس این صدا از کجا بود؟
لرد چوبدستش را رو به صدا می گیرد و می گوید:
-تو کیستی؟
جوابی شنیده نمی شود
ناگهان نوری کورکننده از طرفِ دیگرِ تونل می درخشد و باعث می شود همگی هول کنند
لیلی جیغ می کشد و کتابش از دستش می افتد. چوبدستِ ولدمورت از دستش خارج می شود و طبق غریزه اش ، شیرجه می زند و آن را بر می دارد.
نور، به همان سرعتی که پیدا شده بود ، خاموش می شود و در آن لحظه ،تنها روشنایی ای که در تونل وجود دارد ، نورِ چوب جادوی سیریوس است.
دملزا گرد و غبار را از روی شنلِ ارغوانی رنگش می تکاند و سرفه کنان می گوید:
-پناه بر ریشِ مرلین! چقدر اینجا...
اما لرد حرفش را قطع می کند
-ای دخترِ نادان ، ما را ترساندی! قبل از آمدن در بزنی بد نیست!
-آخه اینجا که در...
لرد دستش را بالا می آورد.
-سکوت!
مدتی سکوت می شود. تا اینکه پرسشی به ذهنِ دملزا هجوم می آورد.پرسشی ویرانگر و خانمان سوز که یا باید با سرگرم کردن خود به کار و بستنی و تفریح و بازی و هزار چیز دیگر و خلاصه بستن چشم ها و گوش ها، از او غافل شویم و به همان زندگی ای که تابه حال داشتیم، ادامه دهیم؛و یا باید مانند جنگجویی شجاع، زره خود را به تن کرده، دندان های کرسی را برهم فشرده و چشم درچشم این غول بی شــــاخ و دم دوخته و با سلاح فکر و اندیشه به مبارزه برویم. مبارزه ای سخت و جانانه برای یک تغییر اساسی در زندگی؛ یک بار برای همیشه!
-چرا همتون ساکت شدید؟ حرف بزنید نهایتا لرد عصبانی میشه که از دستورش سرپیچی کردیم!
اهم اهم... دیالوگِ بالا در حقیقت متعلق به دملزا بود ، اما به دلیلِ نبودِ نتِ ماگلی پرسرعت و مشکلاتِ ارتباطی بین نویسنده و دملزا ، دامبلدور این حرف را زد.
لرد که از این همه بحث خسته شده بود ، گفت:
-دملزا! چندی پیش گفتی می توانی تام را از این وضعیتِ مجسمه مانند در آوری ، بفرما! این شما و این تام ماروولو ریدلِ پسر!
-به روی چشم!
دملزا چند قدم جلو می آید و رو به روی تام ریدل می ایستد. چوبش را مستقیم به قلبِ تام ریدل نشانه می رود و پادنفرین را زیرِ لب زمزمه می کند.
تام ریدل انگار که از خوابی عمیق بیدار شده باشد ، نفسی عمیق می کشد و گیج و سردرگم به اطراف نگاه می کند ؛ اما نویسنده به شما اطمینانِ خاطر می دهد که حالش کاملا خوب می شود. دُنت وُری!
دملزا که از شادی در پوستِ خودش نمی گنجد ، مغرورانه به سمتِ ولدمورت که با قیافه ای شگفت زده ایستاده ، می چرخد و حرفِ دامبلدور را تکرار می کند:
- شما همیشه قدرتِ ساده ترین روش برای انجام کار ها رو دستِ کم گرفتی لرد جان ، یه پادطلسمِ باطل کنندهِ افسونِ سراپا سُکون کافی بود!
دملزا چشمکی به دامبلدور می زند.
دامبلدور با رضایت به لرد نگاه می کند.
-اِوا! چرا این حرکت نمی کنه؟

لرد و دامبلدور و سیریوس به عقب نگاه کردند. تام ریدل بی حرکت همچون مجسمه ای سنگی ایستاده بود.
دامبلدور که فکر کرده بود تام سرِ لج افتاده و بخاطرِ حضورِ یک پاتر در جمع راه نمی آید ،گفت:
-انقدر حسود نباش تام باباجان! باید از مرلینت هم باشه که بتونیم جادوگران و ساحرگانِ بیشتری رو نجات بدیم! لیلی هم یکی از اونا!

-آها دامبِل! پس بالاخره اعتراف کردی که همیشه حق با ما بوده! ما از همون اول گفته بودیم این ماگل ها دشمنِ خونی ما جادوگران هستند!

قبل از اینکه دامبلدور پاسخِ لرد را بدهد ، سیریوس با لحنی کلافه گفت:
-ای رهبرانِ دو جبهه روشنایی و تاریکی! شما را به مرلین از الاغِ اهریمن پیاده شوید و مدتی آتش بس کنید تا مذاکره مان با ماگل ها تمام شود!
دامبلدور و لرد پس از اندکی بررسی شرایط و تفکر و تعقل و کمی هم مشورت با نویسنده این پست، به این نتیجه رسیدند که باید با هم متحد شوند ؛ لااقل برای مدتی.

اما تام ریدل هنوز حرکتی نمی کرد.
لرد کم کم داشت نگرانِ تام می شد. پس از اینکه به دامبلدور و سیریوس چشم غره ای رفت ، با قدم های بلند به کنارِ تام رفت ، ایستاد و شروع کرد به بررسی کردنش از زوایای مختلف.
همانگونه که لرد کلهِ تام را در هوا می چرخاند تا شاید عیب و ایرادی در آن پیدا کند ،دامبلدور کنارِ لرد آمد و با دقت به تام نگاه کرد.
-تام؟
-واقعا خیال کردی با یک "تامِ" خالی می توانی تمرکزِ حواسش را به او برگردانی؟ آن هم وقتی که ما نیم ساعت است داریم اینجا زحمت می کشیم و هنوز نتوانسته ایم ، دامبلدور؟

-ای بابا لردِ عزیز! اولا دو دقیقه هم نشده ، دوما شما همیشه قدرتِ ساده ترین روش برای انجام کار ها رو دستِ کم گرفتی.

-بعدا بحث می کنیم دامبِل! فعلا بیا تام را نجات دهیم!

سیریوس کمی به لرد و دامبلدور نزدیک شد و با اشاره ای به در و دیوار گفت:
-به نظرتون این هم از خطراتِ این تونله؟ راهی برای درمانش وجود نداره؟
دامبلدور با ناامیدی سری تکان داد و گفت:
-هنوز نه متاسفانه. فعلا چیزی پیدا نکردیم
-من میتونم نجاتش بدم
سر ها همه چرخید و نگاه ها بر روی آن سرِ تونل خیره ماند. جز تاریکی مطلق چیزی دیده نمی شد. پس این صدا از کجا بود؟
لرد چوبدستش را رو به صدا می گیرد و می گوید:
-تو کیستی؟

جوابی شنیده نمی شود
ناگهان نوری کورکننده از طرفِ دیگرِ تونل می درخشد و باعث می شود همگی هول کنند
لیلی جیغ می کشد و کتابش از دستش می افتد. چوبدستِ ولدمورت از دستش خارج می شود و طبق غریزه اش ، شیرجه می زند و آن را بر می دارد.
نور، به همان سرعتی که پیدا شده بود ، خاموش می شود و در آن لحظه ،تنها روشنایی ای که در تونل وجود دارد ، نورِ چوب جادوی سیریوس است.
دملزا گرد و غبار را از روی شنلِ ارغوانی رنگش می تکاند و سرفه کنان می گوید:
-پناه بر ریشِ مرلین! چقدر اینجا...

اما لرد حرفش را قطع می کند
-ای دخترِ نادان ، ما را ترساندی! قبل از آمدن در بزنی بد نیست!

-آخه اینجا که در...
لرد دستش را بالا می آورد.
-سکوت!

مدتی سکوت می شود. تا اینکه پرسشی به ذهنِ دملزا هجوم می آورد.پرسشی ویرانگر و خانمان سوز که یا باید با سرگرم کردن خود به کار و بستنی و تفریح و بازی و هزار چیز دیگر و خلاصه بستن چشم ها و گوش ها، از او غافل شویم و به همان زندگی ای که تابه حال داشتیم، ادامه دهیم؛و یا باید مانند جنگجویی شجاع، زره خود را به تن کرده، دندان های کرسی را برهم فشرده و چشم درچشم این غول بی شــــاخ و دم دوخته و با سلاح فکر و اندیشه به مبارزه برویم. مبارزه ای سخت و جانانه برای یک تغییر اساسی در زندگی؛ یک بار برای همیشه!

-چرا همتون ساکت شدید؟ حرف بزنید نهایتا لرد عصبانی میشه که از دستورش سرپیچی کردیم!

اهم اهم... دیالوگِ بالا در حقیقت متعلق به دملزا بود ، اما به دلیلِ نبودِ نتِ ماگلی پرسرعت و مشکلاتِ ارتباطی بین نویسنده و دملزا ، دامبلدور این حرف را زد.
لرد که از این همه بحث خسته شده بود ، گفت:
-دملزا! چندی پیش گفتی می توانی تام را از این وضعیتِ مجسمه مانند در آوری ، بفرما! این شما و این تام ماروولو ریدلِ پسر!

-به روی چشم!

دملزا چند قدم جلو می آید و رو به روی تام ریدل می ایستد. چوبش را مستقیم به قلبِ تام ریدل نشانه می رود و پادنفرین را زیرِ لب زمزمه می کند.
تام ریدل انگار که از خوابی عمیق بیدار شده باشد ، نفسی عمیق می کشد و گیج و سردرگم به اطراف نگاه می کند ؛ اما نویسنده به شما اطمینانِ خاطر می دهد که حالش کاملا خوب می شود. دُنت وُری!
دملزا که از شادی در پوستِ خودش نمی گنجد ، مغرورانه به سمتِ ولدمورت که با قیافه ای شگفت زده ایستاده ، می چرخد و حرفِ دامبلدور را تکرار می کند:
- شما همیشه قدرتِ ساده ترین روش برای انجام کار ها رو دستِ کم گرفتی لرد جان ، یه پادطلسمِ باطل کنندهِ افسونِ سراپا سُکون کافی بود!

دملزا چشمکی به دامبلدور می زند.

دامبلدور با رضایت به لرد نگاه می کند.
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1405 09:42
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
431

کنی بیشتر از لیلی دور نشده بودند که صدای لیلی امد:
-وایستین!
همه ایستادند و به پشت سر خود نگاه کردند. صدای باز شدن پنجره امد و بعد هم سر و کله لیلی در تونل پیدا شد.و به سمتشان دوید.
درحالی که نفسنفس میزد گفت:
-منم میام.
سیریوس و دامبلدور لبخندی زدن،چهرهی تام همچنان بیحس بود و لرد ولدمورت صورت خود را جمع کرد. لیلی که همچنان دودستی کتابهایش را گرفتع بود به جمع امها پیوست.
-وایستین!
همه ایستادند و به پشت سر خود نگاه کردند. صدای باز شدن پنجره امد و بعد هم سر و کله لیلی در تونل پیدا شد.و به سمتشان دوید.
درحالی که نفسنفس میزد گفت:
-منم میام.
سیریوس و دامبلدور لبخندی زدن،چهرهی تام همچنان بیحس بود و لرد ولدمورت صورت خود را جمع کرد. لیلی که همچنان دودستی کتابهایش را گرفتع بود به جمع امها پیوست.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1405 09:42
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
431

دامبلدور، ولدمورت، سیریوس و تام به همراه شیر (یا همون بچه گربه) دوباره راه افتادند هرچه پیش میرفتند،تونل تاریکتر و بوی نا شدیدتر میشد. همینطور که در سکوت پیش میرفتند، یکدفعه صدای افتادن چیزی در تونل پیچید. همه خشکشان زد چشمشان زمین را دنبال چیزی که افتاده بود میجورید. بعد از اینکه متوجه شدند چیزی در از دست خودشان نیوفتاده با تردید به یکدیگر نگاه کردند. و به ارامی و با احتیاط جلو رفتند.
بعد از چند دقیقه راه رفتن، سوسوی نوری چند متر ان طرفتر توجهشان را به خود جلب کرد که صدای زمزمهی اهنگی از ان به گوش میرسید.به یکدیگر نگاه کردند. دامبلدور خونسرد و ارام بود، در چهره ولدمورت و تام هیچ ردی از احساسات نبود، ولی در عوض چنان کنجکاوی در چشمان سیریوس موج میزد که تردیدش به چشم نمیامد.
بالاخره دست از زل زدن کشیدند و جلو رفتند،متوجه شدتند جایی که نور میتابید یک پنجره است. و وقتی جلو رفتند...
تنها چیزی که دیدند، یک دختربچه بود، با موهایی بلند قرمز و بافته شده. کیفی پر از کتاب در دست داشت و در حال کتاب خواندن است و موسیقی را زیر لب زمزمه میکند.
-اهای دخترک!
همه به سمت لرد برگشتند. او اولین کسی بود که سکوت بینشان را میشکست. دختر هم برگشت. چشمانی به سبزی پیراهنش داشت.
-لیلی؟
لیلی لبخندی زد.
-سلام سیریوس!
-اینجا چیکار میکنی؟
-کتاب میخونم!
-اینو که دارم میبینم. منظورم اینه که واسه چی اینجایی؟
-بالا شلوغ بود، تمرکزمو بهم میزد اومدم این پایین کتاب بخونم. خودتون اینجا چیکار میکنید؟
-داریم از اون وضع بالا فرار میکنیم بریم کمک بیاریم!
-اها... خب باشه به سلامت.
ولدمورت متعجب گفت:
-بایست ببینم تو پاتری؟
-اره
-چه کسی فکر میکرد نه تنها پسر برگزیده را نکشیم، بلکه بچهاش را هم ملاقات کردیم!
بعد از چند دقیقه راه رفتن، سوسوی نوری چند متر ان طرفتر توجهشان را به خود جلب کرد که صدای زمزمهی اهنگی از ان به گوش میرسید.به یکدیگر نگاه کردند. دامبلدور خونسرد و ارام بود، در چهره ولدمورت و تام هیچ ردی از احساسات نبود، ولی در عوض چنان کنجکاوی در چشمان سیریوس موج میزد که تردیدش به چشم نمیامد.
بالاخره دست از زل زدن کشیدند و جلو رفتند،متوجه شدتند جایی که نور میتابید یک پنجره است. و وقتی جلو رفتند...
تنها چیزی که دیدند، یک دختربچه بود، با موهایی بلند قرمز و بافته شده. کیفی پر از کتاب در دست داشت و در حال کتاب خواندن است و موسیقی را زیر لب زمزمه میکند.
-اهای دخترک!
همه به سمت لرد برگشتند. او اولین کسی بود که سکوت بینشان را میشکست. دختر هم برگشت. چشمانی به سبزی پیراهنش داشت.
-لیلی؟
لیلی لبخندی زد.
-سلام سیریوس!
-اینجا چیکار میکنی؟
-کتاب میخونم!
-اینو که دارم میبینم. منظورم اینه که واسه چی اینجایی؟
-بالا شلوغ بود، تمرکزمو بهم میزد اومدم این پایین کتاب بخونم. خودتون اینجا چیکار میکنید؟
-داریم از اون وضع بالا فرار میکنیم بریم کمک بیاریم!
-اها... خب باشه به سلامت.
ولدمورت متعجب گفت:
-بایست ببینم تو پاتری؟
-اره
-چه کسی فکر میکرد نه تنها پسر برگزیده را نکشیم، بلکه بچهاش را هم ملاقات کردیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پایان تور سوم سالازار اسلیترین در کوچه دیاگون
توجه: موضوع این تاپیک بسته نشده است و شما همچنان میتوانید پس از اتمام تور، داستان را ادامه داده و به پایان برسانید.
توجه: موضوع این تاپیک بسته نشده است و شما همچنان میتوانید پس از اتمام تور، داستان را ادامه داده و به پایان برسانید.
خلاصه :
ماگلها به کوچه دیاگون حمله کردهاند و در این میان، گروهی از جادوگران شامل لرد ولدمورت، سیریوس بلک، دامبلدور، تام ریدل و دیگران به مغازه ویزلیها پناه بردهاند. این جادوگران که در تلاش برای یافتن راهی برای مذاکره با ماگلها هستند، ناگهان با ورود تانکهای ماگلها به مغازه مواجه میشوند. در این وضعیت بحرانی، آنها مجبور میشوند از تونلی تاریک که در انتهای مغازه ایجاد شده، فرار کنند.
اما این تونل تنها یک مسیر فرار نیست؛ بلکه پر از خطرات ناشناختهای است که در انتظار جادوگران است. هر پستی به توصیف یکی از این خطرات و واکنش جادوگران به آن میپردازد. شما میتوانید در هر زمان که مایل هستید، شخصیت خود را نیز وارد این جمع کنید و بخشی از ماجرا را رقم بزنید.
-----
تونل تاریک و پر پیچ و خم با صدای قدمهای آهسته جادوگران پر شده بود. سکوت سنگین اطراف به همراه سایههایی که از دیوارهای نمناک تونل بالا میرفتند، حس ترس و نگرانی را در میان جمعیت افزایش داده بود. ولدمورت که همیشه خود را شجاعترین فرد گروه میدانست، جلوتر از همه حرکت میکرد. اما ناگهان صدایی بم و غرشی از اعماق تونل شنیده شد که همه را به وحشت انداخت. دامبلدور که کمی عقبتر از ولدمورت حرکت میکرد، چوبدستیاش را محکمتر گرفت و پرسید:
- این چی بود؟
ولدمورت با نگاهی سرد به سمت دامبلدور برگشت و گفت:
- برو جلو ببین چیه به نظرم.
در همین لحظه، از میان سایههای تاریک، شیر بزرگی با یالهای طلایی و چشمانی درخشان ظاهر شد. غرشی دیگر از گلوی شیر بلند شد و همه برای لحظهای بیحرکت ایستادند. ولدمورت که سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند، به دامبلدور نگاهی انداخت و با لحنی طعنهآمیز گفت:
- دامبلدور، تو که گریفندوری هستی، برو باهاش صحبت کن. شیر که سمبل گریفندوره!
دامبلدور، با اخمی خفیف و صدایی آرام پاسخ داد:
- من شیر زبان نیستم که!
این جمله باعث شد ولدمورت به شکلی غیرمنتظره بخندد. خندهاش طنینانداز تونل شد و حتی برای لحظهای ترس دیگران را کنار زد. او با حالتی تمسخرآمیز گفت:
- پس این گودریکتون چرا شیر رو براتون انتخاب کرده اگر نمیتونین باهاش مکالمه کنین.
دامبلدور که از این حرف ولدمورت ناراحت شده بود، چیزی نگفت و فقط چشمانش را تنگ کرد. اما قبل از اینکه بحث ادامه پیدا کند، شیر دوباره غرشی کرد و این بار به سمت ولدمورت نزدیکتر شد. همه انتظار داشتند ولدمورت از چوبدستیاش استفاده کند یا به مبارزه بپردازد، اما چیزی غیرمنتظره رخ داد. شیر، که حالا کاملاً نزدیک شده بود، به جای حمله، روی زمین دراز کشید و شروع به غرغر کردن کرد. ولدمورت با نگاهی متعجب به شیر نگاه کرد و بعد از چند ثانیه متوجه شد که این صدا، چیزی شبیه به خرخر گربه است. شیر بزرگ، مثل یک گربه خانگی، خود را به پای ولدمورت مالید و حتی دمش را تکان داد. دامبلدور با چهرهای که نمیتوانست تعجبش را پنهان کند، گفت:
- این... این شیر اهلیه؟
ولدمورت که حالا لبخندی مغرورانه بر لب داشت، با لحنی فاتحانه گفت:
- معلومه که اهلیه! این شیر هوش بالایی داره و میدونه باید به کی احترام بذاره.
او به آرامی دستش را دراز کرد و یال شیر را نوازش کرد. شیر با خوشحالی بیشتری خرخر کرد و حتی شروع به لیسیدن ردای سیاه ولدمورت کرد. بقیه جادوگران که هنوز بین ترس و خنده گیر کرده بودند، نمیتوانستند باور کنند که این صحنه واقعی است. اما دامبلدور همچنان با لبخندی ملایم به ولدمورت نگاه میکرد و به خود میگفت:
- شاید تو نواده گودریک و سالازار با همی، شاید این دو نفر کمی نزدیک تر از دو تا "دوست" بودن فقط!
شیر که حالا بهطور کامل تحت فرمان ولدمورت به نظر میرسید، پشت سر او به حرکت درآمد و گروه جادوگران به راهشان ادامه دادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
