پایان سوژه
دامبلدور، لیلی لونا، ولدمورت، دملزا، سیریوس و تام ریدل که حالا حالش به لطف دملزا، کاملا خوب شده بود، راه خود را درون آن تونل تنگ و تاریک ادامه دادند. در اواسط راه بود که متوجه شدند لیلی لونا، درحال محو شدن است. همگی ایستادند و لیلی لونا را که قطع و وصلی داشت نگاه کردند.
- چرا همچین میشه؟
- اخه شناسش بسته...
کسی که این حرف را زد، تام ریدل بود که او هم شناسه اش بسته شده بود و نیست و نابود شده بود. اما نویسنده در عجب بود که چگونه این مرد، همچنان سالم راستراست راه میرود که ناگهان، تام ریدل نیز، به بیماری قطع و وصلی دچار شد.
لیلی لونا و تام ریدل، هردو میخواستند حرف بزنند اما قطع و وصلیشان آنقدر شدید شده بود که این لحظات پایانی عمر، نتوانستند حرف آخرشان را کامل بزنند و در نهایت، کاملا خاموش شدند. دامبلدور، سیریوس، دملزا و ولدمورت و حتی همان شیری که همانند بچه گربه خرخر میکرد، با چشمانی گرد شده، متعجب به جای خالی آن دو خیره شده بودند.
- پس بگو چرا تام بدبخت توی نوشته ی قبلی نیم ساعت هنگ کرده بود!
- آه دملزا بابا جان! خداروشکر که هنوز تورو داریم!
سیریوس میتوانست قسم بخورد که دامبلدور هنوز کلمه ی آخر یعنی «داریم» را کامل به زبان نیاورده بود که دملزا نیز دچار قطع و وصلی شد. اما چرا؟ او که شناسه اش بسته نشده بود!
- این توطئه ی همان ماگل های پست فطرت است!
- ب... ا... م...
دملزا نیز، متاسفانه نتوانست کلمات آخرش را کامل بر زبان بیاورد و خاموش شد. هیچکدامشان نمیدانستند چرا این اتفاق میوفتد و نفر بعدی کدامشان است. اما نا امیدانه به راه افتادند.
شیر جلوی آنها حرکت میکرد، ولدمورت که خود را بر دیگران برتر میدانست اما چون جا تنگ بود نتوانسته بود جای شیر را بگیرد، پشت شیر حرکت میکرد. از صدای تانک ها و تیر اندازی هایی که ماگلان به راه انداخته بودند، میشد فهمید به اواخر تونل رسیده اند. اما بیرون رفتن از این تونل، کار عاقلانه ای نبود. زیرا به احتمال ۹۰ درصد، تانک های ماگلی پشت در منتظر ایستاده بودند.
ولدمورت نا امیدانه بر تخته سنگی نشست و فاز غم گرفت. سیریوس نیز به دیوار تونل تکیه داد. حتی دامبلدور حالا فکر میکرد این آخر راهشان است. پس فاز نصیحت برداشت.
- ببینید پسرای خوب! توبه کنید! مخصوصا تو ولدی جانِ بابا.
- دهانت را ببند تا لبانت را به هم ندوختم دامبل!
- این آخر عمری باید توشه برای آخرتت جمع کنی.
- راست میگه ولدی، تا حالا که یه کار خیرم نکردی، الان بکن شاید رفتی بهشت.
ولدمورت کمی فکر کرد. سرش را کج کرد و کله ی کچلش را خاراند.
- خب... بد به نظر نمی آید.
واقعا بد به نظر نمیآمد ولدمورت، که تمام عمرش را صرف کسب قدرت کرده بود، لحظات آخر عمرش را کمی توبه کند.
- باید چه کار کنیم؟
- باید دعا کنی ولدی جون.
- جیزس!
ولدمورت مانند مومنان ماگلی، دست هایش را رو به بالا گرفت و کمی دعا خواند. ریش های دامبلدور از دیدن چنین صحنه ای فر خورد. هیچکس فکر نمیکرد ولدمورت بلد باشد دعا بخواند.
اما طولی نکشید، سیریوس که کنار دامبلدور ایستاده بود، دچار قطعو وصلی شد. تصویر سیریوس هی می آمد، و هی ناپدید میشد. درست همانند دملزا، لیلی و تام ریدل. اشک های دامبلدور و حتی ولدمورت سرازیر شد. سیریوس داشت آنهارا تنها میگذاشت. معلوم نبود آنها به دست ماگل ها به قتل میرسند یا اینگونه دنیای فانی را ترک خواهند کرد.
وقتی سیریوس هم خاموش شد و وجودش زیر سوال رفت، درِ انتهای تونل، کوبیده شد. آنقدر محکم کوبیده میشد که آن دو، دست به دعا شدند تا قبل از اینکه مورد تهاجم ماگل ها قرار بگیرند، مانند سیریوس قطعو وصلی شوند.
هرکس که آنطرف در بود، در تلاش بود تا سریع تر وارد شود. صدا لحظه ای قطع شد و دامبلدور عرق سردش را از روی پیشانیش پاک کرد. اما ناگهان، در آنچنان به شدت کوبیده شد که شکست و باز شد.
در آن طرف در، کسی نبود جز، لیلی اوانز! لیلی به سرعت جلو آمد. او فکر نمیکرد ولدمورت را نیز باید نجات دهد.
- پروفسور باید سریع اینجارو ترک کنیم!
- آه دخترم! همیشه میدونستم میای.
لیلی دست دامبلدور را گرفت و خواست اورا با خود از آنجا خارج کند که ولدمورت، با نگاه مظلومانه اش، مانع او شد. در نهایت، لیلی، ولدمورت، دامبلدور و شیری که خر خر میکرد، به مقصد خانه ی لیلی آن تونل را ترک کردند. وقتی وارد خانه اش شدند، سیریوس و دملزا را دیدند که میرقصند و آواز میخوانند.
قصه ی ما به سر رسید، ماگل به خواستش نرسید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







