دِن، دِن دِرنگ... دن، دن درنگ... (افکت آهنگ عروسی خارجکیا!)
ناقوسهای کلیسا وزارت سحر و جادو به صدا در میآمدند. ملت جادوگر و ساحره در دو گروه منظم، بر روی نیمکتهای چوبی دو سمت سالن کلیسا نشسته بودند و کِل میکشیدند، نقل و نبات این سو آن سو پرتاب و از جیزز مرلین برای دو نوگل نوشکفته طلب عافیت و خوشبختی میکردند.
ساحرهای حدودا بیست ساله با لباسی سفید روی سکوی محراب ایستاده بود و به وضوح زار میزد. در آن سوی کلیسا و در سمت ورودی آن، مردی حدودا پنجاه ساله با موهایی جوگندمی، کت و شلوار مشکی اتو نکشیده در حالی که یک لنگ پایش در دست دختری با موهای خرمایی بود، به زور از بین فاصله بین نیمکتهای کلیسا بر روی زمین کشیده میشد و به سمت محراب برده میشد.
جادوگر که یک نقل در دماغش گیر کرده بود و کشیده شدنش روی کفپوش مرمرین کلیسا داشت عذابش میداد با خشم گفت:
- بابا نمیخوام، هلمز! به چه زبونی بگم؟! اصلا پشیمون شدم از ازدواج!
- چی چیو پشیمون شدم! فکر کردی همینطوریه توی این فصل زیبای بهاری بدون زن بمونی؟ دیگه راه برگشتی نیست... الان همه راهها راه رفته!
جادوگر، به سختی با چشمان ضعیفش یک نگاه به محراب کلیسا و به عروس انداخت. با دیدن آن دماغ بزرگ و تیز که تور عروس را شکافته بود و از آن ییرون زده بود، با نگرانی آب دهانش را قورت داد.
- بابا اصلا من الکی گفتم پولدارم... میخواستم ادای باباهای شکری رو در بیارم بهم زن بدین! من آه در بساط ندارم! ورشکسته به تقصیرم اصلا! فقیر و مفلوکم...
- غلط کردی! خودم آمار تکتک حسابای بانک گرینگوتزت، تکتک آذرخشات و تکتک عمارتات و پنتهاوسهات توی دره گودریک رو درآوردم. فکر کردی کسی توی بنگاه ازدواج هلمز میتونه ادعای کاذب کنه؟ من خودم مو رو از ماست زندگیش میکشم بیرون! مشکوکیت ما اعتبار بنگاه ماست!
داماد شروع به گریه کرد.
- بابا این دماغش انقدر تیزه که...
تلما مکثی کرد. لیست ثبتنام بنگاه ازدواج هلمز مرد نگونبخت را از داخل کیفش بیرون کشید و به آن نگاهی انداخت.
- ببین خودت گفتی چهره برات مهم نیست فقط سنش کم باشه. تقدیم به شما!
تلما با دو دست به سمت عروس اشاره کرد گویی کادو ارزندهای را به مرد تعارف میکند.
- اون خانمم گفت سن براش یه عدده و فقط پولدار باشه بسه. بفرما!
با دست به سمت داماد اشاره کرد.
- خب دیگه پس... مبارکه!
لحظاتی بعد، پس از ادا شدن نذرها و قَبلتمهای دوطرفه که مشخص بود تلما آنقدر از زندگیشان آتو دارد که جرات ندارند به کشیش جواب منفیشان را اعلام کنند، داماد درحالی که پس از ماچی سانسور شده، چشم راستش شدیدا خونریزی داشت و نیمکره راست مغزش به دماغ تیز حاج خانم، گیر کرده بود، از طریق آمبولانس به بخش مراقبتهای ویژه سنتمانگو منتقل شد.
یکساعت بعد...
تلما در بنگاهش واقع در یکی از اتاقهای وزارتخانه نشسته بود.
- اینم بیستمین عروسی موفق این ماه. تا من هستم نمیذارم دیگه هیچ مرغ عشقی توی این قفس دنیا تنها بمونه. خب... نفر بعدی که باید شوهر/زنش بدم کیه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



















