ببخشيد استاد ، من شخصيت خودم رو به عنوان جادوگر معمولي به كار ميبرم. البته ميدونم كه آريانا فشفشه بود. ولي من نميدونم كه بايد شخصيت جادوگر رو از توي كتاب انتخاب كنيم. يا اينكه ميشه يه نفرو همين جوري انتخاب كرد.به هرحال من خودمو جادوگر ميدونم.( توي اين داستان)
**********************************
هوا سرد بود. خيلي خيلي سرد. آريانا دامبلدور ، به آرامي وارد محدوده ي قلعه ي تاريك شد. شنل بزرگ و مشكي رنگ آريانا، تمام بدنش را پوشانده بود و فقط چهره ي سفيد و نگرانش و قسمتي از دست زخمي اش ، هراز گاهي ديده ميشد.
آريانا ، زخمي شده بود. خون از دست چپش ميچكيد و صورتش پراز خراش بود. ترسيده بود. اين را ميشد از نگاهش فهميد.
آريانا از باغ تاريك نزديك قلعه بيرون آمد و خودش را به درون قصر رساند. صداي لاشخورهايي كه در گورستان نزديك قصر لانه كرده بودند ، تا درون قصر هم به گوش ميرسيد و شمع كوچكي كه روي ميز بزرگي قرار داشت ، تنها بخش كوچكي از چهره ي آريانا را به نمايش ميگذاشت.
درون قلعه صداهاي عجيبي به گوش ميرسيد. آريانا به سختي آب دهانش را قورت داد و درحالي كه مطمئن نبود كار درستي ميكند ، كلاه شنلش را برداشت. خسته ، در وسط سرسرا ايستاد. موهاي پريشان و بلندش كه در تاريكي نميشد رنگ آن را تشخيص داد ، از توي كلاه شنلش بيرون آمده بود و حالا ميشد چشم هاي خسته و نگرانش را كه مرتب به اين طرف و آن طرف ميچرخيد ، به راحتي ديد. آريانا به ديواري كه نيمي از آن ريخته بود ، نگاه كرد. اين ديوار مرز بين گورستان و قلعه بود.آريانا از شكاف درون قلعه قبرهاي گورستان را به راحتي ميديد. از آن مكان وحشت داشت. پس چهره اش را برگرداند و به طرف ساعت بزرگ كنار ديوار روبه رويي رفت.
صداي قدم هايش شنيده ميشد. آريانا براي چه اينجا بود؟ خودش هم نميدانست.انگار كسي او را به اينجا كشانده بود. نميدانست چه كسي. ولي حتم داشت روح پدرش.
آريانا دست زخمي اش را محكم با دست ديگرش گرفت و سعي كرد با پارچه اي كه به همراه داشت زخمش را ببندد. اما نميتوانست. پارچه ي كوچكي بود و نميتوانست از خونريزي به اين شديدي جلوگيري كند. پس روي صندلي بزرگي نشست و به آن روز وحشتناك فكر كرد:
امروز صبح ، آريانا به دره ي گودريك رفته بود. به محل قبر پدرش. سر مزار او گريسته بود و از او ميخواست كه او را ببخشد. يادش مي آمد كه او را صدا ميزد و به آرامي ميگفت: منو ببخش . ببخش.
خوب يادش مي آمد كه با گفتن اين جملات ، صدايش ميلرزيد. خوب يادش بود كه چه قدر اشك ميريخت و خوب ميدانست كه پدرش او را ميبخشد.
در همان هنگام ، شخصي به دره ي گودريك آمده بود. شخصي سياه پوش. به همراه شنلي كه سياه بود. آريانا از آن مرد ميترسيد. آن مرد در تمام مدتي كه آريانا در كنار قبر پدرش بود ، او را نگاه ميكرد و آريانا آن چوبدستي را كه در زير شنل مرد پنهان بود را ديد.آن مرد را ديد كه چوبدستي اش را محكم گرفته بود و آن را رها نميكرد. لرزش دست مرد را بر روي چوبدستي ديده بود. و آريانا شك نداشت كه آن مرد ميخواست او را بكشد. پس فرار كرد و رفت.
آن مرد مرتب به آريانا طلسم شليك ميكرد و آريانا ميگريخت. تا اينكه بالاخره طلسم مرد به دستش خورده بود و دستش را زخمي كرده بود. آريانا نميدانست كجا برود. اما انگار كسي او را به اينجا راهنمايي ميكرد. انگار كسي ميخواست او نجات پيدا كند.
آريانا ديگر فكر نكرد. از جا بلند شد تا به خانه برود. ديگر دوست نداشت به اين ماجرا فكر كند. قطره اشكي از چشمانش جاري شد. اما آريانا آن را به سرعت پاك كرد. خواست از آنجا فرار كند كه صدايي شنيد. درب قلعه با صدايي عجيب باز شد و مردي شنل پوش پديدار شد.
آريانا جيغي كشيد و چوبدستي اش را برداشت. مرد شنل پوش خنديد و گفت: ميدوني چيه؟ تو خيلي ناداني. تو به جاي جنگيدن با من فرار كردي. ابله! تو احمقي.
آريانا فرياد زد: خفه شو.
مرد خنديد و گفت: همين؟ راستش..من ميخوام خانواده ي دامبلدور را براي هميشه از بين ببرم. شايد زورم به آلبوس نرسد. ولي حتم دارم ميتوانم يك دختر فسقلي كوچولو رو بكشم.
آريانا بلند گفت: خواهيم ديد.
مرد به آريانا فرصت حرف زدن نداد و خواست طلسم شليك كند. فرياد زد: پرات آتي لانس!
آريانا حيرت زده به هاله ي قرمزي كه دورش را هاله ي سبز فراگرفته بود نگاه ميكرد. ترسيده بود. لبهايش خشك شده بود. اما ناگهان نيرويي به او فشار آورد كه به مقابله بپردازد.
اما مرد دوباره فرياد زد: كران پاتينز!
اما آريانا اين ورد را به خوبي ميشناخت. پس سعي كرد مقابله كند. ياد مادرش افتاد. اينبار محكم و قوي فرياد زد: اتكانتيس!
آريانا چيزي حس نكرد. فقط ياد مادرش افتاده بود. او را با اين طلسم كشته بودند. آريانا درحالي كه خونش به جوش آمده بود به آن مرد سياه پوش نگاهي انداخت.او را خلع سلاح كرده بود. مرد روي زمين افتاده بود.
آريانا خواست كلاه شنل مرد را كنار بزند. اما از اين كار خودداري كرد. پس در حالي كه اشك از چشمانش جاري شده بود به بيرون از قلعه دويد. گورستان به خوبي ديده ميشد. اما ديگر ساكت نبود. انگار هياهويي درون گورستان به پا شده بود.
آريانا ديگر گورستان را نگاه نكرد. درحالي كه ميگريست ، كلاه شنلش را روي صورتش انداخت و از آنجا خارج شد.
**********************************
هوا سرد بود. خيلي خيلي سرد. آريانا دامبلدور ، به آرامي وارد محدوده ي قلعه ي تاريك شد. شنل بزرگ و مشكي رنگ آريانا، تمام بدنش را پوشانده بود و فقط چهره ي سفيد و نگرانش و قسمتي از دست زخمي اش ، هراز گاهي ديده ميشد.
آريانا ، زخمي شده بود. خون از دست چپش ميچكيد و صورتش پراز خراش بود. ترسيده بود. اين را ميشد از نگاهش فهميد.
آريانا از باغ تاريك نزديك قلعه بيرون آمد و خودش را به درون قصر رساند. صداي لاشخورهايي كه در گورستان نزديك قصر لانه كرده بودند ، تا درون قصر هم به گوش ميرسيد و شمع كوچكي كه روي ميز بزرگي قرار داشت ، تنها بخش كوچكي از چهره ي آريانا را به نمايش ميگذاشت.
درون قلعه صداهاي عجيبي به گوش ميرسيد. آريانا به سختي آب دهانش را قورت داد و درحالي كه مطمئن نبود كار درستي ميكند ، كلاه شنلش را برداشت. خسته ، در وسط سرسرا ايستاد. موهاي پريشان و بلندش كه در تاريكي نميشد رنگ آن را تشخيص داد ، از توي كلاه شنلش بيرون آمده بود و حالا ميشد چشم هاي خسته و نگرانش را كه مرتب به اين طرف و آن طرف ميچرخيد ، به راحتي ديد. آريانا به ديواري كه نيمي از آن ريخته بود ، نگاه كرد. اين ديوار مرز بين گورستان و قلعه بود.آريانا از شكاف درون قلعه قبرهاي گورستان را به راحتي ميديد. از آن مكان وحشت داشت. پس چهره اش را برگرداند و به طرف ساعت بزرگ كنار ديوار روبه رويي رفت.
صداي قدم هايش شنيده ميشد. آريانا براي چه اينجا بود؟ خودش هم نميدانست.انگار كسي او را به اينجا كشانده بود. نميدانست چه كسي. ولي حتم داشت روح پدرش.
آريانا دست زخمي اش را محكم با دست ديگرش گرفت و سعي كرد با پارچه اي كه به همراه داشت زخمش را ببندد. اما نميتوانست. پارچه ي كوچكي بود و نميتوانست از خونريزي به اين شديدي جلوگيري كند. پس روي صندلي بزرگي نشست و به آن روز وحشتناك فكر كرد:
امروز صبح ، آريانا به دره ي گودريك رفته بود. به محل قبر پدرش. سر مزار او گريسته بود و از او ميخواست كه او را ببخشد. يادش مي آمد كه او را صدا ميزد و به آرامي ميگفت: منو ببخش . ببخش.
خوب يادش مي آمد كه با گفتن اين جملات ، صدايش ميلرزيد. خوب يادش بود كه چه قدر اشك ميريخت و خوب ميدانست كه پدرش او را ميبخشد.
در همان هنگام ، شخصي به دره ي گودريك آمده بود. شخصي سياه پوش. به همراه شنلي كه سياه بود. آريانا از آن مرد ميترسيد. آن مرد در تمام مدتي كه آريانا در كنار قبر پدرش بود ، او را نگاه ميكرد و آريانا آن چوبدستي را كه در زير شنل مرد پنهان بود را ديد.آن مرد را ديد كه چوبدستي اش را محكم گرفته بود و آن را رها نميكرد. لرزش دست مرد را بر روي چوبدستي ديده بود. و آريانا شك نداشت كه آن مرد ميخواست او را بكشد. پس فرار كرد و رفت.
آن مرد مرتب به آريانا طلسم شليك ميكرد و آريانا ميگريخت. تا اينكه بالاخره طلسم مرد به دستش خورده بود و دستش را زخمي كرده بود. آريانا نميدانست كجا برود. اما انگار كسي او را به اينجا راهنمايي ميكرد. انگار كسي ميخواست او نجات پيدا كند.
آريانا ديگر فكر نكرد. از جا بلند شد تا به خانه برود. ديگر دوست نداشت به اين ماجرا فكر كند. قطره اشكي از چشمانش جاري شد. اما آريانا آن را به سرعت پاك كرد. خواست از آنجا فرار كند كه صدايي شنيد. درب قلعه با صدايي عجيب باز شد و مردي شنل پوش پديدار شد.
آريانا جيغي كشيد و چوبدستي اش را برداشت. مرد شنل پوش خنديد و گفت: ميدوني چيه؟ تو خيلي ناداني. تو به جاي جنگيدن با من فرار كردي. ابله! تو احمقي.
آريانا فرياد زد: خفه شو.
مرد خنديد و گفت: همين؟ راستش..من ميخوام خانواده ي دامبلدور را براي هميشه از بين ببرم. شايد زورم به آلبوس نرسد. ولي حتم دارم ميتوانم يك دختر فسقلي كوچولو رو بكشم.
آريانا بلند گفت: خواهيم ديد.
مرد به آريانا فرصت حرف زدن نداد و خواست طلسم شليك كند. فرياد زد: پرات آتي لانس!
آريانا حيرت زده به هاله ي قرمزي كه دورش را هاله ي سبز فراگرفته بود نگاه ميكرد. ترسيده بود. لبهايش خشك شده بود. اما ناگهان نيرويي به او فشار آورد كه به مقابله بپردازد.
اما مرد دوباره فرياد زد: كران پاتينز!
اما آريانا اين ورد را به خوبي ميشناخت. پس سعي كرد مقابله كند. ياد مادرش افتاد. اينبار محكم و قوي فرياد زد: اتكانتيس!
آريانا چيزي حس نكرد. فقط ياد مادرش افتاده بود. او را با اين طلسم كشته بودند. آريانا درحالي كه خونش به جوش آمده بود به آن مرد سياه پوش نگاهي انداخت.او را خلع سلاح كرده بود. مرد روي زمين افتاده بود.
آريانا خواست كلاه شنل مرد را كنار بزند. اما از اين كار خودداري كرد. پس در حالي كه اشك از چشمانش جاري شده بود به بيرون از قلعه دويد. گورستان به خوبي ديده ميشد. اما ديگر ساكت نبود. انگار هياهويي درون گورستان به پا شده بود.
آريانا ديگر گورستان را نگاه نكرد. درحالي كه ميگريست ، كلاه شنلش را روي صورتش انداخت و از آنجا خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.

(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)
