فلور لبه ی کلاه آفتابی اش را در دست گرفت. دست دیگرش، در دست همسرش قرار داشت و هر از گاهی آن را محکم میفشرد. طوری که ناخن های بلند اما ساده و ظریفش، در کف دست بیل فرو میرفت و اورا وادار میکرد به فلور نگاه کند. نگاهی که هیچ خالی از خشم نبود. آفتاب تابستان، گرچه سوزان بود اما روی موهای طلایی رنگ و بلند فلور نقش بسته بود و آن را درخشان تر از همیشه نشان میداد. با اینکه هر چند دقیقه یک بار بیل را مجبور میکرد به او نگاه کند، و با اینکه بیل خشمگین میشد اما همین که چشمش به چهره ی آرام و بی نقص همسرش می افتاد، نگاه درون چشم هایش تغییر میکرد.
شب گذشته ویلای صدفی.
فلور چای خوش عطری را آهسته درون فنجان های خودش و بیل میریخت. چای آنقدر عطر خوبی داشت که بیل را از پذیرایی به درون آشپزخانه کشاند. فلور لباس سفید رنگ بلندی به تن کرده بود و موهایش را بسته بود. هر موقع که دهانش را باز میکرد، هنگام حرف زدن لهجه ی فرانسوی شیرینش را به رخ بیل و بقیه میکشاند. او به خوبی متوجه حضور بیل در آشپزخانه شده بود.
- خب؟ قرار بود بیشتر توضیح بدی.
- اوه... درسته!
بیل صندلی را روی زمین کشاند و آن را عقب کشید و روی آن نشست. کشیده شدن صندلی روی کف آشپزخانه صدای گوش خراشی ایجاد کرد که بیل به آن اهمیت چندانی نمیداد اما، فلور لحظه ای ابرو هایش را در هم کشید.
- موضوع اینه که... محفل جایی نیست که تو داخلش اذیت بشی، میدونم چقدر حساسی ولی بهم گوش کن فلور... تو که توانایی مرگخوار شدن نداری داری؟
فلور فنجان چای را جلوی بیل قرار داد و آهسته روبروی بیل نشست. بیل میتوانست به خوبی متوجه معنی نگاه فلور بشود. فلور سکوت کرده بود تا او ادامه دهد.
- من میتونم درون تورو ببینم فلور... تو زیادی برای مرگخوار شدن پاکی.
- یه طوری حرف میزنی انگار من قلبم برای مرگخوار شدن میتپه!
- منظورم این نبود فقط... میخوام راه درست رو بهت نشون بدم.
فلور به فکر فرو رفت. او همیشه سفید را رنگ پاک و خالصی میدانست. همچنین او هیچ تمایلی به سیاه کردن قلب خود نداشت. فقط نمیدانست چرا بیل او را مجبور میکند که انتخاب کند. چه دلیلی دارد که او بخواهد جبهه ای را برای خود انتخاب کند.
- آه بیل... خواهش میکنم من فقط برای دفاع کردن از خودم به دنیا اومدم...
- منظورت چیه که فقط برای دفاع کردن از خودت به دنیا اومدی؟
- من فقط نمیخوام کسی آرامشم و زیباییم رو ازم بگیره. میتونم تصور کنم که با هر ماموریت چه آسیبی قراره به خودم بزنم!
بیل آهی کشید و جرعه ای از فنجان نوشید. طعم چای، به اندازه ی عطرش خوب بود و گلوی اورا تازه میکرد. بحث کردن با فلور همیشه او را خسته میکرد. زیرا فلور، فقط به یک چیز فکر میکرد، آرامش و زیبایی! گاهی وقت ها فلور بیل را بعد از خودش، در جایگاه دوم زندگی اش قرار میداد و این بیل را آزرده میکرد.
- چرا فکر میکنی محفل ازت میخواد تبدیل به آدم دیگه ای بشی؟
فلور چیزی نگفت. باز هم نگاه خیره ای به چشم های بیل کرد تا او ادامه دهد.
- محفل به آدم هایی مثل تو هم نیاز داره فلور... قرار نیست حتما برای کسی بجنگی... فقط قراره انتخاب کنی که از چی دفاع کنی.
فلور باز هم چیزی نگفت. اینبار فقط دستش را روی میز گذاشت و با انگشتان کشیده و ظریفش روی میز ضرب گرفت. بیل آهی کشید و آخرین جرعه از فنجان چایش را نوشید. سپس باز از سر جایش بلند شد، گونه ی فلور را آرام بوسید و از آشپزخانه خارج شد.
- شب بخیر...
فلور مدت زمان بیشتری آنجا نشست. او به فکر فرو رفته بود. اینکه شاید آنقدر ها هم که فکر میکرد بد نباشد اگر بیل را در محفل ققنوس همراهی کند. همانطور که بیل میگفت، او حق انتخاب داشت. که از چه کسی و چه چیزی دفاع کند. از آرمان های خودش یا فرد دیگری؟ مرگخوار شدن ایده ی خوبی به نظر نمیرسید. فلور کسی نبود که خودش، زیباییش و زمانش را فدای کسی بکند که میتواند با یک اشاره تمام آن ها را از او بگیرد. محفل به او این اجازه را میداد که برای خودش بجنگد.
پایان فلش بک.
- فکر کردم نمیخواستی...
- هنوز هم نمیخوام بجنگم.
بیل دستش را روی صورتش گذاشت طوری که انگار اینهمه راه تا میدان گریمولد آمده بود اما در نهایت توسط فلور سرکار گذاشته شده بود.
- میخوام از خودم دفاع کنم بیل...
- اوه... پس...
- اره، اگه قرار باشه بجنگم میجنگم. اما فقط برای مراقبت از خودم... و تو.
شاید این جزو اولین بار هایی بود که بیل میتوانست از دهان فلور این جمله را بشنود. اما با این حال، گوشه ی لب هایش بالا رفته بود و میخواست از خوشحالی بال در بیاورد که آرنج فلور در پهلویش فرو رفت. سرفه ای کرد و در خانه ی شماره ی ۱۲ را برای او باز کرد.
شب گذشته ویلای صدفی.
فلور چای خوش عطری را آهسته درون فنجان های خودش و بیل میریخت. چای آنقدر عطر خوبی داشت که بیل را از پذیرایی به درون آشپزخانه کشاند. فلور لباس سفید رنگ بلندی به تن کرده بود و موهایش را بسته بود. هر موقع که دهانش را باز میکرد، هنگام حرف زدن لهجه ی فرانسوی شیرینش را به رخ بیل و بقیه میکشاند. او به خوبی متوجه حضور بیل در آشپزخانه شده بود.
- خب؟ قرار بود بیشتر توضیح بدی.
- اوه... درسته!
بیل صندلی را روی زمین کشاند و آن را عقب کشید و روی آن نشست. کشیده شدن صندلی روی کف آشپزخانه صدای گوش خراشی ایجاد کرد که بیل به آن اهمیت چندانی نمیداد اما، فلور لحظه ای ابرو هایش را در هم کشید.
- موضوع اینه که... محفل جایی نیست که تو داخلش اذیت بشی، میدونم چقدر حساسی ولی بهم گوش کن فلور... تو که توانایی مرگخوار شدن نداری داری؟
فلور فنجان چای را جلوی بیل قرار داد و آهسته روبروی بیل نشست. بیل میتوانست به خوبی متوجه معنی نگاه فلور بشود. فلور سکوت کرده بود تا او ادامه دهد.
- من میتونم درون تورو ببینم فلور... تو زیادی برای مرگخوار شدن پاکی.
- یه طوری حرف میزنی انگار من قلبم برای مرگخوار شدن میتپه!
- منظورم این نبود فقط... میخوام راه درست رو بهت نشون بدم.
فلور به فکر فرو رفت. او همیشه سفید را رنگ پاک و خالصی میدانست. همچنین او هیچ تمایلی به سیاه کردن قلب خود نداشت. فقط نمیدانست چرا بیل او را مجبور میکند که انتخاب کند. چه دلیلی دارد که او بخواهد جبهه ای را برای خود انتخاب کند.
- آه بیل... خواهش میکنم من فقط برای دفاع کردن از خودم به دنیا اومدم...
- منظورت چیه که فقط برای دفاع کردن از خودت به دنیا اومدی؟
- من فقط نمیخوام کسی آرامشم و زیباییم رو ازم بگیره. میتونم تصور کنم که با هر ماموریت چه آسیبی قراره به خودم بزنم!
بیل آهی کشید و جرعه ای از فنجان نوشید. طعم چای، به اندازه ی عطرش خوب بود و گلوی اورا تازه میکرد. بحث کردن با فلور همیشه او را خسته میکرد. زیرا فلور، فقط به یک چیز فکر میکرد، آرامش و زیبایی! گاهی وقت ها فلور بیل را بعد از خودش، در جایگاه دوم زندگی اش قرار میداد و این بیل را آزرده میکرد.
- چرا فکر میکنی محفل ازت میخواد تبدیل به آدم دیگه ای بشی؟
فلور چیزی نگفت. باز هم نگاه خیره ای به چشم های بیل کرد تا او ادامه دهد.
- محفل به آدم هایی مثل تو هم نیاز داره فلور... قرار نیست حتما برای کسی بجنگی... فقط قراره انتخاب کنی که از چی دفاع کنی.
فلور باز هم چیزی نگفت. اینبار فقط دستش را روی میز گذاشت و با انگشتان کشیده و ظریفش روی میز ضرب گرفت. بیل آهی کشید و آخرین جرعه از فنجان چایش را نوشید. سپس باز از سر جایش بلند شد، گونه ی فلور را آرام بوسید و از آشپزخانه خارج شد.
- شب بخیر...
فلور مدت زمان بیشتری آنجا نشست. او به فکر فرو رفته بود. اینکه شاید آنقدر ها هم که فکر میکرد بد نباشد اگر بیل را در محفل ققنوس همراهی کند. همانطور که بیل میگفت، او حق انتخاب داشت. که از چه کسی و چه چیزی دفاع کند. از آرمان های خودش یا فرد دیگری؟ مرگخوار شدن ایده ی خوبی به نظر نمیرسید. فلور کسی نبود که خودش، زیباییش و زمانش را فدای کسی بکند که میتواند با یک اشاره تمام آن ها را از او بگیرد. محفل به او این اجازه را میداد که برای خودش بجنگد.
پایان فلش بک.
- فکر کردم نمیخواستی...
- هنوز هم نمیخوام بجنگم.
بیل دستش را روی صورتش گذاشت طوری که انگار اینهمه راه تا میدان گریمولد آمده بود اما در نهایت توسط فلور سرکار گذاشته شده بود.
- میخوام از خودم دفاع کنم بیل...
- اوه... پس...
- اره، اگه قرار باشه بجنگم میجنگم. اما فقط برای مراقبت از خودم... و تو.
شاید این جزو اولین بار هایی بود که بیل میتوانست از دهان فلور این جمله را بشنود. اما با این حال، گوشه ی لب هایش بالا رفته بود و میخواست از خوشحالی بال در بیاورد که آرنج فلور در پهلویش فرو رفت. سرفه ای کرد و در خانه ی شماره ی ۱۲ را برای او باز کرد.
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎

از اونا بگذریم... عه وا! اشتباه نکنین. من کبریت نیستم! اون کبریتای کله گوگردی که خود بزرگبینی دارن... من از نسل چوبکبریتم!

بچههای فامیل بهم میگن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونهم، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا میره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل میکنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!