هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بهترین ایده پرداز
پیام زده شده در: ۲:۴۴ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
#11
رايمان از آن كسي باشد كه اين تاپيك از جادوگران چي مي خوايم رو دوباره راه اندازي كرد.

ویرایش: اگه به هر دلیلی رای بالا قراره حساب نشه (مثلا این که ایده ی خاصی نبود و شخص خاصی اقدام به این کار نکرد) به سوژه جالب و جدید فرجام در آزکانا از آن دای لاولی رای می دم. حیف که زودتر به یادش نیوفتادم. خیلی ایده جالبی بود.


ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۱۳ ۲۲:۵۳:۳۰

روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: از جادوگران چی می خوایم ؟
پیام زده شده در: ۲:۴۲ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
#12
دليل هاي كاملا منطقي و قابل قبولي آورده بودين. فقط چند تا چيز خواستم بگم. هيچ اصراري هم ندارم كه نه، حتما حرف منو گوش كنين وگرنه كودتا مي كنم.

الان ما شيش تا تاپيك داريم. تو حالت تك تاپيكي معمولا بهترين نويسنده و جادوگر ماه به مرحله دوم مي رن كه ميشه جمعا سه تاپيك. نتايج مرحله اول هم گردآوري شده و نتايج مرحله دوم رو اون بي تاثيره و رجوع اصلا به مرحله ي اول لازم نيست تا جايي كه من در جريانم. حتي مي تونين تو اون تاپيك اصلي نظرسنجي مرحله ي دوم جادوگر ماه رو بذارين و تو تاپيك ديگه بقيه نظرسنجي ها رو كه بازم اين حالت با باز كردن حتي سه تا تاپيك بازم حدودا نصف تاپيك هاي حالت اوليه است. اين جوري تعداد پست هايي كه رو سرور مي ره كمتر مي شه و اين كِي چيز بديه؟
و در موردنظر سنجي ها هم كه يه چند جا اعتراض شنيده بودم كه مي گفتن در گذشته جواب نظرسنجي نبوده و نظرسنجي رو برداشته بودن راي گيران. تاپيك هاي جديدي كه فقط براي مرحله ي دوم ايجاد مي شه مي تونه بعد از بسته شدن نظرسنجي و وارد شدن نتايج به موزه و تاپيك اوليه بسته بشه كه اين ما رو بر مي گردونه به تك تاپيك براي يك دوره نظرسنجي.

اين كه اگه نخوايم/نتونيم راي ها رو با هم بديم -در بدترين حالت كه به هر مورد مي خوايم جداگانه و بعد مهلت ويرايش راي بديم- مي تونيم تو همون تاپيك به تعداد موارد راي گيري پست بزنيم. كه اين چيزا كم پيش مي آد. راي دهنده نويسنده و جادوگر سال رو بالاخره مي دونه و جوري نيست كه بعدا يه دفعه دلش بخواد به فلان نويسنده راي بده. اگه هم اين قدر روي همه شك داره يا مي تونه -همون طور كه قبلا اشاره كردم- به مواردي كه روشون نظر قطعي داره راي بده و وقتي تصميمشو گرفت يه پست ديگه بزنه يا وقتي از همه چيز مطمئن شد در همه موارد راي بده.
عوض كردن راي كه بحث جدايي داره و همين الانشم بعد مهلت ويرايش فكر نكنم ممكن باشه اين كار. هست؟

البته من چون به شخصه از تاپيك جديد بيزارم، يه بينش وسواس گونه اي روي اين موضوع دارم. يه رونديه كه از زمان عله كامبرين انجام شده و احتمالا سال ها پس از مرگ ماها ادامه پيدا مي كنه.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: از جادوگران چی می خوایم ؟
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۵
#13
اين چيزي كه من مي خوام الان از جادوگران يه جورايي چون هميشه بوده سنت شكني حساب مي شه و همه ي ما كنار گذاشتن كارهايي كه بهشون خو گرفتيم رو سخت مي دونيم.
ولي جدي، هدف چند تاپيكه بودن ترين ها چيه؟ مي دونم، هميشه هر موضوع تاپيك جديد خودشو داشته و اين جوري شمارش و بررسي راحت تره... ولي آيا واقعا هست؟
اگه يه تاپيك بود كه هر دفعه مي رفتيم توش به جادوگر ماه و بهترين تازه وارد و ... راي مي داديم هم براي مورخ ها جمع آوري نتايج ترين ها آسون تر بود هم براي جامعه جادوگر كه بيان و راي هاشونو پاي تاپيك بندازن. مثلا اگه يه نفر -من نه، اصلا منظورم به خودم نيست- خيلي تنبل باشه و زياد حوصله نداشته باشه - دوباره مي گم، من نه :دي- راحت مي تونه بياد و تو يه تاپيك كل راي هاش رو بده و خيالش راحت شه.
كسي هم اگه نخواد تو يه موردي راي بده به راحتي مي تونه ازش صرف نظر كنه. درست شبيه ترين هاي تالار هاي خصوصي. جمع آوريشم اگه راحت تر نباشه، سخت تر نيست.
چه ميگوييد حالا؟


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱:۲۷ چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵
#14
رودولف همانند مرد سر به زیری که بود [آری، جان عمه ی محترمه ـش ] علامت مرگخواریش را فشرد. بعد همگی سرود ملی خانه ریدل را همان طور که لرد دستورداده بود، سر دادند: ... پیامت ای ارباب، مرگ، شکنجه، سلب جان ماســــت. مرگخوارررران، پیچیده در خانه ریدل فریــــــادتان، پاینده مانی و جاودان، جمهوری مرگخواری ریدل.

با به پایان رسیدن سرود، یک عدد لرد سیاه خشمگین نمایان گردید.
- این دفعه دیگه چیه؟ مگه نگفتیم فقط برای کارای مهم علامت مقدس رو فشار بدین؟ برای کارای غیرضروری فقط میس بندازین.

بلاتریکس به رودولف اردنگی زد که برود با ارباب صحبت کند. رودولف که متناوبا قالب تهی می کرد، سر تکان می داد.
- من جوونم، زن. آرزو دارم. می خوام دوماد شم، برا مامان رودولف کلی نوه نبیره بیارم با یه عیال باکمالات... ام... نه این که تو کمال نداشته باشیا، ولی...
- ارباب! رودولف با شما کار داره.

لرد که داشت کراب را که لبه ی ردایش را رژلبی کرده بود کتک می زد، فرمود: اجازه می فرماییم بناله. نه! صبر کنین، غر که نیست؟

رودولف که با یک سیخونک-له ویوسـا به طرف ارباب پرت شده بود و داشت نشیمن گاهش را می مالید، گفت: سلام ارباب.
- علیک، مرگخوار. چه خبرا؟
- فاین. ثنک یو اند یو؟
- وری ولکام. گودبای، لِتس گو.

[ لرد سیاه با خوشحالی به دوربین نگاه می کند: با اکسین چنل، شما هم می توانید انگلیسی حرف بزنید.
رودولف با خوشحالی می پرسد: برایمان اکسین چنل آورده ای! سپاس!
همه مرگخواران با تنها پرداخت ماهانه چونصد گالیون و 10 دقیقه در روز به تمام زبان های دنیا مسلط می شوند تا تمام ملت ها و اقوام وقبایل را به دین مرگخواری و راه رستگاری دعوت کنند.]

- ارباب جون، نمی دونین چی شد دیشب! داشتیم با کراب و بلا یه دست هفت خبیث می زدیم که یه دفعه کراب برد.
- خوب؟

رودولف که واقعا مانده بود چه بگوید که ارباب را مدت طولانی تر نزد خود نگه دارد تا آن حشره ی بی مصرف سر برسد، من من کنان گفت: ام، همین دیگه. کراب برد. دلمون شکست.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵
#15
لرد سياه يك چشم بند سياه روي چشمش گذاشت و دزد دريايي وار چوبدستي اش را به طرف رودولف بالا آورد: ارباب فظي هات رو بگو.

اشك هاي چشمان رودولف گالون گالون به آب زير پايش اضافه مي كرد؛ به خاطر تك تك بانو هايي كه بايد فراموش مي كرد. ليني كه بالاي سرش وزوزكنان مي پريد، رز كه داشت گياخاك مي خورد، باروفيو كه داشت گاوميش هايش را رام مي كرد، اربابش كه رداي زاهديش همگام با باد تكان مي خورد... چرا تا بحال متوجه بلوينا بلك نشده بود؟ البته متوجه كه شده بود اما كار عملي انجام نداده بود. اين همه كمالات... چگونه مي توانست با همه ي آن ها ارباب حافظي كند؟ افسوس!

- بپر رودولف. همين الان. وگرنه به بلاتريكس مي گوييم ماتحتت را سوراخ كند.

رودولف چشمانش را بست. دستانش را باز كرد و پريد.

تمام خاطراتش را ديد. حتي فرصت نكرد از چيزي بترسد. ناگهان صداي شيهه اي را شنيد. خودش بود. نفخ صور اول... با مرگ رودولف قيامت مي شد. چون جامعه انساني و بشريت براي پذيرايي از ولي زمان، سالازار اسليترين آماده مي شد. حقشان بود. رودولف با لبخند مي مرد.

اما نه! او نمرده بود. آن شيهه، صداي اسب تك شاخ لوك چالدرتون بود!
آري!
تك شاخي كه از سقوط او جلو گيري كرده بود! رودولف چه دير فهميده بود؛ در آخر اين لوك است كه همه را نجات مي دهد. او زندگيش را مديون لوك تنگ دست اما والا مقام بود. لوك زلف افشانش را كنار داد و به او چشم دوخت. تا نگاه رودولف به چشمان او افتاد، يك دل نه صد دل... آاااااخخخخ!

سوزشي كه در ماتحتش حس كرد رودولف را به واقعيت برگرداند، به بالاي همان دريايي كه قرار بود در آن بپرد. رويايش قشنگ بود، اما واقعي نه. كمي ماتحتش را ماليد و به لرد نگاه كرد كه گفت: رودولف، ما همه ي روز رو وقت نداريم. ما ساعت سه با دارث ويدر و تانوس جلسه داريم. بپر وگرنه ماتحتت را نمك دان مي كنيم.


ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۳ ۲۳:۰۳:۳۱

روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
#16
1. وصیت نامه نوشتی؟ نمی گم جدی جدی. منظورم کار هاییه که دلت می خواد پس از مرگت انجام بشن، چیز هایی که می خوای نابود بشن یا به فرد خاصی سپرده بشن؟ یه بند. :)
2. تو یه دوست دنبال چه ویژگی هایی می گردی؟ چی باعث می شه از یکی خوشت بیاد و چی باعث می شه طرف رو کاملا خط بزنی؟
3. تو آزمون های کانون شرکت می کردی؟
4. تیپت چیجوریه؟ چه سبکی لباس می پوشی؟ به نظرت از نحوه پوشش می شه به شخصیت پی برد؟ از استایل تو می شه به چی در مورد شخصیتت پی برد؟
6. سبک آهنگ و خواننده هایی که بهشون گوش می کنی؟ (من با این آدما رو قضاوت می کنم. :دی)
7. خجالت آورترین اتفاقی که برات افتاده چی بود؟
8. قشنگ ترین کتابی که خوندی و قشنگ ترین فیلم؟

یه سوال خیلی مهم هم داشتم که یادم رفت. دعا کن یادم نیاد.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲:۳۹ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵
#17
نارسیسا مژه های نیم متری اش را به هم زد و گفت: قربونت ارباب. راستی اربابٰ یه خبر! دراکو زنده است، ارباب! :lol2: به جون ارباب، راست می گم، ارباب!
لرد اگر عاشق نارسیسا نبود، بخاطر آن جمله کبابش می کرد؛ اما چه بد که او عاشق بود و یار (ان) دلربا.

رودولف فری به سبیلش داد و یک دست در جیب و دست دیگرش را روی دوش لرد قرار داد.
لرد همچنین انتخاب بدی نبود. همه ی شروط همسری با رودولف را هم که داشت: ارباب نبود که بود؛ کچل نبود که بود؛ هورکراکس نداشت که داشت؛ رودولف از او بهتر کجا می توانست پیدا کند؟ دیگر از آن بلاتریکس ورپریده که بدتر نبود!

لرد به کفش های مارک چرم طبیعی باروفیو نگاه کرد و گفت: جدیدا تیپ می زنیٰ ناقلا! اع هکتور، تو امروز چقدر جیگر شدی!

از نظر لرد، همه مرگخوارانش جذاب شده بودند. او هیچ وقت به سیکس پک وینکی یا شکن ریش باروفیو یا بازوهای رودولف دقت نکرده بود؛ اما تا کی می خواست از آن ها تعریف کند؟ باید به جلو حرکت می کردند.
- آه، مرگخواران ما! ما مایلیم رابطه مان را جدی تر کنیم. فردا با هم به قرار به قهوه خونه مشتی مراد و پسرش عبدلی که به تازکی کار پیدا کرده می ریم و یه دست کله پاچه رمانتیک می زنیم تو رگ.

بلاتریکس زمزمه کرد: این خوابه؟ ارباب همین الان با ما قرار گذاشت؟
و بعد از هوش رفت.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۲:۰۴ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵
#18
نیوت وسایلش را گذاشت روی میز و خودکار های رنگی و کاغذ های فرنگی اش را در آورد و آماده جزوه نویسی شد. هکتور گفت: قلم پر تندنویست کجاست؟
- اجازه آقا معلمٰ! برادرمون شکوندتش.
- بیخود کرد. کتاب شیمیت رو در بیار ببینم.
- اجازه آقا معلم! تابلوی مامان مرحوممون داشت برامون برنامه می گرفت یادش رفت شیمی داریم.
- تو مگه کلاس اولی؟ چرا خودت برنامه نمی گیری؟
- چیه جو می دی آقا معلم؟ امروز که برنامه نداشتیم. تازه اول مهره.
- امروز اول مهره، بی خاصیت؟ تو یه هفته دیگه کنکور داریٰ.
- آقا اجازهٰ کتاب کمک درسی چی بگیریم؟
- به ما گفتن که بهتون توصیه نکنیم. ولی خوب، حالا که اینقدر اصرار می کنی، شیمی جامع نشر انگلیس (تیزهوشان) خوبه. کتابتو گرفتیٰ کد قرعه کشیت رو بده من حواست پرت نشه. حالا دیگه حرف نزن. تو چقدر گستاخی بچه. تو بدترین کلاسی هستی که تا حالا داشتم. خیلی زیاد وقت داریم، تو هی سوال بپرس، هی سوال بپرس.

نیوت که واقعا از رفتار بدش احساس شرم می کرد؛ ساکت نشست و نگاه شرم به زمین انداخت. ناگاه نگاه هکتور به کاغذ های روی میز او جلب شد.
- کتاب رنگ آمیزی می آری همراه خودت سر کلاس؟ تو آدم نمی شی نه؟ آقا یکی این چوب من بیاره.
- آقا اجازه! این جدول مندلیفه.
- چرا دروغ می گی؟ مندلیف اصلا این جا نیست که. من دیدم خودت از تو کیفت در آوردی. الکی تهمت نزن. اصلا برو. من به تو دیگه درس نمی دم. برو جزوه منو از کلاس قبلیم بگیرٰ بخون.

کلا معلم شیمی ها خیلی قهرقهرو هستند. یکی سوروسشان. این یکی هم هکتورشان که بعد از آن جملهٰ، کاسه کوزه اش را جمع کرد و از کلاس زد بیرون. نیوت هم مدل هرمیون گرنجری یک چرخی به زمان برگردانش داد که وقتش تلف نشده باشد و رفت ببیند چه کلاس های دیگری در آن زمان برگزار می شود.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ یکشنبه ۹ آبان ۱۳۹۵
#19
هکتور که خیلی با موهای ژل زده و عینک دودی اش شبیه دِ وان شده بود، خرامان خرامان سوی اتاق لرد رفت. در را باز کرد. مه همه جا را فرا گرفته بود و تاریکی ای که از روح لرد ساطع می شد، دیدن را دشوار می کرد. هکتور هم که آقا جوگیر بود، یه تار ریش دامبلدور مرحوم و اندکی پتاسیم کربنات را در عصاره ی موی شادروان اسنیپ حل کرد و طبق واکنش جابجایی دوگانه و جادو و جمبل معجون درخشش درست کرد و آن را دولپی خورد و درست موقعی که انتظار داشت بینایی در تاریکی بدست بیاورد، درخشید؛ البته نه در حد ادوارد دراکولا (ص).

بله بچه ها، هکتور که دید معجون اشتباهی را درست کرده، یک پادزهر بیزوار زد تو رگ و درخششش به حالت عادی برگشت. تلگرامش را روشن کرد و پس از چند ثانیه گشتن در گروه معجون پزی دستور عمل بینایی در تاریکی را پیدا کرد. بعد دید که خیلی طول می کشد و هیچ مغز جنین هیپوگریفی هم آن نزدیکی ها نبود. دیگر از سر ناچاری لوموس زد و به جلو رفت.

اتاق لرد خیلی بزرگ به نظر می رسید. پس از چند ساعت پیاده روی، هکتور درخشش خفیف نوری را از دور دست ها دید. دوان دوان نزدیک شد و لرد را دید که رو بروی آینه ایستاده و به دو قوطی زل زده. او رویش را به هکتور کرد و گفت: افتر شیو پرتقالی یا شکلاتی؟


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: گروهک توريستى تروريستى
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
#20
"انفجار ما انقلاب نور بود/ هر که در ستادِ ما سِتاد، کور بود

ما ز ISIS ـیم و منفجریم/ تو را بَنگ کنیم و نی خجلیم

چشم آز پشم ما داشتند، روزی/ مبین که امروز بی پشمیم"

ندیدی گلرت و دانگِ دانا/ آن دو که روزی می کردند منفجر همه تن را؟

نداشتند کاری و باری/ همان جا نشسته بودند چو باقالی

آری، ریشهاشان فتاده، بود بر تیغ/ نبود آن ها را زین گیتی دریغ

یکی گفتی چه کنیم؟ گلی بر سر گیر/ چاره ای اندیش، ای پیر مارگیر

دیگری را لیکن نبُد توان سخن رانی/ همان او بود گلرت آتش نشانی

نگفت چیزی، گر بود پر ایده دان ـش/ ناگه درخشید لامپی بر سر گرامش

بانگ داد که شنیده بُدم ز یاری/ که گر دریا و کوه درنوری، میابی چون اویی

شکوفه ی لبخندش چو مَه، به به! / یاقوت دیده ـش منفجر گه گه

ورا خــــــــوان لـــــوکـــینی/ با شِــــــــکن بــــیوتــــیفولِ بـیــنــــــی

گردون ز گردش و مه ز تابش فِتاد/ چو لوکینی ز عرش فتاد

دانگ خنده کردی و گفتی/ مگر لوکینی گوسپند بودی ای گلرت فرنگی؟

لیک آجودانِ گلرت نام ز جنبه بویی مبرده بود/ رهزن منفجر دیر آگه گردیده بود

خواجه خرقه دران، بانگ داد درود/ لوکا! ایدون باشد تُرا ورود

نبود دانگ عیار هیچگاه زین گاه منفجرتر/ گشاده بود نیشش ز خاور تا باختر

لوکینی ژلی بر گیسوانش کشید/ صورتگر ازل لاجوردی بر لبانش کشید

زو خواستند که آموزد آندو را/ ره ِ بمب فشانی و نیل به نیروانا

ساعت ها کردند لابه و زاری / چیره آمدند، سخن سر داد لوکینی:

"هیهات، گویی نمانده مرا چاره/ کرده اید قلب مرا پاره پاره

گر خواهید که سازم شما را آدم/ سزد بر گوش گیرید این سخنم

بِدَر بند تعلق، تا نشود بریده/ هرچه آموزم تُرا شود تخمی در شوره"

روبهک مکار، همان دانگ عیار بدو گفت / که توانم رست تا چون تویی هست

کنون که تو آمده ای، گروهمان آماده جنگ است/ نیشمان از این جا تا فرنگ است

حال توانیم چیره شویم بر ره بنگ/ همه جا را بپوکانیم بی درنگ

***


اععع! دیدین چی شد؟ لوک هم به جمع فاجران (اسم فاعل از انفجار) افزوده شد!

و اهم... تارگت جدیدمونم برجای دوقلوی مالزیه. :دی


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.