با شنیدن این صدا همه به سمت صدا برگشتن .اون شخص کسی نبود جز دالاهوف.
بلا با لبخند تمسخر امیزی نگاهی به دالاهوف انداخت وگفت:چی تو فکر میکنی از من سرتری؟میخواهی چوب دستیمو دربیارم به یه مگس بی بال تبدیلت کنم.
اتاق از خنده منفجر شد دالاهوف در حالی که از خجالت شبیه لبوهایی شده بود که در زمستان میفروشند دستشو به سمت چوب دستیش برد و..
-دالاهوف بلا بسته مگه شما بچه ای مثل موش گربه میپرید بهم ما باید..
که بلاتریکس وسط حرفش پرید گفت : من گربه اما دالاهوف موشه.
ارسینوس پوفی کرد وخیلی خودشو کنترل کرد که..بعد باز هم ادامه داد:ما باید بدون دعوا یه فرد قوی تر رو انتخاب کنیم تا من اشکشو در بیارم تا..
این بار هم بانز میان حرفش پرید:بیا بازهم میخواهی شورش کنی.
همه با تاسف وناامیدی بهم نگاه کردن ..ارسینون باز هم خودش رو کنترل کرد وادامه داد:تا ارباب نیامده ممکن است ارباب برگرده وبعد همه ما تبدیل به دود کتری میشویم.
چند ثانیه همه ساکت بودن تا اینکه بلا گفت:یه فکری میتونیم اونایی که فکر میکنن قدرت مند تر از همه هستن بینشون قرعه کشی کنیم..
همه به هم نگاه کردن ایا این فکر خوبی بود؟؟؟؟؟؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
27 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] گـِـُلخانهی تاریک
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/11
تولد نقش: 1395/04/14
آخرین ورود: سهشنبه 22 خرداد 1403 18:37
از: روی جارو
پستها:
140

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/02/05
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
از: زیر سایه ارباب
پستها:
539

-خجالت بکش آرسینوس. ارباب برای دو دقیقه رفتن بیرون و تو در پی قدرت هستی؟میخوای جادوگرای قوی رو جمع و کودتایی ترتیب بدی؟ میخوای قوی ترین رو پیدا کنی و بهش بگروی؟
آرسینوس مشت گره کرده شو تو هوا تکون میده. به این امید که شاید بخوره تو دهن بانز و خفه ش کنه.
-چی داری میگی تو؟ میخوام اشکشو دربیارم.
بانز از رو نمیره.
-آهان...پس دنبال قدرت نمایی هستی. میخوای اشکشو دربیاری و بگی خودت قوی ترینی. که چی بشه؟ آیا فکر میکنی ما تو رو به عنوان ارباب جدید میپذیریم؟
آرسینوس با جدیت بیشتری مشتشوتکن میده و این بار موفق میشه. صدای آخ بلندی به گوش میرسه و بانز خفه میشه.
آرسینوس دوباره سوالشو تکرار میکنه:
-قوی ترین کیه؟
بلاتریکس موهاشو پیچ و تابی میده و اهم اهم خفیفی میکنه. رودولف پقی میزنه زیر خنده.
-تو؟ یعنی فکر میکنی بعد از ارباب تو از همه قوی تری؟
بلاتریکس نزدیک رودولف وایساده بود...ولی باز یه قدم دیگه بهش نزدیک میشه. درست روبروی صورتش قرار میگیره.
-تو شک داری رودولف؟
رودولف اگه شکی هم داشت، فورا بر طرف میشه. ولی ظاهرا داوطلب های دیگه ای هم هستن.
-خب...راستش من به دلایل متعدد فکر میکنم از بلا قوی تر باشم!
آرسینوس مشت گره کرده شو تو هوا تکون میده. به این امید که شاید بخوره تو دهن بانز و خفه ش کنه.
-چی داری میگی تو؟ میخوام اشکشو دربیارم.
بانز از رو نمیره.
-آهان...پس دنبال قدرت نمایی هستی. میخوای اشکشو دربیاری و بگی خودت قوی ترینی. که چی بشه؟ آیا فکر میکنی ما تو رو به عنوان ارباب جدید میپذیریم؟
آرسینوس با جدیت بیشتری مشتشوتکن میده و این بار موفق میشه. صدای آخ بلندی به گوش میرسه و بانز خفه میشه.
آرسینوس دوباره سوالشو تکرار میکنه:
-قوی ترین کیه؟
بلاتریکس موهاشو پیچ و تابی میده و اهم اهم خفیفی میکنه. رودولف پقی میزنه زیر خنده.
-تو؟ یعنی فکر میکنی بعد از ارباب تو از همه قوی تری؟
بلاتریکس نزدیک رودولف وایساده بود...ولی باز یه قدم دیگه بهش نزدیک میشه. درست روبروی صورتش قرار میگیره.
-تو شک داری رودولف؟
رودولف اگه شکی هم داشت، فورا بر طرف میشه. ولی ظاهرا داوطلب های دیگه ای هم هستن.
-خب...راستش من به دلایل متعدد فکر میکنم از بلا قوی تر باشم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

لرد یک قدم از اتاقش بیرون آمد که البته باعث شد کراب به شدت به خودش امیدوار شود. سپس لرد سیاه بدون توجه به چهره کراب که از ترس عرق کرده بود و کیلو کیلو وسایل آرایشی از آن جاری میشد، گفت:
- دقیقاً چی باعث شده فکر کنی ما تو این گرما از خونه و اتاق خنک و کولرمون دور میشیم؟
- امم... چی باعث میشه ارباب؟ نمیدونم چی باعث میشه، ولی مهمه به هر حال که برید شما از خونه بیرون!
لرد یک قدم دیگر جلو آمد و از پنجره راهرو به بیرون و البته گرمای آفتاب نگاه کرد. و سپس با دیدن یک کبوتر در حال پرواز که ناگهان از زیر سایه درخت بیرون آمد و توسط آفتاب جزغاله شد، کاملاً به دمای هوا ایمان آورد.
- تا وقتی نگی چه اتفاقی افتاده نمیایم بیرون کراب. ما اربابی هستیم بسیار راحت پسند. حتی اگر چیزی هم شده باشه شمارو میفرستیم. ولی خودمون خارج نمیشیم. آفتاب برای پوست لطیفمان مضره!
کراب اگر پوکرفیس هم شده بود، اصلاً به رو نیاورد و به عرق کردن، ترسیدن و بغض کردنش ادامه داد. او پس از چند ثانیه حرف نزدن، وقتی دید دست لرد کم کم به سوی چوبدستی میرود، به سرعت دهانش را باز کرد.
- راستش ارباب، اینطور باید بگم که امروز که رودولف رفته بود با جاروی نامرئی شما ساحره بازی کنه و جورابهایی که شسته بود رو تحویل صاحبانش بده، توسط پلیس راهنمایی جاروسواری وزارت دستگیر شد و جاروی شمارو هم بردن پارکینگ.
کراب خودش هم نفهمیده بود چه گفته است. اما به نظر میرسید که لرد سیاه فهمیده باشد.
- جاروی نامرئی ما؟ سفارش جوراب؟ چی داری میگی کراب؟ اینارو از کجا در آ...
صدای لرد به تدریج آهسته شد، سپس سکوت کرد. و در همان سکوت مرگبار به کراب زل زد.
- این اطلاعات رو هیچ جا درز نمیدی تا ما برگردیم و حافظت رو پاک کنیم کراب. اگر کسی بفهمه تیکه بزرگت میره تو دهن اون تسترال کوچیکه و حتی باید بگیم هفت تا تسترال لاغر، تبدیلت میکنن به هفت تیکه چاق و میخورنت. واضح بود کراب؟
- واضح همچون بلور ارباب.
ثانیهای بعد، صدای پاق بلندی به گوش رسید که نشان از غیب شدن لرد بود و کراب به سرعت به جمع مرگخواران بازگشت.
- موفق شدم ارباب رو از خونه خارج کنم. همیشه میدونستم که من در زندگیم قراره کارهای بزرگی انجام بدم.
- بله بله کراب... ممنون. حالا کی قوی ترین جادوگره؟
- دقیقاً چی باعث شده فکر کنی ما تو این گرما از خونه و اتاق خنک و کولرمون دور میشیم؟

- امم... چی باعث میشه ارباب؟ نمیدونم چی باعث میشه، ولی مهمه به هر حال که برید شما از خونه بیرون!

لرد یک قدم دیگر جلو آمد و از پنجره راهرو به بیرون و البته گرمای آفتاب نگاه کرد. و سپس با دیدن یک کبوتر در حال پرواز که ناگهان از زیر سایه درخت بیرون آمد و توسط آفتاب جزغاله شد، کاملاً به دمای هوا ایمان آورد.
- تا وقتی نگی چه اتفاقی افتاده نمیایم بیرون کراب. ما اربابی هستیم بسیار راحت پسند. حتی اگر چیزی هم شده باشه شمارو میفرستیم. ولی خودمون خارج نمیشیم. آفتاب برای پوست لطیفمان مضره!
کراب اگر پوکرفیس هم شده بود، اصلاً به رو نیاورد و به عرق کردن، ترسیدن و بغض کردنش ادامه داد. او پس از چند ثانیه حرف نزدن، وقتی دید دست لرد کم کم به سوی چوبدستی میرود، به سرعت دهانش را باز کرد.
- راستش ارباب، اینطور باید بگم که امروز که رودولف رفته بود با جاروی نامرئی شما ساحره بازی کنه و جورابهایی که شسته بود رو تحویل صاحبانش بده، توسط پلیس راهنمایی جاروسواری وزارت دستگیر شد و جاروی شمارو هم بردن پارکینگ.

کراب خودش هم نفهمیده بود چه گفته است. اما به نظر میرسید که لرد سیاه فهمیده باشد.
- جاروی نامرئی ما؟ سفارش جوراب؟ چی داری میگی کراب؟ اینارو از کجا در آ...
صدای لرد به تدریج آهسته شد، سپس سکوت کرد. و در همان سکوت مرگبار به کراب زل زد.
- این اطلاعات رو هیچ جا درز نمیدی تا ما برگردیم و حافظت رو پاک کنیم کراب. اگر کسی بفهمه تیکه بزرگت میره تو دهن اون تسترال کوچیکه و حتی باید بگیم هفت تا تسترال لاغر، تبدیلت میکنن به هفت تیکه چاق و میخورنت. واضح بود کراب؟

- واضح همچون بلور ارباب.

ثانیهای بعد، صدای پاق بلندی به گوش رسید که نشان از غیب شدن لرد بود و کراب به سرعت به جمع مرگخواران بازگشت.
- موفق شدم ارباب رو از خونه خارج کنم. همیشه میدونستم که من در زندگیم قراره کارهای بزرگی انجام بدم.

- بله بله کراب... ممنون. حالا کی قوی ترین جادوگره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/07/12
تولد نقش: 1390/07/17
آخرین ورود: سهشنبه 9 مهر 1398 12:54
از: هر جا ارباب دستور بدن!
پستها:
595

-ارباب منم. ولی میترسم بگم که منم. چون اعصاب شما در این لحظه تعریفی نداره و تا حالا دیده نشده که اعصاب شما با دیدن من آروم تر بشه. برای همین من ترجیح میدم بی سرو صدا محل رو ترک کنم. ولی دیگه در رو زدم تموم شده. نمیتونم در اتاق شما رو بزنم و فرار کنم که. در نتیجه...
در اتاق باز شد...
و چهره عصبانی و برافروخته لرد سیاه در مقابل کراب پدیدار شد!
کراب فهمید که حدسش درست بوده. او در آرام کردن لرد، مهارت زیادی نداشت.
-ارباب...ببخشید...میبخشید؟
تلاش کراب برای شبیه رودولف شدن هم کارساز نبود. هرچند رودولف هم چندان فرد مورد بخشش قرارگیرنده ای به شمار نمیرفت.
-چی میگی کراب؟ زودتر حرفتو بزن و برو تا نصفت نکردیم.
کراب قصد داشت مقدمه چینی کند. خیلی هم قصد داشت. در راه رسیدن به اتاق لرد، کلی برای این کار نقشه کشیده بود. ولی وقتی بطور ناگهانی چهره خشمگین لرد را مقابل خودتان ببینید، همه نقشه هایتان باد هوا میشوند.
-ارباب میشه برین بیرون؟
لرد جوابی نداد!
چنین سوال بی معنی ای جوابی هم نداشت. نگاه پرسشگر و ابروهای بالا رفته لرد نشان میداد که کراب باید توضیح بیشتری بدهد. کراب هم سعی خودش را کرد.
-ارباب...خب...یه اتفاقی افتاده که فقط به دست شما حل میشه. شما... باید برین.
در اتاق باز شد...
و چهره عصبانی و برافروخته لرد سیاه در مقابل کراب پدیدار شد!
کراب فهمید که حدسش درست بوده. او در آرام کردن لرد، مهارت زیادی نداشت.
-ارباب...ببخشید...میبخشید؟
تلاش کراب برای شبیه رودولف شدن هم کارساز نبود. هرچند رودولف هم چندان فرد مورد بخشش قرارگیرنده ای به شمار نمیرفت.
-چی میگی کراب؟ زودتر حرفتو بزن و برو تا نصفت نکردیم.
کراب قصد داشت مقدمه چینی کند. خیلی هم قصد داشت. در راه رسیدن به اتاق لرد، کلی برای این کار نقشه کشیده بود. ولی وقتی بطور ناگهانی چهره خشمگین لرد را مقابل خودتان ببینید، همه نقشه هایتان باد هوا میشوند.
-ارباب میشه برین بیرون؟
لرد جوابی نداد!
چنین سوال بی معنی ای جوابی هم نداشت. نگاه پرسشگر و ابروهای بالا رفته لرد نشان میداد که کراب باید توضیح بیشتری بدهد. کراب هم سعی خودش را کرد.
-ارباب...خب...یه اتفاقی افتاده که فقط به دست شما حل میشه. شما... باید برین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/01/02
تولد نقش: 1396/01/08
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1396 19:34
از: زير سايه ى ارباب
پستها:
240

خلاصه:
گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در محله. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان میکنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو حتى براى چند دقيقه از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-خب كى داوطلب ميشه ؟
هيچ چوبدستى در پاسخ به پرسش بلاتريكس، بالا نيامد.
-خجالت بكشيد، مرگخواريد مثلا!
و باز هم هيچ داوطلبى وجود نداشت. اينبار آستوريا وارد عمل شد.
-خب...كراب، تو ميري!
-چرا...چرا من ؟
-چون تو خيلى وقته اينجايي و احتمالا يادته تو نيشگون گرفتن، چه مهارتى دارم!
آستوريا مصمم به نظر ميرسيد و متاسفانه، ناخن هايش زيادى بلند بود!
به نظر ميرسيد كراب چاره ديگرى ندارد. پس چندبار پلك زد تا مانع از ريختن اشك هايش و به طبع، ريمل گران قيمتش بشود و سپس با پاهاى لرزان، به سمت اتاق لرد سياه رفت و در زد.
-اگه رودولفى و اومدى غر بزنى، از پنجره خودت رو پرت كن بيرون. اگه هكتورى و معجون آوردى، خودت برو و خودت رو تو پاتيلت غرق كن. اگه دلفى هستي، بله! اجازه ميديم، برو تو خلوت تنهاييت بمير و اگه شخص ديگه اى هستى، ميتونى بياي تو.
به نظر ميرسيد كه اعصاب لرد سياه، در آن لحظه، تعريفى نداشت!
گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در محله. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان میکنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو حتى براى چند دقيقه از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-خب كى داوطلب ميشه ؟

هيچ چوبدستى در پاسخ به پرسش بلاتريكس، بالا نيامد.
-خجالت بكشيد، مرگخواريد مثلا!
و باز هم هيچ داوطلبى وجود نداشت. اينبار آستوريا وارد عمل شد.
-خب...كراب، تو ميري!

-چرا...چرا من ؟

-چون تو خيلى وقته اينجايي و احتمالا يادته تو نيشگون گرفتن، چه مهارتى دارم!

آستوريا مصمم به نظر ميرسيد و متاسفانه، ناخن هايش زيادى بلند بود!
به نظر ميرسيد كراب چاره ديگرى ندارد. پس چندبار پلك زد تا مانع از ريختن اشك هايش و به طبع، ريمل گران قيمتش بشود و سپس با پاهاى لرزان، به سمت اتاق لرد سياه رفت و در زد.
-اگه رودولفى و اومدى غر بزنى، از پنجره خودت رو پرت كن بيرون. اگه هكتورى و معجون آوردى، خودت برو و خودت رو تو پاتيلت غرق كن. اگه دلفى هستي، بله! اجازه ميديم، برو تو خلوت تنهاييت بمير و اگه شخص ديگه اى هستى، ميتونى بياي تو.

به نظر ميرسيد كه اعصاب لرد سياه، در آن لحظه، تعريفى نداشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/07/12
تولد نقش: 1390/07/17
آخرین ورود: سهشنبه 9 مهر 1398 12:54
از: هر جا ارباب دستور بدن!
پستها:
595

مرگخواران که به هیچ روشی موفق به در آوردن اشک رودولف نشده بودند دوباره تشکیل جلسه دادند. مرگخواران ریونکلاوی جلوتر از همه نشسته بودند. هر چند حضور حشره ای مثل لینی ضریب هوشی افسانه ایشان را زیر سوال میبرد.
-خب...ارباب اشک نریختن. من میگم بریزیم سرش تا میخوره بزنیمش؟
مرگخواران چیزی را که شنیده بودند باور نکردند. بعضی حتی از این فراتر هم رفتند و گوش هایی را که این جملات را شنیده بود کندند و دور انداختند!
وای بر همه آن ها!
آرسینوس که گوینده سخنان گهربار بالا بود پشت نقاب لبخندی زد.
-چتونه بابا...منظورم کساییه که نتونستن اشک ارباب رو در بیارن. میگم بزنیمشون که ناموفق بودن. از همین رودولف شروع کنیم. من اول بزنم؟
مرگخواران نفس راحتی کشیده و گوش ها را مجددا سر جایشان چسباندند. در این بین چند گوش با هم قاطی شد و چند مرگخوار صاحب گوش های تابه تا شدند. بانز هم مقداری کتک خورد چون زرنگ بازی در آورده بود و شش جفت گوش را به صورت نامرئی خودش چسبانده بود.
-رز میگفت اشک قوی ترین جادوگر این مکان لازمه. نه؟
رز با حرکت برگ تایید کرد.
-خب به نظر من میتونیم اینو عوض کنیم. میتونیم ارباب رو حتی اگه شده برای چند دقیقه از اینجا بفرستیم بیرون. اون موقع قوی ترین یکی دیگه میشه که راحت میشه اشکشو گرفت و مشکل از بیخ حل میشه.
فکر خوبی به نظر میرسید. مرگخواران باید به بهانه ای لرد سیاه را از خانه ریدل ها بیرون میکردند.
-خب...ارباب اشک نریختن. من میگم بریزیم سرش تا میخوره بزنیمش؟
مرگخواران چیزی را که شنیده بودند باور نکردند. بعضی حتی از این فراتر هم رفتند و گوش هایی را که این جملات را شنیده بود کندند و دور انداختند!
وای بر همه آن ها!
آرسینوس که گوینده سخنان گهربار بالا بود پشت نقاب لبخندی زد.
-چتونه بابا...منظورم کساییه که نتونستن اشک ارباب رو در بیارن. میگم بزنیمشون که ناموفق بودن. از همین رودولف شروع کنیم. من اول بزنم؟
مرگخواران نفس راحتی کشیده و گوش ها را مجددا سر جایشان چسباندند. در این بین چند گوش با هم قاطی شد و چند مرگخوار صاحب گوش های تابه تا شدند. بانز هم مقداری کتک خورد چون زرنگ بازی در آورده بود و شش جفت گوش را به صورت نامرئی خودش چسبانده بود.
-رز میگفت اشک قوی ترین جادوگر این مکان لازمه. نه؟
رز با حرکت برگ تایید کرد.
-خب به نظر من میتونیم اینو عوض کنیم. میتونیم ارباب رو حتی اگه شده برای چند دقیقه از اینجا بفرستیم بیرون. اون موقع قوی ترین یکی دیگه میشه که راحت میشه اشکشو گرفت و مشکل از بیخ حل میشه.
فکر خوبی به نظر میرسید. مرگخواران باید به بهانه ای لرد سیاه را از خانه ریدل ها بیرون میکردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/28
تولد نقش: 1393/06/30
آخرین ورود: چهارشنبه 17 تیر 1405 23:45
از: شهری که کودک نداشت.
پستها:
456

بلاتریکس با پر مهر ترین حالتی که یک بلاتریکس می تواند داشته باشد به لینی نگاه کرد اما این حشره ی یک دنده انگار قصد نداشت که با بال هایش یک حالی به چشم های اربابش بدهد. بلاتریکس که دید لینی از نگاهش نمی ترسد لبخندی زد و گفت:
-لینی؟
-بله؟
- نیگا کن آدم رو مجبور به چه کارایی میکنی...
لینی تغییر کرد، انگار که سنگ به سرش خورده باشد و خب، بلاتریکس بعد ها به طور عجیبی تاکید داشت که پای هیچ طلسمی در میان نبوده و بخاطر تاثیر نگاه گیرا و لبخند بُرّا و سخن بزرگانش بوده که لینی بلند شد برود زیر تانک.
بله... لینی بلند شد برود زیر تانک و چه فاجعه ای است وقتی یک لینی بلند می شود برود زیر تانک... چه فاجعه ای!
و فاجعه آن موقع تکمیل می شود که بروی زیر تانک اما تَقَّش در نیاید یا به قولی، نقشه عملی نشود.
ساعتی بعد - سنت مانگو - تخت بیمار، رودولف لسترنج
رودولف پرستاری که آمده بود برای درمانش را پسندیده بود و به همین دلیل داشت برای جلب توجه پیاز داغ قضیه را زیاد کرده و هی آخ و اوخ می کرد و غر می زد. بلاتریکس که اعصاب مسخره بازی های رودولف را نداشت، برای اینکه زود تر اتاق این مهره ی سوخته را ترک کند پرسید:
-رودولف...خلاصه و مفید بگو چی شد که الان ما اینجاییم و لرد رفتن دره ی گودریک و دارن هر موجود زنده ای رو که می بینن آتیش می زنن!
-هیچ وقت...بیگی اون پرستار رو نذا بره... هیچ وقت از محصولاتی که علامت استاندارد ندارن استفاده نکنید. هیچ وقت از باروفیو محصول نخرید.
فروشگاه لبنیات روستایی خسته
-باروفیو؟
-بله؟
-تو به رودولف پودر فلفل فروختی؟
-یک چیزی ره در همون مایه ها فروختم.
-میشه بگی دقیقا چی فروختی بهش؟
-چی شده؟ سرکار خانم راضی ره نبودن از کیفیت محصول؟
-
-صحیح...حقیقتا فلفل ارگانیک ره تموم کرده بودیم و در مرام روستایی نیسته که مشتری ره دست خالی از فروشگاه بین المللیش بدرقه کنه. همی باعث شد که جدید ترین محصول خانگی فروشگاه ره بدم بهش.
باروفیو این را گفت و به اعلامیه ای روی دیوار مغازه اشاره کرد که رویش نوشته شده بود:
نقل قول:
-می تونم بکشمت؟
-نه... آبجی بلاتریکس روستایی ره نکش...
روستایی صادقه...سر شوهرت ره کلاه نذاشتم. از همی پودر برا خواهر زادم هم بردم.
سپس دستش را که به وضوح داشت می لرزید برد توی یکی از همان جعبه های قرمز و یک مشت پودر در آورد و از ترس بلاتریکس همه را یک جا خورد و با دهان پر گفت:
-عگاه ره بکن. عین عودر عد در عد اورگانیک ره هست.
-
مجبورم میکنید... همه تون مجبورم میکنید.
-
نیم ساعت بعد - دارالمجانین لندن
-اسمت چیه؟
-باروفیوی روستایی هستم ، فرزند بابام روستای لیتل میش آباد سفلا.
-چرا داشتی وسط یک محله ی مشنگی می دوییدی و همزمان جیغ می کشیدی و به آسمون طلسم های قهوه ای رنگ میفرستادی؟
-بلاتریکسِ لستنرج و شهریارِ فدایی داشتن با چوب دستی دمبالم می کِردن میخواستن من ره بزنن.
- خودتم که چوب دستی دستته!
-من با این چوب دستی بازی میکنم.
-میخوایم بستریت کنیم.
-ینی من ره بندازیدم تیمارستان؟
-بله.
-
-حرفی نداری؟
-چرا...ببخشیدم!
-لینی؟

-بله؟
- نیگا کن آدم رو مجبور به چه کارایی میکنی...

لینی تغییر کرد، انگار که سنگ به سرش خورده باشد و خب، بلاتریکس بعد ها به طور عجیبی تاکید داشت که پای هیچ طلسمی در میان نبوده و بخاطر تاثیر نگاه گیرا و لبخند بُرّا و سخن بزرگانش بوده که لینی بلند شد برود زیر تانک.
بله... لینی بلند شد برود زیر تانک و چه فاجعه ای است وقتی یک لینی بلند می شود برود زیر تانک... چه فاجعه ای!
و فاجعه آن موقع تکمیل می شود که بروی زیر تانک اما تَقَّش در نیاید یا به قولی، نقشه عملی نشود.
ساعتی بعد - سنت مانگو - تخت بیمار، رودولف لسترنج
رودولف پرستاری که آمده بود برای درمانش را پسندیده بود و به همین دلیل داشت برای جلب توجه پیاز داغ قضیه را زیاد کرده و هی آخ و اوخ می کرد و غر می زد. بلاتریکس که اعصاب مسخره بازی های رودولف را نداشت، برای اینکه زود تر اتاق این مهره ی سوخته را ترک کند پرسید:
-رودولف...خلاصه و مفید بگو چی شد که الان ما اینجاییم و لرد رفتن دره ی گودریک و دارن هر موجود زنده ای رو که می بینن آتیش می زنن!
-هیچ وقت...بیگی اون پرستار رو نذا بره... هیچ وقت از محصولاتی که علامت استاندارد ندارن استفاده نکنید. هیچ وقت از باروفیو محصول نخرید.
فروشگاه لبنیات روستایی خسته
-باروفیو؟
-بله؟
-تو به رودولف پودر فلفل فروختی؟
-یک چیزی ره در همون مایه ها فروختم.
-میشه بگی دقیقا چی فروختی بهش؟

-چی شده؟ سرکار خانم راضی ره نبودن از کیفیت محصول؟
-

-صحیح...حقیقتا فلفل ارگانیک ره تموم کرده بودیم و در مرام روستایی نیسته که مشتری ره دست خالی از فروشگاه بین المللیش بدرقه کنه. همی باعث شد که جدید ترین محصول خانگی فروشگاه ره بدم بهش.

باروفیو این را گفت و به اعلامیه ای روی دیوار مغازه اشاره کرد که رویش نوشته شده بود:
نقل قول:
و هم اکنون خدمتی جدید از روستایی خسته!
پودر شیر بوفالو...
روزی یک قاشق از پودر ره بریزید روی آب جوش و معجزه ی شیر ره بفهمید.
برای خرید این پودر جادویی، جعبه ی قرمز ره از بخش شیریجات فروشگاه بین المللی روستایی خسته بخواهید.
-می تونم بکشمت؟
-نه... آبجی بلاتریکس روستایی ره نکش...
روستایی صادقه...سر شوهرت ره کلاه نذاشتم. از همی پودر برا خواهر زادم هم بردم. سپس دستش را که به وضوح داشت می لرزید برد توی یکی از همان جعبه های قرمز و یک مشت پودر در آورد و از ترس بلاتریکس همه را یک جا خورد و با دهان پر گفت:
-عگاه ره بکن. عین عودر عد در عد اورگانیک ره هست.
-
مجبورم میکنید... همه تون مجبورم میکنید.-
نیم ساعت بعد - دارالمجانین لندن
-اسمت چیه؟
-باروفیوی روستایی هستم ، فرزند بابام روستای لیتل میش آباد سفلا.

-چرا داشتی وسط یک محله ی مشنگی می دوییدی و همزمان جیغ می کشیدی و به آسمون طلسم های قهوه ای رنگ میفرستادی؟
-بلاتریکسِ لستنرج و شهریارِ فدایی داشتن با چوب دستی دمبالم می کِردن میخواستن من ره بزنن.
- خودتم که چوب دستی دستته!
-من با این چوب دستی بازی میکنم.

-میخوایم بستریت کنیم.
-ینی من ره بندازیدم تیمارستان؟
-بله.
-

-حرفی نداری؟
-چرا...ببخشیدم!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1395/12/20 10:24:11

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/05
تولد نقش: 1395/10/06
آخرین ورود: چهارشنبه 15 دی 1400 05:55
از: همه جا
پستها:
225

- تو برای این ما را کشانده ای اینجا؟
- ببینید ارباب، دل من ضعیفه اگه یک بار بشکنه...
- بهتر است از این به بعد بی دلیل من را نکشانی اینجا وگرنه خودت را میشکنم!
- ارباب غلط کردم.
- از اونجایی که من ارباب خیلی بخشنده ای هستم این یک بار میبخشمت.
اما لرد با خودش فکر کرد که نمیتواند مرگخواری که او را بی دلیل به جایی کشانده است را ببخشد مخصوصا اگر آن مرگخوار رودولف باشد بنابراین...
- کروشیو.
[حداقل بذار جمله رو تموم کنم!
- سکوت، زود برگرد سر سوژه وگرنه یک کروشیو هم حروم تو میکنم!
]
رودولف که هنوز در حال شکنجه شدن بود در دلش پرسید:
- پس اون حشره ی کوچولو کجا مونده؟
البته بلاتریکس هم همین سوال را داشت تا اینکه جوابش را گرفت؛ بلاتریکس دید لینی پشت عده ای از مرگخواران مخفی شده است. بدون آن که لرد متوجه ی او شود پیش لینی رفت و پرسید:
- پس چرا نمیری؟
- بابا من جوونم آرزو دارم!
- زود باش برو اونجا ببینم.
[- ببینم تو چرا شکلک لرد ولدمورت گذاشتی برای خودت؟
- چون لرد وقتی عصبانی میشه از این شکلک استفاده میکنه و الان تو هم من رو اونقدر عصبانی کردی که باید از این شکلک استفاده کنم!
]
- ببینید ارباب، دل من ضعیفه اگه یک بار بشکنه...
- بهتر است از این به بعد بی دلیل من را نکشانی اینجا وگرنه خودت را میشکنم!
- ارباب غلط کردم.
- از اونجایی که من ارباب خیلی بخشنده ای هستم این یک بار میبخشمت.
اما لرد با خودش فکر کرد که نمیتواند مرگخواری که او را بی دلیل به جایی کشانده است را ببخشد مخصوصا اگر آن مرگخوار رودولف باشد بنابراین...
- کروشیو.
[حداقل بذار جمله رو تموم کنم!
- سکوت، زود برگرد سر سوژه وگرنه یک کروشیو هم حروم تو میکنم!
]رودولف که هنوز در حال شکنجه شدن بود در دلش پرسید:
- پس اون حشره ی کوچولو کجا مونده؟
البته بلاتریکس هم همین سوال را داشت تا اینکه جوابش را گرفت؛ بلاتریکس دید لینی پشت عده ای از مرگخواران مخفی شده است. بدون آن که لرد متوجه ی او شود پیش لینی رفت و پرسید:
- پس چرا نمیری؟
- بابا من جوونم آرزو دارم!
- زود باش برو اونجا ببینم.
[- ببینم تو چرا شکلک لرد ولدمورت گذاشتی برای خودت؟
- چون لرد وقتی عصبانی میشه از این شکلک استفاده میکنه و الان تو هم من رو اونقدر عصبانی کردی که باید از این شکلک استفاده کنم!
]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/18
تولد نقش: 1395/04/27
آخرین ورود: چهارشنبه 30 فروردین 1396 17:56
از: منم خفن تر مگه وجود داره؟!
پستها:
103

رودولف همانند مرد سر به زیری که بود [آری، جان عمه ی محترمه ـش ] علامت مرگخواریش را فشرد. بعد همگی سرود ملی خانه ریدل را همان طور که لرد دستورداده بود، سر دادند: ... پیامت ای ارباب، مرگ، شکنجه، سلب جان ماســــت. مرگخوارررران، پیچیده در خانه ریدل فریــــــادتان، پاینده مانی و جاودان، جمهوری مرگخواری ریدل.
با به پایان رسیدن سرود، یک عدد لرد سیاه خشمگین نمایان گردید.
- این دفعه دیگه چیه؟ مگه نگفتیم فقط برای کارای مهم علامت مقدس رو فشار بدین؟ برای کارای غیرضروری فقط میس بندازین.
بلاتریکس به رودولف اردنگی زد که برود با ارباب صحبت کند. رودولف که متناوبا قالب تهی می کرد، سر تکان می داد.
- من جوونم، زن. آرزو دارم. می خوام دوماد شم، برا مامان رودولف کلی نوه نبیره بیارم با یه عیال باکمالات... ام... نه این که تو کمال نداشته باشیا، ولی...
- ارباب! رودولف با شما کار داره.
لرد که داشت کراب را که لبه ی ردایش را رژلبی کرده بود کتک می زد، فرمود: اجازه می فرماییم بناله. نه! صبر کنین، غر که نیست؟
رودولف که با یک سیخونک-له ویوسـا به طرف ارباب پرت شده بود و داشت نشیمن گاهش را می مالید، گفت: سلام ارباب.
- علیک، مرگخوار. چه خبرا؟
- فاین. ثنک یو اند یو؟
- وری ولکام. گودبای، لِتس گو.
[ لرد سیاه با خوشحالی به دوربین نگاه می کند: با اکسین چنل، شما هم می توانید انگلیسی حرف بزنید.
رودولف با خوشحالی می پرسد: برایمان اکسین چنل آورده ای! سپاس!
همه مرگخواران با تنها پرداخت ماهانه چونصد گالیون و 10 دقیقه در روز به تمام زبان های دنیا مسلط می شوند تا تمام ملت ها و اقوام وقبایل را به دین مرگخواری و راه رستگاری دعوت کنند.]
- ارباب جون، نمی دونین چی شد دیشب! داشتیم با کراب و بلا یه دست هفت خبیث می زدیم که یه دفعه کراب برد.
- خوب؟
رودولف که واقعا مانده بود چه بگوید که ارباب را مدت طولانی تر نزد خود نگه دارد تا آن حشره ی بی مصرف سر برسد، من من کنان گفت: ام، همین دیگه. کراب برد. دلمون شکست.
با به پایان رسیدن سرود، یک عدد لرد سیاه خشمگین نمایان گردید.
- این دفعه دیگه چیه؟ مگه نگفتیم فقط برای کارای مهم علامت مقدس رو فشار بدین؟ برای کارای غیرضروری فقط میس بندازین.
بلاتریکس به رودولف اردنگی زد که برود با ارباب صحبت کند. رودولف که متناوبا قالب تهی می کرد، سر تکان می داد.
- من جوونم، زن. آرزو دارم. می خوام دوماد شم، برا مامان رودولف کلی نوه نبیره بیارم با یه عیال باکمالات... ام... نه این که تو کمال نداشته باشیا، ولی...
- ارباب! رودولف با شما کار داره.
لرد که داشت کراب را که لبه ی ردایش را رژلبی کرده بود کتک می زد، فرمود: اجازه می فرماییم بناله. نه! صبر کنین، غر که نیست؟
رودولف که با یک سیخونک-له ویوسـا به طرف ارباب پرت شده بود و داشت نشیمن گاهش را می مالید، گفت: سلام ارباب.
- علیک، مرگخوار. چه خبرا؟
- فاین. ثنک یو اند یو؟

- وری ولکام. گودبای، لِتس گو.
[ لرد سیاه با خوشحالی به دوربین نگاه می کند: با اکسین چنل، شما هم می توانید انگلیسی حرف بزنید.
رودولف با خوشحالی می پرسد: برایمان اکسین چنل آورده ای! سپاس!
همه مرگخواران با تنها پرداخت ماهانه چونصد گالیون و 10 دقیقه در روز به تمام زبان های دنیا مسلط می شوند تا تمام ملت ها و اقوام وقبایل را به دین مرگخواری و راه رستگاری دعوت کنند.]
- ارباب جون، نمی دونین چی شد دیشب! داشتیم با کراب و بلا یه دست هفت خبیث می زدیم که یه دفعه کراب برد.
- خوب؟
رودولف که واقعا مانده بود چه بگوید که ارباب را مدت طولانی تر نزد خود نگه دارد تا آن حشره ی بی مصرف سر برسد، من من کنان گفت: ام، همین دیگه. کراب برد. دلمون شکست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه. چیزی که بهش احتیاج دارن چند قطره اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در محل هست. ولی در آوردن اشک لرد به این سادگیا نیست.مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد امتحان میکنن اما موفق نمی شن. تصمیم می گیرن یه نفر داوطلب بشه و به چشم های لرد فلفل بپاشه!
................
-من به فلفل حساسیت دارم!
-من به پاشیدن حساسیت دارم!
-منم به ارباب حساسیت دارم!
-منم که ریزم!
آرسینوس رو به حشره سخنگو کرد.
-حالا بهانه های مسخره قبلی رو تا حدودی قبول داریم...هر چند مرگخواری که به ارباب حساسیت داره به نظر من بهتره نفس نکشه. آواداکداورا!...داشتم چی می گفتم؟...آهان...بهانه های قبلی رو قبول داریم...ولی ریز بودن دیگه چه جور بهانه ایه؟
لینی دست های نازکش را به آرسینوس نشان داد.
-مگه نشنیدی می گن فلفل نبین چه ریزه؟ دست های من نازکه. میزان فلفلی که می تونم حمل کنم خیلی کمه...ریزه...اون میزان فلفل اصلا دیده نمی شه. و عمل هم نمی کنه.
لینی داشت بهانه می آورد. ولی بقیه مرگخواران هم داشتند بهانه می آوردند.سوزاندن چشم های لرد سیاه، مسئولیت سنگینی بود.
برای همین وقتش رسیده بود که کسی قاطعانه وارد عمل بشود.
بلاتریکس با خشونت جلو رفت.
-خوب گوشاتونو باز کنین...رودولف...تو یه مشت فلفل می گیری تو دستت. می ریم سراغ ارباب. به بهانه ای شروع به صحبت با ایشون می کنی که بتونی بهشون نزدیک بشی. بعد مشتتو باز می کنی و در اون لحظه لینی بال بال زنون از جلوی تو رد می شه. بادی که در اثر بال زدنش ایجاد می شه فلفل رو تو چشم ارباب می پاشه.برای هردوتون روشن شد؟
لینی و رودولف قربانیان بی گناهی بیش نبودند. نقشه تصویب شده بود!
گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه. چیزی که بهش احتیاج دارن چند قطره اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در محل هست. ولی در آوردن اشک لرد به این سادگیا نیست.مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد امتحان میکنن اما موفق نمی شن. تصمیم می گیرن یه نفر داوطلب بشه و به چشم های لرد فلفل بپاشه!
................
-من به فلفل حساسیت دارم!
-من به پاشیدن حساسیت دارم!
-منم به ارباب حساسیت دارم!
-منم که ریزم!
آرسینوس رو به حشره سخنگو کرد.
-حالا بهانه های مسخره قبلی رو تا حدودی قبول داریم...هر چند مرگخواری که به ارباب حساسیت داره به نظر من بهتره نفس نکشه. آواداکداورا!...داشتم چی می گفتم؟...آهان...بهانه های قبلی رو قبول داریم...ولی ریز بودن دیگه چه جور بهانه ایه؟
لینی دست های نازکش را به آرسینوس نشان داد.
-مگه نشنیدی می گن فلفل نبین چه ریزه؟ دست های من نازکه. میزان فلفلی که می تونم حمل کنم خیلی کمه...ریزه...اون میزان فلفل اصلا دیده نمی شه. و عمل هم نمی کنه.
لینی داشت بهانه می آورد. ولی بقیه مرگخواران هم داشتند بهانه می آوردند.سوزاندن چشم های لرد سیاه، مسئولیت سنگینی بود.
برای همین وقتش رسیده بود که کسی قاطعانه وارد عمل بشود.
بلاتریکس با خشونت جلو رفت.
-خوب گوشاتونو باز کنین...رودولف...تو یه مشت فلفل می گیری تو دستت. می ریم سراغ ارباب. به بهانه ای شروع به صحبت با ایشون می کنی که بتونی بهشون نزدیک بشی. بعد مشتتو باز می کنی و در اون لحظه لینی بال بال زنون از جلوی تو رد می شه. بادی که در اثر بال زدنش ایجاد می شه فلفل رو تو چشم ارباب می پاشه.برای هردوتون روشن شد؟
لینی و رودولف قربانیان بی گناهی بیش نبودند. نقشه تصویب شده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج