جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 4 فروردین 1396 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه رودولف رو محکوم به اعدام به روش غرق شدن در دریا می کنه.
لرد و مرگخوار ها رودولف رو کنار دریا می برن. ولی از هر روشی که استفاده می کنن رودولف غرق نمی شه. در پایان رودولف رو پرتاب می کنن. که باعث می شه تیکه تیکه بشه و توی آب بیفته...
ولی لرد این روش رو قبول نداره و معتقده رودولف باید غرق بشه. برای همین به بلاتریکس دستور می ده تکه های رودولف رو از دریا جمع کنن و به هم بچسبونن.

...................

بلاتریکس به دنبال ساحره ای می گشت که در نقش رودولف جذب کن، ظاهر شود.
کمی گشت... لینی حشره بود...رز گیاه بود...لیسا تورپین بود...و آماندا...

این یکی ایرادی نداشت!

به طرف آماندا رفت...در حالی که لبخندی روی لب هایش بود.

لبخند اصولا روشی برای ابراز محبت و دادن دلگرمی است...در صورتی که از طرف بلا زده نشود!
آماندا وقتی بلاتریکس را دید که با لبخند به طرفش می آید پا به فرار گذاشت...که البته بی فایده بود. بلاتریکس فورا از طلسم قفل کننده استفاده کرد و آماندا نقش زمین شد.

-فرار بی فایده اس آماندا...نگران نباش. وقتی کارم باهات تموم شد دوباره می چسبونمت...البته شاید!

و بدون تردید شروع به قطعه قطعه کردن آماندا کرد.

چند دقیقه بعد قطعات آماندا به دریا ریخته شد...و همانطور که بلاتریکس حدس می زد، طولی نکشید که قطعات رودولف، به آمانداهای شناور نزدیگ شدند و با حرکت کوسه واری شروع به شنا دور آن ها کردند.

بلاتریکس از فرصت استفاده کرد و تورش را روی رودولف انداخت...


یک ساعت بعد!


-آماندا...رودولف...آماندا...آماندا...رودولف...نه...آماندا!

بلاتریکس با حالتی عصبی و کلافه سرگرم جدا کردن رودولف ها و آماندا ها از هم بود.

-معجون آماندا جدا کن...
-نه هکتور...هیچ معجونی نده و سریعا از من دور شو! در حالت عادی هم خطرناکم...ولی الان خطرم خیلی بیشتره!

هکتور فقط قصد داشت بگوید "معجون آماندا جدا کن ندارم...بی خودی درخواست نکنین!" ولی بعدش هم قصد داشت اضافه کند که "اگه بخوایین الان درست می کنم!"...که ضایع شده بود!

کار جداسازی آماندا و رودولف به پایان رسید.

بلاتریکس قطعات را به هم وصل کرد.

-امممم...آماندا؟...دماغت...چرا اونجاس؟!

صدای دلفی بود که تشت بزرگی در دست داشت و در حال پر کردن آن از آب دریا بود.
آماندا نمی دانست دماغش کجاست، ولی سنگینی ای که در پیشانی اش احساس می کرد، حس خوبی به او نمی داد.

دلفی تشت را پر از آب کرد و به گوشه ای رفت...آن را روی زمین گذاشت و سرش را به آرامی در آب داخل تشت فرو برد.

بلاتریکس رودولف را کت بسته نزد لرد سیاه برد.
-بفرمایین ارباب...کمی وصله پینه شده، ولی آماده غرق کردنه.

لرد این بار قصد نداشت ریسک کند!
-بلا...اون کوسه رو می بینی؟ روش طلسم فرمان اجرا کن.

طلسم فرمان اجرا، و رودولف طی مراسمی به آب افکنده شد!

کوسه، به دستور لرد سیاه شانه های رودولف را با باله هایش گرفت و او را به زیر آب فشار داد.

-قل قل قل قل قل...

کوسه از حرکات دست و دهان رودولف تعجب کرد. کمی او را بالا برد.
-چه مرگته؟

-گفتم وضعیت تاهل شما...قل قل قل قل قل...

سر رودولف مجددا به زیر آب برده شده بود. شاید این کوسه، نر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 7 اسفند 1395 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولی... ارباب... رودولف.. می تونه به چندین هزار قطعه تقسیم شده باشه...
- افکارتو دوباره بازگو نکن بلا! ما اونا رو می دونیم! و بله! چندین هزار قطعه! مثلا پانزده هزار قطعه! گزینه خوبی برای حل کردنه! حلش کن!

بلا دوست نداشت از لرد بپرسد "منظورتون چیه". واقعا دوست نداشت بپرسد. و حالا برای دومین بار در طول یک ساعت نگاهی سردرگم تحویل اربابش داده بود!

- حلش کن! اون قطعه قطعه شده. تیکه تیکه! ریز ریز. مثل یه پازل با رده سنی بالای هفتاد سال ... تو چند سالت بود بلا؟ شصت سال؟

بلا دیگر اصلا دوست نداشت که در آن لحظه چیزی از اربابش بپرسد. بنابراین به اطرافش نگاه کرد.
- پس... پس من میرم پیداش کنم.
- اوهوی همشیره. دستتو بکش.

بلاتریکس در شان خودش نمی دانست که جیغ بکشد. ولی خب او هرگز عادت نکرده بود که یک جارو(!) حرف بزند.
- پس ...پس صاحبت کو؟

جاروها نمی توانند اشاره کنند وگرنه بعید نبود "سیخو" پشت سر بلا را نشان دهد که دختری جوان، با موهای قرمز و طلایی مواج و یک دستمال مرطوب بهت زده ایستاده و به بلاتریکس نگاه میکرد. دخترک آهسته سرفه کرد.
- بلا؟ جارو لازم داری؟
- اره. میخوام تیکه تیکه اش کنم گویندالین!

رنگ ازصورت دختر پرید.
- سیخو رو؟
- نه رودولف رو!
- اون مگه خودش تیکه تیکه نشد.
- نه ... ینی چرا... میخوام جمعش کنم. عه. بسه. یه کروشیو حرومت می کنما!

گویندالین آرام جارو را از دست بلا در آورد.
- مطمطئنی میشه یه جارو رو شکجنه کرد؟
- اگه یه جارو می تونه حرف بزنه. پس حتما می تونه داد هم بزنه!

گویندالین من من کرد
- اممم نمیدونم اول بهت ثابت کنم جارو ها شکنجه نمی شن. یا بهت یادآوری کنم که بهتره تکه های رودولف رو جمع کنی. یا اینکه بدونی هکتور تو آب شیرجه زده که از تیکه های رودولف معجون ساحره جذب کن بسازه.

موهای بلاتریکس برای چند لحظه در هوا ثابت ماند.
- ساحره! خودشه!
- چی خودشه؟

گویندالین به طرز عجیبی دوست داشت از بلا فاصله بگیرد.

- باید یه ساحره پیدا کنیم. و بندازیمش تو آب. ترجیحا تیکه تیکه شده!
گویندالین به شدت علاقه پیدا کرده بود غیب شود، پنهان شود، گم شود یا حتی منکر ساحره بودنش شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 7 اسفند 1395 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با لذت و خوشحالی صحنه سقوط رودولف و همراه وفادارش، پالی را تماشا کرد، و وقتی بالاخره موفق شد چشم از نقطه غرق شدن رودولف بردارد رو به لرد کرد:
-غرق شد!

و بعد رو به بقیه مرگخواران کرد:
-یاران وفادار لرد سیاه...آماده بازگشت باشید!

-شد؟

این صدای لرد سیاه بود. بلاتریکس هرگز دوست نداشت سوال "منظورتون چیه؟" را از لرد بپرسد. دلش می خواست او احساس کند که بلا همیشه و در هر حال ارباب را درک کرده، و منظورش را می فهمد. ولی سوال لرد بیش از حد مبهم بود!
-چی شد ارباب؟ آماده بازگشت شد؟...خب الان می شن. دستور بدم سریع تر حرکت کنن؟

و نگاه ناامید لرد، آخرین چیزی بود که بلا می خواست...و همین نگاه به چهره اش دوخته شد.
-نه بلا...منظورمون اینه که غرق شد؟

بلاتریکس لبخند رضایتمندانه ای زد.
-اوه...بدون شک ارباب. هیچ شانسی نداره. حتی قبل از رسیدن به دریا تیکه تیکه شد.

-مشکل ما هم همینه بلا...غرق نشد. ما حکم به مغروق کردنش داده بودیم. و رودولف جسارت کرده، قطعه قطعه شد. این یعنی حکم ما اجرا نشده. حالا دستور می دیم قطعاتش رو چه در دریا و چه در ساحل، پیدا کنین که ما بتونیم وصلش کنیم و به دلخواه خودمون غرقش کنیم!

صدای فریاد هکتور از گوشه ای به گوش رسید:
-ارباب من پالی رو پیدا کردم. زنده اس. موج آوردش ساحل. لازمش دارین یا...؟

لرد با اشاره سر جواب منفی داد و هکتور خوشحال و لرزان، پالی را به معجونش اضافه کرد و با جدیت سرگرم هم زدن معجون شد.
بلاتریکس ناراضی از دستور لرد به دریا چشم دوخت و به این موضوع فکر کرد که رودولف ممکن بود دقیقا به چند قسمت تقسیم شده باشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 6 اسفند 1395 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس درحالیکه کنار لرد ایستاده بود همراه با بقیه به منظره روبرویش نگاه میکند:

-

- آروم باش بلا. ما برای رودولف برنامه‌ی ویژه‌ای داریم

بلاتریکس به همهمه‌های بین مرگخواران نگاه کوتاهی انداخت و به آرامی گفت:

- ولی سرورم، اجازه بدین رودولف با بخششِ بیشتری غرق بشه ..

- ادامه بده !

- داشتم فکر میکردم اگر کمی خون روی سنگ‌ها ریخته بشه..

( و صدای خودش رو پایین‌تر میاره )

- و شما طلسم سیاهی روانه‌ی اون خون کنید، ممکنه تاثیر بیشتری داشته باشه.

- و کجای این نقشه به رودولف بخشش بیشتری میده؟!

- داشتم فکر میکردم اگر موافق باشید اون فرد ساحره‌ای به نام پالی باشه. تصور کنید! خون‌آلود روی سنگ‌های متصل به رودولف، و هر دو درحال غرق شدن در دریا. دورنمای جذابی نیست؟

- از الان دورنمای موردعلاقه‌ی ما هم هست!


دقایقی بعد

هکتور آخرین مرحله‌ی ساخت معجونِ پالی ظاهر کُن رو انجام میده و دود قرمز رنگی از بالای پاتیلش به هوا بلند میشه که نشون دهنده ی آماده شدن معجونه:

- ارباب معجونِ پالی‌ظاهرکُن رو بدم؟


دقایقی بعدتر

پالی چپمن بین مرگخوارها ایستاده و با خوشحالی به اونها نگاه میکنه:

- برای عروسی ِ من و آقای لسترنج جمع شدیم؟!
- معجون پالی خفه کُن بدم؟
- بذارید یک شاخه درخت توی حلق‌ش ظاهر کنم؟
- مرلینگاه کجای ساحله؟
- تمامش کنید! ببریدش اونجا و به سنگها متصلش کنید. وینکی! تو طنابها رو گره بزن. بلاتریکس، تو با خنجر..
- با کمال میل سرورم

لادیسلاو و رز پالی رو به سمت رودولف بردن. اشک شوق در چشمهای رودولف حلقه زده بود. طنابها دور پالی درحال حرکت بود. بدون شک کار بانز بود. وینکی شروع به گره زدن کرد.

- باورم نمیشه پالی رو آوردین پیشم. زنگ تفریح بچه‌های اسلیترین نیست؟!

لادیسلاو و رز و وینکی :

بلاتریکس نزدیک شد..

- همسرم؟!

و شروع به بالا زدن آستین‌های ردایش کرد. خنجری ظاهر کرد، به پالی و رودولف نزدیکتر شد. خنجر را بالا برد..

- همسرم؟؟!!

و با شدت پایین آورد. جیغ بنفشی بلند شد. بازوی راست پالی کنار سنگها افتاده بود و خون‌ش بر سنگها جاری شد. رودولف درحالیکه خون بر صورتش پاشیده شده بود غش کرده بود. پالی همچنان با شوق به بقیه نگاه میکرد:

-

لردولدمورت با خونسردی طلسمی به سمت رودولف روانه کرد. رودولف و پالی و سنگهایی که به آنها متصل بودند به آسمان بلند شده، و سپس از حرکت ایستاده و به درون آبهای نیلگون دریا سقوط کردند..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/12/6 2:04:37
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/12/6 2:07:04
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/12/6 4:39:55
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 4 اسفند 1395 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دریا با اخم به صورت رودولف نگاه کرد. رودولف با لبخند مظلومانه ای به جایی که حدس میزد صورت دریا باشه نگاه کرد. سنگا سنگین بودن. سنگا رودولف رو توی همون بخشای اول دریا به گل نشوندن، اما رودولف، شنا میکرد، حتی وقتی شنا نمیکرد. با پشتکار هافلیانه، شروع به شنا به سمت بالا کرد، حتی با اینکه سنگا اجازه حرکت بهش نمیدادن. دریا نگاهشو از صورت رودولف برداشت، سرشو با تاسف تکون داد، به ساعتش نگاه کرد و با انزجار شروع به عقب رفتن و دور شدن از رودولف کرد.
وقت جزر آب دریا بود!

توی ساحل، مرگخوارا در حال درست کردن آتیش بودن تا روش ماهی کباب کنن و غرق شدن رودولف رو جشن بگیرن.

- حالا من صد هزار بار بگم، این چوب خیسه. آتیش نمیگیره.
- به چوب حرارت داد و چوب خشک شد! وینکی جن محرور خوب؟
- ولی سوزوندن این چوبا برخلاف حقوق ما گیاهانه.
- کبریت نداریم که!
- آتش گیر ای چوب آ!
- من مظلومم؟
- نخیر، من مظلومم!
- خودم مظلومم!
- گیر یه مشت ماگل افتادیم!

لرد با یه حرکت چوب دستیش چوب ها رو آتیش زد. اما قبل از اینکه آتیش جون بگیره، دریا کامل عقب رفته بود و رودولف از حالت شناور، با سر روی سنگا فرود اومده بود.

- اینکه هنوز زنده س!
- این دیگه کیه؟
- اربابه رودولف!
- هر دوتاشون؟

مرگخوارا به چند لحظه مکث به هم دیگه نگاه کردن. بعد به رودولف نگاه کردن. بعد به لرد. و بعد به دریا که با رضایت عقب وایساده بود. چه چیزی بدتر از یک رودولف بود؟ یک رودولف ضربه مغزی شده.

- تا مد تحملش میکنیم. ولی اگر غرق نشد، یه راه بکر دیگه از ذهن ما رو پیشنهاد میدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 4 اسفند 1395 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب یه مشکلی هست!
- باز چیه رودولف؟مگه نگفتیم غز نزن؟
- سنگ ها خیلی سنگینن نمیذارن من بپرم!
- برای ما اهمیتی ندارد!باید بپری!

از آنجایی که لیسا خیلی عجله داشت با اشتیاق پرید وسط!

- ارباب طلسم جابجایی رو استفاده کنم؟
- فقط سریعتر ما وقت ارزشمندمان را از سر راه بر نداشته ایم!
- وینگاردیوم له ویوسا

سنگ ها از جایشان تکان هم نخوردند!

- وینگاردیوم له ویوسا

باز هم همه چیز به حالت عادی بود!

- ارباب سنگ ها خیلی سنگینن طلسمم توانایی جابجایی نداره!
- بله میدونستیم!فقط خواستیم خودت متوجه بشی!
- ارباب من طلسمم رو اجرا کنم؟
- بله لینی!

این بار لینی طلسم خود را اجرا کرد و سنگ ها حرکت کردند و رودولف به همراه سنگ ها به درون آب افتاد.

درون آب:

-دوباره سلام!
- تو که باز اومدی!
-انگار خشکی هم منو نخواست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 اسفند 1395 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سياه يك چشم بند سياه روي چشمش گذاشت و دزد دريايي وار چوبدستي اش را به طرف رودولف بالا آورد: ارباب فظي هات رو بگو.

اشك هاي چشمان رودولف گالون گالون به آب زير پايش اضافه مي كرد؛ به خاطر تك تك بانو هايي كه بايد فراموش مي كرد. ليني كه بالاي سرش وزوزكنان مي پريد، رز كه داشت گياخاك مي خورد، باروفيو كه داشت گاوميش هايش را رام مي كرد، اربابش كه رداي زاهديش همگام با باد تكان مي خورد... چرا تا بحال متوجه بلوينا بلك نشده بود؟ البته متوجه كه شده بود اما كار عملي انجام نداده بود. اين همه كمالات... چگونه مي توانست با همه ي آن ها ارباب حافظي كند؟ افسوس!

- بپر رودولف. همين الان. وگرنه به بلاتريكس مي گوييم ماتحتت را سوراخ كند.

رودولف چشمانش را بست. دستانش را باز كرد و پريد.

تمام خاطراتش را ديد. حتي فرصت نكرد از چيزي بترسد. ناگهان صداي شيهه اي را شنيد. خودش بود. نفخ صور اول... با مرگ رودولف قيامت مي شد. چون جامعه انساني و بشريت براي پذيرايي از ولي زمان، سالازار اسليترين آماده مي شد. حقشان بود. رودولف با لبخند مي مرد.

اما نه! او نمرده بود. آن شيهه، صداي اسب تك شاخ لوك چالدرتون بود!
آري!
تك شاخي كه از سقوط او جلو گيري كرده بود! رودولف چه دير فهميده بود؛ در آخر اين لوك است كه همه را نجات مي دهد. او زندگيش را مديون لوك تنگ دست اما والا مقام بود. لوك زلف افشانش را كنار داد و به او چشم دوخت. تا نگاه رودولف به چشمان او افتاد، يك دل نه صد دل... آاااااخخخخ!

سوزشي كه در ماتحتش حس كرد رودولف را به واقعيت برگرداند، به بالاي همان دريايي كه قرار بود در آن بپرد. رويايش قشنگ بود، اما واقعي نه. كمي ماتحتش را ماليد و به لرد نگاه كرد كه گفت: رودولف، ما همه ي روز رو وقت نداريم. ما ساعت سه با دارث ويدر و تانوس جلسه داريم. بپر وگرنه ماتحتت را نمك دان مي كنيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/12/3 23:03:31
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 اسفند 1395 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها سنگهای ریز و درشتی که آورده بودند به پای رودولف می‌بندند، بلاتریکس هم درحالیکه قطعه ای باورنکردنی از صخره را جدا کرده بود به جمعیت نزدیک شد. با ادامه‌ی طناب جادویی ای که لردسیاه برای بستن سنگها ظاهر کرده بود، قطعه صخره را کنار بقیه سنگها بست. حلقه اش را از انگشتش درآورد و در طناب انداخت و چندین بار گره زد.

کراب آیینه ای درآورده بود و مرتب بودن آرایشش را بررسی کرد، وینکی گوشی اش را درآورده بود و در کنار جمعیت مرگخوارها با رودولف و سنگهایی که به پای او بسته بودند سلفی میگرفت.

- وینکی، جنِ خود اندازنده‌ی خوب

لردسیاه زیرچشمی درون دوربین گوشیِ وینکی نگاه میکرد و سعی داشت بدون کمترین جلب توجه حالت نیمرخ چهره اش در عکس بیفتد. ولی حس خوبی نسبت به دماغش نداشت و با خونسردی زوایای دیگری را هم امتحان میکرد. وینکی هم پشت سر هم عکس میگرفت.

و رودولف همچنان منتظر بود تا لردسیاه تکلیفش را یکسره کند.

رودولف:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 اسفند 1395 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با چهره‌ی گوشه‌ای در نزدیکی لرد می‌ایسته و به سنگ‌های بزرگ و کوچکی که به سرعت جمع‌آوری می‌شدن چشم می‌دوزه.
- ارباب آخر عمری ببخشین، می‌بخشین؟

لرد با جدیت تمام با حرکت دستش محل قرار دادن سنگی که لیسا حمل می‌کردو نشون می‌ده و در پاسخ به رودولف تنها به یک جمله‌ی دو بخشی اکتفا می‌کنه.
- خیر نمی‌بخشیم.

رودولف با ناامیدی نگاهشو از تل سنگ‌های جمع‌آوری شده برمی‌داره و اینبار به لرد خیره می‌شه.
- ارباب آخر عمری غر بزنم؟ غر دارم! غر نزده از دنیا نرم.
- اینقد به ما زل نزن.

رودولف که در واقع پشت لرد ایستاده بود و نمی‌دونست لرد از کجا می‌دونه نگاهش به کجا دوخته شده، در کمال حرف‌گوش‌کنی نگاهشو برمی‌گیره و به رو به روش زل می‌زنه.
- چشم ارباب. حالا می‌شه ببخشین؟
- خیر.
- غر چی؟ حداقل دو کلوم غر بزنم؟
- خیر.

دو درخواست مهم رودولف در زندگی نادیده گرفته شده بود. رودولف دیگه چی می‌تونست بخواد؟
- ساحره...

پیش از کامل شدن کلام رودولف، با بلند شدن صدای فریاد لرد که فرمان بستن سنگا به پای رودولف رو صادر می‌کرد، رودولف که به وضوح برای هر سه درخواستش پاسخ منفی گرفته بود، آه‌کشان پاشو جلو میاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 اسفند 1395 07:00
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالیکه بقیه مرگخوارها با مشاهده سنگی که رز با چوب جادو هدایت کرده بود لحظاتی دست از کار کشیدند، ولی بلاتریکس با جدیت مشغول بود. با دستمال خال خالی سبزی موهای فر و پر حجمش را مهار کرده بود و پایین ردایش را در کمربند ردا فرو کرده بود و با میخی آهنین و چکشی در دست سعی در جدا کردن قسمت بزرگی از صخره بود. همیشه اینجوریه که نرود میخ آهنین در سنگ، ولی این میخ آهنین در فرمانِ خودش نبود. بلاتریکس با سخت‌ترین ضرباتی که میتونست به کارش ادامه میداد.



چوب دستی اش را در وسط کاغذی که چهره‌ی رودولف بر آن نقش بسته بود، فرو کرده بود و گویا قصد نداشت از هیچ طلسمی استفاده کند. این جادوی خشم بود که از درونش میجوشید و میخ را هر چه بیشتر فرو میکرد تا قسمت بزرگی از صخره را جدا کند، چون اینطور که پیدا بود رودولف قصد بلعیده شد نداشت و بلاتریکس از رودولف خشمگین بود که موجب شده بود وقت باارزش لردسیاه بیشتر از دست برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/12/3 19:35:10
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/12/3 19:39:40
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips