هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ارتباط با ناظر دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#1
با سلام !
شرکت " فنامنال " درخواست در اختیارگیری تاپیک موسسه ارواح رو دارد !
ما می خواهیم موسسه را تمرکز اصلیش بر روح گیری و انواع کار های خفن باشد !


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۴
#2
سلام ارباب !!

ما آماده ایم بعد مدتها نابود شویم !
آمده ایم این طفل معصوم را بدست شما تشریح شده ببینیم !!!

آیا ممکن است ؟


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۴
#3
- اوا ؟! صدای النگوم بود که شکست !
کراب کلنگ را روی هوا ول کرد و روی زمین نشست و های های گریه به عرش سر داد!
در همین لحظه که کراب برای النگوی شسکته اش نوحه سرایی میکرد ، کلنگ بدبخت که همچنان روی هوا بود ، تکلیف خودش را نمی دانست ، پس تصمیم گرفت که بالاخره به جاذبه اجازه دهد که اورا بطرف خودش بکشد .
جاذبه نیز نامردی نکرد و مستقیم کلنگ را روی فرق کراب فرو آورد .
" بدین ترتیب ، چاه کندن ، اولین مرگخوار را از آن خود کرد !!! "

- خب ... این از مرحومه کراب ! نفر بعدی کیه ؟
سوروس چشمانش را تنگ کرده بود و همه را از نظر می گذراندیده می کرد !
در همیت لحظه بود که متوجه عدم حضور کسی شد ..
- راک وود کجاست ؟ این آشپز بی مسئولیت چلاغ با اون کلاغ بی مصرفش چرا اینجا نیستن ؟ بزنم با منوی مدیریت بفرستمشون جزابر بالاک ؟

مرگ خواران همیشه در صحنه چند قدمی بخاطر فریاد های گوش خراش اسنیپ عقب کشیدند . بیمارستان سنت مانگو بعد از وقوع این بلای طبیعی ، گزارش داده که تعداد افرادی که بخاطر خونریزی پرده گوش مراجعه کردند ، قابل شمارش نیست و تخت کم آمده !! وینکی ، جن خانگی خوب ، آرام از بین جمعیت ساحره و جادوگر راه خود را باز کرد و به سوروس رسید .
- من رفت سنگ و چوب پیدا کرد ! نیومد ، با مسلسل میارم ! با اون نیومد ، یه جوری میارم !
- برو فرزند تاریکی ! بیاریش من خودم بهت یه جفت مسلسل آخرین مدل مجهز به یکی دوتا مورد از منو مدیریت میدم !

همینطور که وینکی مسلسل کش در شفق برای یافتن آگ محو می شد ، سوروس باز هم بالای منبر رفت ...
- خب .. حالا تا این دوتا بیان ، آرسی ؟ بابا ؟ کلنگو بردار افتتاح کن !
آرسینوس بطرز واضحی اب دهانش را قورت داد .
- حالا نمیشه صبر کنیم آگو ...
بقیه صحبت آرسینوس در نگاه خشمگین اسنیپ در نطفه خفه شد ! اما ناگهان فکری به ذهنش رسید .
- اوخ ببین چی شد ! جلسه ام با سران کشوری - لشکری دیر شد ! من باید برم !
سپس با صدای پاقی در رفت !
سوروس که بدترین وضع ممکن به فیلان رفته بود ، با " اهم .. اهم " سعی کرد اوضاع را در دست بگیرد !
_ ریگولوس کـــــــــــــــــــــو ؟
اونه که باید افتتاح کنه !


ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۸ ۲۳:۲۴:۱۰
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۸ ۲۳:۲۴:۱۰
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۸ ۲۳:۲۴:۳۳

آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
#4
صحنه بعدی اما متفاوت بود ! مرگخوار شماره 1 در نقش هری با چمدانی در دست و جغدی که از همه طرف به او نوک می زد ، لرز لرزان بسمت سکوی قطار می رفت .
ناگهان توجه اش به مکالمه ای میان بی نهایت آدم مو قرمز جلب شد .
- چرا دماغت اینطوریه ؟
- چرا موهاتو اینطوری کردی ؟
- مدالشـــــــــــــــــو !
- مامان منم میخوام برم هاگ ..... منم موخواام !
.
.
.
ناگاه صدای صحنه قطع شد . حضار محترمه مکرمه تمام زورشان را میزدند که بفهمند چه مکالمه ای بروی صحنه در جریان است که ناگاه فریادی از فلان جای صحنه ، همه را تا ارتفاع هزار پایی ، جایی که " مسافران محترم کمربند های خودتان را ببندید و به علامت نکشیدن علف [!] توجه فرمایید " ، بالا برد .
- بوق بر شما باد ! تسترال خور های مشنگ دیده فشفشه زاده ! میدم تک تکتونو از مچ پا روی تیرک های چوبی که زیرش اتیش روشنه کباب کنن . با ساطور بیوم بِرات ؟ برای چی شماها سیم میکروفونارو کندید ؟ الان صدای اینارو کی آخه می شنوه ؟ زود باشید صحنه رو برگردونید با این گندی که بالا آوردید ... آبرومو بردید پیش ارباب !

صحنه باصدای قیژ قیژی که حاصل از عدم روغن کاری بود ، چرخید و صحنه ی جدیدی بالا آورد . اینبار بنظر می آمد که فلش فورواردی به جلو خورده . جایی که این طفلان [!] منتظر سخنرانی حاج پشم الدین دامبلدور و کلاه گروه بندی هستند .
پسرکی موبور با وقار جلو آمد و دستش را بسمت کله زخمی دراز کرد .
- من دراکو مالفوی هستم . از اصیل ترین خانواده جادوگری ! پس بر تو بشارت باد دوستی با من .
اما کله زخمی با پشت دست زد به دست دوستی این فرزند تاریکی !
- من با شماها دوستی نمی کنم ! شماها کلاستون خیلی بالاست ... من و رون اینا بهتون نمی خوریم ! اصلا دنیا دو دسته اس ... اونایی که اصیلن و خفنن و مرگخوارن .... اونایی که مثه ما بدبخ بیچارن ... نمیتونن به شماها برسن !

در این هنگام بود که حضار کلا پکیدن از خنده . از هر جایی ... حتی .... صدای خنده می آمد .
در این لحظه بود که مینروا خانم در حالی که زیر چشمی به دامبل نگاه می کرد ، اسمی را خواند .
- هری جان گل بلبل ! نور چشمی ما .... هری پاتر !

مرگخوار شماره 1 با غرور و نخوت روی صندلی قرار گرفت . همین که کلاه سرش را لمس کرد ...
- ها ... نه ... ام .. چیز .. همونایی که تو کتاب گفته شد ! گریفندور !

در همین لحظه بود که فرشتگان عالم بالا به وجود آمدند و جشن و سرور بپا داشتند و منتها جینی اینبار ظرق بوقلون را روی خودش برگرداند و از شدت خوشحالی دوری با کله بوقلمونی دور سالن زد !

حضار از خنده روده بر شده بودند که تابلویی بزرگ روی صحنه ظاهر شد :

" چند دقیقه تنفس !!!! "


ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۶ ۲۳:۳۱:۵۹

آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
#5
میبینیم که مادرمان را مورد عنایت قرار داده اند ملت !!!!
ما نیز در جهت خالی نبودن عریضه و به چلش کشیدن مادر عزیزمان .... سوالات زیر را طرح می کنیم :

1- واقعا دلیل مادرم برای ترک کردن من چی بود ؟ ... و .... چرا منو قبول کردی ؟ با اینکه می دونستی اذیتت خواهم کرد و مایه دردسرت میشم ؟

2- واقعا لحظه ای که مرلین و تو با هم ازدواج کردید ، تو سرتون چیزی خورده بود ؟

3- چرا عالم بالا و شورای زوپس ؟؟؟؟ چرا عالم پایین و شورای اوپس [!] نه ؟؟؟؟
عالم بالا دیگه اینقد توش چپیدن که در مرز انفجاره ..... چرا نرفتی عالم پایین که هم حس خفانت زیادی داره هم سربروس هست ... هم .... ام ..... خیلی گندس !!!

4- اگر یه زمانی .... کاندیدای وزارت شدی و وزیر هم شدی ... دوست داری چیو بیش از همه تغییر بدی ؟

5 - آیا دستپخت های آشپز مخصوص ارباب خوب است ؟
( مدیونید فک کنید خودمو میگما ... !!!!!!!!! )

6- .... فعلا همینارو داشته باش .... بازم میام برای پختن .... نه ... ام ..... تیر کمونتو بگیر اونور بابا .. منظورم ....
آآآآآآآآآآآآااااااااااااااااااااااااا یـــــــــــــــــــــــ ... ملاجم ! منظورم سوال پرسیدن بودا !!!!!



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
#6
سلام .... لطفا جایگزین شود !!!



نام: آگوستوس راک وود

گروه: اسلیترین

سن : 21

نژاد: اصیل زاده

چوبدستی: چوب گوجه جنگلی و مغز پرققنوس ..... 27 سانتی متر

ویژگی های ظاهری: موهای بهم ریخته و قهوه ای . چشمان آبی ... زخم روی گونه سمت راست ، شکستگی بالای ابروی سمت چپ ! معمولا اخم هاش همیشه تو همه !
یکی از پاهاشو حین سفرش از دست میده و الان ... خب .... چوبیه دیگه !

ویژگی های اخلاقی: بشدت جوشی و کم حوصله ! با کسی تعارف نداره . مغروره و کمتر پیش میاد به اشتباهاتش اعتراف کنه . به ارباب و مرگخوارا تا آخرین قطره خونش وفاداره وحاضره براشون هر کاری بکنه ! لجبازه و عمرا اگه یه حرفی بزنه ، اونو عوض کنه !

زندگی خلاصه: آگوستوس راک وود در یکی از خانواده های متمول جادوگری بدنیا میاد . زمانی که بچه بوده .... بنا به دلایلی که هنوز خودشم بطور دقیق نمیدونه ، مادرش اون رو به معتمد ترین دوست خانوادگیشون ، یعنی مورگانا لی فای میسپاره . آگوستوس تبدیل به پسرخونده مورگانا میشه و تمام این مدت ، آگ هیچ کس رو بیشتر از مادر خونده اش دوست نداشته . یکی از اصلی ترین عوامل مرگخوار شدنش هم همین مورگانا بوده .
بعد از اتمام دوران تحصیلش در هاگوارتز ، وارد شورای پیامبران سیاه میشه و اونجا به لقب " حضرت " نائل میشه .
بعد از عضویت در گروه مرگخواران که به گفته خودش " دوران عطفی درکارنامه زندگیش بوده " تبدیل به آشپز خانه ریدل و معتمدترین فرد در آشپزی برای لرد سیاه میشه !
سفرهایبسیاری رو دور تا دور جهان میکنه تا بهترین و جدیدترین و عجیب ترین غذاهارو برای اربابش درست کنه !
از این فرد چیره دست تر در فنون آشپزی نیست . هیچکس نمی تواند مانند او از هیچی ، غذایی شاهانه درست کند .
وی چندی پیش از کاندید های مقام وزارت بود که با آرسینوس جیگر ، وزیر فعلی ، تشکیل ائتلاف داد .


انجام شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۹ ۱۶:۳۷:۲۸

آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۳۰ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۴
#7
- اه .... این چه کوفتیه دیگه ؟ تو برای خودت هم چنین آشغالی درست نمی کنی ، برای من که اربابتم اینو آوردی ؟ گم شو بیرون و تا زمانی که یه غذای درست و حسابی نیاوردی ، بر نگرد ! وگرنه کله ات رو همینجا میکنم و بجای غذا میخورمش !- ولی این به ....- گفتم برو بیرون تا این ساطور رو نزدم وسط فر ... هاااا .... هااااا .... هاااااااا آبچه !!! هاااااا آآآبچه ! فین .... فین ... وسط فرق سرت ! کارور با ترس و لرز اتاق را ترک کرد . با خودش فکر می کرد بیشتر از اینکه راک وود نیاز به مراقب های پزشکی داشته باشد ، به بخش روانی باید مراجعه کند !- چی شد ؟ باز هم که دیپورت شدی !! البته من که بهت گفتم ، غذا پختن برای آشپز اسبق اسمشونبر ....- کدوم تسترال زاده مشنگ چشمی به من گفت آشپز اسبق ؟ من اربابتووووووونم !!!فریاد سهمگین راک وود ، تقریبا کل ساختمان سنت مانگو را لرزاند . بطوریکه لرزه نگار های مشنگی شهر لندن ، زلزله ای یک و نیم ریشتری را برای ثانیه ای ضبط کردند !درمانگر ها و کارور ها همانطور که از زیر آوار ها خودشان را بیرون می کشیدند ، نگاهی هم به اطراف می کردند تا بتوانند عمق فاجعه را درک کنند . لامپ های مهتابی روی سقف ، حالا نصفه میان زمین و آسمان معلق بودند . میزهای پذیرش کاملا خرد شده بودند و کاغذ ، همه جا پخش بود . قسمتهایی از سقف ریزش کرده بود و شیشه ها شکسته ! آگوستوس راک وود با لباس کامل در میان خرابه های قدم میزد و با دست چپش ، بی مهابا ساطور نقره ای اش را در هوا می چرخاند .- مشنگ زاده های بی اصل و نسب ! اصلا خدمتکار های خوبی نبودید ! ولی باید تحملتون می کردم . حالا میرم جایی که همه چیز و همه کس زیر سلطه منه ! بر میگردم به قلمرو خودم ، خانه ریدل !و در حالی که ساندرز را نوازش می کرد ، غیب شد .فلش بک ، به زمانی نامشخص !!- جناب راک وود ؟ براتون بسته ای اومده . روش نوشته ... اممم .. از طرف .... واااای ... خدای من ! وزیر جیگر !!!- بله ... میدونم کیه اکاترینا !! در واقع یک هفته اس که منتظرشم . حالا هم این بسته رو بذار کنارم و برو . هیچ کس هم داخل نمیشه و گرنه ... راک وود ساطورش را بالا آورد و انعکاس نور خورشید را به صورت دخترک بازتاب کرد .- قورت ... بل ... بله جناب راک وود !و بدو بدو از اتاق خارج شد . آگ بسته را برداشت و باز کرد . داخل آن ، پارچ شیشه ای همراه یک نوشته بود ." میرزا جان ! ببخشید دیر شد . کارهای وزارت خونه خیلی سنگینه ! اینم همون ` معجون تقویت قلبی ` که خواستی . فقط همشو باید یه نفس بخوری "- وا ؟ آرسینوس نه اینجوری دستور مصرف می داد نه خطش اینقد داغون بود ! ولی شاید اینا از اثرات کارشه ... اشکال نداره ... بذا بخورم ببینم بهتر میشم ؟! آشپزباشی پارچ را یک نفس خالی کرد . اطراف دهانش را پاک کرد و چشمانش را بست تا استراحت کند. - نسبت به بقیه مرگخوارا ، آدم آرومیه ... نه ؟- نمیدونم ! شاید صرفا بخاطر بیماریشه که اینقد آرومه ... ولی وقتی ساطورش رو میاره ... وووویییی !!- آااااااهااااااااای خدمتکاران من !!! بیاید اینجا !فریاد راک وود در بخش پیچید . اکاترینا چشمش را چرخاند و به سرعت وارد اتاق راک وود شد .- بله جناب راک وود ؟- جناب راک وود دیگه چیه ؟ چطور جرئت می کنی اسم اربابتو بیاری ؟- اممم .... بله ... ببخشید ! چه امری دارید ؟- میرید و برای من غذا درست می کنید ! یک غذای درست و حسابی ... واای به حالتون اگه خوشم نیاد !حال ، خانه ریدل [ قصر باکینگهام ]-‏ نگاه کن ساندرز !!! همه چراغا خاموشه جز اتاق کنفرانس ! چه درک بالایی دارن این پیروان ما .... منتظرن !! بریم که بیش از این معطلشون نکنیم !ساندرز با حالتی که کاملا نشان دهنده تاسفش بود ، بالهایش را به هم زد .ریگولس بلند شد تا به عنوان اولین کاندیدای رهبری ، در جایگاه کنفرانس بایستد . سرش را بالا گرفت و پشت میز ایستاد .- اهم اهم ... امتحان می کنیم . چرا رفتی ؟ چراااااااا ؟ من بی قراااااااارم ! به سر ، سودای آغووووش تو دارم ... صدا میاد ؟حضار همگی با تکان دادن سر ، موافقت خود را اعلام کردند .- خیله خب یارای سیاه پوش با چیز میز های قیمتی ! همو ...- برو سر جات بشین ریغولوث تسترال خورده !!! چطور جرئت کردی بر مسند بزرگان تکیه بزنی ؟ همه سر ها با چرخشی ۱۸۰ درجه و سرعتی بالغ بر ۵ کیلومتر بر ساعت ، به سمت راک وود برگشت .آگوستوس با تقه های پای چوبی اش ، به سمت تریبون رفت . - یاران من .... ده صندلی اول رو برای گارد ویژه من خالی کنید !مرگخوار های ارباب پندار به همدیگر نگاه کردند و همگی ده صندلی عقب نشینی کردند . جای آن هارا مشتی قابلمه ، پاتیل ، ساطور ، چاقو ، ملاقه و غیره گرفت .- خوبه ... حالا شروع می کنیم !هکتور محکم سرش را به میز کوباند . یادش آمد که چطور از طرف آرسینوس برای راک وود معجون ارباب شوندگی در قالب معجون تقویت قلب فرستاده بود . ولی برای حفظ سرش هم که شده ، نباید می گذاشت آرسینوس چیزی بفهمد ... وگرنه با منو مدیریتی اش .....



ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۴ ۰:۵۰:۴۴

آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴
#8
تکلیف:

1. در یک رول، تو صحرا کوییدیچ بازی کنین ( 25 نمره )
توضیح: همون طور که میدونین صحرا شرایط خاص خودشه داره، هوای گرم، گیاهای جادویی گرمسیری، حیوانات جادویی گرمسیری، تو یه صحرا کلی اتفاق میتونه بیفته، از خلاقیتتون استفاده کنین.


ای به روح این پاتر و خاندانش بوووووق !! آخه صحرا ؟ تو دمای 70 درجه بالای صفر مشنگا ؟ اصن اینا به کنار ... کدوم بوق زاده تسترال خورده ای جرئت می کنه چنین بلایی سر فرزند پیغمبره مملکت و آشپز لردسیاه بیاره ؟
حالا اشکال نداره ... بعدا به حساب این گستاخ با یه ساطور میرسم . الان بزرگترین مشکل ، دووم آوردن تو این گرمای خرما پزون بود . نه فقط من ... بلکه خیلی از دانش آموزای دیگه هم در حال انجام عرق گیری [!] بودند . راونکلایی ها بیشترین سهم رو گالن های پر از عرق داشتند .
گریفی ها هم گوشه ای با هافلپافی ها سرگرم مقایسه جاروها بودند . این وسط ما اسلیترینی ها فقط مونده بودیم و فکر اینکه با این صحرا و جاروهای آخرین سیستممون ، چه جوری کوییدیچ بازی کنیم . ریگول رو از اول حضورمون ندیدم تا اینکه بالاخره با یه بغل از انواع غنیمت جنگی هاش برگشت .
_ بوقی تسترال تو روحت !! آخه الان وقت دزدیه ؟ اصن آذرخشتو یکی ببره ... فک می کنی من جوابگو ام آقای جستجوگر ؟
ریگولوس در جواب فقط لبخند می زد . واقعا از این رفتارش حرصم می گرفت . آخه دزد هم اینقدر ریلکس ؟ اوووووف !!!!
ساطور هامو رو در آوردم و محکم به هم زدم .صدایی بس دحشتناک و بلند تولید شد و خوشبختانه توجه همه جلب .
- جنتل زنان و جنتل منان !!! من دیگه حوصله موندن تو این صحرا رو ندارم ! پاتر مارو انداخته اینجی کوییدیچ بازی کنیم ، پس ما هم بازی میکنیم . دقیقا 24 نفر ... ( یه لحظه شک کردم به عددم ! دوباره شمردم و ... اممممم ... شک کردم . دوباره شمردم ... و ... ا ... درسته دیگه !!!! )
اره .. دقیقا 24 نفریم . میشیم چهار تا تیم !
روی آذرخشم نشستم و بسرعت رفتم بالا . کمی با خوردن باد به صورتم ، حالم جا اومد . از اون بالا داد زدم :
- یالا بیاین بالا و برید تو تیم هاتون ! بازی اول ما و این پیشی کوچولو ها !
عاشق این بودم که گریفی هارو پیشی کوچولو خطاب کنم . بازی ها ، لیگی نبود . برنده بازی ما با بازی هافل و ریون بازی می کرد و دو تیم بازنده هم با هم !
رفتم تو حلقه هایی از جنس کاکتوس ایستادم . ریگولوس بالاتر از همه روی جاروش ، به موهاش ور می رفت و سعی می کرد مرتبشون کنه .
سوتی از ناکجا آباد نواخته شد . سرخگونی از جنس خز و خاشاک بیابون توی آسمون ول داده شد و از اون طرف ، برقی بسرعت از جلوی جستجوگر گریف و ریگولوس غیب شد .
از همه جالبتر بلاجر ها بود . دوتا حیوون نمیدونم چی چی که خودشونو تو هوا جمع کردن و پوستشون مثل زره بود .
بازی ، بازی عجیب غریبی بود . نیم ساعت گذشته بود ، کف دستم بخاطر تیزی های سرخگون ، خونریزی کرده بود . هر بار که مدافعا به بلاجر زنده مون ضربه میزن ، صدای ناله ای ای در صحرا می پیچید و ریگولوس ، دیوانه وار به دنبال گوی زرین بود .
اسلیترین به مانند همیشه پیش بود اما گرمای وحشتناک ، طوفان های شن گه هر از چند دقیقه ای ، گند میزد به بازی و شیرجه های هر از چند دقیقه ای من برای دور کردن سرخگون و برخوردم با حلقه های کاکتوسی ، عملا میدان جنگی رو ایجاد کرده بود .
در اون یکی زمین هم بازی جریان داشت ، اما هیچ ایده ای نداشتم که کی جلوتره ...
کم کم از حال داشتم می رفتم . روزه هم بشدت فشار می آورد . دیگه چشمم سیاهی رفت که صدای سوت شنیدم . حتما یکی گوی زرین رو گرفته بود ولی نمنیدونستم کی !!!پ

نمیدونم چقد گذشته بود . ولی وقتی چشمام رو از کردم ، توی درمانگاه هاگوارتز بودم . مورا ، ریگول و چندتا از بچه های اسلیترینی دورم نشسته بودن .
اولین کلمه ای که به ذهنم رسید رو از جمع پرسیدم .
- کی بازیارو برد ؟
ریگولوس خم شد و مستقیم تو صورتم زل زد .
- به توانایی های من شک داری سنگ و چوب ؟



2. تو یه مقاله کوتاه بگین چطوری جرج واتسون تونست خودشو با همه نوع آب و هوا وفق بده و بهترین بازیکن تو این امر بشه. ( 5 نمره )
توضیح: هر دلیلی میتونه داشته باشه، لباسه همه کاره، استفاده از گیاهان، حتی چک زدن به خودش برای گرم شدن. هر چی خلاقیتتون میگه.

این جرج واتسون بعید نیس جانورنما بوده باشه ها !!!! مثلا کاکتوسی ، مارمولکی .. چیزی ! کاکتوس ولی بیشتر بهش میخوره . هرکی میومده طرفش ... کاکتوس میشده ... بنده خدا سوراخ سوراخ میرفته پی کارش ! بعدم که کاکتوس عمرا تو هیچ آب و هوایی آخ بگه !
اها .. شتر هم میتونسته بشه ! دیگه از شتر مقاوم تر ؟ جلو توفان وایمیسته ، آب که کم نیاز داره ... قوی و اینا هم گه هست ....




آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: كلاس ديني و بينش جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
#9
پشت میزی داخل سالن عمومی اسلیترین نشستم . تازه از کلاسم برگشته بودم و هنوز تو فکر برخورد مورا بودم .... بی خیالش بابا ... حق داشت ! معلمه !
کلاس بینش جادویی ، انصافا چیز دیگه ای تو ذهنم بود . از داخل کیف رو دوشیم ، برنامه کلاسامو در آوردم . بالای کلاس مورا که جنگل رز سیاه کشیده بودم ، کلاس آرسی رو هم که به فنا داده بودم . نچ نچ ... چه بچه با استعدادیم من !
بالاخره خودمو راضی کردم بجا خوردن یک صبحانه شاهانه ، مثل همیشه توی خونه ، بشینم تکلیف کلاس بینشمو بنویسم . " افسانه خلقت " ... اینقدر روایت های مختلف ازش شنیده بودم ، که یک طومار که چه عرض کنم ، قشنگ میتونستم چندین جلد کتاب بنویسم .
بالاخره کاغذ پوستیمو در اوردم و بعد از نقاشی کردن انواع گل و بلبل و چمن و درخت و اینا در حاشیش ، شروع به نوشتن کردم .

صبح بود ... نمیدونم ! ظهر بود ... بازم نمیدونم . عصر و شب رو هم به طبع نمیتونستم بدونم دیگه . و اینکه حالا وقت به تایم عوالم بالا a.m بود یا p.m رو هم باید از شورای زوپس پرسید . خلاصه ... دو عدد زوج ( این رو هم نمیدونم . چیه خب ؟ به دوتا نور بی کالبد شما چی میگید ؟ ) با هم دیگه در حال تفرج بودند . ناگهان آسمان تیره و تار گشت ، و نوری سیاه از پشت پرده سرک کشید .
صدای نور سیاه با اکو :
- شما شما شما .... چرا چرا چرا ... نمیخواید خواید خواید .... جاوید وید وید ... باشید شید شید ؟
دو نور لحظه ای سفید شدند ، و سپس از خودشان نور هایی ساطع کردند .

نور اولی : نور جاوید هست ! حرف الکی نزن . میخوای مارو گول بزنی !!!
نور دومی : آره . ما به هیچ چیز نیاز نداریم . ما قدرتیم !
صدای نور سیاه ، همچنان با اکو : شما شما شما ... نمی دونید نید نید ... که که که .. با با با ... استفاده ده ده ... از از از ... اون اون اون ... نور آبی بی بی ... چه قدرتی تی تی ... پیدا دا دا می کنید !!!

نور سیاه هی حرف میزد ... هی انکار می شنید ... هی حرف میزد ... هی انکار می شنید ... تا حوصلش سر رفت . نور آبی رو محکم هل داد به سمت دو نور قصه ما . پلاسمای آبی با این دو نور تلفیق شد دو نور قرمز و سبز ( چطوری ترکیب آبی با نور میشه قرمز و سبز ؟ ) از نور های ما ساطع شد .
ندایی رسید :
شما به قدرت ممنوعه دست درازی کردید . بدون اجازه ... به شما اخطار داده شده بود . حالا باید برید روی زمین و به شکلی جدید زندگی کنید . به شکل موجوداتی که نفس می کشن ، جسم دارند و غیره . به شکل انسان !
دو نور همزمان که سقوط می کردند از مرتبه خود ، شکل جامد تری می گرفتند تا اینکه به شکل انسان در آمدند .
بروی زمین که رسیدند ، هیچ چیز تا فرسنگ ها جز طبیعت و حیوانات ندیدند .
بالاخره به فکر افتادند . گرسنه بودند ، تشنه و بی پوشش .
مرد کمی راه رفت . تکه چوبی را از درختی کند . نوکش را تیز کرد و به سمت حیوانی براه افتاد . در چند قدمی حیوان ، چوب را که به سمت حیوان گرفته بود ، جرقه ای زد و نور سبزی فضا را پر کرد . حیوان کشته شده بود . مرد با کمی شک بسمت حیوان رفت . هیچ ضربانی نداشت . گوشت حیوان را می کند و باز هم امتحان کرد . چوب را به سمت گوشت گرفت . و اینبار ... آتشی بیرون آمد .
مرد تا مدتها تمرین کرد و سپس پیش زن برگشت . همه آن هارا به او یاد داد و اولین زوج جادوگر تاریخ را پدید آوردند .

قلممو کنار گذاشتم . خدایی چرت نوشته بودم ... اما ... من که پیغمبر نبودم که بدونم چی شده !! ولی اکثر حرفام با قصه هایی که مورا تو بچگی برام تعریف می کرد ، مطابقت داشت .پس ... هوووم . اگه اشکال کسی میخواست بگیره ، پشتوانم محکم بود . مامان مورا !


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۴
#10
در اتاق بازجویی محکم کوبیده شد . سپس چنان باز شد که در به سه قسمت مساوی تقسیم شد .
- نه بابا ... تازه فهمیدید بوقی های بوق زاده ؟ آخه این سفیدا که نمیتونن شکم خودشونو سیر کنن ، میاین هورکراکس اربابو بردارن ؟
آرسی چشمانش را از پشت نقابش باریک کرد به صورتی که حتی دیگر معلوم نشد چشمی هم وجود دارد
- اصلا خودت تا الان کجا بودی ؟ ها ؟ اصن از کجا معلوم تو نبودی ؟ اصن ...
ادامه حرف های شکاکانه جیگر با پرتاب شدن یک ظرف شیرینی آلبلویی تو صورت ، به عدم پیوست .
- بوقی تسترال سوار مشنگ ! فشفشه ! به من تهمت میزنی ؟ من ؟ من که بخاطر اینکه ارباب از غذاها خوشش بیاد کل جهان رو زیر پا گذاشتم ? من که یه پامو تو نبرد با نهنگ عنبر از دست دادم تا بتونم تبدیلش کنم به شام ؟
میرزا چنان با حرارت حرف میزد که رودی ، کاغذ مذکور و آرسی بدون اینکه به حمام بروند ، یک دوش کامل گرفتند .
آرسینوس نقابش را برداشت و باز هم مانند قبل ، چنان چلاندش که برای پر شدن سد لتیان از داخل آب بیرون آمد .
- خیلی خب بابا ... من غلط کردم . تو خوبی اصن ! رودولف ... برو هرچی مرگخواره جمع کن و بیارشون تو اتاق پشتی ... کارشون دارم !

آگوستوس ساطورش را محکم روی میز کوبید . چنان که نصفش داخل میز رفت .
- اون کاغذ بوقی رو بده من بینم !
آرسینوس با ترس و لرز کاغذ را بدست راک وود داد . او هم دقایق مدیدی را صرف کندوکاو در ان کرد . رودی و ارسی روی شانه هم افتاده بودند و خرناسشان فضا را پر کرده بود .
- اورکا ... اورکا ...
جفتشان با کله از روی صندلی افتادند .
- بوقی ها کله قورمه سبزی ! اینکه معلومه ... این از طرف یکیه که عاشقه اربابه ...


ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۳۱ ۱۶:۱۶:۴۹

آخرين فرصت ماست ....








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.