هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
#1
پیرزن در کثری از ثانیه مرگخوار مورد نظرش را پیدا کرد.
_ این.

و این کسی نبود جز رودولف لسترنج!

لرد به سمت رودولف و سپس پیرزن برگشت.
_ به به. چه انتخاب به جایی. خیلی خب. فقط پولشو نقد میگیریم.نیای بگی پشیمون شدم. فردا هم پسش بیار. البته نیاوردی هم نیاوردی.

رودولفِ فروخته شده با اکراه به سمت پیرزن در حرکت بود که با صدای بلاتریکس متوقف شد.
_ واستا ببینم! پیرزن ، نوه ات دختره یا پسر؟
_ دختره مادر. دختر.

رودولف با سرعت بیشتری به پیرزن نزدیک شد.
_ پس بریم ... زودتر بریم نگه داریش کنم .

صدای بلاتریکس بلندتر از همیشه شد.
_ بیخود. برگرد سر جات. خانم این فروشی نیست.

لرد معترضانه به سمت بلاتریکس برگشت.
_ چرا مشتری مارو پر میدی آخه؟
_ اشکالی نداره... یکی دیگه میبرم...

پیرزن مشغول گشتن مجدد بین مرگخواران شد. و در کثری از ثانیه مرگخوار بعدی را نیز برگزید.
_ اون.

و اون کسی نبود جز هکتور!


?Why so serious


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
#2
_ کی روبان داره؟
_ این. بسته به موهاش. خجالتم نمیکشه با این هیکلش!

بلاتریکس به سمت اینی که نارسیسا اشاره کرده بود برگشت. کراب را دید که با خونسردی به دیوار تکیه داده بود.
_ روبانتو بده کراب.
_ عمرا. کلی گشتم این رنگیشو پیدا کردم.

بلاتریکس با جدیت به کراب نزدیک شد.
_
_ بیا بابا شوخی کردم. بگیرش...

کراب روبان صورتی رنگی را از موهایش باز کرد و به سمت بلاتریکس گرفت.

دقایقی بعد مرگخواران و بلاتریکسی که جلوتر از همه آنها قرار داشت، به سمت لرد برگشتند. بلاتریکس قاشق روبان پیچ شده را به دست لرد سپرد.

اخم کوچکی بر صورت لرد نقش بست.
_ این چیه دیگه؟
_ کلنگ ِ ارباب. کلنگ!

لرد برای ثانیه ای به خود شک کرد.یعنی آیا او سالها با کلنگ غذا میخورده است؟

اخم لرد عمیق تر شد.
_ کلنگ تویی جفنگ! مارو مسخره کردین؟ قاشق آوردین ما باش دیوار خراب کنیم؟
_ میشه ارباب. میشه. خودم دیدم تو فیلمه یه ماگل با یه قاشق زمین زندان رو کند و فرار کرد.

لرد به فکر فرو رفت. بحث آبروی او در میان بود. هکتور حرف یک ماگل را به میان آورده بود که با قاشق زمین را کنده بود. دور از شان اربابی چون او بود اگر از یک ماگل در مقابل مرگخوارانش کم می آورد!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۲ ۱۸:۵۲:۱۱

?Why so serious


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۲:۵۱ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
#3
بلاتریکس عصبانی و بی تاب بود.
_ ارباب منتظرن! یه چیزی بدین بهش کوفت کنه بریم دیگه!

نارسیسا به سمت جمع رو کرد.
_ خب یه علفی ، گلی، چیزی گیر بیارین بدیم بخوره تا بتونیم بریم...
_ علف آخه؟

نارسیسا به تسترال نگاهی انداخت.
_ آره دیگه... نیگا سم داره... سم داران علف میخورن دیگه. پس اینم علف خواره!

و از آنجاییکه کسی ایده دیگری نداشت، مرگخواران برای یافتن علوفه رهسپار دشت های اطراف شدند!

چند دقیقه بعد، هوریس با بوته ای که از ریشه کنده بود بازگشت.
تسترال به بوته ی در دست هوریس نزدیک شد. کمی آن را بو کشید. سپس مشغول خوردن شد.

_ دیدین گفتم علف خواره!

بلاتریکس نفسی از سر آسودگی کشید.
_ خب. بریم دیگه. زود...زود... تسترال راه بیفت.

ولی تسترال بی توجه سر جایش ایستاده بود.

_ سیرشدی دیگه. بیا بریم!
_
_ عجب تسترالِ تسترالیه ها! چرا نمیای؟
_ من تسترال نیستم. من جغدم! هو هو...هو هو... باید نامه امو برسونم...

سپس با خیال اینکه هکتور نامه است او را به دهان گرفت و پر کشید!


?Why so serious


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
#4
بلاتریکس بر روی صندلیش کمی جابجا شد و چند بار با آرنجش به نارسیسا که در کنارش نشسته بود سقلمه زد.
نارسیسا با ناراحتی خود را کنار کشید و زیر لب غرولندی کرد.
_عه به من چه آخه؟ من اینو نمیپرسم... خودت بپرس...

لرد صدای پچ پچ نارسیسا را شنید.
_ نارسیسا؟ چیزی گفتی؟ سوالتو بلند بپرس.

چشمان بلاتریکس از ذوق برقی زد و نارسیسا با خجالت سوال بعدی را ناچارا مطرح کرد.
_ امم... ارباب... شما از بین مرگخواراتون کدوممون رو بیشتر دوست دارید؟

لرد اخمی کرد.
_ ما هیچکس رو دوست نداریم نارسیسا. از همه بدمون میاد. ستنیگ کارخانه ایمون اینجوری بوده. فقط از بعضی ها کمتر و از بعضی ها بیشتر بدمون میاد.

بلاتریکس ناامیدانه آه کوتاهی کشید.

لرد بعضی های خاص را با نگاهش از نظر گذراند و روی لوسیوس متوقف شد.
_ آهان.. مثلا همین لوسیوس! ما خیلی بیشتر ازش بدمون میاد. دو ساعته اینجا دهنمون خشک شد از بس سوال جواب دادیم، یه لیوان آب هم برای ما نیاورد!

لوسیوس سعی کرد نگاهش را از لرد بدزدد ولی سنگینی نگاه لرد او را مجبور به واکنش کرد.
_ ببخشیـ... ارباب... الان... چشم...

و با بیشترین سرعتی که امکان داشت از سرسرا خارج شد. مدتی بعد نارسیسا نیز به دنبال همسرش از سرسرا خارج شد. آنها باید هرطور شده برای پذیرایی از لرد چیزی دست و پا می کردند.


_ سوال بعدی!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۲ ۱۲:۵۸:۰۵

?Why so serious


پاسخ به: فرجام در آزکابان
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۷
#5
« اما چجوری؟ »

این سوالی بود که مدت ها فکر زندانیان را به خود مشغول کرده بود... البته فکر همه به جز یک نفر!

نارسیسا در حالیکه با ناخن هایش به جان سبزی گیر کرده در دندانش افتاده بود عرض سلول را با عصبانیت می رفت و می آمد و زیر لب تهدید هایی را به زبان می آورد.

_ اول چشماشو از کاسه در میارم... چشم سفید! بعد اون تاجشو میکنم تو حلقومش... یاوه سرا! بعدم یکی یکی دستاشو قلم میکنم... مار در آستین ارباب! بعدش سرشو می کنم توی آب... آب زیرکاه! بعد پوستشو میکنم... روباه صفت!

_ هی نارسیسا! چته ؟ چی میگی با خودت؟

نارسیسا آرام و قرار نداشت و با عصبانیت به سمت ادوارد برگشت.
_ دارم نقشه قتل اون آرسینوس خائن ِ بی شرم رو میکشم! بی چشم و رو! پلید! بد ذات! به چه حقی اینکارو کرده با ما؟ چطور تونسته مارو بندازه توی زندان و مارو شکنجه کنه؟ چطووووور؟ یه مادرو از فرزندش جدا کرده... الان اگر دراکو بمیره کی جواب میده؟

ادوارد سعی کرد دست نوازشی بر سر نارسیسا کشیده تا او را آرام کند. ولی با قیچی هایش نصف موهای نارسیسا را از جا کند!

ادوارد :

نارسیسا بر خلاف تصور، اهمیتی نداد. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت یک چیز بود و آن انتقام بود!


?Why so serious


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷
#6
ریونسلی


تیم دانا !


دای لوولین و نارسیسا مالفوی


حرف : ق

موضوع : خرمگس!



_____________________________________

نارسیسا برای آخرین بار خود را در آیینه قدی بلند اتاقش بررسی کرد. بهترین ردایش را پوشیده بود و موهایش را به زیباترین شکل آراییده بود. پس از آنکه از آراستگی ظاهریش اطمینان حاصل کرد، به سمت سرسرای قصر خانوادگی اش به راه افتاد تا از آماده بودن کامل قصرش برای میزبانی لردسیاه مطمئن شود.

در همان حین که نارسیسا به آرامی از پله ها پایین می آمد، بلاتریکس را دید که با موهایی آشفته تر از همیشه در حال فرمان دادن به جن های خانگی بود.
_ زود باشین... ارباب کم کم ازسفرشون به قسطنطنیه میرسن... همه چیز باید بهترین باشه... همه باید آماده باشین... همه چی باید... هی تو! نفس نکش! نفس ممنوعه! میکروباتون تو هوا پخش میشن!

جن خانگی بخت برگشته که قاسم نام داشت از ترس، با دستانش بینی اش را گرفت و در حالیکه آرام آرام به رنگ قرمز تغییر رنگ میداد از جلوی چشم بلاتریکس دور شد.

نارسیسا به بلاتریکس نزدیک تر شد.
_ بلا، انقدر سخت نگیر... نگران نباش. همه چیز آماده اس... امم... راستی... تو نمیخوای یه دستی به سر و روت بکشی؟

بلاتریکس با اضطراب دستش را به سمت موهایش برد و چندین و چند بار به آنها چنگ زد.
_چی شده؟ بده؟ الان چطوره؟ خوب شد؟

نارسیسا لبخندی تصنعی زد.
_ آره عالیه!

_ کروشیو! رودولف! راه نرو لک میشه زمین!

رودولف به زحمت خود را از کف زمین جمع کرد.
_ ای بابا ! چرا همچین میکنی زن؟ راه نرم خب چجوری بیام پس ... عه... بذار ببینم... این چیه روی... خرمگس!!

_ کراواداکاداورا!

چندین کروات از چوبدستی بلاتریکس خارج شدند و دور دست ها و پاهای رودولف پیچیدند و رودولف با صورت پخش زمین شد.
_ ظالم! ستمگر! این چه طلسمی بود دیگه؟
_ مخلوطی از کروشیو و آواداکداورا! میخواستم هم شکنجه شی هم بمیری ! ولی قاعدتا نباید اینجوری میشد!

بلاتریکس درحالیکه همچنان چوب دستی اش را به سمت رودولف نشانه رفته بود، با عصبانیت ادامه داد :
_ آخه قاطر! نفهم! تو خجالت نمیکشی به زنت میگی خرمگس! کله ات بوی قرمه سبزی میده؟ بزنم نصفت کنم؟

رودولف غرولند کنان در تلاش برای باز کردن دستانش بود.
_ روی موهات بود خب.... اصن بذار ارباب بیان... کلی غر دارم براشون بزنم...

نارسیسا در حال تماشای بحث تمامی ناپذیر رودولف و بلاتریکس بود که ناگهان خرمگسی که روی موهای بلاتریکس لم داده بود به چشمش خورد.

_ عه خرمگس!

بلاتریکس با ناراحتی به سمت نارسیسا برگشت ولی قبل از آنکه عکس العملی نشان دهد با هجوم نارسیسا به سمت موهایش روبرو شد.

_ توی موهاته... الان میگیرمش...

خرمگس که با حمله ی ناگهانی نارسیسا غافلگیر شده بود، در تلاش برای پرواز و فرار کردن بود که در بین تار و پود موهای بلاتریکس طناب پیچ و زندانی شد!

چند دقیقه بعد...

_ هیچکدوم عرضه ندارید... بیاریدش بیرون دیگه...
_ غر نزن بلا! گیر کرده خب... اینجوری فایده نداره... رودولف! برو یه قیچی بیار!
_ قیچی نمیخواد که... رفتم از همسایه تون آقای قلی پور اینو گرفتم...

رودولف ، مگس کشی را در دستش بالا گرفت و ادامه داد :
_ همین مگس کش رو انقد میزنیم تو سرش تا بمیره!

نارسیسا بلافاصله با حرف رودولف موافقت کرد.
_ چاره ای نیست بلا... الان ارباب میرسن... وقت نیست... طاقت بیار ... فقط یه لحظه اس... رودولف! بزن!

و رودولف با لبخند به بلاتریکس نزدیک شد...
_

چند دقیقه بعد...

لرد با ردای سیاه همیشگی خود در حالیکه نجینی به دور گردنش پیچیده بود، در سرسرای قصر مالفوی ها ایستاده بود. نارسیسا با ظاهری آراسته، بلاتریکس با صورتی کبود و رودولفی که دیگر وجود خارجی نداشت! ، نیز در مقابل لرد جهت خوشامدگویی ایستاده بودند.

لرد با دقت نگاهی به اطراف اتاق انداخت.
_ میبینیم که همه چیز برای ورود ما آماده است... سالازار رو شکر که اون رودولف و لوسیوس رو هم با خودتون نیاوردین... از ندیدنشون خوشنود شدیم! فقط یه چیزی کمه... ما یک خرمگس خونگی خریده بودیم که زودتر از ما باید به اینجا رسیده باشه...ولی نمیبینیمش! خرمگس ما کو؟




ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳۱ ۱۹:۳۲:۴۵

?Why so serious


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#7
بلاتریکس برای نجات دادن لرد، روی انگشتان پاهایش ایستاد و تا آنجاییکه میشد خود را به سمت بالا کشید.
_ ارباب... ارباب ... دستتون رو بدین به من !

لرد در حالیکه از عصبانیت دود از گوش هایش در حال خروج بود به بلاتریکس غرید.
_ چی مون رو بدیم بهت؟ دستمون؟ دست داریم ما؟ تکون میخوریم ما؟ یه مرگخوار به درد بخور داشتیم، تو هم از دست رفتی! بیار پایین مارو...

بلاتریکس با خجالت صورتش را گرفت .
_ روم سیاه ارباب! یه لحظه یادم رفت... نگران نباشین ارباب. الان نجاتتون میدم!
_ زود!

بلاتریکس با عجله به سمت مرگخواران رفت تا کمک بیاورد.

چندی بعد، مرگخواران به صف در مقابل درخت ایستاده بودند و برای پایین آوردن لرد نقشه می کشیدند.

_قلاب بگیرم؟
مرگخواران به هیکل لینی نگاهی انداختند و منتظر فکر بعدی شدند.

_ من میگم این معجونو...
با طلسم خارج شده از چوب دستی لایتینا، طناب ضخیمی دور دهان هکتور بسته شد و او را ساکت کرد.
هکتور ویبره زنان و غمگین محل را ترک کرد!
_

_ مارو زودتر بیارید پایین! این کلاغ ِ بی شعور داره روی سر ما لونه میسازه!

با صدای اعتراض لرد، لینی بال بال زنان به جنگ با کلاغ ِ بی شعور رفت تا او را از لانه سازی روی سر اربابش منصرف کند!
سایر مرگخواران همچنان مشغول نقشه کشی شدند.

خرت خرت خرت خرت

_ رووودوووولف !!!
_ بله ؟

بلاتریکس به سمت صدا برگشت و رودولف را دید که پشت سرش ایستاده است.
_ عه... تو که اینجایی... پس خرت خرت از کی بود؟

نارسیسا در حالیکه اره رودولف را در دست گرفته بود در حال اره کردن درخت محتوی لرد بود!
_ نگران نباشین ارباب! الان نجاتتون میدم!


?Why so serious


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#8
لرد کم کم در حال عصبانی شدن بود.
_ عجب دست تسترالی داریم ما! پاهامون از اون هم تسترال تر! میگیم تکون بخورین باید تکون بخورین! بیا بالا... تکون بخور... هی... کیش کیش! عجب نفهمایی!

مرگخواران با ناامیدی اربابشان را نگاه میکردند.
_ حالش خیلی بده ها...
_

بلاتریکس که طاقت دیدن آن حال و روز لرد را نداشت، یقه رودولف را گرفت و او را کشان کشان به سمت در اتاق هل داد.
_ برو تو... برو تو ارباب عصبانی اند...

رودولف سعی میکرد خود را از دست بلاتریکس جدا کند.
_ ولم کن... خب عصبانیه من چرا برم؟ اصن من به چه دردش میخورم؟ تو حالت عادیش منو ببینه عصبانی میشه! برم تو منو میزنه! ولم کن جون عزیزت! اسیر شدیما...

ولی کار از کار گذشته بود و بلاتریکس رودولف را به داخل اتاق هل داده و در را بست.

رودولف با ترس پا به درون اتاق گذاشت و آرام آرام به سمت لرد رفت.
لرد همچنان در حال بد و بی راه گفتن بود.
_ بی نزاکت! چشم سفید!

رودولف سر جایش متوقف شد.
_ارباب... من گفتم نیام تو... بلاتریکس گفت! ببخش ارباب... عفو کنین ارباب.. رفتم رفتم....

لرد که تازه متوجه حضور رودولف در اتاقش شده بود، دست از ناسزا گویی برداشت.
_ رودولف...

رودولف که در حال دویدن به سمت در اتاق بود، ایستاد و با ترس به سمت لرد برگشت.
_ نزن ارباب... گفتم که غلط کردم...
_ ما فکر میکنیم که چیز شدیم رودولف!

رودولف با تعجب به لرد خیره شد.
_ چیز شدین؟ یعنی خودتون چیز شدین؟ همون چیز که استعمال میکنن؟ الان میشه استعمالتون کرد یعنی؟

لرد چشم غره ای به رودولف رفت.
_ خیر! چیز شدیم... یعنی... فکر میکنیم که فلج شدیم! ما دیگه تکون نمیخوریم!


?Why so serious


پاسخ به: فرار از زندان
پیام زده شده در: ۰:۴۴ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۶
#9
خلاصه :

لرد ولدمورت قبلاً رودولف لسترنج رو به زندان انداخته ولی الان به دلیلی نامعلوم رودولف براش مهم شده و به آستوریا و بلاتریکس دستور میده تا رودولف رو از آزکابان فراری بدن... از طرفی هم رودولف همراه با فنگ از زندان فرار کرده و در حال متواری شدن هست...

_________________

_ پارو بزن فنگ...هن... پارو بزن... هن...

رودولف قمه اش را به جای پارو به آب میزد و تخته چوبی که روی آن قرار داشتند را به پیش می برد.
فنگ نیز سعی میکرد با زدن دمش به آب، کمکی به رودولف کند.

رودولف و فنگ بر روی تخته چوبی در آبهای آزاد به پیش می رفتند و سعی در فرار از آزکابان داشتند.
_ فنگ... هن... پارو... هن... بزن... عه... موج... موج داره میاد... این... چرا... داره میاد روی ما؟

در همان هنگام بود که موج عظیمی آنها را در خود فرو برد. کمی بعد رودولف که بر تخته چوب چنگ زده بود از زیر آب بیرون آمد.
_ اه... بر پدر...هن... کسی که ... آزکابان رو ... تو دریا ساخت... هن... آخه ... جا قحطی بود؟ فنگ... پارو... بزن... فنگ؟ فنگ؟!!

فنگ نبود! موج ها او را با خود به دوردست ها برده بودند!

رودولف با از دست دادن شریک جرمش خود را باخت. و بدون تلاشی برای پارو زدن بر روی تخته چوب نشست و آوازی سوزناک سر داد...
_ دریــاااا آخرین فنگِ مرا بردی... دنیـــااا دم به دم مرا تو آزردی...
_ ... گمشدم در غربت دریا.... بی نشان و بی هم آوازم...
_ چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من...

فرسنگ ها آنطرف تر... خانه ریدل :

مرگخواران دور میز شام نشسته بودند و با تعجب به غذای دست نخوره اربابشان که در مقابلش قرار داشت و مدت ها بود یخ کرده بود، نگاه میکردند.
_ ارباب غذاتونو نمیخورین؟

لرد همچنان غرق در غم نبودِ رودولف بود! و پاسخی به سوال لینی نداد.

_ ارباب ارباب! معجون شبیه ساز رودولف بدم؟

لرد نگاه خشمگینش را به هکتور دوخت.
در این میان سوال بزرگی ذهن مرگخواران را درگیر کرده بود و آن این بود که چرا رودولف ِ به آن بی اهمیتی برای لرد آنقدر مهم شده بود!


?Why so serious


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۶
#10
مرگخواران یک به یک نظرات خود را مطرح نمودند.

_ من میگم گشنشه!

از ناکجا آباد جفتکی به قوزک پای آرسینوس حواله شد!
اینطور که پیدا بود تسترال گشنه نبود!

_ نکنه تشنشه؟

جفتک بعدی با شدت شدیدتری به استخوان جناغ آرسینوس اصابت کرد.
_ آخ! تسترال! نفهم! اینو که من نگفتم! چرا منو میزنی؟

تسترال دلیل خاصی نداشت. همین که تسترال بود دلیل قابل قبولی برایش محسوب میشد!

_شاید مرلینگاه کار داری؟

آرسینوس ناخودآگاه پشت نارسیسا سنگر گرفت!
ولی این بار تسترال بصورت کاملا منطقی با نظر رودولف مخالفت کرد.
_

_ خبر مرگت بیاد! چته پس تسترال؟
بلاتریکس اعصاب درست درمانی نداشت!

تسترال با آنکه تسترال بود ولی بازهم میفهمید شوخی با این یک مورد عاقبت خوشی نخواهد داشت!
_ این چشه؟ از من قاطی تره که ... خیلی خب میگم... مرگ میخوام! مرگ !



ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ ۲۳:۱۴:۲۱

?Why so serious






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.