اما شاید میتونستن واکنشی جز خندیدن و گرییدن از خودشون نشون بدن. از جمله لینی که قلمپر کوچیکی در آورده بود و به سرعت در حال یادداشت چیزی بود.
بلا که نه میخندید و نه گریه میکرد و نه به هیچ کار دیگهای مشغول بود، توجهش به لینی جلب میشه.
- این وسط تو چی داری مینویسی دیگه؟

لینی برای لحظهای دست از نوشتن برمیداره.
- دارم خاطرهی این روز بزرگو ثبت میکنم که تا وقتی که هکولی تو گور میره باش بزنم تو سرش! رقصیدن هکتور با یک تسترال!

بعد از گفتن این حرف دوباره با ذوق و شوق نوشتنشو از سر میگیره.
بلا که از بدین شکل گذشتن زمان ناراضی بود نگاهی به ساعتش میندازه.
- یکی بره به اون تسترال بگه هرچقدر رقصید بسه! وقت رفتن رسیده.

مرگخوارا که در حال لذت بردن از رقص هکتور بودن و حتی هر از گاهی بهش راهنمایی میدادن که چطور بهتر برقصه، متوجه صحبتای بلا نمیشن. یا حداقل ترجیح میدن که اینطور وانمود کنن!
بلا اما مرگخواری نبود که به این سادگی دست از خواستهش برداره.
- مگه من با شماها نبودم؟ پاشین برین اونا رو از اون وسط جمع کنین ببینم!

مرگخوارا اینبار به وضوح حرفای بلا رو میشنون و حتی خنده از رو لبهاشون خشک میشه.
- آخه بلا، این تستراله از اون تسترالا نیست که بشه ازش چیزی خواست که. خودت جرات داری بری که ما رو میفرستی جلو؟

- که من خودم برم هان؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


عزیزم دوس داری ما هم برقصیم؟

.
من در همین قالب! در هر قالبی!
اون...ام... یه نوع تسترال پیشرفته است! اهم.. ماده هم هست! اسمشم تستراکتوره!
عمهت تستراله.




