مرگخوار که تا آن لحظه از ترس نجینی سرش را پایین انداخته بود، بالاخره سرش را بلند کرد و با نگاهی مظلومانه به تام خیره شد.
- استاد... اون نقاشی منه.
معلم با تعجب به او نگاه کرد و بعد دوباره چشمش را به نقاشی دوخت. هرچه بیشتر نگاه میکرد، بیشتر تحت تأثیر قرار میگرفت. خطوط، سایهها و جزئیات نقاشی آنقدر دقیق بودند که حتی تام هم نمیتوانست بهراحتی ایرادی از آن بگیرد.
تام که احساس میکرد جایگاهش در خطر است، دوباره سریع گفت:
- البته بد نیست، ولی هنوزم
خیلی جا برای پیشرفت داره.مرگخوار با ناباوری به او نگاه کرد، اما چیزی نگفت. معلم سرانجام اعلام کرد که نقاشی او بهترین اثر کلاس بوده و به این ترتیب، او فعلاً بالاترین امتیاز را برای انتخاب بهترین مرگخوار به دست آورده است.
تام که تا چند لحظه پیش، سلطان این کلاس بود، با شنیدن این خبر مقام و امتیازش را از دست داد. همه منتظر بودند اعتراض کند، عصبانی شود یا دستکم قیافهای ناراحت بگیرد.
اما او فقط شانهای بالا انداخت و با خونسردی گفت:
- حالا چی شده مگه؟ مگه من ضرر کردم؟

همه با تعجب به او خیره شدند.
- من که از اول هم فکر نمیکردم خونهی گانتها به من برسه. حالا که مقامم رو هم از دست دادم، حداقل دیگه لازم نیست برای بردنش خودمو به زحمت بندازم.
و رفت مُرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

S.O.S


) که از ترس جونش جرأت نداشت به باسیلیسک نگاه کنه، با صدای لرزانی گفت:

در این اثر با نگاهی سورئالیسم، یک کماندو به تصویر کشیدم که شمشیر اون با سیم مفتول به دسته شمشیر متصل شده. این اتصال دارای معانی بسیار عمیقی هست که از جمله اون میشه به شجاعت کماندو و مبارزه اون تا سر حد مرگ حتی با شمشیری ناقص اشاره کرد!
یک سری خطوط بی هدف هم توی بخش وسطی بدن کماندو میبینید که نشون از بی هدف بودن زندگی و مکتب پوچ گرایی داره که شعری از مولانا جلالالدین رومی رو به زیبایی تداعی میکنه که می فرمایند:
