دقایق همچنان میگذشت و بالاخره اسکورپیوس، که انگار دیگه طاقت این همه مشکل رو یکجا نداشت، با کلافگی دستش رو روی صورتش کشید.
-خب باشه! اگه میخواید تا آخر عمر توی آزکابان حبس نشید، بهتره شروع کنیم! ویولا، لیوانتو بده من!
ویولا با ذوق لیوانهای نخیاش رو بالا گرفت و به دستِ اسکورپیوس داد.
-بفرمایید! یکیش دست سیلویا، یکیش هم باید بریم نزدیک یکی از زندانیا بگیریمش کنار گوشش.
دوریا با احتیاط به سمت جمعیتی که هنوز لای در گیر بودن نزدیک شد، و سعی کرد لیوان رو از لای دست و پای چندتا زندانی عبور بده. کار راحتی نبود؛ هر بار که نزدیک میشد، یا یه آرنج میخورد تو صورتش، یا یکی از گوشهایی که تازه برگشته بودن سرجاشون با تعجب به لیوان نگاه میکرد.
-این چیه؟

-هیس! فقط گوشت رو بچسبون به این!
-چرا باید این کارو بکنم؟

-چون... چون... یه راهِ ساده برای فرار از اینجا وجود داره که فقط از طریق این لیوان مخصوص قابل شنیدنه!
زندانی با شک نگاهی به لیوان انداخت، اما از شدت خستگیِ ساعتها تلاش بیفایده، دیگه چیزی برایش مهم نبود. گوشش رو چسبوند به لیوان.
سیلویا، که اونطرف ایستاده بود، نفس عمیقی کشید و آروم شروع کرد به خوندن. صدایش، از میان نخ به لیوان دیگر منتقل شد. درست همون لحظه، زندانی روی پاهایش تعادلش رو از دست داد و مثل کیسهی سیبزمینی نقش زمین شد؛ در خوابی عمیق.

-وای کار کرد! ویولا، نابغهای!

اما قبل از اینکه خوشحالیشان کامل شود، دملزا رابینز که تازه ظاهر شده بود، با صدای بلند گفت:
-صبر کنید... این یعنی الان باید همینکارو با ششصد نفر تکرار کنیم؟ یکییکی؟!

سکوت سنگینی روی جمعیت اسلیترین حاکم شد. اسکورپیوس آرام به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.
-خب... شاید بشه چند نفر رو همزمان...
-با یه لیوان؟!

-شاید باید چندتا لیوان درست کنیم!
ویولا که حالا کاملاً به اختراعش افتخار می کرد، با ذوق دستهایش را به هم کوبید و دوید سمت گوشهی سلولش، جایی که انبوهی از لیوانهای کاغذی و نخهای رنگارنگ، مثل یک کارگاه مخفی، روی هم چیده شده بود.
-چندتا لازم دارید؟ دهتا؟ بیستتا؟ میتونم یه شبکهی نسبتاً گسترده و عظیم درست کنم!
درحالیکه ویولا با سرعتی غیرمنتظره مشغول وصل کردن دهها لیوان به یک شبکهی نخی پیچیده بود، اسکورپیوس نگاهی به سیلویا انداخت که هنوز کنار لیوان اول نشسته بود و آرام آرام نفس میکشید.
-تو چقدر میتونی همینجوری بخونی؟
-تا وقتی صدام درنیاد، که یعنی هرچقدر بخواید!

-خوبه. چون به نظرم شب طولانیای در پیش داریم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-خوب شد بهمون مرخصی دادن، مگه نه؟
-آااااااااره! من از همون اولم میگفتم باس به ما دیوانه سازا که عینهو تسترال کار می کنیم، هم حقوق بدن و هم مرخصی استعلاجی!

دیوانه ساز ها، توی ساحلی دور از جزیره آزکابان، مشغول تفریح بودن و نوشیدنی مخصوصِ دیوانه سازشون رو نوشِ روح می کردن و از طبیعتِ بکر لذت می بردن.
یکی از دیوانه ساز ها، آستینِ ردای بلندش را بالا زد و به ساعتش نگاه کرد.
-مجنونگرانِ عزیز، وقتمون رو به اتمامه! لطفا سریعتر یه چرت به سبکِ دیوانه ساز بزنید تا برگردیم پیشِ زندانی های پر امیدمون!