تاتسویا نفسش را صاف کرد و گفت:
ـ لرد فرمودند همه به دفتر مدیریت بروند.
بلاتریکس فوراً از جا پرید.
ـ ارباب کجاست؟!
ـ انبار جاروها.
لوسیوس با نگرانی پرسید:
ـ چرا آنجاست؟
تاتسویا کمی مکث کرد.
ـ ظاهراً با در انبار وارد مذاکره شده.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بلاتریکس با ناباوری گفت:
ـ با... در؟
تاتسویا سری تکان داد.
ـ و طبق اطلاعاتی که دارم، در برنده شده.
مرگخواران با عجله راه افتادند، اما هاگوارتز هنوز قصد همکاری نداشت. درست سر پیچ راهرو، دیوار چرخید و مسیرشان عوض شد.
آنها به جای انبار، وارد کلاسی شدند که هیچکس نمیدانست قبلاً کجا بوده.
بلاتریکس با عصبانیت برگشت:
ـ من فقط یک بار میخوام توی این مدرسه راه برم و به مقصد برسم!
هاگوارتز ظاهراً این درخواست را توهین تلقی کرد؛ کف راهرو چرخید و همه را چند متر جلوتر پرت کرد.
بالاخره درِ انبار جاروها جلویشان ظاهر شد.
بلاتریکس با خوشحالی در را باز کرد و لرد را دید که با شنلی خاکآلود و چهرهای درهم وسط انبار ایستاده بود.
ـ ارباب! حالتان خوب است؟
لرد چند لحظه به همه نگاه کرد.
ـ بله.
مکث کرد و با لحنی تهدیدآمیز ادامه داد:
ـ فقط از امروز، هیچکس حق ندارد کلمهی «دوشنبه» را جلوی من به زبان بیاورد.
در همان لحظه، در با صدای جیرجیری آرام گفت:
ـ ولی جیگر... قرارمون این بود که دوشنبهها تعطیل باشم.
لرد آرام سرش را به سمت در چرخاند.
بلاتریکس هم به در نگاه کرد.
لوسیوس آهسته عقب رفت.
و تاتسویا، که ظاهراً تنها فرد عاقل جمع بود، زیر لب گفت:
ـ فکر کنم بهتره فعلاً دربارهی فتح جهان صحبت نکنیم.
لرد نفس عمیقی کشید.
درست همان لحظه، راهروی بیرون دوباره جابهجا شد.
صدای برخورد چیزی با دیوار آمد و بعد صدای هاگوارتز، که معلوم نبود از کجا میآمد، در تمام راهرو پیچید:
ـ جلسهی مدیریت، طبقهی سوم... یا زیرزمین... یا آشپزخانه. خودمم نمیدونم.
لرد برای چند ثانیه به سقف خیره ماند.
ظاهراً فتح جهان در مقایسه با پیدا کردن یک اتاق در هاگوارتز، کار بسیار سادهتری بود...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

بیبی گرل به من گفتی لرد؟

هدفت از اول همین بود که ما رو به اینجا بکشونی تا لرد رو از ما بگیری؟
کور خوندی! همین الان لرد بر میگرده و یه بلایی به سرتـ...






