جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

Hogwarts آخرین گروه‌بندی‌ها Hogwarts
اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1402 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-نخیر نمیشه. خودم انتخاب می کنم کی همراهم بیاد. تو... تو... و تو! همراه من بیاین تا کلاب رو چک کنیم. فقط همین سه نفر.

همه ی افراد حاضر در صحنه، به دست اسکلت خیره شده بودند. سه فرد انتخاب شده جلو آمدند تا با اسکلت برای پیدا کردن مدیر سولی همراه شوند. آن سه نفر لینی وارنر، دوریا بلک و کوین کارتر بودند.
جمعیت کمی به جوش و خروش درآمد. هافلپافی ها از عدم وجود فردی از گروه خودشان خشمگین بودند، در حال اعتراض به ماجرا بودند. اما از آنجایی که پروفسور ایوان اسکلتی بسیار عادل بود، تصمیم گرفته بود از کسانی استفاده کند که نقش بیشتری در وقایع داشتند.
-همین که گفتم. فقط همین سه نفر میان. بقیتون لطفا همینجا بمونین تا ما برگر-

در همین حین، سنگ کوچکی به استخوان جناقش برخورد و آن را به جایی دور از دسترس پرتاب کرد. اسکلت آهی کشید و شروع به حرکت کرد. سه فرد منتخب هم دنبالش آمدند. البته از آنجایی که سرعت حرکت کوین کارتر کمتر حد معمول بود با سرعت کمی حرکت می کردند.
بعد از مدت زمانی طولانی، بالاخره به راهروی مخروبه ای رسیدند که به کلاب عمو یوری منتهی می شد. چهار نفر در آنجا متوقف شدند. اسکلت گفت:
-با شماره ی سه وارد اونجا میشیم و شروع به گشتن می کنیم. یک، دو، سه!

با همان شماره ی دو که گفته شد، کوین کارتر با لگدی نینجایی در را باز کرد و فریاد زد:
-دشتا بالا، بی حَلِکت!

عمو یوری چندان تعجب نکرد. به هر حال قبلا وارد شدن یک نوزاد سخن گو و یک خفاش خون آشام را به کلابش تجربه کرده بود. از آنجایی که دیالوگ مورد علاقه اش را هم مصرف کرده بود، دیگر حرفی برای گفتن نداشت. از همین رو، صرفا دستانش را بالا برد. پس از کوین، دوریا هم وارد شد و در انتظار برای آمدن دو نفر دیگر به در نیمه باز کلاب خیره شد. بعد از دوریا، لینی هم از سوراخ کلید وارد شد.اما چیزی که عمو یوری انتظار آن را نداشت ورود یک استکلت متحرک بود. عمو یوری به دیوار پشت سرش چسبید.
پروفسور ایوان سال ها برای این روز تمرین کرده بود و امروز روز آن فرا رسیده بود. او با جدیت جلو رفت و به عمو یوری خیره شد.
-سولی رو کجا مخفی کردید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1402 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
و بله!
پسرک ریونکلاوی پیروز شده بود!
اون تونسته بود درست همون‌طور که خودش گول خورده بود، یه سال اولی از همه‌جا بی‌خبر رو به سادگی گول بزنه و دنبال نخود سیاه بفرسته. اون دیگه احساس شکست و سرافکنده کردن روونا ریونکلاو رو نداشت. خب البته هنوز یکم داشت... ولی نه خیلی! بنابراین با این فکر که شاید با پیدا کردن مدیر لی می‌تونست کاملا از این احساس خلاص بشه، ذره‌بینشو در میاره و به جستجو مشغول می‌شه.

بقیه ماجرا رو احتمالا می‌دونین. مگس‌ها این خبرو به مگاسی می‌دن و مگاسی هم اونو به اسکندر انتقال می‌ده و در نهایت به جایی می‌رسیم که این خبر به گوش اسلیترینی‌های کنار اسکله می‌رسه در حالی که کل جمعیت هاگوارتز هم اینو می‌شنون!

پایان فلش‌بک (سوژه نه‌ها، فلش‌بک )
و بازگشت به اسکله


- پس مدیر لی به کلاب رفته؟
- یعنی الان پیدا می‌شه و می‌ریم گروهبندی می‌شیم؟
- بریم که مدیر لی رو به خونه برگردونیم!

با جمله نفر آخر، جمعیت عظیم هاگوارتز به جمعیت معترض اسلیترین ملحق می‌شن و همگی به سمت کلاب راه میفتن. اما هنوز خیل جمعیت چند قدم بیشتر برنداشتن که استخونی جلوشون قد علم می‌کنه.
- صبر کنین صبر کنین! لزومی نداره همه با هم به کلاب بریم که! مطمئنم همراهی یکی از اساتید با چند جادوآموز کفایت می‌کنه. تازه ما هنوز مطمئین نیستیم که ایشون واقعا اونجا هستن یا نه. بقیه به جستجوشون ادامه بدن تا ما صحت این خبرو بررسی کنیم.

حرف ایوان تموم می‌شه، اما بازم کل جمعیت یک قدم به جلو برمی‌دارن که باعث می‌شه اسکلت هم یک قدم به عقب برداره و دوباره دستاشو جلوشون بگیره.
- هی هی! گفتم چند جادوآموز کفایت می‌کنه.

ناگهان کل جمعیت فریاد می‌زنن:
- ما همون چند جادوآموز منتخبیم.

ایوان با تاسف ضربه‌ای به پیشونیش می‌زنه که چون در محاسبات چندان خوب عمل نکرده بود باعث پرتاب شدن جمجمه‌ش به گوشه دیگه‌ای می‌شه. پش به سرعت دستشو برای برگردوندن جمجمه‌ش می‌فرسته و ادامه می‌ده:
- نخیر اینطوری نمی‌شه. خودم انتخاب می‌کنم کی همراهم بیاد. تو... تو... و تو! همراه من بیاین تا کلاب رو چک کنیم. فقط همین سه نفر.

جمعیت عظیم که امیدشون ناامید شده بود پراکنده می‌شن در حالی که سه نفر منتخب با اشتیاق همراه پروفسور روزیه عازم کلاب می‌شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1402 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
/ فلش بک / زمانی که پسر بچه ی ریونکلایی دریافت که گول خورده است .

پسرک سال دومی که به تریش قبایش بر خورده و به هوش ریونکلایی اش توهین شده بود ، سعی داشت با فکر کردن به وحشتناک ترین راه های انتقام ، ذهن خود را تسلا دهد . اما برای ترمیم آن روحیه ی سر افکنده ، نیاز داشت به خودش ثابت کند که مشکل از او نیست و هر بچه ی (ترجیها قد بلند) دیگری در آن دور و بر میتواند با زبان چرب و نرم یک سال بالایی گول بخورد .
بنابراین با زل زدن به گروه های اطراف در تلاش بود یک کیس مناسب ، برای آزمایشی که نظریه مهمش را اثبات می کرد ، برگزیند.

- هافلپافیا که یا زیادی سیریشن یا زیادی بی تفاوت ، اسلیترینی ها رو که اصلا حرفشم نزن ، گریفیندور ؟ همون یه دونه فسقلیه گریفی برای هفت پشتم بس بود ...

و از آنجایی که اعضای هیچ یک از گروه ها باب میل پسرک نبودند ، تنها یک انتخاب باقی میماند .
- سال اولیا ی بدون گروه !

او همانطور که راهش را به طرف اجتماع سال اولی ها کج میکرد دریافت که تقریباً همه ی آن ها کوتاه اند پس اولین کسی که در بینشان چشمش را گرفت را صدا زد .

- گل پسر ؟

قابل توجه ترین عکس العملی که پسرک در مقابل صدا از خود نشان داد تمیز کردن گوش هایش بود .
ریونکلایی مذکور که می‌ترسید از قضا سال اولی مورد نظر ناشنوا باشد ، اینبار شانه هایش را تکان داد و درون گوشش داد زد :

- الووو ! رفیق ؟ حواست با منه ؟

این دفعه سال اولی سرش را با بهت برگرداند . از زمان آغاز سال تحصیلی ، هیچ کس اورا آدم حساب نکرده بود و جواب درستی به سوال هایش نداده بود ، حتی وقتی که در پست اول از حسن مصطفی درباره ارشد ها پرسید هم جواب درست حسابی ای نگرفت .این اولین بار بود که یک نفر او را مخاطب صحبت های خود قرار میداد و رفیق خطابش می کرد .

- منظورت منم ؟
- معلومه که تویی ! به هر حال من از دور تو رو دیدم و از قیافت خوشم اومد و الانم می‌خوام یه رازی رو بهت بگم !

سال اولی به خودش نگاهی انداخت ، آن پسر سال بالایی از دور این جثه ی ریز را تشخیص داده بود و تازه از قیافه اش هم خوشش می آمد .

- یه راز ؟
- آره ، در گوشتو بیار
-
- چییی ؟ مدیر سو...
- هیسس... صداتو بیار پایین...آره...مدیر سولی الان توی کلاب پایین خیابونه
- ما باید یه کاری بکنیم
- دقیقا ... و الان تو یه مأموریت داری ... اونم اینه که بری اونجا و مدیر رو پیدا ک...

پسرک هنوز جمله اش را کامل نکرده بود که سال اولی با تمام سرعت به طرف پایین خیابان دوید .
او در حالی با لبخندی ملیح ناپدید شدن سال اولی در افق را نظاره میکرد و اطمینان داشت کلاهی بزرگ تر از کلاه سولی سرش گذاشته ، دوباره روش های انتقام بیرحمانه اش از اسلیترینی ها را مرور می کرد .

از آن طرف سال اولی که اولین بار بود مأموریتی مهم به او محول می شد ، در آن گرما دوان دوان به طرف بار می‌رفت . او در این بین از کنار اسلیترینی هایی که زنگ خانه هارا می‌زدند و در می‌رفتند و جماعتی که دور دریاچه جمع شده بودند ، گذشت.
لحظه ای ایستاد تا هدف والایش را به خود یادآوری کند و نفسی بگیرد .

- باید عجله کنم ... سولی الان تو بار پایین خیابونه و من..‌.باید‌... پیداش کنم!

دو مگس در حال رفت و آمد که دور سر سال اولی می گشتند ، حرف هایش را شنیدند .

- شنیدی چی گفت آگوستوس ؟
- آره الک... ویز ، به نظرت اگه به مگاسی بگیم به صرف شام دعوتمون می کنه ؟ دلم خیلی هوس خوراک صدف فاسد کرده
- الکسیس آگوستوس ، الکسیس ! چند بار بهت بگم اسممو درست تلفظ کن
- خیلی خب حالا الک...سسیسس ، می دونستی لهجه ی تو هم این اواخر که با پشه ها می‌گردی عوض شده فکر کن اگه سر مگاسی در این مورد بشنوه چی میگه !

در میانه ی صحبت آن دو مگس ، نفس گرفتن سال اولی پایان یافت و مگس های خبرچین را که در راه رسیدن به سر مگاسی بودند ، پشت سرش رها کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/4/20 20:08:18
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/4/20 20:26:08
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/4/20 20:31:26
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/4/20 21:04:55
خواستن توانستن است.
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1402 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
عمو یوری همانطور که جلوی ورودی مخفی ایستاده بود و سعی می کرد پاهای لرزانش را ثابت نگه دارد عصایش را بلند کرد و آن را درجهت مهمان های ناخوانده گرفت و با چند نفس عمیق سعی کرد، حس بگیرد و دیالوگ های فیلم مورد علاقه پلیسی اش را به یاد آورد شروع به صحبت کرد.
- این یک سرقت مسلحانه ست! چیز... این یک دزدی مسلحانست.


پیرمرد بعد گفتن دیالوگ فیلم مورد علاقه اش صبر کرد تا همانند آنچه در تلویزیون دیده بود حرفش اثر خود را روی حاضرین بگذارد و آنها شروع کنند به گریه زاری و زجه و کمک خواستن اما اینطور بنظر می‌رسید که عصایش حکم وسیله مسلحانه را نداشت. ولی آنچه خونسردی حاضرین بود این را نشان نمی‌داد و در عوض قیافه های عصبانی روبه رویش و ویز ویز مگس های عصبانی تشنه به خون نشان میداد که آنها نترسیده بودند و داشتند به شکل وحشتناکی قولنج دست هایشان فشار میدادند.

همان زمان - اسکله تفریحی

همینطور که اعضای گروه های چهارگانه هاگوارتز و اساتید به دنبال سر نخی برای پیدا کردن سولی بودند و داشتند زمین زمان برای پیدا کردنش به هم می دوختند اعضای سبزپوش گروه اسلایترین نیز در حال کند کاو بودند تا به به سرنخی برسند که حرف یکی از اعضای گروه باعث شد دست از کار بکشند و به او نگاه کنند.

- چیزه...؟ من چیز مهمی گفتم؟ من فقط گفتم چرا اثری از اسکندر نیست...آخه قرار بود کمکمون کنه.

اعضای گروه اسلایترین همانطور که مشغول تجزیه تحلیل این سوال آلبوس بودند به دوریا نگاه کردند که باهوش ترین و نکته بین ترین عضو گروهشان بود و داشت جمعیت را کنار میزد تا خودش را به بالای جمع برساند.

- چرا به فکر خودم نرسید. اونا مارو گول زدن. ما اینجا داریم میگردیم، در حالی اونا به پیدا کردن سولی نزدیک تر شدن و از ما جلو زدن.

اعضای گروه اسلایترین سرشان را به نشانه موافقت تکان دادند. دو چیز را فهمیده بودند و مطمئن بودند درست است. اولی آن بود که دوریا واقعا نکته بین است و دومی آن که سرشان کلاه رفته و در حال شکست خوردن در پیدا کردن سولی بودند.

از آنجا که اسکورپیوس خودش استاد تقلب و کلاهبرداری بود از این قضیه فریب خورده است احساس خجالت کرد و با نفسی عمیق شروع به صحبت کرد.

- من ردپاهاشون رو دیدم که دارن کجا میرن میتونیم بریم دنبالشون. اگه زود بریم بهشون میرسیم.

اعضای گروه همین که خواستند که به رهبری اسکورپیوس به دنبال اسکندر و مگس هایش بروند جمعیت زیادی را از بقیه گروه ها دیدند که پشت سرشان بودند و داشتند آنها را هاج واج نگاه می کردند.

ظاهراً اسکورپیوس بلند حرف زده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1402/4/20 19:16:47
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1402 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- یک، دو...
- حملهههههه!

اسکندر می خواست حودش فرمان حمله را صادر کند ولی ربکا به او رکب زده بود و اسکندر به هیچ عنوان از این موضوع خوشحال نبود.

- تو نباید این کار رو انجام می دادی!

از آنجایی که مگس ها به محض شنیدن فرمان، به کلاب حمله کرده بوند صدای اسکندر به کسی جز خودش نرسید. بغض داشت گلوی اسکندر را میفشرد.

- هیچکس از جاش تکون نخوره!
- دستا بالا، چوبدستیا پایین وگرنه اکسپلیارموس!

برای چند لحظه سکوت مطلق بر فضای کافه حاکم شد، سکوت قصد دشات مدت بیشتری حاکم بماند ولی ایزابل هم دوست داشت ملکه باشد.

- یالا بگین سو لی رو کجا مخفی کردین!
- ما کسی رو اینجا مخفی نکردیم!

عمو یوری جون با ریشی در هم و برهم، با بطری آب پرتقال در دست نزدیک آمد.

- ما اینجا فقط آب پرتقال سرو می کنیم!
اینجا بود که بغض کنترل اسکندر را در دست گرفت. آب پرتقال او را یاد مادرش انداخته بود.
-عررررررررررررر!

اسکندر با تمام قدرت داشت گریه می کرد و موج صوتی عظیمی از دهانش خارج می شد.

-باید ساکتش کنم!

ربکا با اولین قدمی که به سمت اسکندر برداشت، به موج صوتی برخورد کرد و محکم به دیوار پشت سرش خورد!
همه از تعجب به ربکا خیره شدند.
- من خوبم!
ولی کسی نگران حال ربکا نبود.
- چرا منو اینطوری نگاه می کنید؟
- پشت سرت.

لشکر مگس ها، اسکندر ساکت و ایزابل به راه مخفی که پشت دیوار بود نگاه می کردند.
- همونجا بمون عمو یوری!
- یوری درست جلوی در کلاب متوقف شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1402 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :
مدیر سولی گمشده و آخرین جایی که دیده شده اسکله تفریحیه. جادو آموز ها و اساتید باید دنبال سرنخ ها بگردند و سو لی رو پیدا کنند اما اسلایترینی ها با دادن سرنخ های اشتباه به بقیه قصد گمراه کردن اون ها رو دارند تا خودشون بتوانند سو لی رو زودتر پیدا کنند. تنها سرنخ درست تا الان دیده شدن مدیر در یک کلاب زیر زمینی توسط مگس هایی بوده که با اسکندر حرف زنند.
________


- ایزا بی خیال دوریا شو! بحث با اون هیچ فایده ای نداره. ما الان کارای مهم تر از این داریم.

ربکا نگاه سرشار از آرامش خود را نثار ایزابل کرد و با چشمانش به اسکندر و لشکر مگس هایش اشاره کرد که جدا از بقیه اسلیتریتی ها به سمت کلبه ی قدیمی می رفتند.

- حیف الان وقت ندارم باهات بحث کنم بلک. شنبه تو باشگاه دوئل می بینمت دختر جون!

ایزابل پوزخندی نثار دوریا کرد و همراه ربکا راه افتاد.
- نقشه ای داری ربکا؟
- باید سر از کار این بچه دربیارم. حس میکنم یه چیزایی میدونه.

بی سر و صدا و آرام پشت اسکندر راه می رفتند و او را سایه به سایه تعقیب میکردند. چند متری کلبه بودند که اسکندر راهش را کج کرد و به سمت دیگری رفت. چند دقیقه بعد اسکندر پشت درب کلاب " عمو یوری جون" ایستاده بود و از سر تا پای نمای ورودی کلاب را بر انداز کرد.
- هی مگسی مطمئنی همینجاست؟
- ویز... آره همینجاست!
- خوبه! با یک دو سه من حمله میکنیم!
- کجا با این عجله! وایسا با هم بریم.

اسکندر برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. ربکا و ایزابل دست به سینه به او و لشکرش نگاه میکردند.

- میخوام باهات معامله بکنم. اگه بزاری من ایزا همراهت بیایم و این مگس ها هم اذیتمون نکنن، وقتی مدیر لی پیدا بشه چهارتا قاقالی بهت میدیم.

اسکندر نوزدای بیش نبود و در دنیا هیچ چیز بالاتر از قاقالی برای او نبود؛ از طرف دیگر او تنها بود و نیاز به همراه داشت. بنابراین بدون چک و چونه پیشنهاد آن دو را قبول کرد.
- باشه قبوله. با یک دو سه من حمله میکنیم.

اسلیترینی کوچک همراه لشکر مگسی اش و دو ریونی جوان آماده حمله به کلاب "عمو یوری جون "شدند ، به امید اینکه مدیر سو لی را در آنجا پیدا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 19 تیر 1402 22:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ایزابل به درخت تکیه داده بود و سعی میکرد شواهدی که جمع آوری کرده بود و درون دفترچه اش نوشته بود را به هم ربط دهد که ناگهان دید یک کلاه شبیه به کلاه سو درون دریاچه قرار دارد و دختری با موهای مشکی و ردای اسلیترین از کنار دریاچه دوان دوان به سمت جمعی دیگر از اسلیترینی ها میرود و وقتی رویش را برمیگرداند ایزا متوجه میشود که او دوریا بلک است!!!

ایزابل کمی شک کرد و به سمت کلاه رفت. از اسلیترینی ها هیچ چیز بعید نبود ...

یک بار که به دفتر سو رفته بود سو کلاهش را روی میز گذاشته بود که روی آن حرف S کوچکی گلدوزی شده بود

پس سریعا کلاه را از آب برداشت و شروع به بررسی آن کرد و متوجه شد که هیچ نشانه ای از حرف S روی آن وجود ندارد.

در همین حین دسته ای از اسلیترینی ها را دید که خندان به سمت خانه های هاگزمید میروند و دوریا را دید که از همه آنها جلوتر است و لبخندی شیطانی بر لب دارد ... همیشه از دوریا متنفر بود و بی اندازه اطمینان داشت که انداختن کلاه درون آب کار خود دوریا است
ایزا شروع به تعقیب آنها کرد و در نهایت دوریا را دید که سر یک نفر داد میکشد!!!

-زود باشید بگید، اونجاسسسسسست؟
-کی؟
-از من میپرسی؟ تو که مخفیش کردی بهتر میدونییییییی!! تسلیم شو! مدیر ما کجاسسسست؟

- داری چیکار میکنی بلک؟

-به به ! ببین کی اینجاست ... ایزابل مک دونالد

-اولا این که فامیل من مک دوگال هست ... و دوما ...فکر نکن نمیدونم اون کلاهو تو توی دریاچه انداختی دوریا ... داری بقیه رو گمراه میکنی که چی بشه؟؟؟

-اولا به تو هیچ ربطی نداره مک دونالد ... و دوما ... منو تعقیب میکنی که چی بشه؟؟؟؟

-سوال منو با سوال جواب نده بلک ... خوب از توی چشمات میفهمم که یه حس ترس آمیخته به خشم داری هر نقشه شومی که توی سرت داری بمونه برای خودت و جمع اسلیترینی ... اما کورخوندی اگه فکر میکنی بتونی سر من یکیو شیره بمالی بلک ... من هرکسیو نشناسم ذات خراب تو رو خوب میشناسم

- مسخره نباش مک دونالد ... هر نقشه ای هم که باشه بعید میدونم نیاز باشه از تو مخفیش کنم چون هیچ غلطی نمونی بکنی ... یه لطفی بهم بکن ... خودت از توی حرفام بفهم چقدر ازت بدم میاد

- این حس متقابله بلک ... اگه انقدر از من بدت میاد چرا یه دوئل نکنیم؟

-من جادویی که از مرلین کبیر بهم رسیده رو هدر نمیدم واسه دوئل کردن با تو

-باشه ... ولی من میخوام به سبک شاه آرتور باهات بجنگم ... تا قبل از طلوع خورشید روز 24 تیر ماه منتظر تایید درخواست دوئلت با من توی باشگاه دوئل هاگوارتز هستم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 19 تیر 1402 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در بین هیاهوی درگرفته، سال اولی های هیجان زده می دویدند تا از یکدیگر زود تر خبر پیدا شدن کلاه سولی را به اساتید برسانند؛ اما یک نفر ایستاده بود و به دویدن گله سال اولی ها که به گله گاومیش ها شباهت داشت نگاه می‌کرد. البته او تنها کسی نبود که به آنها به دید تاسف نگاه می‌کرد، چرا که با چرخاندن سرش به خوبی میتوانست همگروهی های اسلیترینی خبیثش را ببیند که نقشه های احمقانه کشیده بودند و برای عملی شدنشان تلاش بی وقفه ی هم میکردند.
اسکندر خمیازه ای کشید و با چشمان نیمه خواب آلود اطرافش را ور انداز کرد، درست کمی آنطرف تر یک سطل زباله بسیار بزرگ بود و از سر و رویش زباله آویزان بود.
با جهش های نسبتا بلندی به سمت سطل زباله رفت و پشت سرش رد خیس و بد بوی پوشکش را به جا گذاشت، شباهت اسکندر و حلزون های ساحل در همین بود، مایع لزژی که رد پایشان بود.
با رسیدن به سطل زباله سرفه ای کرد تا صدایش باز شود و تقه ای به بدنه سطل زباله زد؛ طولی نکشید که دسته بزرگی از مگس ها با دهان های کثیف از باقیمانده های خوراک صدف دریایی رستوران ساحلی، از سطل بیرون آمدند.
_این ارباب حشرات موزیه که صحبت میکنه، و این( اشاره به پوشکی که اسکندر بسته بود) نماد ارباب بزرگ، اسکندر است.

با تموم شدن جمله مگسیمیلیان اسکندر لبخند رضایتی بر روی صورتش نقش بست و مگس های سطل زباله به همهمه افتادند. حق داشتند، آنها نمیتوانستند به این راحتی حرف مگسیمیلیان را بپذیرند، به هر حال عجیب بود.
پس از گفتگو های طولانی و جنجال میان مگس ها، سِرمگاسی با همان وقار سلطانی اش رو به اسکندر کرد.
_برای ما این خیلی جمله مضحک و بی معنی بود، اگر واقعا ادعای اربابی داری میتونی اصلا ثابت کنی که میتونی حرف ماها رو بفهمی و فقط ویز ویز نمیشنوی؟
_نه تنها حرفتونو میفهمم حتی حرف غرغر شکم هاتون رو هم میفهمم، مطمئنی خوراک صدف سمی نمیکشتتون؟

با تموم شدن جمله اسکندر دوباره بین مگس ها بحثی درگرفت.
_هی اون واقعا حرفمونو میفهمه!
_خب که چی؟ به هر حال اگر ادعایی داره ما هم قوانینی داریم.
_اره باید به قوانین گنگ های خیابونی احترام بذاره.
_احمقا اون یه آدمی زاده، معلومه که تو مبارزه سر مگاسی رو میکشه، اونم با یه کوبیدن دو دستش به هم!

سر مگاسی که ترسیده بود، با احتیاط نگاهی به مگس های اطراف اسکندر انداخت و بین اون ها مگس های غول پیکر زیادی رو دید. با ترس و لرز رو دستش رو به هم کشید تا تمرکز کنه و بتونه بهترین تصمیم رو بگیره.
_خیله خب، اربابتون چی میخواد؟
_ اون میخواد از شما مگس های محلی چنتاسوال بپرسه!
_و در عوض چی گیر ما میاد؟
_غذا، امنیت و یه ارباب.

سر مگاسی اول پوزخندی زد اما وقتی اسکندر از پر قنداقش یه عالمه ساندویچ فاسد بیرون آورد و ریخت جلوی مگس ها، حتی مگاسی هم نتونست به گشنگی غلبه کنه و شرط رو قبول کرد.
حالا اسکندر یه ارتش جستجو گر و یکسری منابع معتبر برای پیدا کردن سولی داشت. البته اون اطلاعات دسته اولی هم داشت، مثلا این که سولی به یه کلاب زیر زمینی رفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 19 تیر 1402 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین که دانش آموزان سردرگم به دنبال سولی می گشتند پیک مرگ خسته ، بندن از یکی از کافه های معروف هاگزمید بیرون آمد.
اسلیترینی ها که گویی جن(البته در حقیقت پیک مرگ!!) دیده باشند با جیغ آژیری به سمت بندن دویدند.

-بچه ها اون بندنه؟
-وای خدای من بندن خودتی؟ چقد اهم چیزه... چقدررر جوون تر شدی!
-ما فکر کردیم مردی!
-بندن، تمام این یکسال رو کدوم قبرستونی بودی؟

بندن در حالی که نگاه پرسشگرانه اعضای گروهش را زیر نظر گرفته بود گفت: حقیقتش در این مدت تو سه تا قبرستون زندگی میکردم. کار و بار زیاد بود کسی هم مرخصی نمیداد ما بیایم به ادامه تحصیلمون بپردازیم. تازهههه ارباااااابم..
-هییییسسسسسسسس آروووم تر! الان همه میشنون.

بندن سرش را پایین تر آورد و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت: ارباب هم دو سه تا پروژه خطیر به من سپرده بودن برای همین گم و گور بودم. اما نگران نباشید از دکتر بندنیان پور برای غیبتم گواهی گرفتم. راستی شما ها اینجا چیکار می کنید مگه نباید الان هاگوارتز باشید؟؟

دوریا با حالتی انزجار گونه گفت: مدیر مدرسه گم شده .برای همین تا پیداش نکنیم، نمیتونیم بریم مدرسه! ما هم تصمیم گرفتیم تا یکم تفریح کنیم برای همین...

در همین حین که دوریا نقشه خبیثانه گروه را برای بندن توضیح میداد، تعدادی از گریفندوری ها اخبار کذب پیدا شدن کلاه سو لی در دریاچه را به سرگروه ها اطلاع دادند و توجه بیشتر دانش آموزان به سمت دریاچه جلب شد!

بندن که از ایده خوفناک اعضای گروهش خوشش آمده بود، به عصای تیز و بلندش تکیه داد و گفت: نکنه این مدیره واقعا ناکار شده باشه و جنازه اش یه جایی همین دور و بر ها افتاده باشه یا شایدم بلیط گرفته برای تعطیلات بره تایلند و...

اسکورپیوس که گویی فرمول جدیدی در ریاضیات جادویی را کشف کرده بود گفت: یافتتتتتم! کاری که ما باید انجام بدیم همینه! اول خودمون پیداش میکنیم زنده یا مرده و وقتی فهمیدیم کجاست تمام سر نخ های اشتباه رو به بقیه گروه ها میدیم.
- منطقیه ترم یک روز هم دیر تر شروع بشه یک روزه!
-شاید تا اونموقع مدیر جدید رو از اسلیترین انتخاب کنند.

بندن با نگاهی عاقل اندر صفیه گفت: حله! ینی چیزه..مقبول نظر بنده هم هست! میتونم با استفاده از توانایی های خاصم با چند تا از بروبچ اداره مکندگی روح تماس بگیرم و ببینم آیا کسی با مشخصات سولی جهت انتقال به قبرستون ثبت شده یا نه.
اسلیترینی ها که گویی هدف تازه ای برای بقا یافته بودند متعهد شدند تا زمانی که مکان دقیق و صحیح با مختصات جفرافیایی سولی را پیدا نکرده اند از پا ننشینند و از هیچ تلاش سازنده ای فروگذار نکنند.
دوریا اقدامات سازنده اش را با سر زدن به تک تک ساختمان های مسکونی و غیر مسکونی شروع کرد.
تق تق تق!

-بله؟
-زود باشید بگید، اونجاسسسسسست؟
-کی؟
-از من میپرسی؟ تو که مخفیش کردی بهتر میدونییییییی!! تسلیم شو! مدیر ما کجاسسسست؟

اسکورپیوس و بقیه اعضا تصمیم گرفتند تا با دور زدن دریاچه پشت دهکده را زودتر از بقیه گروه ها بگردند، بلکه سرنخی جدید پیدا کنند.
بندن هم بعد از بررسی دفاتر اداره مکندگی روح و نیافتن نتیجه در خور، در اولین فرصت با گوشی ماگلی اش تمام بلیط های فرست کلاس پرواز به پاتایا، هاوایی و جزایر لانگرهاوس را رزرو و برای بررسی احتمال فرار سولی روانه سفری طاقت فرسا و سخت به این مکان ها شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1402 15:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دانش آموز ریونکلایی داشت با شوق سمت پسری گریفیندوری که به نظر سال دومی می رسید; می دوید ولی نمی فهمید چرا هر چه بیشتر نزدیک می شود، بچه گریفی بیشتر آب می رود.
- تو مطمئنی سال دومی هستی؟

پسر گریفی جوابی نداد. به شدت مشغول بررسی کاغذ پوستی ای بود که در دست داشت.
دانش آموز ریونکلاوی که دید پسرک هیچ توجهی به او نکرده شروع به تکان دادن دستش مقابل چشمان بچه کرد تا حداقل اینطور بتواند توجهش را جلب نماید.
- الو؟ بچه؟... با توام! زبون نداری؟
- ژبون دارم... منتها مامانم گفته با غریبه ها حرف نژنم.
- عه! یعنی واقعا دلت نمی خواد بهت بگم که مدیر سو رو کجا دیدم؟

پسرک گریفیندوری که نامش کوین بود سرش را از کاغذ بیرون آورد و نگاه مشکوکی به دانش آموز ریونی انداخت. سپس کاغذش را بالا گرفت...کمی بالاتر... برد بالای سرش...
- میشه بی ژحمت یکم خم بشی؟... دشتت درد نکنه.

و همزمان که به گوشه ی راست کاغذ پوستی اشاره می کرد، عکس را نشان ریونی داد.
_ می بینی!؟ این مدیر شولیه. تو مطمئنی خودش رو دیدی؟
- بله کاملا مطمئنم .بیا به تو هم...
- خود خود شولی بود؟
- بله خودش بود. داشت...
- خود خود خودش بود؟
- آره دیگه خودش بود که...
- پش اگه خودش بود چرا به ارشد گروهت اطلاع ندادی؟ تو که گروهبندی هم شدی.

این هم حرفی بود!
پسر ریونکلاویی که انتظار چنین پرسشی را نداشت اول دست و پایش را گم کرد ولی از آنجایی که ریونی ای باهوش بود و می دانست رنگ رخسار نشان می دهد از سر درون فوری خودش را جمع و جور کرد.
- خب... خب میدونی من گفتم چون گریفیا شجاعن شاید خودشون بخوان دنبال مدیر بگردن.
- و ریونی ها حرف گوش کنن و هیچ وقت حرف مدیرا رو ژمین نمی نداژن!... چه فکری تو شرته؟

کوین قیافه ای کاراگاه گونه به خود گرفت و همزمان از داخل یکی از کافه ها، موسیقی فیلم پوآرو و مارپل پخش شد.
دانش آموز ریونی که دید به هیچ طریقی نمی تواند سر بچه را شیره بمالد اول یاد ضرب المثل فلفل نبین چه ریزه افتاد. بعد هم کمی با خودش فکر کرد که حق با این فسقل بچه است و اگر اسلیترینی ها واقعا می دانند مدیر کجاست چرا به اساتید اطلاع نمی دهند؟
- لعنتی فکر کنم گولم زدن.

کوین نگاهی به دستان مشت شده ی پسرک رو به رویش انداخت. کلاه کاراگاهی اش را روی سرش تنظیم کرد و دفترچه و ذره بینش را بالا کرفت.
- مهم نیشت! چون کارآگاه بژرگ کوین دی کارتر در خدمت شماشت! میدونی من اخیرا ردپا هایی نژدیک دریاچه دیدم داشتم می رفتم ارشدا...

قبل از اینکه جمله کوین کامل شود دانش آموز ریونی صحنه را ترک کرده بود و به سمت دریاچه می دوید.
_ عه کجا رفت؟ جدی ریونی بود؟ تاژگیا این ریونی ها چه ژود گول می خورن... حالا که دشت به شرشون کردم میرم به تحقیقات خودم اطراف ایشتگاه برشم.... آخرین جایی که شولی دیده شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!