/ فلش بک / زمانی که پسر بچه ی ریونکلایی دریافت که گول خورده است .
پسرک سال دومی که به تریش قبایش بر خورده و به هوش ریونکلایی اش توهین شده بود ، سعی داشت با فکر کردن به وحشتناک ترین راه های انتقام ، ذهن خود را تسلا دهد . اما برای ترمیم آن روحیه ی سر افکنده ، نیاز داشت به خودش ثابت کند که مشکل از او نیست و هر بچه ی (ترجیها قد بلند) دیگری در آن دور و بر میتواند با زبان چرب و نرم یک سال بالایی گول بخورد .
بنابراین با زل زدن به گروه های اطراف در تلاش بود یک کیس مناسب ، برای آزمایشی که نظریه مهمش را اثبات می کرد ، برگزیند.
- هافلپافیا که یا زیادی سیریشن یا زیادی بی تفاوت

، اسلیترینی ها رو که اصلا حرفشم نزن

، گریفیندور ؟ همون یه دونه فسقلیه گریفی برای هفت پشتم بس بود ...

و از آنجایی که اعضای هیچ یک از گروه ها باب میل پسرک نبودند ، تنها یک انتخاب باقی میماند .
- سال اولیا ی بدون گروه !

او همانطور که راهش را به طرف اجتماع سال اولی ها کج میکرد دریافت که تقریباً همه ی آن ها کوتاه اند پس اولین کسی که در بینشان چشمش را گرفت را صدا زد .
- گل پسر ؟

قابل توجه ترین عکس العملی که پسرک در مقابل صدا از خود نشان داد تمیز کردن گوش هایش بود .
ریونکلایی مذکور که میترسید از قضا سال اولی مورد نظر ناشنوا باشد ، اینبار شانه هایش را تکان داد و درون گوشش داد زد :
- الووو ! رفیق ؟ حواست با منه ؟

این دفعه سال اولی سرش را با بهت برگرداند . از زمان آغاز سال تحصیلی ، هیچ کس اورا آدم حساب نکرده بود و جواب درستی به سوال هایش نداده بود ، حتی وقتی که در پست اول از حسن مصطفی درباره ارشد ها پرسید هم جواب درست حسابی ای نگرفت .این اولین بار بود که یک نفر او را مخاطب صحبت های خود قرار میداد و رفیق خطابش می کرد .
- منظورت منم ؟

- معلومه که تویی ! به هر حال من از دور تو رو دیدم و از قیافت خوشم اومد و الانم میخوام یه رازی رو بهت بگم !

سال اولی به خودش نگاهی انداخت ، آن پسر سال بالایی از دور این جثه ی ریز را تشخیص داده بود و تازه از قیافه اش هم خوشش می آمد .
- یه راز ؟

- آره ، در گوشتو بیار

-

- چییی ؟ مدیر سو...

- هیسس... صداتو بیار پایین...آره...مدیر سولی الان توی کلاب پایین خیابونه

- ما باید یه کاری بکنیم

- دقیقا ... و الان تو یه مأموریت داری ...

اونم اینه که بری اونجا و مدیر رو پیدا ک...
پسرک هنوز جمله اش را کامل نکرده بود که سال اولی با تمام سرعت به طرف پایین خیابان دوید .
او در حالی با لبخندی ملیح ناپدید شدن سال اولی در افق را نظاره میکرد و اطمینان داشت کلاهی بزرگ تر از کلاه سولی سرش گذاشته ، دوباره روش های انتقام بیرحمانه اش از اسلیترینی ها را مرور می کرد .
از آن طرف سال اولی که اولین بار بود مأموریتی مهم به او محول می شد ، در آن گرما دوان دوان به طرف بار میرفت . او در این بین از کنار اسلیترینی هایی که زنگ خانه هارا میزدند و در میرفتند و جماعتی که دور دریاچه جمع شده بودند ، گذشت.
لحظه ای ایستاد تا هدف والایش را به خود یادآوری کند و نفسی بگیرد .
- باید عجله کنم ... سولی الان تو بار پایین خیابونه و من...باید... پیداش کنم!

دو مگس در حال رفت و آمد که دور سر سال اولی می گشتند ، حرف هایش را شنیدند .
- شنیدی چی گفت آگوستوس ؟

- آره الک... ویز ، به نظرت اگه به مگاسی بگیم به صرف شام دعوتمون می کنه ؟ دلم خیلی هوس خوراک صدف فاسد کرده
- الکسیس آگوستوس ، الکسیس ! چند بار بهت بگم اسممو درست تلفظ کن

- خیلی خب حالا الک...سسیسس ، می دونستی لهجه ی تو هم این اواخر که با پشه ها میگردی عوض شده

فکر کن اگه سر مگاسی در این مورد بشنوه چی میگه !

در میانه ی صحبت آن دو مگس ، نفس گرفتن سال اولی پایان یافت و مگس های خبرچین را که در راه رسیدن به سر مگاسی بودند ، پشت سرش رها کرد .