هـافـلـکـلـاو
رز & لـیـنـی & آدر
رز & لـیـنـی & آدر
بله! به نظر میومد که لینی، رز و آدر گم شده بودن که البته به نظر نمیومد چیز چندان عجیبی باشه. بالاخره قدم گذاشتن تو جنگل ممنوعه و خارج شدن از مسیر اصلی این نتایج رو هم به دنبال داشت! لینی شونهشو بالا میندازه و قیافهی نگرانش به چهرهای آسوده تبدیل میشه.
- پس همینجا چادر میزنیم و یکم استراحت میکنیم.

- چی چیو چادر میزنیم؟ مگه پیکنیک اومدیم؟ همهش نیم ساعته حرکت کردیم!

رز که درست به اندازهی لینی خواهان به تاخیر انداختن آفتگیری بود، گلدوناشو گوشهای جاسازی میکنه و بر درختی تکیه میزنه.
- عصرتونم بخیر.

و به خوابی عمیق فرو میره. طولی نمیکشه که صدای خر و پف ریز لینی هم به صداهایی که سکوت ترسناک جنگلو میشکوندن اضافه میشه. اما آدر هافلپافی کوشایی بود که مدافع حقوق حشرات و گیاهان هم نبود. پس "پووف"ـی میگه و برای پیدا کردن آفت از دو تای دیگه جدا میشه.
- نگران نباشین، خیلی دور نمیرم. همین اطرافم.

البته که آدر اینو رو به دو موجود خواب بیان کرده بود و انتظاری برای گرفتن پاسخ هم نداشت. آدر از این فرصت طلایی استفاده میکنه و درختی تنومد رو نشون میکنه و به سمتش میره.
- به به، عجب جواهری پیدا کردم.

آدر اینو میگه و چرخی به دور تنهی درخت میزنه. از لا به لای ترکهای ریز و درشتی که تنهی درخت رو حکاکی کرده بودن، موجودات ریزی در حرکت بودن.
- چقد آفت!

آدر با خوشحالی اینو میگه و شیشهای رو از جیب رداش در میاره. وقتش بود تا آفت گیاهیای که به دنبالش بودو به چنگ بیاره.
- ها؟ چی؟ عنکبوت؟ اینا عنکبوتن؟ این همه عنکبوت اینجا چی کار میکنه؟

همون موقع صدای داد و فریاد رز و لینی به هوا برخاسته میشه. آدر با بدخلقی سرشو از پشت تنهی درخت بیرون میاره و به جایی که لینی و رز باید اونجا میبودن نگاه میکنه. عنکبوتهایی غول پیکر اون دو تا رو بلند کرده بودن و به سویی حملشون میکردن!
آدر با بیخیالی شروع به تکوندن دستاش میکنه و موجودات ریزی که آفت دیده بود و در واقع عنکبوت بودن، به سرعت به سمت دیگهای حرکت میکنن.
- بهتر. ببرینشون. نیازشون ندارم. فقط مزاحم کارم بـ... ولی نه. آفت! شما حتما آفت دارین!

آدر اینو میگه و بدو بدو به دنبال عنکبوتها میره.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


با دستانی لرزان از سرمای کیسه ی یخ به سمت نولا رفت، و با قرار دادن آن بر صورت نولا ، دخترک بیچاره را مهمان بیداری و خود را مهمان نیمچه جیغ نولایی کرد:
گیبن که هنوز گیج و منگ اتفاق های افتاده بود با دست هایی آویزان در دستان زنی فشرده و سعی در تحلیل این لهجه ی غلیظ و زبان ناشناخته داشت!
برای ذره ای کمک به سمت نولا برگشت ، نولا درحالی که بین دستان زن قدبلندی مچاله شده بود ، به سرعت تغییر کانال زبان داد و گفت:





هاع.










» و سعی کرد حشرات ریز بی شماری که روی بدنش بود را با دست بتکاند ...