جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اسفند 1395 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور ویبره زنان در انتظار به ملت نگاه میکرد. یه عده از دانش آموزا تصمیم گرفتن خودشونو بزنن به خواب. هرچی بود نمره از دست دادن بهتر ازاین بود سرشونو از دست بدن. یه عده هم وانمود کردن نشنیدن استاد چی گفته و با هیجان مشغول صحبت کردن در مورد آخرین دستاوردهای روز تلسکوب هابل بودن. بقیه هم که سکته کرده بودن و درحالت کما به سر می بردن به سلامتی!

هکتور که دید کسی داوطلب نشد دستاشو بهم مالید.
- خب...خب... پس انتخابو سپردین دست من؟ هوم بذار ببینم...

هکتور درحالیکه چشماش برق شیطانی میزدن جلو اومد و با دقت و وسواس دانش آموزان را از نظر گذروند تا یه دونه خوبشو واسه معجون کردن انتخاب کنه.

دانش آموزا:

هکتور:

شایعه است عده ای همونجا جان به جان آفرین تسلیم کردن تا از رنج معجون خوردن و معجون شدن راحت شن و اونایی هم که انقدر شانس نداشتن از دنیا برن مشغول نوشتن وصیت نامه هاشون بودن. بوی نامطبوعی به تدریج کلاسو برداشت که البته هیچ ربطی به خوراک لوبیاهایی نداشت که تو پست قبلی ملت داشتن به زور تو دهنشون میچپوندن.

همون لحظه انگشت هکتور بلند شد و به طرف یه دانش آموز ریزه میزه نشونه رفت که یه حوضچه هم زیر پاش تشکیل شده بود.

شتــــــرق!

در کلاس با صدای بلندی از جاش دراومد و پرت شد رو میز استاد و پاتیل و محتویات رو میز رو به بوق عظمی داد. بلافاصله هم یکی سوار بر گاومیش وارد کلاس شد. پشت سرشم شخص وزیر ناله و نفرین کنان قدم به سوژه گذاشت.
- استاد اجازه؟ما بگیم؟ما بگیم؟!من میخوام معجون شم!بعد برم محفل درخواست عضویت بدم بعد چاق بشم چله بشم بعدش میام تو منو بخور!

هکتور با همون حالت درحالیکه انگشتش نصفه نیمه رو هوا مونده بود برگشت تا جمالش به روی کتی بل روشن و فرخنده شه! یه نگاه به کتی انداخت که پشت گاومیش دزدیش آروم و قرار نداشت. یه نگاهم انداخت به بارفیو که اینهمه راهو از کافه محفل ققنوس دنبال کتی بل تا اینجا دوییده بود تا در امیدی عبس بتونه گاومیششو پس بگیره. بعد دوباره به کتی نگاه کرد.

هکتور جنون داشت. جنون معجون سازی. گرچه استعدایم تو این زمینه نداشت ولی بالاخره جنون جنونه دست آدم که نیست! ولی قطعا تا این حد دیوونه نبود که از آدمی مثل کتی بل بخواد معجون درست کنه. بیشتر از 90 درصد معجونای هکتور تاثیراتی مشابه حال و روز کتی داشتن و هکتور برای آزمایش نیاز به یه آدم سالم داشت نه یه دیوونه طلسم شده که ممکن بود عوارض طلسم شدگیش رو معجون حتی اثر منفی بذاره. برای اولین بار یه نفر تو عمر هکتور پیدا شده بود که حاضر بود داوطلبانه تبدیل به معجون شه و این نشانه قاطع دیوانگیش بود ولی برای اولین بار هکتور تو عمرش تمایلی نداشت از این داوطلب جان بر کف به عنوان نمونه آزمایشیش استفاده کنه. هکتور نیاز مفرطی داشت تا بهانه ای برای دست به سر کردن کتی پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1395/12/26 23:16:43
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اسفند 1395 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- طفلک هری، الان شهید میشه
این جمله را رون درحالی که داشت روی یک سنگ قبر حک میکرد "هری پاتر" گفته بود؛ هری هم ساکت ننشست و گفت:
- اون کسی که این پیشنهاد داد باید بعد از کلاس بیاد پیش من!
حالا دیگر امکان نداشت کسی که این پیشنهاد را داده بود، خودش را نشان دهد. هکتور، چند تا از مواد ترسناک معجون هری پاتر را داخل پاتیل ریخت.
- اهای، حواست باشه مواد معجونم رو کجا میریزی، این لباس تازه خریدم
هکتور بدون توجه به هری، مواد معجون را داخل پاتیل میریخت تا اینکه صدای جیرجیر عجیبی مانع کار او شد!
- این صدای چیه؟
اما چند لحظه بعد جوابش را گرفت؛ پاتیل معجون هری پاتر، از هشت جهت جغرافیایی شکست که احتمالا دلیلش کیک هشتاد طبقه ای بود که خانم ویزلی برای هری درست کرده بود و هری هم حتی یک تکه از کیک را برای دیگر ویزلی ها نذاشته بود و بدتر از آن هم این بود که درست چند ساعت پیش یک پاتیل خوراک لوبیا خورده بود!! اما همین یاد آوری از طرف نویسنده باعث شد هری یادش بیفتد که بعد از خوردن کیک هشتاد طبقه و خوراک لوبیا اصلا دستشویی نرفته بود و شکمش حسابی پر شده بود به همین دلیل با سرعت اتوبوس شوالیه به سمت دستشویی دوید!
- خب حالا که اولین داوطلب رفته به مسترا یکی دیگه باید معجون بشه!
جمله ی آخر هم هکتور جوری گفته بود که همه حتی نویسنده هم سکته ناقص کردند؛ بعضی از بچه ها هم مشغول خوردن خوراک لوبیا شدند!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1395/12/5 13:45:53
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 اسفند 1395 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگر ها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. جادوگرا تصمیم می گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. شعبه دوم خیلی بی نظم و ترتیبه. دانش آموزا مجبورن تو فضای آزاد بخوابن. غذاها کم و بسیار بده. و آموزش ها هم تعریفی نداره.
هکتور دگورث گرنجر کلاس معجون سازی رو اداره می کنه.

---------

در چند دقیقه هکتور ملاقه را با علاقه و ویبره زنان به کلاس آورد. از آن جایی که اصلا اهل این نبود که معجون هایش را به زور به خورد کسی بدهد تصمیم گرفته بود در یک حرکت دموکراسی وار تصمیم را بر عهده خود دانش آموزان قرار بدهد.

- من یه پیشنهاد خیلی عالی براتون دارم.

اگر حق انتخاب واقعی به دانش آموزان داده میشد انتخابشان قطعا خروج از آن کلاس و نگاه نکردن به پشت سرشان بود. ولی این طور که مشخص بود دموکراسی به طور کامل هم برقرار نبود.

- پیشنهاد من اینه که شما پیشنهاد بدید معجون بسازیم.

دموکراسی در کلاس و رفتار و گفتار هکتور موج می زد!

- حالا پیشنهادتون چه معجونیه؟

دانش آموزان سعی داشتند به کم خطر ترین معجونی که به ذهنشان می رسید فکر کنند. معجونی که موجب نشود در پایان کلاس به روح شفافی در فاصله دو متری زمین تبدیل شوند یا یک بید کتک زن از سرشان بروید. بعضی از آن ها هم مشغول مشورت یا گفت و گو با یکدیگر بودند.

- چطوره معجون موندن در شرایط فعلی رو پیشنهاد بدیم؟ ولی نه یهو دیدی سر از نا کجا آباد در آوردیم.
- معجون ریلکسی؟ نه خطریه اینم.
- حالا باز خوبه نگفت بیاید یکیتون رو معجون کنم.

- خوبه، موافقم!

- بیچاره شدیم.


دانش آموز مورد نظر فکرش را هم نمی کرد هکتور این جمله را بشنود و آن را به عنوان پیشنهاد به شمار بیاورد و آن را بپذیرد. در واقع او اصلا پیشنهادی نداده بود. ولی از قرار معلوم هکتور به دنبال پیشنهاد مستقیم هم نبود و تنها به دنبال کلمه ای بود که خودش آن را دوست داشته باشد.

- حالا باید یه نفر انتخاب بشه تا بیاد تو پاتیل و به عنوان نمونه معجونشو درست کنم.

دانش آموزان تلاش میکردند کودک و ناچیز به نظر بیایند. حتی در میانشان میشد چند دانش آموز را دید که خودشان را به جای گلدان، چون لباسی یا حتی پاتیل جا میزدند. هکتور اما به نظر می رسید انتخابش را کرده بود و انگشتش را به سمت تنها عینکی زخم به سر کلاس برد.
به نظر می رسید امید محفل و یار دیرین دامبلدور چاره ای جز رفتن و در پاتیل نشستن ندارد. بنابراین هری پاتر در پاتیل نشست تا تسترال آزمایشگاهی هکتور برای ساخت معجون هری پاتر شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1395 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب کی دلش می خواد معجون من رو بخوره؟!

دانش آموزان تازه از راه رسیده، از راه نرسیده پوکرفیس شدند.

- آقا بمون گفتن امروز رو روزه بگیریم. نمی شه که معجون بخوریم.
- هان! اشکالی نداره، معجون های من روزه رو باطل نمی کنه که!
-
- جدی جدی باطل می کنه؟! ×

و در این هنگام بود که یکی از دانش آموزها که قدش تا بالای نیم کت هم نمی رسید از جا جستی زد و از یکی از جیبهاش عمامه ای در آورد و آن را گذاشت روی سرش گذاشت و با یک جست دیگر نشست روی یک چهارپایه و ردایش را دور خودش پیچیده و سپس گفت:

- ارتباط تلفنی مون رو وصل کنید عزیزان.

و عزیزان ارتباط را با عزیزان نه، ولی به هکتور وصلش کردند و هکتور هم خیلی ذوق زده شد از این که به جایی وصلش کردند:

- مسئلتون رو بپرسید عزیزم.
- آقا خوردن معجون روزه رو باطل می کنه؟ × 2 (خیـلی هیجان زده شده بود.)
- بله، باطل می کنه.
- روزه کلّه گنجشکی رو چی؟ × 3
- بله؟! بله! اون رو هم باطل می کنه!
- عــــــــ! (ذوق کردن مثل مهران غفوریان.) حالا من چجوری معجون هام روی این ها امتحان کنم؟!
- می بخشید دوست عزیز می تونم اسم شما رو بپرسم!
- هکتور دگورث گر...
- بله! به جا آوردم. استعمال معجون های شما به طور کل حرام می باشد و تماس با آن ها نماز و روزه رو تا چهل روز باطل می کنه!
- جدی؟!
- نــــــه! شوخی کردم!

و هکتور رفت ملاقه اش را بیاورد تا دیگر دانش آموزی جرات شوخی با آموزگار را به خود ندهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1395 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از خوردن به اصطلاح شام، وقت خواب فرا رسید. آرسینوس دست هایش را همچون دوبال باز کرد و گفت:
-فرزندانم! گروهبندی که شدین. شام تون رو هم که خوردین. حالا وقت خوابه. همون طور که می دونین، این ساختمون کوچیکه. نمی تونیم چهارتا خوابگاه مجزا بهتون بدیم ولی حیاط که داریم! تابستون هم هست هوا خنکه! همین جا می خوابیم، از آسمون زیبا و پر ستاره شب هم لذت می بریم!

آرسینوس سپس نگاهش را از دانش آموزان برداشت و گفت:
-آی پسر! برو اون پشه بند رو بیار!

دانش آموزان راه دیگری نداشتند. این هاگوارتز با هاگوارتز اصلی بسیار تفاوت داشت اما اکنون هیچ راه دیگری وجود نداشت. تنها چیزی که دانش آموزان می دانستند، این بود که اگر می فهمیدند چه کسی باعث بسته شدن ایستگاه کینگزکراس شده، وی را زنده نخواهند گذاشت...!

فردا صبح


قطعا نمی بایست انتظار داشته باشید که هاگوارتز شعبه دوم، دانش آموزان با صدای زنگ از خواب بیدار شوند.
صبح روز بعد، هنگامی که دانش آموزان با صدای وحشتناک حاصل از برخورد دو در قابلمه و یک عدد ریگولوس که با زهرخند بالای سرشان ایستاده بود از خواب بیدار شدند؛ اصلا تعجب نکردند.

آرسینوس با ردای سیاهش بالای سر دانش آموزان آمد و گفت:
-زود از خواب بلند شید فرزندانم!
باید به اولین کلاستون برسین! کلاس معجون سازی با تدریس بزرگترین معجون ساز قرن. حالا زودتر برید به طبقه دوم.

از بین دانش آموزان، یک دست بالا رفت.
-ببخشید آقا! بهمون صبحونه نمی دین؟
-خیر پسر! از مرلین خجالت نمی کشی؟ آسلام در خطره! همگی امروز روزه اید تا به ثواب دنیا و آخرت برسین!
-ولی آقا! شما که به ما سحری ندادین.
-شما مال کدوم گروهید؟
-ریگول!
-پنج امتیاز از ریگول کم شد! دفعه بعدی میفرستمت جزایر بالاک پسرم! سوالی هست؟

کاملا واضح بود که اگر سوالی هم بود از ترس جزایر بالاک و آدم خوارهایش، کسی جرئت پرسیدن نداشت!
هنگامی که دانش آموزان به طبقه دوم ساختمان رفتند تا به کلاس معجون سازی برسند، با دیدن فضای دود گرفته کلاس، میز و نیمکت هایی که انگار تسترال آن را گاز زده بود و استادی که در حالت "" به سر می برد، فهمیدند که جزایر بالاک، جایی است که آرزو دارند برای تعطیلات آخر هفته به آنجا بروند...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه که بچه های شعبه دوم هاگوارتز به خود میلرزیدند،ریگولس، بدو بدو به سمت آرسینوس جیگر آمد و در گوشش چیزی پچ پچ کرد.پس از اینکه حرف های ریگولس تمام شد،آرسینوس رو به بچه ها کرد و گفت:

- دانش آموزان عزیز! همین الان خبر رسیده که ما ممنوع الفرقون شدیم!

صدای همهمه در سرسرا شعبه دوم بلند شد. آرسینوس ادامه داد:
- اما خوشبختانه، میتونیم در تعداد محدود از فرقونمون استفاده کنیم! بنابراین چند تا چند تا میشنید توی فرقون و بعد ما شماها رو تقسیم می کنیم.

ریگولس 5 تا از بچه های جلوی رویش را جدا کردو با فرقون داخل فرقون ریخت!ریگولس فرقون را چرخاند. انقدر چرخاند و چرخاند و چرخاند تا بالاخره مثل فرفره دور خودش چرخید.در یک لحظه هرکدام از بچه ها به یک سو پرتاب شدند. پس از اتمام عملیات فرقون آرسینوس گفت:

- تو تو میرید توی جیگر...شما هم میرید توی ریگول و اون دوتای دیگه هم توی ساندیو تیزودی برن لطفا!

1 ساعت بعد – اتمام گروه بندی به سبک فرقونی

بروبچ شعبه دوم هاگوارتز پشت میزهای شام نشستند و منتظر غذای درست و حسابی بودند.جیگر در این لحظه ای جای برخاست و شروع به صحبت کرد:

- دانش آموزان عزیز! میدونم که شما در شعبه اول هاگوارتز اصلا تغزیه خوبی نداشتید! پس تصمیم گرفتیم غذاهای سالم تری براتون آماده کنیم!

و انواع غذا روی میز ها و در بشقاب ها ظاهر شد. منظور از انواع غذا ها کلم بروکلی،شیر کم چرب و یک تکه ران مرغ بدون نمک و نیم بخار شده است.واقعا که این هاگوارتز خیلی با هاگوارتز اصلی فرق داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 25 فروردین 1395 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگر ها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن.
---------------


یک ماه بعد!

فقط یک ماه طول کشید تا یافته و ایده ویزلی،عملی شود...هاگوارتز شعبه ی دوم!
در این یک ماه،ساختمانی ساخته شد،که درست بود به اندازه قلعه اصلی هاگوارتز بزرگ نبود،اما کفاف دانش آموزان را میداد...

دانش آموزان که مدتها منتظر سال تحصیلی جدید بودند،حالا وارد تالار ساختمان تازه ساخت و کمی تا قسمتی هنوز در حال ساخت هاگوارتز شعبه ی دوم شدند!
_خوش آمدید فرزندانم!

همه دانش آموزان به آرسینوس جیگر،که آنها را فرزندان خود خطاب کرده بود نگاه کردند!
آرسینوس جیگر که به روزهای پایانی وزارتش نزدیک شده بود،با لابی بسیار توانسته بود که شغل مدیریت هاگوارتز شعبه ی دوم را به دست آورد،تا پس از اتمام دوره وزارتش بیکار نماند،و همچنین از صندلی ریاست که شیفته آن بود دور نشود!
_به هاگوارتز شعبه دو خوش آمدید...البته باید ببخشید،کارگران هنوز مشغول کار هستند و خب همینطور که میبینید میزی نداریم که دور اون بشینید،ولی خب زمین رو از ما که نگرفتن!بسیار سنتی سفره پهن میکنیم و میشینیم رو زمین...خیلی هم خاکی و خوب!اما قبل اون میبیاست گروه بندی بشین...اون فرقون رو بیار بچه!
_بله اوستا!

دانش اموزان به پشت سر خود نگاه کردند و ریگلوس بلک را دیدند که فروقون به دست وارد تالار اصلی شد و در کنار آرسینوس قرار گرفت...
_خب...اینجا هاگوارتز اصلی نیس که کلاه گروهبندی داشته باشیم...یعنی اصلا خبری از هافلپاف و اسلیترین و گریفندور و راونکلاو نیست...چون این چهار نفر که بانی های اینجا نبودن...من خودم پاچه شلوارم رو دادم بالابا ریگول،دوتا کارگر ایرلندی هم گرفتیم،ساندی و تیوزدی،اینجا رو ساختیم...پس چهار گروه "جیگر"،"ریگول"،"ساندی" و "تیوزدی" داریم...این فرقون هم فرقون ساندی هس....روش گروه بندی هم اینجوریه که معاون من،جناب ریگلوس بلک اسم شما رو صدا میزنه،میذارتتون تو فروقون،اگه از سمت راست چپه شدین میوفتین گروه ثیوزدی،اگه از چپ گروه ساندی،اگه از عقب گروه ریگول،و اگه از جلو چپه شدین به گروه جیگر تعلق دارین....سوالی نیست؟!

دانش آموزان با بهت به یک دیگر خیره شدند...اگر اینها مدیر و معاون هاگوارتز جدید بودند و این شیوه جدید گروهبندی بود،مرلین به داد آنها میرسید با اساتید این شعبه!
به نظر میرسید این شعبه دوم از هر نظر بی قانون تر و بی نظم تر و بی صاحب تر از هاگوارتز اصلی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/1/25 2:39:03
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 14 آذر 1394 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پس رون دست فرزندش که دست اون یکی فرزندش که دست اون یکی سه فرزندش را گرفته بود گرفت به سمت مدرسه پروش و رشد و تحلیل استعداد های درخشان رفت که تا بقیه جادوگرا حمله نیا.ردن و ظرفیت پر نشده سریع فرزندش ثبت و ضبط کنه .
خانم مدیر:فرزندتون چند سالش
-11
-تا حالا کجا درس می خوند؟
-هیچ ج.ا
-کنکور وردی داد.
-خیر.
-پس اینجا ثبت نام نمی شه.
-مگه می شه اون جا زده استعداد های درخشان استعداد درخشند تر از جادو هم مگه دارم؟ مگه می شه؟
-ببینین بچه های ما اینجا از 10 سالگی فیزیک کوانتوم+ژنتیک ملکولی+مجومعه کتاب های مبتکران که حتما اون نسخش که نوشته محمود غزنوی نجفی+کتاب های بنفش ابی سبز زرد نارنجی قرمز قلم چی رو تموم می کن طوری که ما الان با کمبود درس واسه دانش اموزان مواجه هستیم و مجبور شدیم نصفشوئن همسر بدیم نصفشونم براشون کلاس اشپزی بزاریم.

از اون ور ناظم می گه:
- خانم مدیر کتاب های خیلی سبز یادتون رفت

خانم مدیر:
-خیر یادمون نرفت یک سال از اون کتاب ها استفاده کردیم نتیجه قهوه ای شد.

در همون حال رون یه نگاه به مدیر کرد یه نگاه به پسرش که دستش تو مماخش در حال گشت و گذار بود پس کلا بیخیال این موضوع شد گفت :
-پیشنهاد شما چیه؟
-مدرسان شریف
-جای دیگه ای سراغ ندارین؟
-فقط مدرسان شریف
-ارزونه؟
-برو مدرسان شریف

پس رون دست زن و بچه بگرفت و رفت که بره به سمت اما همین که به مدرسان شریف رسید دید کل خاندان جادوگری دمش صف کشیدن پس به دنبال چاره گشت .
رون گفت
-یافتم...یافتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1394 06:02
نمایش جزئیات
آفلاین
داســتان جدیــد


ایستگاه کینگزکراس-سه و سی و سه دقیقه نیمه شب

در ایستگاه پرنده پر نمیزد و همه چیز طبق روال معمول آرام بود و نگهبان ایستگاه خواب بود. در همین زمان اتفاقی افتاد که هزاران سال یک بار هم اتفاق نمیفتاد. ناگهان، دو صاعقه همزمان و بی صدا بر ایستگاه فرود آمد. یکی در سمت چپ آن و دیگری در سمت راست. بعد از محو شدن صاعقه، از سمت چپ مردی به سکوی نه و سه چهارم نزدیک شد و از سمت راست، زنی زیبا هم. زن، دست راستش را روی سکو کشید و مرد دست چپش را و سپس هر دو دست یکدیگر را گرفتند و دوباره در میان دو صاعقه ناپدید شدند.


فردا صبح

در اولین روز پاییز، پرندگان خوش الحان شروع به خواندن آواز کرده بودند و دانش آموزان و دانشجویان در اولین روز شروع ترم جدید مدارس و دانشگاه ها راهی این اماکن بودند. حتی مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز نیز از این قاعده مستثنی نبود. پسرکی مو قرمز به سکوی نه و سه چهارم نزدیک شد، نفسش را در سینه حبس کرد، چرخ دستی اش را به سمت سکو هل داد و در حالی که چشم هایش را بسته بود به سمت دیوار بین سکوهای نهم و دهم دوید که...بوووووووووم...پسرک به دیوار برخورد کرد و نقش زمین شد.

رون ویزلی در حالی که سعی میکرد پسرش را از زمین بلند کند، گفت:
"یادش بخیر، من هیچ وقت وقتی هاگوارتز میرفتم به سکو نخوردم. ببین پسر، الان یادت میدم چطور از سکو رد بشی."
رون چرخ دستی را گرفت، دسته های آن را فشرد و با اعتماد به نفس و چشمان باز به سمت دیوار بین سکوهای نهم و دهم دوید که بوووووووم...رون ویزلی با شدت هر چه تمامتر به دیوار برخورد کرد و نقش زمین شد. هرمیون، در حالی که پوزخند میزد، گفت:
_ پسرم، از بابات یاد گرفتی؟!

مشنگ هایی که از آنجا عبور میکردند با تصور اینکه این قضیه برخورد با دیوار، دوربین مخفیه، پوزخند میزدند و از آن جا رد میشدند.

رون در حالی که عصبانی بود، گفت:
_ سکوی نه و سه چهارم بسته شده!
_ مگه میشه؟
_ حالا که شده!
_ خب باید چیکار کنیم؟
_ هیچی .بچه های جادوگران هم مجبورن از این به بعد توی مدارس مشنگی درس بخونن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و دامبلدور با هم گروه ققنوس خوارها رو تشکیل دادن. به عنوان اولین شرط، قراره محفلیا شرور و مرگخوارا خوب باشن.
مرگخوارا خوب بودنشون رو با بغل کردن ملت نشون دادن و الان نوبت محفلی هاست که بد بودنشون رو ثابت کنن!
(در مراحل بعدی برای تشکیل این گروه می شه شرط های دیگه ای هم تعیین کرد.)
_____________________

-محفلی های سابق باید...باید...ب...ب...باید...

لرد سیاه لکنت زبان نداشت...به همین جهت مرگخواران متوجه شدند که لرد بشدت "گیر" کرده است و به یاریش شتافتند!

-ارباب، باید مثل ما باشن!
-خوش تیپ و شرور و بدذات و مغرور و بداخلاق!
-باید عشق هم نورزن...چشم به نوامیس ملت داشته باشن.
-باید از شما اطاعت کنن. شما رو زیبا ببینن. حتی با این قیافه!
-با کدوم قیافه مرلین؟

پیامبر عظیم الشان، شنلش را جمع کرد و از صحنه دور شد. لرد سیاه مجددا رو به محفلیان منتظر کرد.
-شنیدین که...شما باید بد باشین. حالا زود باشین بد بودنتون رو به ما ثابت کنین.

محفلی ها مردد بودند...آیا عضویت در گروه جدید ارزش لکه دار کردن روح یکدست سفیدشان را داشت؟

-احمق!

اولین حرکت را رون ویزلی انجام داد...دوست سفید قلبش با چشمانی لبریز از اشک ناباورانه رون را می نگریست که او را "احمق" خوانده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!