جسیکا دستش را با خوشحالی بالا برد و بعد با مکثی کوتاه آ ن را پایین آورد.
-راست میگه مرغ توفان اصن کجا هست که پرش رو باید گیر بیاریم؟
جیسون نگاهی به دو هافلی سر در گم انداخت و رو به ناظر مسابقات کرد.
-میگما! نمیتونم گروهمو تغییر بدم؟
-نع!
-اام آخه اینا ضریب هوشی...
-خب این هافلکلاوه پس یعنی مجبوری یکی از همین آی کیو ها رو انتخاب کنی!
جیسون که قانع شده بود برگشت و دست پیوز را گرفته و به دنبال خود کشاند.بعد از راه رفتن طولانی به جنگل ممنوعه رسیده بودند،جیسون به سمت ورودی جنگل اشاره کرد و گفت:
-تو جنگل ممنو عه هر چیزی پیدا میشه!پس مرغ توفان هم پیدا میشه!
جسیکا با قاطعیت روی زمین نشست و مخالفت خودش با ورود به جنگل ممنو عه را اعلام کرد.
پیوز هم که چیزی از حرف های جیسون را نشنیده بود، به تبعیت از جسیکا روی زمین نشست و عصایش را تابی داد.
جیسون نفس عمیقی کشید و رو به آنها کرد و با صدایی که به وضوح برای هر دو مخاطب قابل شنیدن بود گفت:
-اگه پیداش نکنیم مسابقه رو هم می بازیم!
-اگه بریم اون تو به احتمال 99.999999درصد، میمیریم و من نمیتونم مرگخوار بشم و برم پیش ارباب....
پیوز که تنها حرفی که شنیده بود جمله آخر جیسون بود،گفت:
-اگه بختیار رو میخوایین باید بگم که مرده...
جیسون با قیافه پناه به مرلینی که گرفته بود به سمت جسیکا برگشت و گفت:
-باشه خب. تو چه فکری داری؟
جسیکا با لبخند هافلی رو به پدر بزرگ کرد و سپس به سمت قلعه اشاره کرد.
جیسون نگاهی به جسیکا انداخت و با وجود روح سفیدی که درون وجودش بود،به پلیدی نقشه جسیکا پی برد.
پس هر سه نفر به آرامی به سمت قلعه راه افتادند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







... سپس بالهای رنگارنگش را باز کرد و پر کشید و رفت 
» و سعی کرد حشرات ریز بی شماری که روی بدنش بود را با دست بتکاند ...

تو دستیتو غلاف کن خانوم!


کردلیا!









شکلات داری؟
یه ذره خطریه آخه!







