دورا ویلیامز
هافلکلاو
لیسا تورپین
دورا و لیسا به سرعت جت اسکی به تالار عمومی رفتند، قلم پر ها را از جیب رداهایشان در آوردند و نامهای برای نیاز مندی های پیام امروز نوشتند.
نقل قول:
بدین سان، توجه شما را به آگهی خود جلب میکنیم. عایا ریش پدر جدتان زیادی بلند است؟ عایا ریش پدرجدتان با برف مو نمیزند؟ عایا از پدرجد صد و پنج سالهتان خسته شدهاید؟ او را برای ما بفرستید. طرح تعویض پدر جد کهنه با نو! پدرجد خود را برای ما بفرستید، ورژن جوان تر را از ما تحویل بگیرید.
لیسا و دورا، مشتهایشان را به هم کوبیدند و فریاد زدند:
_ اینه!
سپس آدرس خانهی برادر دورا را زیر نامه قرار دادند تا کسی به آنها شک نکند. هنوز یک هفته تا پایان مسابقه مانده بود و آنها یک هیچ جلو بودند.
دورا به لیسا نگاهی مهربان انداخت. خیلی هم بد نبود. میشد با او کنار آمد. هر چند تمام تصوراتش از یک ریونی باهوش به هم خورده بود.
_ مثل این که خیلی کار داری لیسا! امتحان زبان، ریاضیات و... خب برو به کارهات برس.
_ چرا دست از ذهن خوانی و آزار دیگران بر نمیداری؟ اونجوری خیلی محبوب تر میشیا.
دورا زهر خندی زد.
_نیازی به محبت و ترحم بقیه ندارم. فردا میبینمت.
سپس و از هم جدا شدند و به سمت تالارهای هافل و ریون به راه افتادند.
فرداصبحفردای آن روز دو جغد متفاوت برای لیسا و دورا رسید. هر چند فرستندهی هر دوی آنها یک نفر بود: برادر دورا!
لیسا نامه را باز کرد و چند لحظه بعد صدای هق هق ظریفی از طرف میز ریون بلند شد.
جسی نگاهی به دورا انداخت که با قیافهای نگران به نامهی درون دستش زل زده بود.
_ نمیخوای بازش کنی؟
_ حس خوبی نسبت بهش ندارم.
_ بازش میکنی یا با همین تلسکوپم بزنم تو سرت؟
دورا نگاهی به تلسکوپ آملیا و سپس به قیافهی جدی آملیا افکند. بعد طمیمانه نامه را گشود.به همراه چشمان دورا، چند چشم دیگر هم نامه را میخواندند. البته نه برای فوضولی! صرفا برای کنجکاوی!
پس از اتمام نامه، یک به یک به دورا نگاه کردند. تقریبا تمام هافل میدانستند که بزرگ ترین نقطه ضعف دورا، مرگ افراد است. و حالا مرگ به سراغ عزیز ترینش افتاده بود. دورا خواهرش را از دست داده بود. خواهری که هرگز وجود نداشت و هیچ کس از شخصیت خواهر دورا چیزی به یاد نمیآورد. اما الآن این اهمیتی نداشت. بی جلوهترین مسئله بود و نبود کسی بود که دیگر مرده بود.
دفتر دامبلدور، همان روز بعد از صبحانه_ پروفسور اما من باید برم.
_منم همین طور!
_فرزندانم... اکنون فرصت تفریح نیست. این هفته همش امتحان دارید.
دورا و لیسا به طور غیر ارادی، اما به طور هماهنگ، نامههایشان را در آوردند. به دامبلدور نشان دادند و دلیل آوردند که حتما باید بروند اما گوش دامبلدور بدهکار نبود.
سرانجام لیسا خسته شد. خواست عزم سفر کند که دورا با لحنی قانع کننده لب زد:
_ اما اگر نرویم، عشق و محبت از بین ما پر میکشد!
_ چی؟ چی گفتید دوشیزه ویلیامز؟ عشق و محبت؟ بروید فرزندانم بروید! در پناه عشق و محبت بروید. مرلین یار و نگهدارتان باشد.