__________
گیبن از خواب پرید و با وحشت به اطراف خود خیره شد، همه جا ساکت بود، با به یاد آوردن خواب خود لرزه ای به تنش افتاد و در همان حال از تصور مادربزرگ به آن حال به خنده افتاد، به سرعت از روی تخت بادی پرید و سعی کرد با "دندان به جان دکمه ی باد خالی کن تخت افتادن" باد تخت را خالی کند.
_نصفه شبی چه نادرستی می کنی؟
_عه!
تو کی بیدار شدی؟نولا در حال سرتکان دادن گفت:
_با اون جیغایی که تو می زدی عمه ی بزرگ جن خونگی همسایه ی مادربزرگم ام از خواب ابدی بیدار شد!
_بهتر! می خواستم تا مامان بزرگ از اتاق رفت بلند شیم بریم دنبال شاخ، ولی معلوم نبود تو چاییا چی بودن که بیهوش شدیم!
نولا با جهشی از روی تخت پرید و با یک حرکت دهن گیبن بازکن باد تخت رو خالی کرد!
_چی شد الان؟=/
__________
چنددقیقه بعد
_الان داریم کجا میریم؟
_هیـــــــــس ! من یه چیزی یادم افتاد! توی طبقه ی پایین ، کنار در پشتی یه نقاشی هست که توش یه تک شاخه!
نولا در حالی که حرف می زد فهمید صدای پای گیبن قطع شده است، با تعجب برگشت و چهره ی خشمگین گیبن را دید:
_اوپــــس!
باید زودتر می گفتم؟_ نه همین الانشم که گفتی باید لردسیاهو شکر کرد
_________
کنار نقاشی
_ویسالترایب!
_
_آّوستوسیلاریب!
_
_ناکسنوریب!
_
_ایب ایب هیب هیب!
_ها؟
_نه !نمیشه!
_اه یعنی هیچ طلسمی چیزی روش اثر نداره؟
_دیدی که
_خب پس الان چی کار کنیم!
نولا در حالی که به دیوار کناری تکیه می داد پرسید، و شــــــــلق! دیوار پشت نولا تو رفت و نولا پخش زمین شد!
دری پشت نولا باز شد و دهان نولا و گیبن باز ماند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


جسیکا...بدنت اصلا راحت نیست این چیه تو جیب چپت؟





" به لیسا نگاه کرد. 
در آمدند.





