شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
وقتی بلاتریکس می گفت "یا بلایی به سرت میارم که تا حالا توی عمرت ندیده باشی"، منظورش این بود که یا واقعا بلایی سرت میاورد که تا به حال توی عمرت ندیدی، یا بلایی سرت میاورد که توی عمرت دیدی، ولی دلت نمیخواست سرت بیاد! هکتور یاد همه مرگخوارهایی افتاد که جلوی روش تا حد مرگ شکنجه شده بودن، و همه ماگل هایی که کشته شده بودن... و ترسید! و با بی میلی تمام پایین تر اومد. و همچنان به مرگخوارها و ماگل های بدبختی فکر میکرد که...
جسم داشتن! همه اون مرگخوارها و ماگل ها جسم داشتن که شکنجه میشدن و یا میمردن. هکتور الان یه روح بود. مگه بلاتریکس چه بلایی میتونه سرش بیاره؟
- بیا دیگه. یه ساعته اینجا علافمون کردی.
هکتور چنان توی فکرش غرق شده بود که متوجه گذر زمان نشده بود. اول آروم آروم پایین اومد، ولی بعد یادش اومد که یه روحه. - نمیام. - ببین هکتور، من الان خیلی دارم خودمو کنترل میکنم که بتونم سفید بودنتو تحمل کنم. پس اینقد وقت تلفی نکن که میدونی باهات چیکار میکنم.
وقتی بلاتریکس اونطوری به کسی نگاه میکنه و میگه "میدونی باهات چیکار میکنم" دو حالت داره؛ یا نمیدونی قراره باهات چیکار کنه، یا میدونی ولی دلت نمیخواد سرت بیاد! و میدونی که میتونه. هکتور هم با در نظر گرفتن سفید بودنش، و نگاه و دیالوگ بلاتریکس، مثل یه روح خوب، سرش رو انداخت پایین و راه افتاد.
- من... من یه روحم! وای خدا جونم روح بودن چه کیفی میدهههههه!
هکتور بسیار شفاف شده بود. به نظر میرسید دیوانه شده است. او، در هوا معلق بود و به آرامی در میان هوا وول میخورد و این ور و آن ور میرفت. لبخند دندان نمایی روی لبهایش بود و آوازی را با صدای بلند میخواند. بلاتریکس، دنبال او میدوید و مدام جیغ میکشید. - هکتور! هکتور وایسا باید ببریمت پیش اسلاگهورن!
هکتور ناگهان ایستاد و بدن شفاف و بیرنگش اوج گرفت تا دست بلاتریکس به او نرسد. سپس انگار مثل میرتل گریان شد. هالهای از اندوه و ناامیدی و حسرت چشمهایش را پوشاند و آه کشید. سپس به جسم خودش، که حالا دیوانهوار تکان میخورد و از سر آن خون بیرون میریخت نگاه کرد. گابریل مدام جیغ میکشید و میدوید و به نظر میرسید دارد تلاش میکند تا آن همه خون را تمیز کند و جنازهی هکتور را جمع کند. اما تلاشش بیفایده بود و صورتش مثل روح هکتور، سفید و رنگ پریده شده بود.
- اوه، جسممو به کند کشیدید بعد حالا میخواید باهام هورکراکس بسازید؟
روح هکتور فینی کرد و در حالی که دستهایش را در هم قفل کرده بود، با اندوه و غصه ادامه داد: - محاله بذارم. محاله!
روح هکتور هق هقی کرد و دوباره صدای فین به گوش رسید. بلاتریکس چنان محو تماشای او شده بود که کلا از یاد برده بود هدفشان از شکافتن مغز هکتور چه بوده است. البته تا آن لحظه اینطور بود. بلاتریکس لرزش تهدید آمیزی کرد و با خشم به سمت هکتور رفت.
- ببین هکتور، یا میای پایین و باهامون میری پیش اسلاگهورن، یا بلایی به سرت میارم که تا حالا توی عمرت ندیده باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Purple and black dreams, a velvet doll and the ∞ ...stars waving me
مرگخوارا تصمیم گرفتن که دور از چشم لرد سیاه، برای خودشون هورکراکس درست کنن و برای این کار پیش هوریس اسلاگهورن می رن. هوریس بهشون می گه که نیاز به یه روح دارن و اونا هم تصمیم می گیرن روح هکتور رو در بیارن. برای این کار قراره مغزش رو بشکافن. گابریل برای این کار انتخاب می شه.
....................
گابریل دستکش های جراحی اش را به دست کرد.
-گب؟...دستکش؟
گابریل به طرف سو که سرش را از لای در، اخل اتاق کرده بود برگشت. -بله سو...دستکش. مغز می تونه آلودگی های زیادی به همراه داشته باشه. می خوای قضیه رو برات باز کنم؟
بلاتریکس سر گابریل را گرفت و به طرف مغز هکتور خم کرد. -منظورش این بود که این چهاردهمین جفت دستکشیه که رو هم رو هم پوشیدی. دستات اندازه دستای هاگرید شد. و تنها چیزی که الان باید باز کنی این مغزه!
گابریل ترجیح می داد دستش با هفده لایه دستکش محافظت شود، ولی چهره عصبانی بلاتریکس او را قانع کرد که چهارده جفت هم کافی است.
چاقو را روی مغز هکتور گذاشت و کمی فشار داد.
خون بیرون زد!
-کثیییییییییییف! پناه بر ارباب....خون! گلبول های قرمز و سفید!
در حالی که گابریل فریاد زنان دور اتاق می دوید، بلاتریکس با تبر ضربه ای به مغز هکتور زد. -سفید؟...فکر می کنم نابود شدن!
بلاتریکس به طور پیش فرض برای نابود کردن هر نوع سفیدی برنامه ریزی شده بود. مغز هکتور به دو نیم شد و روح شفاف کوچکی از آن خارج شد.
- خجالت نمی کشید؟ - اممم...باز کدوم کارم رو شده؟ - خجالت که نه...ولی چیزای دیگه می کشیم. - چرا باید خجالت بکشیم؟ - چون من وزیر این مملکتم...من باید برم مغز هکتور رو بشکافم؟ - منم بلای این مملکتم.
گابریل با لبخند شیرین بلاتریکس رو به رو شده بود و میدانست این آرامش قبل از طوفان است. - اممم...راست میگی بلا. منطقی بود. - پس خدافظ گَب.
گابریل باید زود دلیل قابل توجهی پیدا می کرد. - هی...اون کلاغه رو.
شوخی، بسیار بی مزه و لوس تر از آنی بود که مرگخواران به خودشان، زحمت نگاه کردن به نقطه ای که گابریل نشان میداد را بدهند. - خیلی خب...تلاشت رو کردی. حالا برو دیگه. - آخه...آخه میدونید؟ من...
بلا به گابریل اجازه تمام کردن جمله اش را نداد و با لگدی او را به طرف هکتور پرت کرد.
- خب؟ - ما میخوایم هورکراکس برای خودمون بسازیم که نمیریم، اینجوری که زودتر میمیریم.
همهی مرگخوارها اینو قبول داشتن.
- پس دو راه باقی میمونه، یا قرعهکشی میکنیم، یا بلا فرد مورد نظرو انتخاب می کنه.
همهی نگاهها بهطرف رودولف برگشت و با اشتیاق، سعی کردن راه دوم رو انتخاب کنن. اما رودولف که جانش رو در خطر میدید، نفری یک پسگردنی به جمع مشتاقان زد. - گفتهباشما اصلا هر کس واسه راه دوم مشتاقه من از اینجا میرم!
این بار حتی همه برای راه دوم مشتاقتر بودن اما رودولف قمهاش رو از جیب بیرون کشیدهبود و تهدید وار جمع رو زیر نظر گرفتهبود.
- همه دستاتونو بیارید وسط. با شمارش من، یک دو سه، پالام پولوم پیلیچ!
هر چند راهحل انتخابیشون واسهی قرعهکشی به شدت بیمزه و لوس بود و هیچ بار آموزشیای هم نداشت، ولی نویسنده هیچ راه دیگهای برای قرعهکشیهای این مدلی بلد نیست.
- رودولف انتخاب شد! - قرعهکشی دوباره انجام میشه! من اصلا نتیجه رو قبول ندارم! - هرگز، رودولف برو. - اصلا میدونین چیه، من از قصد این کارو کردم. چه بهتر. فکر کنین اگه مغز هکتورو بشکافم، دیگه کاری نمونده که من با این قمهام نکرده باشم. اصلا میبینین چقدر باکلاسه که چیزی که هیچکس فکر نمیکرد وجود داشته باشه رو بشکافی؟ از فردا من معروف میشم مشهور میشم! هم یه هورکراکس دارم هم چیزی به اسم "مغز هکتور" رو شکافتم. واااای چقدر ساحره واسه امضا کردن دورم جمع بشه! ... من دارم میرم... - قرعهکشی دوباره انجام میشه و رودولف اصلا توی قرعهکشی قرار نمیگیره. - آخه... - آخه بی آخه!
رودولف که سعی داشت کسی لبخند شیطانیاش رو نبینه، قمهاش رو دوباره تو جیبش گذاشت و نظارهگر ماجرا شد.
هکتور در حالی که مغزش مانند ژله در اثر ویبره هایش می لرزید صدایش را صاف کرد. -ماجرا از اونجا شروع میشه که ماری کوری توی آزمایشگاهش در حال شکافتن هسته مغز من بود که سرطان خون گرفت و دار فانی رو وداع گفت. بعد کشورهای آستکباری که متوجه قدرت بنده شده بودند مغز منو از جاش در آوردن و شوت کردن سمت هیروشیما و ناکازاکی! بعد از اون توی چرنوبیل داشتن با مغز بنده گل کوچیک بازی می کردن که منفجر شد و گل کوچیکشون نصفه موند! -
ملت مرگخوار همزمان پنج قدم از هکتور فاصله گرفتند.
-چرا از من فاصله می گیرین؟! منو از خودتون دور نکنید.
هکتور پنج قدم به مرگخواران نزدیک تر شد.
-نه!
مرگخواران پنج قدم دیگر فاصله گرفتند.
-کرونا ندارم که...من خیلی بی خطرترم! نگاه کنید حتی می تونید با مغزم کوییدیچ بازی کنید.
هکتور مغزش را از جایش در آورد و آماده پرتابش شد.
-نه هکتور خیلی ممنون...بذارش سر جاش جون هرکی دوست داری. -ایش! یکم جنبه بازی ندارید! حالا میل خودتونه...می تونید برای دسترسی به روحم هسته مغزمو بشکافین ولی خطرات خودشو داره دیگه. راه حلم اینه یه از جان گذشته پیدا کنید که براتون اینکارو انجام بده.
- این چرا مغزش اینجوریه؟ - مطمئنید چیزی که داریم بهش نگاه میکنیم، مغزه؟ - ببینم، اصلا مگه نباید رنگ مغز صورتی باشه؟
مرگخواران همگی با تعجب دور سرِ شکافتهی هکتور جمع شده و به مغزِ سبز مایل به زرد رنگ هکتور که هر دو ثانیه یکبار، بخارهایی با بوی معجون از خود ساطع میکرد و مدام درحال جوش و خروش بود، زل زده بودند.
پس از گذشت دقایقی، بلاتریکس که از هیچ کاری نکردنِ مرگخواران و زل زدنشان به مغز هکتور، به ستوه آمده بود با عصبانیت گفت: - ای بابا تعجب نداره که... ناسلامتی داریم به مغز هکتور نگاه میکنیما! هکتور مگه خودش سالم بود که حالا شما انتظار دارین مغزش سالم باشه؟
مرگخواران ظاهرا قانع شدند؛ البته خشم بلاتریکس نیز در این مورد بیتاثیر نبود. هرکس دیگری هم که بود، با دیدنِ بلای خشمگین، بیمنطقترین حرفها را نیز قبول میکرد.
- خب، حالا تنها کاری که باید بکنیم اینه که روحشو بکشیم بیرون. زود باشین ببینین روحش کجای مغزشه.
مرگخواران پس از این فرمان، به سرعت مشغول جستوجو در سوراخها و مجراهای موجود در مغز هکتور و نیز بررسی قسمتهای مختلفش شدند.
مرگخوارا تصمیم گرفتن که دور از چشم لرد سیاه، برای خودشون هورکراکس درست کنن و برای این کار پیش هوریس اسلاگهورن می رن. هوریس بهشون می گه که نیاز به یه روح دارن و اونا هم تصمیم می گیرن روح هکتور رو در بیارن. برای این کار قراره سرش رو بشکافن.
...................
-چی؟ -
بلاتریکس چاقویش را در آورد و به دو مرگخوار اشاره کرد تا هکتور را که از ناراحتی ویبره میزد، نگه دارند. هکتور روحش را میخواست تا معجونهای هکولانه تری بسازد! -نــــــه!
هکتور با تمام وجودش دست و پایش را تکان میداد تا از شر آنها خلاص شود، ولی با این کارش بیشتر بلاتریکس را عصبی میکرد. -هک... بس کن هک... هکتــــور! -بله بلا؟ -این چیه؟ -علامت شـ...
بلاتریکس هکتور را بیهوش کرد. -از اولم باید همین کارو میکردم. -آفریـــــــن!
همه به سمت صدا برگشتند. بلاتریکس هم به سمت صدا برگشت و با دیدن مرگخوار مذکور، اخم کرد. -مگه ارباب بهت نگفت جیغ نزن؟ این یه دستور مگه نبود؟ ها؟ -چرا بود. -جیغ ممنوعه ربکا. واسه تو ممنوعه. -
ربکا تا حالا اینقد مورد ظلم(!) واقع نشده بود. ظلم از این سنگین تر؟ پس تغییر شکل داد و بالای سر هکتور پرواز کرد. ولی ناگهان پایش به موهای هکتور گیر کرد و برای اینکه از آنها رها شود، محکم پرواز کرد.
-هیـــــــــــع! -یعنی سر هک اینقد شبیه پارچه است که سریع پاره میشه؟
سر هکتور باز شد. خیلی باز شد. آنقدر باز شد که تا پشت سرش ادامه داشت.
-ببخشید. فکر کنم یه جایی باید می رفتم؛ امرش ضروریه آخه! -ربکا، میکشمت. تو هم با این بدشانسیت!
ربکا رفت ولی همه به سر باز و مغز هکتور خیره شدند. مغز هکتور مانند معجونی در پاتیل میجوشید و قل قل میکرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا لاکوود در 1398/10/2 20:14:20