جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
_دمپایی پشمی خرگوشی؟ ریتا وقتی از این وضعیت بیرون بیایم به هشتصد ذره نامساوی تقسیمت میکنیم و هر ذره ات رو به روش متفاوتی از زمین ساقط میکنیم!

دامبلدور به دمپایی ها نگاهی کرد و قیافه متفکری به خود گرفت:
-فرزندم این منو یاد یه چیزی میندازه... یه چیز سیاه و تاریک.
-آره آره خودشه! فهمید ماییم سیاهی و تاریکی وجودمونو از فرسنگ ها دورتر میشه حس کرد اصلا. از همون اولم میدونستیم از بقیه محفلی ها عاقل تره...

دامبلدور دمپایی ها را از دست رون گرفت و همینطور که مشکوک نگاهشان میکرد دستی روی آن ها کشید.

_به ما دست نزن پیرمرد چروکیده...مورمور شدیم!

دقیقه ای به همین منوال گذشت تا این که ناگهان چهره دامبلدور تغییر کرد.
-فرزندم! به یاد آوردم! در عنفوان جوانی یه جفت از این دمپاییا داشتم! یادش به خیر میپوشیدم میرفتم با گلرت دمنتورم به هوا بازی میکردم...آه! چه روزایی بود. اون مشکیش بود این صورتیشه.

سپس دمپایی ها را روی زمین گذاشت و پایش کرد.

-کم نزاکت! کم عقل! تسترالِ دو پا! ازت متنفریم... متنفر بودیم البته... الان میخوایم سر به تنت نباشه. از ریش هات دمپایی میسازیم آویزون میکنیم سر در خانه ریدل ها که برای عوام عبرت بشه.

دامبلدور شروع به راه رفتن کرد.
-آی سرمون... نکوب... راه نرو... دِ میگیم نرو... مگه تسترالی؟
-چقدرم راحتن! دستتون درد نکنه فرزندانم.
-پاهای این تسترال چرا انقدربو میده!تازه بین انگشتاش قارچ هم داره. اینا حمام نمیرن؟ آه! یادمون نبود چند روز پیش دستور دادیم سیستم لوله کشی محفلو خراب کنن!

مدتی کوتاهی گذشت و دامبلدور بالاخره دست از قدم زدن برداشت و دمپایی ها را گوشه ای از اتاق از پایش در آورد.
-خسته شدم دیگه فرزندانم... کمرم درد گرفت. نمیدونم چرا چند وقته اینجوری شدم...
-نه بیا و خسته هم نشو! بدون هورکراکس دو برابر ما سن داره میخواد کمردردم نداشته باشه!

هری و رون بعد از مرلینحافظی بیرون رفتند. دامبلدور هم با فندکش چراغ ها را خاموش کرد و به خواب رفت. لرد سیاه نفسی از سر آسودگی کشید و چشمانش را بست تا کمی استراحت کند،روز سختی را گذرانده بود.اما هنوز پلک بالاییش به پلک پایینی برخورد نکرده بود که دوباره شروع به لرزش کرد.دقیقه ای بعد لرزش ها آرام گرفت...
لرد سیاه دلش نمیخواست چشمانش را باز کند... اما چاره ای نبود! باید با حقیقت کنار می آمد.
پس چشمانش را به آرامی باز کرد و به سینی نقره ای براقی که جلوی رویش بود نگاه کرد.
-نه! نه! باورمون نمیشه! ما هرگز توی برنامه هامون نبود که به جاروبرقی تبدیل بشیم.به نیستی میفرستیمت ریتا...صبر کن فقط.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1396/7/8 21:45:36
ویرایش شده توسط دلفی در 1396/7/9 1:37:44
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لرزش هایی که در پی آخرین جمله ی لرد به وجود آمدند، نشان از شروع به تبدیل دیگری بود.
- این دفعه دیگه قراره تبدیل به چی بشیم؟ چوب جارو؟قلم پر؟ نی؟ نه ما از همه اینا متنفریم. هر چی هست اینا نباشه.

در همین زمان در باز شد و کله ای با موهای قرمز وارد اتاق شد.

- بازم ویزلی؟ اینجا جز ویزلی نمیشه کسی رو پیدا کرد؟

رون ویزلی مستقیم به سمت تخت خوابی که لرد رویش رها شده بود رفت و محکم خودش را روی آن پرت کرد، طوری که لرد بعد از شش متر پرواز در هوا با صدای تقی با کله به زمین خورد.
- آخ، سرمون درد گرفت. ریتا میدیم هکتور به عنوان سوسک آزمایشگاهی ازت استفاده کنه.

رون ویزلی با اشتیاق لرد را از زمین برداشت و به چشمان او خیره شد.
- ببین کی اینجاست؟ اگه تو رو بدم به پروفسور حتما خوشحال میشه.

- ما نمیتونیم باور کنیم. واقعا بعد از این همه تلاش و داد و فریاد تو باید میفهمیدی ما کی هستیم؟!
- آرهههه!
- آره و تسترال! آره و معجون های هکتور! آستوریامون اگه الان اینجا بود مغزتو با ناخوناش می کشید بیرون. اگرچه شک داریم داشته باشی.

رون، لرد را زیر بغلش زد و از در بیرون رفت.
- اوهوی، بوی اینجا از بوی آزمایشگاه هکتور هم بدتره. شماها اصلا میدونید آب چیه؟!

- هی رون کجا داری میری؟

هری در حالی که دستش را روی جای زخمش می کشید و ادای درد کشیده ها را در می آورد این سوال را از رون پرسید.

- میخوام برم پیش دامبلدور. ببین براش چی پیدا کردم!

و لرد را به سمت هری گرفت.

- آآآآآآآی زخمم. آی مُردم. وااااای...
- خودتو به لرد زدگی نزن هری بیا بریم این دمپایی پشمیِ خرگوشی رو بدم به پروفسور.

و بدین ترتیب شی جدیدی که لرد به آن تبدیل شده بود مشخص شد... دمپایی پشمی خرگوشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- کتاب عزیزم کجایی؟
- کتاب عزیز تو نیستیم دختره موفرفری؛ ولی اینجاییم!

لرد گوشه‌ی اتاقی خاک گرفته بود. صفحه هاتش خیس بودن و این باعث میشد گرد و خاک بیشتری بهش بچسبه. با خودش فکر کرد اینجا موندن بهتره یا دست هرمیون بودن؟ مسئله این بود.

- کتاب جونم چرا پیدات نمیکنیم؟
- ما اینجاییم دختره گند زاده، داره یه جا دیگه رو میگرده میگه چرا پیدات نمیکنم... همیشه میدونستیم این محفلی ها عقل ندارن، مثل این که چشم هم ندارن، هوی!

ناگهان در باز شد و هرمیون وارد اتاق شد. لرد با دیدن چهره ذوق زده دختر به این نتیجه رسید که موندن تو این اتاق و خاک خوردن قطعا بهتر بود اما برای پشیمونی دیر بود.
- حتما باید میگفتیم هوی تا میومدی؟ محفلی ها...
- چرا خیس شدی؟

لرد حتی نتونست جواب هرمیون رو بده چون دختر شروع کرد به تکون دادن لرد. صفحات رو تند تند توی هوا میچرخوند و فوت میکرد.

- دختره... گندزاده... نکن همچین با ما... چطور جرئت میکنی...

اما هرمیون حرفای لرد رو نمیشنید. همین طور که توی راهرو ها راه میرفت، به تکون دادن لرد ادامه داد. کتاب-لرد حس کرد که از شدت تکون خوردن ممکن است کلمات نوشته شده رو روی سر هرمیون سرازیر کنه.
- میگیم ولمون کن.

ناگهان لرد از حرکت ایستاد.
- میدوستیم بالاخره محفلی ها یه چیزی رو میفهمن. وقتی باز هم به ابهت و شکوه سابقمون برگردیم به شرافت نداشته مون قسم که بدون درد از این دنیا پاکشون خواهیم کرد. حالا هم ما رو از اینجا ببر بیرون...
- میذارم همین جا بمونی تا خشک شی.

هرمیون لرد-کتاب رو روی تختش رها کرد و خودش از اتاق بیرون رفت.

- محفلی ها هیچی نمیفهمن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ماشين لباسشويى روشن شد.

لرد-كتاب، اصلا حس خوبى در ميان آب و كف هايى كه صفحاتش را خيس ميكرد، نداشت.
-ريتا...تيكه تيكه ات ميكنيم و هر تيكه ات رو...قلپ!

مقدار زيادى آب و كف وارد دهان لرد شده بود.
دقايقى بعد، دستگاه با تكان هاى شديدى متوقف شد.

-آخ سرمون...انگار دنيا داره دور سرمون ميچرخه!

دقايقى بعد، دستى چنگ انداخت و لباس را بيرون كشيد.
-اَه...اين دستگاه بازم خراب شد. ده بار به آرتور گفتم اينو تعمير كنا! اَه...!

مالى ويزلى، لباس را با شدت تكاند و كتاب، از جيبش به بيرون پرتاب شد.
-هرميون! ده بار گفتم جيبت رو خالى كن! اين چيه؟! همين چيزارو ميندازين تو ماشين لباسشويى كه خراب ميشه ديگه!

و كتاب را به طرفى ديگر پرتاب كرد.
-هوى! چرا پرت ميكنى؟ فرهنگ داشته باش! من بزرگترين جادوگر همه ى اعصارم! حالا درسته كه الان يه كتابم...اما به هر حال كتاب هم با ارزشه!

ولى محفلى ها هم گوش شنوا نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دکتر ریتا اسکیتر واکسنی به لرد زده و لرد دچار عوارض جانبی واکسن شده. هر چند ساعت یک بار تبدیل به یه وسیله می شه. اسکاچ...گلدون...شونه...سوسک کش و سنگ پا...
در پایان تبدیل به کتاب می شه و توسط رون و هری به محفل برده می شه. اول مالی از لرد به عنوان زیر پاتیلی استفاده می کنه و بعد هرمیون لرد رو توی جیبش می ذاره.

...............

-تنگه...اصلا راحت نیست...جامون اصلا راحت نیست...آخه دختره مو وزوزی دندون دراز، جای کتاب تو جیبه؟ چقدر شما بی فرهنگین.

لرد سیاه در جیب هرمیون نشسته بود و با هر تکان به طرفی پرت می شد. در یکی از این پرت شدن ها درست روی دماغ، جادوگر قوی هیکلی فرود آمد.

-اوهوی...جلوتو بپا!

جادوگر قوی هیکل به لرد اخطار داده بود و او را "اوهوی" خوانده بود.
لرد سیاه داشت فکر می کرد این دختر چقدر بی بصیرت و خودباخته است که پسر مردم را در جیبش حمل می کند...تا این که متوجه شد، پسر مردم، عکسی بیش نیست.
-کرام؟...ویکتور کرام؟ این دختره عاشق اینه؟

کل تیم کوییدیچ بلغارستان از گوشه و کنار عکس شروع به دست تکان دادن کردند.
-ما هم هستیم! همگی با هم. یک نفر برای همه. همه برای یک نفر.

لرد داشت به بخت بدش لعنت می فرستاد که دستی وارد شد و عکس را از کنار لرد برداشت. لرد به بخت بدش لعنت نفرستاد. شاید بختش خیلی هم خوب بود.

-جیباتو خالی کردی هرمیون؟ بذار ببینم این ماشین لباسشویی مشنگی چطوری کار می کنه. آرتور یادم داده بود. بده رداتو...ترو تمیز تحویلت می دم.

لرد که هنوز در جیب هرمیون بود، احساس کرد تحویل مالی داده شد و به روش چپانیده شدن، در محفظه ای قرار گرفت.
-هی...خالی نکرده. ما که هنوز این توییم!


حق با لرد بود...بختش بسیار بد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچکس "این" را از روی لرد کتاب شده برنداشت؛ اما این باعث نشد که لرد سکوت کند. در واقع تنها باعث شد که نفرت لرد بیشتر و بیشتر شود.
لرد همچنان که میسوخت، نعره زد:
- لااقل یه عطری چیزی بیارید این بوی پیازش کم بشه!

هیچکس نشنید.
لرد با ناامیدی و نفرت به محفلی های دور تا دورش نگاه کرد. آنها داشتند با ولع تمام سوپ پیاز میخوردند و حتی از دهانشان صدای ملچ و مولوچ در می آوردند تا به نفرت انگیزی فضا اضافه کنند.

لرد حتی دید که محفلی ها پس از اتمام مایع سوپ، با انگشت هایشان پیازهای باقی مانده در ظرف را به دهان بردند و سپس با تمام وجود انگشتانشان را لیسیدند. به نظر میرسید محفلی ها در خوردن غذا از انسان های غارنشین الگو گرفته اند.

- همتونو میکشیم یه روز... حالمونو بهم زدید با این غذا خوردنتون. اون دامبل از شماها متمدن تره!

محفلی ها از سر میز بلند شدند و یک به یک سر کار خود رفتند.

- یکی این پاتیلو از روی ما برداره.

هیچکس پاتیل را از روی لرد برنداشت؛ اما بعد از چند دقیقه جینی ویزلی به سوی پاتیل آمد. او پاتیل را با احتیاط از روی لرد برداشت، اما ناگهان در همان لحظه هری فریاد زد:
- زن! بلند شو بیا این بچه باز کثیف کاری کرده!

جینی هول شد، سعی کرد به سرعت پاتیل را بردارد، اما نتوانست و مقداری سوپ پیاز روی لرد ریخت.

- لوسیوس دفترچه خاطرات مارو داده بود به این دست و پا چلفتی؟

لرد آنقدر از بی بصیرت بودن لوسیوس و دست و پا چلفتی بودن جینی تعجب کرده بود که حتی فراموش کرد به خاطر ریختن سوپ داغ به رویش داد و هوار راه بیندازد!

- اوه... تو اینجایی کتاب عزیزم؟!
- دست به ما نزن دختر گند زاده!

دیر شده بود. هرمیون گرنجر نه تنها به لرد سیاه دست زد، بلکه حتی وی را از روی میز بلند کرد و درون جیب خود انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض رسیدن به محفل، رون و هری کیسه را روی میز پرتاب کردند و با فریاد"ماگشنه مووووووونه" به سمت آشپزخانه حمله ور شدند.

مالی با لبخند، پاتیلی را که بخار پیاز رنگی از روی آن بلند میشد، بالا گرفت و از آشپزخانه خارج شد.
-هی...آروم باشین بچه ها. میدونم. میدونم. بوش دیوونه کننده س. ولی صبر داشته باشین. باید برم بقیه بچه هامم جمع کنم. یکی یه چیزی بده من بذارم زیر پاتیل. میز میسوزه. هنوز قسط آخرشو ندادیم. راستش قسط اولش رو هم نداریم. ولی مهم نیست. قسط آخر مهمه. اون کتاب مال کیه؟

مالی منتظر جواب نشد.

لرد سیاه را برداشت و روی میز گذاشت...و پاتیل داغ را روی بزرگترین و سیاه ترین جادوگر قرن قرار داد!

-بچه هاااا...بچه هام...کجا هستین؟ سوپ پیاز درست کردم.

مالی جارو برقی مشنگی ای که آرتور در سالگرد ازدواجشان هدیه کرده بود برداشت و در سطح خانه به جستجو پرداخت. جارو برقی با نیروی جادویی روشن بود و هرچیزی را به داخلش میکشید.

پشت کمد...زیر میز...لای رختخواب ها...

مالی همه جا را جارو کرد و در پایان کیسه جارو برقی را در آورد و بچه هایش را که حالا جمع آوری شده بودند سر میز خالی کرد.

کسی فریاد خاموشی را که از یر پاتیل به گوش نمیرسید، نمیشنید! چون به گوش نمیرسید خب!

-ای لعنتیااااااااااااا...اینو از روی ما بردارید. هم سوختیم هم بوی پیاز گرفتیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1396/7/8 14:02:48
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون،کیسه به دست به سمت خونه ی گریمولد رفتن و در همین هنگام دوباره لرد سیاه، لرزشی رو احساس کردن و تغییر شکل دادن.
-ریتا، به هزار تیکه تبدیلت میکنیم، اینبار دیگه به چی تبدیل شدیم.

در این موقع که لرد درحال لعنت و نفرین فرستادن به ریتا بودن، هرمیون از راه رسید.
-سلام هری و رون، تو اون کیسه چی دارین؟
-قوطی نوشابه.
-کتابی که گفتم رو پیدا کردید؟:)
-کدوم کتاب؟

هرمیون خودش تصمیم گرفت درون کیسه رو ببینه که شاید کتاب داخلش باشه و بله کتاب داخلش بود.
-ممنون بچه ها که کتابو گرفتید، خوب بیاید باهم بریم خونه ی گریمولد و بعدش منم این کتابو بخونم.

رون نگاهی به داخل کیسه کرد ولی اثری از قوطی نوشابه نبود و خیلی تعجب کرده بود ولی با خودش گفت که شاید وسط راه از قوطی افتاده.
"لرد تبدیل به کتاب شده بودن.
-هری تو اون کتابو گرفتی؟
-اره فکر کنم، حالا مهم نیست بیاین بریم تا زود تر برسیم.

و ان دو ناامیدانه به سمت خانه ی گریمولد رفتند.

لرد هم شروع کردن به غر زدن.
-کتاب شدیم، دیگه کم مونده پیاز شیم،ریتا اگه دستمون بهت نرسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/7/8 12:54:56
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/7/8 12:56:39
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/7/8 12:59:14
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/7/8 13:00:06
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/7/8 13:03:21
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد متوجه تکان هایی شد، گویا دستی کیسه را برداشته بود و با خود حمل می کرد.
-مارو کجا میبرین؟ ولمون کنید! بذاریدمون پایین.

هنوز صحبت های لرد تمام نشده بود که احساس کرد در هوا معلق است... کسی که کیسه را حمل می کرد آن را پرت کرده بود.
پس از چند لحظه، کیسه به چیزی برخورد کرد و افتاد.

-ریتا... ریتا! به اجزای سازندت تجزیه ات می کنیم. حالا وایسا و نگاه کن.

در اثر برخورد کیسه به آن جسم سخت، قسمت دیگری از لرد هم کنده شده بود و لرد، نمی دانست درد تکه تکه شدن بیشتر است یا دردی که حالا برای تبدیل شدن می کشید.

-یکی مارو از اینجا بیرون بیاره... خیلی بو میاد.

در کیسه باز شد و دستی لرد را بیرون آورد.

-هری! هری! ببین چی پیدا کردم.
-این چیه دیگه... آخ زخمم! بندازش اونجا، شیشه نوشابه ی شکسته که به درد نمیخوره. بگرد چیزای سالم پیدا کن.
-حالا ببریمش، ببینیم پروفسور چی میگه. شاید گفت به درد میخوره. شاید کسی بخرتش ازمون.
-باشه، بیارش... آخ این زخم لعنتی چرا اینقدر درد میکنه.

لرد به کیسه ی دیگری منتقل شد.
-محفل آخه؟ میکشمت ریتا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا سنگ پارا برداشت و در حمام گذشت و بیرون رفت.
چند دقیقه ی بعد در باز شد.

-چرا در باز شد و کسی نیومد داخل؟

لرد راست میگفت. با اینکه در باز شده بود ولی کسی وارد نشده بود.
ناگهان به یاد بانز افتاد.

-شاید بانزه. بانز ما اینجاییم. اینجا!

بانز با دقت، به صورتی که انگار دارد دنبال چیزی میگردد به حمام نگاه کرد.

- ما همیشه میدونستیم تو بعد از ما، جادوگری بسیار قوی هستی. ما اینجاییم بانز. این پایین.

بانز با دقت بیشتری نگاه کرد.
- باز معلوم نیست این حوله ی منو کی برداشته. یعنی چون من نا مرئیم باید حولم برداشته بشه؟

بعد با عصبانیت سنگ پایی که لرد بود را برداشت.
ناگهان لرد شکست. لردی که سنگ پا بود از وسط نصف شد.

- اینم ازاین سنگ پا الکیا بود.
- یادمون باشه همتون رو بندازیم بیرون.

لرد نفهمید کی بانز حمام کرد ولی متوجه شد که کسی او را برداشت و در سطح زباله انداخت.

- جای قوی ترین جادوگر سیاه توی سطح زبالس؟ یکی بیاد ما رو در بیاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/7/8 12:14:47
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!