جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  39 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  166 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سطل آب با صدای بلندی بر روی زمین قرار می‌گیرد. به هر حال عدم استفاده از جادو در حین تمیز کردن این دردسرها را نیز داشت. ایرما که با آن جثه‌ی رشیدش(!) حمل‌کننده‌ی سطل آب بود، با بلند شدن صدا به سمت لرد برمی‌گردد.
- شرمنده ارباب! برای تمیز کردن اتاقتون اومدیم. اجازه می‌دین؟

لرد با حرکت دستش اجازه را صادر نموده و کتابی را جلویش باز می‌کند و خودش را سرگرم خواندن آن نشان می‌دهد. ایرما با خوش‌حالی عینکش را صاف می‌کند و با ایما و اشاره به مرگخواران پشت در می‌فهماند که همه جا امن و امان است. لینی و مورگانا به آرامی داخل اتاق قدم می‌گذارند و همراه ایرما مشغول تمیز کردن اتاق لرد بدون استفاده از جادو می‌شوند.

لرد زیرچشمی نگاهی به آب درون سطل می‌کند. هنوز در مورد اینکه چه دستوری می‌تواند به آن دهد ایده‌ای به ذهنش نرسیده بود. بنابراین تصمیم می‌گیرد کمی اسباب شادی خویش را فراهم نماید!
- عــه!

بلافاصله لرد به صدای مورگانا واکنش نشان می‌دهد.
- ساکت باشین ابلها! نمی‌بینین داریم مطالعه می‌کنیم؟

مورگانا با شرمندگی سرش را برگردانده و به آبی که کف اتاق لرد پخش شده بود و باعث فریادش شده بود نگاه می‌کند. اما در کمال تعجب می‌بیند که کف زمین خشک است. مورگانا در حالی که چشمانش به دوبرابر اندازه‌ی طبیعی‌اش در آمده جلو آمده و اینبار به درون سطل نگاهی می‌اندازد. سطل هم خالی از هرگونه آبی بود!

ایرما و لینی چشم غره‌کنان به مورگانا زل می‌زنند. مورگانا که کاملا گیج شده‌است با حرکت لب‌هایش سعی می‌کند به آن‌ها بفهماند که خودش هم نمی‌داند چه شده‌است! اما این‌ها برای لینی و ایرما جواب نبود. بنابراین مورگانا سرش را پایین انداخته و برای آوردن آب از اتاق لرد خارج می‌شود. به دلایل خاص که فقط نویسنده می‌داند و بزودی خوانندگان نیز به آن پی می‌برند، سطل قبلی پشت سر مورگانا و در اتاق جا می‌ماند.

لینی و ایرما که اصلا نمی‌خواهند لرد متوجه ماجرا شود، دستمال‌ها را در آورده و به گردگیری نقاط بی‌نیاز از آب می‌پردازند.
- هی مواظب باش! این طرز رفتار درست با یه کتاب نیست!

لینی با وحشت کتابی که در دست داشت را سرجایش برمی‌گرداند با نگرانی بیشتری همراه ایرما به لرد زل می‌زند. لرد با خشم نگاهی به آن‌دو می‌اندازد و دوباره سرش درون کتاب فرو می‌رود. لینی بیخیال تکاندن گرد و غبار بر روی کتاب‌ها می‌شود و می‌خواهد خودش را سرگرم تمیز کردن نقطه‌ای دیگر از اتاق کند که توجهش به سطل پر از آب جلب می‌شود. به آرامی آستین ایرما را کشیده و با انگشت سطل پرآب را نشان می‌دهد.

ایرما و لینی با تعجب نگاهی به یکدیگر می‌اندازند. سپس نگاه پر از تردیدشان را به لردی می‌اندازند که به زور پوزخند خود را پشت کتاب پنهان کرده بود. ایرما شانه‌اش را بالا انداخته و به سراغ کتاب‌ها می‌رود. لینی هم کاری مشابه انجام داده و پارچه‌اش را آغشته به آب درون سطل می‌کند.

لرد اِهِمی می‌کند و توجه ایرما به او جلب می‌شود. از کتابی که در دست لرد قرار داشت آب می‌چکید! ایرما که نمی‌توانست وقوع چنین حادثه‌ای برای هرگونه کتابی را مشاهده کند، به سختی آب دهانش را قورت می‌دهد.
- نه!

لینی که برای خیس کردن مجدد پارچه‌اش به سمت سطل خیز برداشته بود، با دیدن سطل خالی این را بر زبان راند. همان لحظه در اتاق لرد باز شده و مورگانا که به شدت به خاطر حمل سطل سنگین آب سرخ شده بود در آستانه‌ی در ظاهر می‌شود.
- خیلی پر سر و صدایین... در ضمن! ایرما فک نکن نفهمیدیم اون موقع به ما زل زده بودی!

ایرما نگاهش را از در برداشته و دوباره به کتاب درون دست لرد می‌اندازد. اثری از آب‌هایی که قطره قطره از لای کتاب به بیرون می‌چکید نبود. ایرما شروع به مالیدن چشمانش می‌کند. مورگانا ناله‌کنان به سطل پرآبی که دقایقی پیش به دلیل خالی بودنش فریاد "نه"ی لینی را به هوا برده بود می‌اندازد.
- خیلی شوخی مسخره‌ای بود!

مورگانا که خیال می‌کرد لینی و ایرما از قبل نقشه کشیده‌بودند و از قصد مورگانا را برای آوردن آب به بیرون فرستاده بودند، با خشم سطل آبی که آورده بود را کنار سطل قبلی می‌گذارد. اما در کمال تعجب از این سطل همانند سطل قبلی حین فرود صدای بلندی به هوا برنمی‌خیزد. سطلی که مورگانا آورده بود خالی بود! توجه ایرما دوباره به کتاب درون دستان لرد که از آن آب می‌چکید جلب می‌شود...

لرد به اختیار خود مدام آب‌ را تبخیر و میعان کرده و مرگخوارانش را به بازی می‌گرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

آسمان ناگهان ابری شده بود و اوقات دلگیری را به ساکنین خانه ریدل ها نوید می داد. ساکنینی که همگی چند دقیقه پیش با دیدن خورشید در آسمان، تصمیم گرفته بودند تا برای عصرانه شان، در محوطه خانه اتراق کنند. لودو که اولین نفری بود که از ساختمان خارج می شد و با خود توده ای از زیر انداز و رو انداز و بغل انداز داشت، به محض دیدن هوای ابری، عقب گرد کرد و به داخل خانه بازگشت.
- نمیخواد برین بیرون!

بقیه مرگخواران نگاهی به او انداختند، با دیدن قیافه ی لودو خنده شان گرفته بود، ولی هنوز نمی دانستند چرا نباید بیرون بروند.
- چرا؟ چی شده مگه؟
- یه نگاهی به هوای بیرون بندازین، می فهمین واسه چی میگم!

با دیدن هوای بیرون، آه از نهاد مرگخواران بیرون آمد. به زور توانسته بودند لرد را بپیچانند و امروز را استراحت کنند. حالا با این وضعیت باید دوباره بر میگشتند به سر کاری که لرد گفته بود، تمیز کردن کل خانه ریدل ها! مرگخواران هنوز در تعجب بودند که چگونه هوای بیرون به این سرعت تغییر کرده بود، ولی چاره ی دیگری نداشتند.

لرد ازا تاق شخصی اش بیرون آمده بود و تمام این اتفاقات را نگاه می کرد. از وسایل جمع کردن مرگخوارانش تا لحظه ای که همگی آستین هایشان را بالا زدند و مجبور شدند به کاری که دستور داده بود، رسیدگی کنند. اما هیچکدام نمی دانستند که این اول راه بود! باید بهای سرپیچی شان را می دادند.

نقل قول:
فلش بک:

- خب مرلین، ما حاضریم.
- ممکنه یکمی طول بکشه ارباب، میخوام همه چیز رو انتقال بدم.
لرد سری به نشانه موافقت و اجازه برای شروع کار تکان داد و چشمانش را بست. مرلین پشت سر اربابش ایستاد و دستانش را به دو طرف سر لرد گرفت. او هم چشمانش را بسته بود و زیر لب چیز هایی را زمزمه می کرد. به محض شروع انتقال، جرقه هایی بین سر لرد و دستان مرلین به وجود آمدند و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. پنجره های اتاق لرد باز شده بودند و باد با تمام قدرت در حال جنگ با لولای پنجره ها بود.
جرقه های دست مرلین ناپدید شدند ولی باد هنوز در تکاپو بود. لرد سیاه چشمانش را باز کرد و از صندلی خودش برخاست. دستش را به سمت پنجره گرفت و زیر لب گفت:
- بایست!

دیگر بادی در کار نبود! لولاهای پنجره ها بالاخره می توانستند استراحت کنند. لرد به سمت مرلین برگشت و لبخندی زد. مرلین گفت:
- ارباب، تمام عناصر کره زمین تحت اختیار شماست، همچنین میتونین به همه ی زبان های موجودات حرف بزنین.
- ممنونیم مرلین.
- وظیفه بود سرورم، و اینکه مرگخوارا میخوان برن بیرون پیک نیک! چطوره امتحان کنین ببینین ابر ها با چه سرعتی خودشونو میرسونن بالا سرشون؟!
- با اینکه خوشمون نمیاد کسی ایده ی ما رو به ما توضیح بده، ولی اینبار رو ازت می گذریم مرلین! خوشحالیم که پیامبر و همراهی مثل تو داریم!

پایان فلش بک


مرگخوارانش سطل های آب را آورده بودند، وقتش بود تا ببیند آب ها چگونه به اراده اش پاسخ می دهند!
- پدری ازتون در بیارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1394 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

مرگخواران سراسیمه به طرف لینی دویدند.

- بیا روی کاناپه دراز بکش.آروم باش...
-قلبم! درد می کنه...خیلی درد می کنه.
-چیزی نیست. نگران نباش...زیاد طول نمی کشه.
-جغد می فرستین سنت مانگو...که جارو بفرستن؟
-نه دیگه...داری می میری خب. دیدی که. نمی شه جلوشو گرفت. تو هم مقاومت نکن. بی سرو صدا بمیر. چشاتم ببند.

چشمان لینی از این همه احساس و دوستی خالصانه پر از اشک شد. روی کاناپه دراز کشید و لیست را کنارش گذاشت.
-اسممو خوش خط بنویسین ها!


چند روز بعد:


هوا چندان سرد نبود...چیزی که باعث لرزشش می شد سرمای درون قلب یخ زده اش بود. سرمایی ناشی از تنهایی!

قدم زنان از لابلای درختان عبور کرد و به کنار دره رسید. نگاه غمگینش را به عمق دره دوخت.
-لعنتی...راست می گفت...همشون مردن. جلوی چشمام...حتی نجینی! تک و تنها موندم. لرد تنها به چه دردی می خوره؟ چه کاری از دستش بر میاد؟

به خوابی که دیشب دیده بود فکر کرد. صدای گنگ و مبهمی از دور دست ها به گوشش می رسید.
-سرنوشت قابل تغییره...ولی باید فداکاری کنی. اگه از جونت بگذری همشون بر می گردن...زنده می شن. ارتش سیاه ادامه می ده. بدون تو...ولی تو بدون اونا نمی تونی ادامه بدی. انتخاب کن. زندگی بی ارزش و محدود خودت یا بقای یک هدف؟!

خواب نبود...بخش دوم پیشگویی بود. می دانست که احساسش به او دروغ نمی گوید. اینجا جایی بود که باید بین زندگی و هدفش یکی را انتخاب می کرد.
دره عمیقی جلوی پایش قرار داشت و ارتشی وفادار، ولی نابود شده پشت سرش.
-وظیفه من همیشه سنگین بوده...ولی این بار سنگین تر از همیشه اس. باید تصمیم درست بگیرم. این ارتش به سادگی تشکیل نشده بود...می دونم باید چیکار کنم....آره...تصمیممو گرفتم...فداکاری می کنم!

جمله آخر را با صلابت و اقتدار بیان کرد. صدایش در کوهستان پیچید و در دره انعکاس یافت.

یک قدم عقب تر رفت. برگشت...و از دره دور شد!

فداکاری برای او معنای دیگری داشت. خودکشی به معنای فرار بود. هرگز از زندگیش به خاطر کسی یا چیزی نمی گذشت. او لرد سیاه بود. از صفر شروع می کرد.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1394 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به بانز انداخت. بانز معمولا هیچوقت به چشم نمی آمد، هیچوقت هم لباس درست و حسابی ای بر تن نداشت، بیشتر وقت ها حتی او را نمیدید! نمیدانست کی و چگونه او را تایید کرده است! فقط بود. اما الان وضعیت فرق می کرد، بر توصیفات قبلی، باید وضعیت روح گونه بانز و اینکه کلا از هر چیزی عبور میکرد و توانایی کاری نداشت را هم اضافه می کرد.
- بانز... خب، دیگر چه کسی برای این کار داوطلب می شود؟

مرگخواران همچنان با دقتی مثل جغد، به لرد نگاه می کردند و به محض اینکه چشمان لرد به آن ها می افتاد، سوت زنان وانمود میکردند که چیزی نشنیده اند. هنوز هیچکدام اتفاقاتی را که برای همقطارانشان اتفاق افتاده بود را فراموش نکرده بودند، کسی جرئت نداشت از خانه ریدل ها بیرون بیاید.
بانز دوباره لرد را صدا کرد:
- ارباب، ما خودمان میتوانیم!

لرد به هیچ وجه دلش نمیخواست که یک روح را برای همچین ماموریتی بفرستد، مطمئنا شکست می خورد و این بار، انتهای کار مرگخواران با شکست و بدنامی رقم می خورد. لحظه ای فکر کرد و گفت:
- خب بانز، این فرم رو پر کنید و در زیر اون رسما تعهد دهید که هیچ مسئولیتی در قبال مرگ دوباره شما متوجه ما نیست! پر کردن فیلد های ستاره دار اجباری می باشد.

بانز فرم را گرفت و نگاهی به فرم انداخت و با افسوس تمام آن را پر کرد و دوباره به لرد پس داد:

نقل قول:
نام: بانز

* نام خانوادگی:

انگیزه برای شرکت در ماموریت: خدمت به ارباب

تعهد نامه: من رسما تعهید می دهم که هیچ مسئولیتی گردن لرد ندارم، کلا ندارم!


لرد نگاهی به فرم انداخت و گفت:
- پر کردن فیلد های ستاره دار اجباری ـست، لطفا نام خانوادگی را وارد کنید.

بانز که بار دیگر بابت نداشتن نام خانوادگی سرخورده شده بود، از خانه ریدل ها بیرون رفت و در افق محو شد.
لرد رفتن بانز را نگاه میکرد. ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. پیشگویی در مورد مرگخوارانش گفته بود، نه خودش. خودش در امان بود. این کار ها لزومی نداشت. او ارباب بود، ارباب!
- جمع کنید برید، ما میخواهیم برویم استراحت کنیم. مزاحم ما نشوید، لازم نکرده برید دنبال علت این اتفاقا!

لرد به اتاق خود رفت و در را بست. مرگخواران نیز یکی پس از دیگری از پله ها بالا رفتند و به سمت اتاق خود حرکت کردند. فقط صدای یکی از آنها توجه بقیه را جلب کرد:
- آخ قلبم... درد میکنه...

===========================
نکته: گره این سوژه نباید باز بشه. وگرنه سوژه تموم می شه. این داستان باید همینجوری پیش بره. اینجوری مدتها جای کار داره. تمرکز روی حل کردن مشکل خرابش می کنه. سوژه اصلی ادامه داره ولی ترجیحا در هر پست بصورت جداگانه به مرگ یکی از مرگخواران بپردازین. اینجوری در مورد نوشتن به سبک طنز یا جدی هم آزاد تر هستین. این که چطوری و به چه دلیلی می میرن به عهده خودتونه.در این مورد توجهی به کتاب نکنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین


مقر فرماندهی

لرد هم چنان بر روی تخت پادشاهی خود نشسته بود و به مقابلش خیره شده بود .اخم هایش کمی در هم گره خورده بود و خون به صورتش دویده بود.عصبانی بود. دست هایش را به طور عصبی ای مشت کرده بود و به فکر فرو رفته بود.برای اولین بار غم و غصه به قلبش نفوذ کرده بود اما توانایی بیرون راندن ان را نداشت.ناچارا بدون اینکه بخواهد با ان همراه شد.نمی دانست چرا در دلش غصه ی مردی را میخورد که هرگز او را پدر نمی شناخت و برایش ارزشی قائل نمی شد ؟ اما پاسخی برای این پرسش خود پیدا نکرد.
بلاتریکس در کنار اربابش ایستاده بود .با اینکه سرش پایین بود ولی زیر چشمی به اربابش که عاشقانه او را می پرستید نگاه می کرد.در دلش اضطراب و نگرانی موج می زد و در چشمانش اشک.چه می توانست برای ارباب عزیزش انجام دهد تا از این وضعیت در بیاید ؟
نمی توانست ...نه...نمی توانست او را در این حال ببیند ،طاقتش را نداشت.
بعد از دقایقی لرد سر خود را بالا اورد و به مرگخواران خود که اکنون بسیارکم تر از قبل بودند نگاه کرد.معلوم بود که بالاخره توانسته با نیروی درونی اش مبارزه کند و مانند همیشه اربابی سیاه برای مرگخوارانش باشد.اربابی که تنها برای منافع خود می جنگید ، تنها برای خود...
محکم از جای خود بر خواست و به سمت پنجره رفت و به بیرون چشم دوخت...
مرگخواران که از یکباره برخاستن اربابشان شکه شده بودند با تعجب به اربابشان نگاه کردند.

-دلیلی برای مرگ انها وجود دارد .

لرد بازگشت و به مرگخواران خود خیره شد.

-باید دلیل مرگ انان را بیابید سریع ...هرکس بتواند این دلیل را پیدا کند جزو مرگخواران وفادار ما خواهد بود.

سپس با چشم تمام مرگخوارنش را از نظر گذراند.

-کسی داوطلب هست که به دنبال این دلیل تا پای مرگ برود؟

مرگخواران با چشمانی گشاد شده به اربابشان نگاه کردند اما هچکس جرئت سخن گفتن نداشت.تنها صدایی سکوت مقر را شکست...

-من حاضرم ارباب...

سر تمام مرگخواران به سمت صدا بازگشت وسر لرد هم در جستجوی صدا کمی تکان خورد.
بانز انجا بود...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1394 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
گل هایی به بزرگی درخت، باغی آبی رنگ و آبشار دلستر استوایی...رویایی بود که لینی داشت میدید.البته قبل از این که ضربه ای به پیشونیش بخوره و اونو از خواب بپرونه.
لینی چشاشو باز میکنه. ولی اتاق تاریکه و چیزی نمی بینه. برای همین می پرسه: کسی اینجاس؟
صدایی از داخل تاریکی جواب میده:منم. بیدار شو.

لینی:خب...بیدار شدم.تو کی هستی؟
صدا: کسی که از دنیای دیگر برای ملاقات تو آمده ام. نامه اعمالت بسی سنگین است فرزند. بار گناهان تو بر دوش...
لینی با یک لوموس کوچیک چوب دستیشو روشن میکنه و همه ی ابهت و ترسناکی بانز از بین میره
.
لینی:بانز؟تو اینجا چیکار میکنی؟ تو که مردی.

بانز کاغذی رو از میز کنار تخت لینی بر میداره و نشونش میده:بله. مردم. الانم برای همین اینجام. میخوام بدونم چرا اسم من تو این لیست نیست؟ من چرا ثبت نشدم؟
لینی لیست رو میگیره و بررسی میکنه.اسم بانز واقعا اون تو نیست.
لینی:تو کی مردی؟
بانز: نمیدونم. تو خلاصه ها دیدم که مردم و این حق منه که اسمم ثبت بشه. حالا ثبتم کن.میخوام برگردم تو قبر.
لینی قلم پرش رو برمیداره:اسم؟
بانز: بانز!
لینی:نام خانوادگی؟
خب...این نقطه ضعف بانز بود. همیشه از این موضوع رنج میکشید.درحالیکه سعی میکنه این رنجش رو مخفی کنه جواب میده:
-نمیدونم!
لینی که دنبال فرصت میگشت که برگرده و ادامه رویاشو ببینه قلمشو کنار میذاره:خب همین دیگه. برای همینه که اسمت ثبت نشده. اسم درست و حسابی نداری. حتی قیافه هم نداری.اصلا شک دارم که تو وجود داشته باشی.

لینی چشماشو میبنده. شاید حق با اونه. بانز کم کم داشت باورش میشد که شاید از اول وجود نداشت. حق داشتن اسمشو ثبت نکنن. بانز خالی که نشد اسم!
بانز غصه دار از ثبت اسمش منصرف میشه. شاید بهتر باشه که همونجوری بی نام و نشون بمیره. به آرامی به طرف گورستان ریدل ها پر میکشه که در آرامش قبرش بخوابه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه، ارام و راحت روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود و به دیوار سیاه رو به رویش خیره شده بود. این دیگه چه نفرینیه؟ چرا ما؟
بر خلاف ظاهر ارامش، درونش مثل سیر و سرکه می جوشید.

خودش عمری مردم را در سیاهی و تباهی می انداخته. حالا در دام یک نفرین بزرگ گیر افتاده. مثل همه ی مرگخوارای دیگه-تو این لحظات- فقط به فکر خودش بود. نه لرد برایش اهمیتی داشت نه لودو و نه هیچ کس دیگر... فقط یک فکر: اگر نفر بعدی من باشم چه؟

نمیتوانست همینطوری بشیند. دوست داشت موقع مرگش در حال حرکت و مبارزه و جنگ باشد. نه مثل یک پیرمرد سالخورده و رنجور که روی صندلی اش میمیرد به نظر برسد. خانه انقدر ساکت بود که احتمالا صدای قیژ قیژ دستگیره تا طبقه بالا رفته بود.

پا در راه رو گذاشته بود، چراغ ها همه خاموش بودند و هوا، با اینکه سنگین بود، بوی نم کمی میداد. مرگ را جلوی خودش میدید. در تمام راه رو... در طبقات بالا... در تک تک اتاق ها افرادی بودند که منتظر اجلشان بودند. این دیگه چه نفرینیه؟ چرا ما؟

شاید تنبیه کوچکی بود برای این همه خون و خونریزی. دوباره افکارش را پراکنده کرد. بر خلاف تمام عمرش اینبار باید با کسی صحبت می کرد تا حالش خوب شود. اما کی؟ اینطور که خانه را خالی میدید حس می کرد همه مرده اند. شاید خودش هم مرده بود! مرده بود؟؟؟

صدای تق تق همیشگی ارامش نداشته لرد را برهم زد.

- بیا داخل.

بلاتریکس لسترنج سیاه بود! منتها سیاه تر از همیشه. رنگ صورتش به کبودی میزد و حتی کمی زیرچشمانش سیاه شده بود. لرد هر اتفاقی را اگر باور نمیکرد، مجبور به پذیرش این یک مورد بود. بلاتریکس هم ترسیده! ترس مانند نسیم سردی از بلاتریکس به لرد بزرگ رسیده بود.

- این دفعه کی؟
- سرورم، متاسفم. ولی پدرتون رو از دست دادیم.

حالا طوفان ترس بود که در لرد جریان داشت. تام ریدل کبیر!

- این دیگر چه نفرینیه؟ چرا ما؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1394/2/13 20:45:45
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1394/2/13 20:47:41
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

طبق یک پیشگویی یاران لرد سیاه یکی یکی در مقابل چشمانش می میرن و کاری از دست لرد بر نمیاد.
تا اینجا مورگانا، آرسینوس، ایوان، هکتور، آشا، رودولف، الادورا، تراورز، راک وود، بانز، کراب، مرلین، لاکرتیا، وینکی، لیلی لونا، ریگولوس، مالسیبر، روونا، فلور، کراب، مورفین (به نحوه مرگ اشاره نشده) ، سیبیل و آملیا( آملیا جزو مرگخواران نیست) به رحمت مرلین پیوسته اند.

نکته: گره این سوژه نباید باز بشه. وگرنه سوژه تموم می شه. این داستان باید همینجوری پیش بره. اینجوری مدتها جای کار داره. تمرکز روی حل کردن مشکل خرابش می کنه. سوژه اصلی ادامه داره ولی ترجیحا در هر پست بصورت جداگانه به مرگ یکی از مرگخواران بپردازین. اینجوری در مورد نوشتن به سبک طنز یا جدی هم آزاد تر هستین. این که چطوری و به چه دلیلی می میرن به عهده خودتونه.در این مورد توجهی به کتاب نکنین.


مرگخواران باقی مانده تا زمان ارسال این پست: تام ریدل، لوسیوس، دلوروس، بلیز، بلاتریکس، ایرما، اندرومدا، سیوروس اسنیپ، جاگسن، لودو، لینی، هوگو، وندلین، آماندا، آگوستوس پای، دافنه، دروئلا روزیه، رز، نارسیسا

===================================

خانه ریدل ها:

آملیا چند دقیقه ای میشد که رفته بود، ولی لرد همچنان به درب اتاقش خیره شده بود. هضم اتفاقات چند وقت گذشته به هیچوجه برایش آسان نبود. در ابتدا فکر میکرد این ها فقط یک شوخی از طرف مرگخوارانش است؛ قسم خورده بود که اگر اینگونه باشد، همگی شان را تنبیه کند، ولی با گذشت زمان و از دست رفتن یارانش، همه چیز به طور مضحکی واقعی جلوه می کرد.

از صندلی اش برخاست. نمیدانست باید به کدام سمت برود. میترسید... شاید بعد از مدت ها برای اولین بار بود که می ترسید. هر کجایی که میرفت، ممکن بود یکی از یارانش جلوی چشمانش جان بدهد و از این اتفاق می ترسید، درست مثل ترس از کابوس های کودکی.
سر جایش خشک شده بود، نمیتوانست قدم از قدم بردارد؛ پاهایش از او دستور نمیگرفتند. ترس درونی اش کم کم بر وی غلبه می کرد. اما نباید اجازه میداد همچین اتفاقی بیفتد، او لرد سیاه بود، سیاه ترین جادوگری که دنیا به خود دیده بود، کسی که آلبوس دامبلدور را شکست داده بود، به این آسانی ها نمی شکست... نه... .

تمام توانش را جمع کرد و به سمت پنجره حرکت کرد. نگاهی به قبرستان عمارت انداخت. در طی چند روز گذشته سنگ های زیادی به نشانه ی یادبود یارانش به آنجا اضافه شده بود. دلش میخواست که نفهمد چه کسانی را از دست داده یا چند نفر برایش باقی مانده است، اما به نظر غیر ممکن می رسید. تک تک آن ها را می شناخت، از علایقشان خبر داشت، می دانست چه مدت مرگخوار بوده اند، از همه چیزشان خبر داشت و این برایش گران تمام می شد.

رویش را از پنجره برگرداند، نمیتوانست به دیدن آن منظره ادامه دهد. احساس می کرد توانش در حال تحلیل رفتن است. چند خبر مرگ دیگر را باید تحمل میکرد؟ چند بار دیگر باید خاطرات فرد مرده در ذهنش جاری می شد؟ پس چرا نفرینش تمامی نداشت؟ صدایی در ذهنش پیچید:

تا آخرین نفر از دست خواهند رفت. هیچ راه فراری نیست...

دوباره بر روی صندلی اش نشست و منتظر خبر مرگ ِ یکی دیگر از یارانش شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1394 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-"با اینکه عاشق حیوونام،ولی اعتراف میکنم شما خیلی آزار دهنده اید!"
صدای خشکی و خالی از هر گونه احساسی این را به پشه ای گفت که سرسختانه سعی میکرد با صدای بالهایش او را دیوانه کند.
نور سبز رنگی که اتاق را روشن کرد باعث شد صورت دختر دیده شود.چیزی که بعد از آن چشمان تیره به چشم می آمد پوزخند نصفه و نیمه تلخی بود که بر روی صورتش دیده میشد.
-"نمیتونم بیشتر از این، این وضع رو تحمل کنم."
برگشت و شنلش را چنگ زد.گلدن - سگش - را نوازش کرد و خود را از پنجره به پایین پرتاب کرد.
-"هی تو!کجا میری؟"
تعجب کرد!معمولا کسی او را در شکل کلاغ سیاهی که با احتیاط پر و بال میزد نمیشناخت!وقتی با دو دست - نه دو بال - لباسش را صاف میکرد برگشت و با پنجره بازی در طبقه اخر خانه ریدل رو به رو شد که کسی پشت آن به پشت ایستاده بود.
سوزان تا کمر خم شد و در همان حال با صدای بلند گفت:"قبرستان ارباب."
-"تو در خودت چی میبینی که لرد کبیر را مسخره میکنی؟"
سوزان به سرعت بلند شد و قبل از آنکه لرد سیاه چوبدستی اش را بلند کند گفت:"ارباب جسارته ولی شما که نمیخواهید خودتون من یکی رو هم بکشید؟"
لرد سیاه کمی به چوبدستی و کمی هم به یکی از معدود مرگخوار که نه،یاران باقی مانده اش نگاه کرد.
-"ما هر وقت هر کاری بخواهیم میکنیم.حالا پرسیدم کجا میخوای بری؟"
سوزان کمی فکر کرد و بعد گفت:"ارباب میخواهم برم به قبرستان که بروبچو توش دفن کردیم."و با دست به قبرستان پشت سرش اشاره کرد.
لرد اصلا به روی مبارک بی دماغ خودش نیاورد و رویش را برگرداند و چیزی شبیه :"چی کارتون کنم.تو هم برو بمیر."ی زیر لب گفت.
دخترک برگشت و دوباره نور خورشید بر روی بالهای براق کلاغ منعکس شد.
5 دقیقه بعد:
بر روی سنگ قبر ریگولوس بلک فرود آمد.همین حالا هم میتوانست غرغرهایش را بشنود!
-"چرا سنگ قبر من؟"
-"پس کی؟مورگانا؟من فعلا قصد مردن ندارم."
-"واقعا من به اندازه مورگانا عظمت نداشتم؟!"
-"فک کن یه درصد!"
دهن کجی به استخوان های ناپیدا ریگولوس کرد و نظاره گر بقیه قبرها شد.مرگخوارانی که یکی پس از دیگری مرده بودند.دستانش را مشت کرد.اگر همه چیز اینگونه پیش میرفت خودش نیز به زودی به آنها میپیوست و تنها چیزی که میدانست این بود که این را نمیخواست.چه کسی میخواست؟خوب معلوم بود!احمق هایی که هنوز میخواستند مرگخوار بشوند.پس یعنی خودش هم میخواست!ولی او که نمیخواست!آه ولش کن.
انگشتان بلند و استخوانی اش خود به خود روی قبر بلک ضرب گرفت.باید فکری به حال این اتفاقات میکرد.اولین چیز این بود که دلیل آنها را ...
نسیم ملایمی که حس خوشایندی را منتقل نمیکرد از میان درختان کاج وزید و علف های هرزی که توسط مرگخواران لگد نشده بودند را وادار به موج ریدلی رفتن کرد.آنجا نه فقط علف های هرز و درختان کاج بلکه بوته های بسیاری بود.بوته هایی که قالبا بوته ی تمشک بودند.کسی چه میداند شاید راک وود بی نوا از آنها برای سیر کردن شکم کسانی استفاده کرده بود که حالا زیر خاک بودند و خودشان شکم کرم ها را سیر می کردند.خرگوش ها هم زیاد میان بوته پیدا میشدند.معمولا سفیدشان.همان هایی که چشمان قرمزی داشتنند.شیطانهای دوست داشتنی ناز نازو!ولی در هر حال خیلی آنجا نمی ماندند و آن به خاطر چیزی نبود جز موجودی که حالا داشت به شنل پوش نگاه میکرد.
سوزان چشمان سیاهش را تنگ کرد و به چشمان سیاهتری نگاه کرد که به زودی فهمید آنها ازان یک گرگ است.این کار اینقدر با تمرکز انجام شد که چینی به پیشانی اش افتاد.
گرگ حتی یک ذره هم برای نزدیک شدن به سوزان تلاش نمیکرد.همان جا میان بوته جایی را پیدا کرده و ایستاده بود.این یعنی اینکه اگر من حرکتی نمیکنم تو جلو بیا.
کمی به دستانش فشار آورد و بلند شد و با دست چپش چوبدستی اش را لمس کرد.مطمئنا نمیخواست توسط یک حیوان گوگولی کوچولوی ناز به مرگ محکوم شود.
صحنه جالبی بود!یکی از همان هایی که ویزلی لند میتواند برای کارتونهای مسخره اش پوستر کند!
دختری قد بلند که شنلش تا زیر زانوهایش بود.شنلی کلاه دار که یکی از معدود اشیائی بود که آملیا سوزان بونز از خانه پدری اش آورده بود.با صورتی مصمم کمی ترسیده که البته سعی میشد نشان داده نشود، در میان قبرهایی که پراکنده کنده شده بودند ایستاده بود و به گرگی سیاه نگاه میکرد که در میان بوته ها بدون هیچ حرکتی ایستاده بود.ولی از شکل پاهای گرگ هر انسانی حتی یک ماگل هم میتوانست بفهمد که او آماده حمله است، و برای این حمله فقط منتظر یک خطا از طرف طعمه است!
با چاپکی قبرهای قربانیان مرگخوار را یکی یکی رد کرد و در 10 قدمی گرگ متوقف شد.با اینکه شومی بیداد میکرد و ترسی هولناک خانه ی ریدل را در آغوش نچندان مادرانه گرفته بود آملیا بونز شجاعت این را کسب کرد که دستش را بلند کند تا پوزه ی گرگ را نوازش کند.این حس اعتمادش به حیوانات گوگولی ناز بیشتر از آن بود که چند مرگ بی اهمیت از بینش ببرد.ثانیه های اخر اینقدر حساس بود که حتی سوزان مجبور شد چشمانش را ببند و رویش را برگرداند.ولی وقتی موهای کوتاه گرگ را لمس کرد نفسش را بیرون داد و چشمانش را باز کرد.
-"افرین پسر خوب!خب حالا تو برای من چی داری؟"
گرگ به سرعت به پشت بوته پرید و شروع به دویدن کرد.سوزان که حالا دیگر دختری نبود که موهایش را بالای سرش جمع کرده باشد و شنلی کلاه دار تنش کرده باشد و ساق های بلند انداخته باشد و پوتین های بندی بلندی به پا کرده باشد به تعقیب گرگ برخواست.
بعد از گذشتن چند دقیقه کوتاه و گذراندن یک رودخانه بر روی شاخه ای با همان شکل و شمایل فرود امد.گرگ برگشت و به چشمانش نگاه کرد.نگاه کرد و فقط نگاه کرد.گویا خشک شده بود!حتی بی حرکت تر از زمانی که در قبرستان بودند.انگار نفس هم نمکشید.سوزان ترسیده بود و این قابل انکار نبود.نه برای اینکه از خانه ریدل دور شده بود، نه حتی برای اینکه جان یک حیوان در خطر بود، بلکه بیشتر برای اینکه آنجا، آن محیط کم درخت پر نور، نه فقط خاموش و شبیه صحنه ای از فیلمی پاز شده بود، در عین حال در دلش هیاهویی بود.هیاهویی که از بی قراری آن منطقه و هم چیز درونش خبر میداد.بی قراری علف های روی زمین، بی قراری درختانش، و حتی بی قراری نسیمی که در آنجا در جریان بود.
وقتی تغییر شکل داد و خواست از روی شاخه پایین بپرد با صدایی سردی که از پشت سرش می آمد سرجایش خشک شد.
-"این هم از این."

در کمی آن طرف تر خرگوشی سفید چشم قرمز گوگولی نازی صدای گرومپی که حاصل از افتادن شیئی بزرگ بود را با گوشهای بلندش شنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/2/12 14:44:04
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/2/12 15:11:41
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/2/12 15:28:01
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1394 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق تاریک...هوای گرم و مرطوب...و دسته ای موی وز! و یک سیبل تریلانی که روی میز خم شده و به گوی بلورینش زل زده. چشمای سیبل از پشت گو بلورین سه برابر اندازه همیشگی به نظر میرسه.
سیبل چند بار پلک میزنه و دوباره به شارا(گوی بلورینش) نگاه میکنه. باورش نمیشه چیزی که می بینه واقعی باشه. چند دقیقه ای طول میکشه تا باور کنه و وقتی باور میکنه چشماش پر از اشک میشن.چونه و لب هاش شروع به لرزیدن میکنن. سیبل در این لحظه خیلی احساساتی میشه.
-باید بگم. باید به ارباب بگم. اصلا باید به همه بگم.این فوق العاده اس. مرگ! من مرگ می بینم. اونم نه یکی دوتا. ده ها مرگ میبینم. آینده همه تونو سیاه می بینم و سیاهی اوج زیباییست.

سیبل احساساتی و ذوق زده و کمی هم جوگیر به طرف در میدوئه تا این خبر عالی رو به همه بده. ولی متوجه نمیشه که شارا کم کم قل میخوره و از روی میز جلوی پاش میفته.
سیبل هم که شانس نداره. پاشو درست روی شارا میذاره.
گوی بلورین سیبل جنس خیلی خوبی داره.سیبل این گوی رو بطور سفارشی از بومی های آفریقا خریده. گوی در اثر وزن سیبل حتی ترک هم برنمیداره.کاش برمیداشت! در عوض سیبل روی هوا بلند میشه و بعد از کمی دست و پا زدن روی هوا کنار میز چوبی سقوط میکنه.
تا اینجای کار مشکلی وجود نداره. مشکل وقتی بوجود میاد که پیشونی سیبل با گوشه تیز میز برخورد میکنه.
سیبل متوجه نمیشه که چه اتفاقی افتاد. کمی سرش گیج میره. احساس درد خفیفی میکنه و بعد جاری شدن مایع گرمی رو روی صورتش حس میکنه. ولی اینا مهم نیستن. اون باید بلند بشه و بره این خبر رو به بقیه بده.
سعی میکنه تکون بخوره. ولی نمیتونه. بیشتر سعی میکنه ولی بیشتر نمیتونه.
به دلیل فضا و هوای اتاق سیبل معمولا کسی علاقه ای به وارد شدن به اتاقش نداره. ولی این بار سیبل کمی شانس میاره. لینی وارنر که صدای سقوط و برخورد رو شنیده بود درو بازمیکنه و وارد اتاق میشه.
-سیبل؟ کجایی؟ چی شده؟

سیبل سعی میکنه جواب بده...ولی نمیتونه.با خودش فکر میکنه حالا که وقت مردن نیست! باید از جا بلند میشد و خبر مرگ را به همه میداد و ازدیدن وحشت چشماشون لذت میبرد.
همه چی دور سرش میچرخه.میفهمه که داره به نقطه پایان میرسه.به سختی یک جمله از گلوش خارج میشه: مرگ! من مرگ همه رو تو گوی بلورینم دیدم.مرگ تک تک شماها و بعد لرد سیاه.
و چشماشو می بنده.

مرگ سیبل اتفاق خیلی غم انگیزی نیست.اونم وقتی که همه دارن چپ و راست میمیرن.لینی در حالی که فکر میکنه سیبل رو با کدوم "س" می نویسن از اتاق خارج میشه. قبل از بستن در اونم آخرین جمله شو میگه:
-تو که همیشه مرگ میبینی سیبل! منم فکر کردم خبر جدیدی داری. دیدی چی شد؟ اسم خودتم رفت تو لیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!