جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دوریا درحالیکه بدون اینکه کسی متوجه شود از درون می‌لرزید، هنوز خنجری را محکم زیر گلوی ایزابل نگه داشته بود که ارزشش بسیار بیشتر از یک خنجر ساده بود.

-نه!

گادفری با سرعتی خون‌آشامی سعی کرد به سمت دوریا هجوم ببرد که با طلسمی که از چوبدستی اسکورپیوس خارج شده بود چندین متر به آن‌طرف پرت شد.
اسکورپیوس قدمی به سمت او برداشت و چوبدستیش را به آرامی در دستش چرخاند.
-تکون نخور!

در زمینی تاریک و بزرگ، اسکارلت درحالیکه کوین را در آغوش گرفته بود و چوبدستی‌ش زیر گلویش قرار داشت در بخش شمالی قرار داشت.
در چندقدمی سمت راست او، دوریا خنجری جواهرنشان را زیرگلوی ایزابل گرفته بود و روبرویش اسکورپیوس چوبدستی خود را به سمت گادفری که روی زمین افتاده بود و از گوشه‌ی لبش خون می‌چکید نشانه رفته بود.

ساکورا به تنهایی در مرکز صحنه ایستاده و در بخش جنوبی، باقی مبارزه‌کنندگان تجمع کرده بودند: ریموس لوپین، گابریل دلاکور، تام ریدل، روندا فلدبری و رزالین دیگوری.

ریموس سعی کرد حرکتی بکند اما بلافاصله دوریا با دست آزادش چوبدستیش را به سمت او گرفت.
-حتی فکرشم نکن!

ریموس درحالیکه دستانش را مشت کرده بود، خنده‌ای تلخ کرد.
-مسخره است؟ نیست؟ سه تا اسلیترینی تونستن ۹نفر دیگه رو به بازی بگیرن! چقدر غیرمنصفانه!
-غیرمنصفانه؟

دوریا دیگر توانایی کنترل خشمش را نداشت.
-اینکه ۹ نفر بیوفتن به جون سه نفر به نظرت منصفانه است؟ نکنه یادت رفته که کی بود که می‌خواست فقط بره دنبال پیدا کردن گنجینه و از کشتن بقیه طفره بره اما به خاطر قوانین، اینجا گیر افتاد؟ ما بودیم! فکر کردی این منصفانه است که فقط به خاطر اینکه عضو گروه اسلیترین باشی همه علیه‌ت دست به یکی کنن؟ با من از انصاف حرف نزن وقتی حتی یک نفرتون سعی نکرد به جای اینکه روبروی ما وایسته کنار ما وایسته! گاهی وقت‌ها آدم‌ها شیطان زاده نمی‌شن بقیه اونارو شیطان می‌کنن!

همه‌ی حاضرین با تعجب به دوریا خیره شده بودند. دوریا با غضب ادامه داد.
-ما هم داریم توی همون زمینی بازی می‌کنیم که شما بازی می‌کنین! فقط چون تصمیم گرفتیم زنده بمونیم ما رو سرزنش نکنین!
-ولی به چه قیمتی؟
-چه قیمتی؟ اگر اسکارلت این پیشنهاد رو نمی‌داد که یک نفر از هر گروه، خودش، به اختیار خودش، پیش‌قدم بشه می‌خواستین چیکار کنین؟ اول ما سه تا رو می‌کشتین و بعدش چی؟ چطوری می‌خواستین بین خودتون انتخاب کنین؟ شما هم دستتون به اندازه‌ی ما به خون آلوده است!

همه سکوت کرده بودند. واقعا می‌خواستند بعد از کشتن اسلیترینی‌ها چه کنند؟ بعد از... کشتن... آن‌ها واقعا می‌خواستند اسلیترینی‌ها را بکشند.
دوریا به تلخی و آرامی خندید.
-حداقل ما پشت پوسته‌ی درستکاری مخفی نشدیم.

سپس سرش را بالا گرفت و همه را از نظر گذراند.
-معامله برقراره یا نه؟ یک نفر داوطلب از هر گروه! هیچ گروهی مستثنی نیست!

ایزابل زیر لب تکرار کرد.
-هیچ گروهی مستثنی نیست؟

دوریا به آرامی اما محکم درحالیکه غم صدایش مشخص بود، حرفش را تکرار کرد.
-هیچ گروهی مستثنی نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/6/9 20:22:11
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 19:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به قدم‌های ناپایدار گافری خیره شد و رفتنش به آن سوی قفس را تماشا کرد. آتشی در سینه‌اش می‌سوخت که با هر لحظه تماشای گادفری و کوین، بیش از پیش شعله‌ور می‌شد و قلبش را ذره ذره خاکستر و غرورش را ثانیه به ثانیه بیشتر ذوب می‌کرد. چوبدستی‌اش را محکم‌تر فشار داد و مصمم بود پیش از این که خیلی دیر شود، آخرین تلاش خود را برای نجات عزیزانش انجام دهد. حتی به قیمت جانش...

در حالی که صدایش از خشم می‌لرزید، نگاهش را زمین دوخت و یک قدم کوتاه به جلو رفت.
- داوطلب اسلیترین کیه...؟

دوریا که پشت سر ایزابل ایستاده بود، حالت آماده باش خود را نگه داشت و دستش به سوی شی براقی حرکت کرد که زیر ردایش پنهان گشته و به کمرش بسته شده بود. همزمان با حرکت خفیفی به اسکورپیوس که در آن سوی زندان و دقیقا رو به روی دوریا ایستاده بود، علامت داد تا حواسش به گادفری باشد.
ایزابل سرش را بالا آورد و نگاهش را روی اسکارلت نگه داشت. برخلاف دقایقی قبل که چشمانش از اشک‌های جاری نشده برق می‌زد، در آن لحظه طوفانی سرد به اقیانوس مواج نگاهش هجوم آورده بود و نشان می‌داد که یک بار دیگر، احساساتش به خاموشی گراییده است. در صدای گرفته‌اش، ردی از خشم و خستگی شنیده می‌شد.
- اگه اینجا عدالتی وجود نداره، پس این دفعه من یکی رو برای اسلیترین انتخاب می‌کنم...

ایزابل چوبدستی‌اش را آماده کرد و قصد حمله به اسکارلت را داشت، که دوریا از پشت ایزابل به او هجوم آورد. پیش از این که ایزابل فرصتی برای دفاع از خودش داشته باشد، دستی که با آن چوب جادوی خود را نگه داشته بود از عقب کشیده شد. با این حرکت دوریا، ایزابل احساس کرد که استخوان کتفش از جا در آمده و فریاد بلندی از سر درد کشید. دوریا دستان ایزابل را نگه داشت و برای جلوگیری از تقلا کردنش، خنجری که با یاقوت های آبی مزین شده بود، زیر گلوی او قرار داد.

گادفری می‌خواست به سوی ایزابل حرکت کند اما اسکورپیوس او را از پشت نگه داشت و به او اجازه‌ی حرکت بیشتر نداد.
ایزابل به خنجر نگاه کرد و پوزخند زد.
- خنجری که بهت هدیه کردم رو زیر گلوم نگه داشتی؟ عوضی دو رو...

دوریا خم شد و در گوش اسیرش زمزمه کرد.
- می‌بینی ایزابل؟ ضعیف شدی... عشق تو رو ضعیف کرده.

سپس رو به بقیه‌ی جمعیت سخن گفت.
- درسته. توی این بازی هیچ عدالت و رحم و دلسوزی وجود نداره. لازم باشه خودم انتخاب می‌کنم کی رو بکشم.

سپس خنجر را بیشتر فشار داد و ایزابل ناله‌ی دردناکی کرد.
- حتی اگه لازم باشه، تو رو به جای گادفری می‌کشم ایزابل...





-----------------------
جهت شفاف سازی داستان خنجر هدیه، به این پست مراجعه کنید.
همچنین عرض پوزش از دوریا بلک عزیز بابت افعال رکیکی که داخل پست به کار رفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1403/6/9 19:18:05
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 18:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آزمایش میلگرام، آزمایش نسبتا معروفی بود. تعدادی شرکت کننده، به عنوان معلم انتخاب می شدند تا به دستیار آزمایشگر که نقش دانش آموز را بازی می کرد، شوک وارد کنند. معلم ها نمیدانستند دانش آموزان در واقع دستیار آزمایشگر هستند، آنها فقط این وظیفه را داشتند تا با دستگاهی به دانش آموزان شوک وارد کنند. شوکی که واقعا وارد نمی شد اما دانش آموزان تظاهر می کردند دارند شکنجه می شوند و جیغ وداد می کردند.

هر دفعه آزمایشگر از معلم ها می خواست درجه شوک را زیاد کنند، آنها معذب می شدند ولی این کار را می کردند. آنها به حرف آزمایشگر گوش داده و هر لحظه درجه شوک را بالاتر می بردند تا آنجایی که اگر این شوک ها واقعی بود، دانش آموز ممکن بود بمیرد.
این آزمایش نشان داد انسان ها اگر در شرایطی قرار بگیرند که از طرف نیروی قدرتمندی تحت فشار باشند، دست به هرکاری می زنند. حتی کاری که معذبشان می کند..
کاری مثل کشتن دیگران!



اسکارلت هم مانند شرکت کنندگان آزمایش میلگرام معذبانه کوین را در آغوش گرفته بود و می خواست از او به عنوان اهرم فشار استفاده کند. میدانست کوین دست کم حمایت ریموس و ایزابل را دارد و آنها برای نجاتش هر کاری می کنند.

- چی از جونمون می خواین؟ اون جد بزرگوارتون بس نبود حالا شما هم بهش اضافه شدین؟

ایزابل از میان دندان هایش می غرید و از شدت خشم پره های بینی اش تنگ و گشاد می شد. گابریل و روندا بازوهایش را گرفته بودند تا حرکت اشتباهی از او سر نزند. همه به شدت نگران بودند که خواسته اسلیترینی ها چیزی فرای تصوراتشان باشد. چیزی که به خاطرش مجبور شوند از نجات دادن جان پسر بچه ای که عملا تا آنجا چیزی جز دردسر برایشان نداشت، چشمپوشی کنند.

پسربچه ای که چیزی جز دردسر برایشان نداشت...


بله! ناخودآگاه جرقه های کوچکی از نفرت، خودخواهی و استیصال درون تک تک اعضای به وجود می آمد که دست خودشان نبود. جرقه هایی که ممکن بود هر لحظه به آتشی بزرگ تبدیل شوند و جان اطرافیان را بگیرند. هدف سالازار اسلیترین هم همین بود. بیدار کردن خودخواهی درون جادوگران! اگر جادوگران خودخواه می شدند دیگر کسی به مشنگ ها اهمیتی نمیداد و روز به روز تعداد ماگل ها و ماگل زادگان کم می شد و اصالت گسترش میافت.

اسکارلت چوبدستی اش را بیشتر به گلوی کوین فشرد و با صدایی که سعی می کرد لرزشش را کنترل کند، گفت:
- بکشین! همونطور که سالازار اسلترین کبیر بهمون دستور دادن همدیگه رو بکشین! حداقل یه نفر از هر گروه باید کشته بشه! شما ها هم باید قول بدین که با همدیگه به اعضای اسلیترین حمله نکنین!
- لعنتی!

صدای همهمه منتخبین بلند شد. مرگ چند نفر آن هم به اعضای نجات جان یک نفر؟ این منصفانه نبود! این به دور از عدالتـ... نه... عدالت هرگز برای آنها معنی ای نداشت و همگی این را می دانستند. در هر حال برای خروج از آن مرحله لعنتی، یک نفر از هر گروه باید کشته می شد. پس شرط اسلیترینی ها چندان هم غیر منصفانه نبود. حالا فقط باید تصمیم می گرفتند ببینند چه کار کنند. راه درست چه بود؟ کشتن همگروهی هایشان یا قبول کردن مرگ کودکی بی گناه؟

- من خیلی وقت پیشا دلم می خواست بمیرم. چه خوب که فرصتش پیش اومد!

همه بهت زده نگاهی به ساکورا انداختند که با بی خیالی جلو آمده بود. دختری که چندی پیش می خواست زنده بماند و راه را نشان خانواده اش دهد، حالا قصد خودکشی داشت!
- تازه این بار مرگم هدر نمیره و علاوه بر جون کوین میتونه جون بقیه رو هم نجات بده.

چشمکی هم به ریموس مات و مبهوت زد.

- منم نماینده گروه ریونکلاوم!

این بار همه سر ها به سمت گادفری چرخید که با شجاعت به جلو آمده بود و می خواست با پای خود به قربانگاه برود. ایزابل که با وحشت او را تماشا می کرد، فوری دوید و بازویش را گرفت.
- تو نمیتونی بری گادفری! نمیذارم که بری! حتما یه راه دیگه ای هم برای نجاتـ...

انگشت اشاره گادفری روی لب های لرزان ایزابل نشست و اجازه نداد او حرفش را کامل کند. از آن فاصله به خوبی می توانست اشکی که در چشمان درخشان ایزابل حلقه زده بود، ببیند. کاش راهی وجود داشت که می توانستند بدون قربانی دادن از آن مخمصه رهایی یابند.

- تو که نمی خوای بمیری گادفری؟

کاش می توانست دروغ بگوید... کاش می توانست ایزابل را دلگرم کند... کاش می توانست با خنده بگوید: احمق نباش! معلومه که نمی خوام بمیرم. کاش می توانست دوباره لبخندهای پر انرژی محبوبش را ببیند... ولی می دانست که نمیتواند. آهی کشید و به آرامی با پشت دستش شروع به نوازش گونه های ایزابل کرد.

- ایزابل عزیزم تو میدونی خورشید دشمن دیرینه خوناشام هاست. به زودی قراره منو ازتون جدا کنه. منم دلم نمی خواد بعدها تو دورهمی ها بشینن درمورد اینکه توسط نور خورشید کشته شدم حرف بزنن و بهم بخندن. به هرحال من قراره بمیرم... پس بذار برای یه چیز مهم بمیرم. برای محافظت از بقیه... برای محافظت از تو!

چیزی درون گلوی ایزابل بود. توده ای سفت و سخت که راه تنفس بانوی جوان را بسته بود. ایزابل، با تمام توانش داشت با آن توده می جنگید. سعی می کرد آن را فرو بخورد و لب هایش را با لبخند همیشگی اش تزئین کند. ولی تلاش هایش بی فایده بود.
نمی توانست با نگاه کردن به چهره پژمرده گادفری، که حالا می خواست خود را برای نجات جان دوستانش فدا کند، لبخند بزند. دست های لرزانش را بالا آورد و دست گادفری که هنوز در حال نوازشش بود، محکم گرفت.
- نمیتونی... نمیتونی ترکم کنی! نباید تنهام بذاری! خواهش می کنم گادفری... من چطور باید بدون تو ادامه بدم؟
- ایزابل تو از همه نظر عالی هستی. مطمئنم با رفتن منم کنار میای... تنها چیزی که ازت میخوام اینه که مراقب خودت باشی.

گادفری دستش را به نرمی از درون دستان دختر بیرون کشید. تصمیمش را گرفته بود و فریادهای ایزابل باعث توقفش نمی شد. هرچند ته دلش خودش هم دوست نداشت ایزابل را ترک کند و گرفتار مرگ شود. از اینکه قربانی سرنوشت شده و قرار بود به زودی بمیرد، می ترسید ولی حرفی به کسی نزد. باید قوی می ماند تا دیگران هم با دیدنش دلگرم شوند.

حالا فقط نماینده های اسلیترین و هافلپاف باقی مانده بودند. آیا کسی قصد فدا کردن جان خودش را داشت؟ اصلا چه کسی گادفری و ساکورا را می کشت؟ هیچ جور دیگری نمی شد از این جهنم خلاص شد؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/6/9 18:19:22
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/6/9 18:56:11
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نه نفر در برابر سه نفر... کاملا ناعادلانه‌ بود، اما عدالت، این کلمه دروغین ساخته بشریت از کی تا به حال واقعیت داشته که حالا داشته باشد؟ پای مرگ و زندگی در میان بود و هر کسی می‌داند که انسان در مواجهه با تهدید جانش به چه موجود هولناکی تبدیل می‌شود.

اعضای هافلپاف، گریفیندور و ریونکلاو با دقت اسلیترینی‌ها را در نظر گرفته بودند. در چشمانشان خشم موج می‌زد و از فرط هیجان چوبدستی در دستانشان می‌لرزید. چشم در چشم حریفانشان، منتظر جرقه‌ای بودند تا جنگی تمام عیار را شروع کرده و یک مرحله به زنده‌ ماندن نزديک‌تر شوند. وجود دشمن مشترک باعث ایجاد اتحادی بی‌سابقه در میان آنها شده بود و اسلیترینی‌ها بی‌شک مقابل چنین گروه متحدی بازنده بودند، البته اگر شعله تلاش برای زندگی در وجودشان زبانه نمی‌کشید.

- اسکور.

اسکورپیوس در ابتدا با خود فکر کرد که اشتباه شنیده‌ است، اما زمزمه دوباره اسمش توسط اسکارلت شک او را از بین برد.

- حواسشون رو پرت کن، نقشه دارم.
- چی؟ نه!
- یا پرت می‌کنی و یا می‌میریم.

اضطراب ذره ذره وجودش را در خود حل می‌کرد‌. کاری که از او خواسته بودند دیوانگی محض بود. حتی نمی‌دانست که اصلا نقشه هم‌گروهی‌اش به ریسک بین مرگ و زندگی‌‌ می‌ارزید یا خیر.

- الان یا هیچ‌وقت!
- باشه.

چوبدستی‌اش را بالا گرفت و ناگهان نوری کورکننده با صدای گوش‌خراشی تمام فضا را پر کرد و همان لحظه ایزابل با تمام وجودش فریاد زد. شخصی کوین را با شدت از میان دستانش بیرون کشیده بود.
- نه!

نور شدید به همان سرعتی که به وجود آمده بود ناپدید شد و حالا حاضرین می‌توانستند به خوبی اتفاقی که در لحظه کورشدنشان افتاده بود را تماشا کنند. اسکارلت لیشام، چوبدستی‌اش را زیر گلوی گریفیندوری کوچک که با بی‌حالی تقلا می‌کرد از او دور شود گذاشته بود.

در حالی که باقی اسلیترینی‌ها با جرعت بیشتری باقی گروه‌ها را نشانه گرفته بودند، اسکارلت به آرامی زمزمه کرد.
- متاسفم، واقعا متاسفم.

بعد صدایش را طوری که همه بتوانند بشنوند بالا برد.
- حالا انتخاب با دوستاته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
باقی‌ماندگان هر سه گروه به جز اسلیترین، با چهره‌هایی دردمند نگاهی به یکدیگر می‌اندازند. هیچ‌کدام نمی‌توانستند یا حتی نمی‌خواستند حدس بزنند که این کدام یک از آن‌ها خواهد بود که در این مرحله حذف می‌شود. بنابراین از تنها فرصتی که تا قبل از پنهان شدن دیوارهای نامرئی داشتند، تمام استفاده را می‌کنند تا برای آخرین بار یکدیگر را نظاره کنند.

چیزی که تا به آن لحظه متوجه آن شده بودند این بود که راه فراری از منجلابی که سالازار آن‌ها را درونش انداخته بود ندارند. اگر همراهی نمی‌کردند، خود سالازار یکی از هر گروه را گلچین می‌کرد و به دست خودش حذفشان را رقم می‌زد.

اما اختیار جادو و اعمالشان که در دست خودشان بود نه؟

اگر سالازار می‌خواست قاتلی باشد که بی‌دلیل بی‌گناهان را از صحنه روزگار حذف می‌کند، انتخاب خودش است. اما انتخاب آن‌ها نباید این می‌بود. آن‌ها نباید خودشان، دست به نابودی یکی از خودشان می‌زدند.
این موضوعی بود که در این لحظه تمام گریفیندوری‌ها، هافلپافی‌ها و ریونکلاوی‌ها به آن فکر می‌کردند. البته به جز کوین. پسرک آن‌قدر خردسال بود که درکی از وقایع اطرافش نداشت. او ساده‌ترین قربانی بود که اگر بزرگ‌ترها از او مراقبت نمی‌کردند، بی‌شک اولین نفر می‌بود.

هیچ‌کدام هیچ سخنی بر زبان نمی‌آورند، اما از نگاه‌هایشان مشخص بود که حتی اگر قرار است کسی از خودشان قربانی شود، باید ابتدا هر سه اسلیترینی را نابود می‌کردند. به هر قیمتی که شده، باید از خودشان محافظت می‌کردند و از مرگ اسلیترینی‌ها اطمینان حاصل می‌کردند.

باقی‌اش دست سالازار بود که از بین بازماندگان انتخاب کند چه کسی را نگه می‌دارد. همه در این فکر و خیال‌ها بودند که ناگهان صدایی به گوش می‌رسد که خبر از برچیده شدن دیوارهای نامرئی و مرزی که مانع شروع حمله تا به آن لحظه شده بود می‌دهد.

نگاه‌هایشان را از یکدیگر می‌گیرند و با جدیت معطوف اسلیترینی‌ها می‌کنند. آن‌ها هنوز هم برتری تعداد داشتند... و آماده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار اسلیترین چهار نفر از اعضای هر گروه را انتخاب کرده و آن‌ها را در یک رقابت اجباری و مرگبار قرار داده است. اولین مرحله از مسابقه در دشت خونی برگزار می‌شود و شرکت‌کننده‌ها باید گنجینه‌ی موسس گروه خود را پیدا کنند. اعضای گریفیندور، ریونکلاو و هافلپاف تصمیم گرفتند که با هم متحد شوند تا شانس بیشتری برای زنده ماندن داشته باشند. در ابتدا، گریفیندوری‌ها و ریونکلاویی‌ها همدیگر را پیدا کردند و در حالی که کمی امید به آن‌ها بازگشته بود، سالازار به تمامی شرکت‌کنندگان اعلام کرد که به دلیل کم‌کاری، چهار نفر از آن‌ها توسط خودش از بین خواهند رفت. حالا که تعداد اعضای هر گروه از چهار نفر به سه نفر کاهش یافته بود، هافلپافی‌ها در مقابل اسلیترینی‌ها قرار گرفتند. درست زمانی که نبرد بین دو گروه در حال شروع بود، گروه شش نفره‌ی گریفیندور-ریونکلاو نیز علامت هافلپافی‌ها را دیدند و به آن‌ها پیوستند. حالا نبرد نُه به سه به نفع اتحاد سه گروه دیگر بود و شانس پیروزی آن‌ها بیشتر از همیشه به نظر می‌رسید.

شرکت کننده‌های باقی مانده از گروه تا به این لحظه:
اسلیترین: اسکورپیوس مالفوی، دوریا بلک و اسکارلت لیشام
هافلپاف: تام ریدل، روندا فلد بری و رزالین دیگوری
ریونکلاو: ایزابل مک‌دوگال، گابریل دلاکور و گادفری میدهرست
گریفیندور: ریموس لوپین، کوین کارتر و ساکورا آکاجی


برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.


--------
اعضای اسلیترین به ۹ بازیکن دیگر خیره شدند و به‌وضوح می‌شد تردید را در چشمانشان دید. شرایط اصلاً به نفع آن‌ها نبود. دوریا با لحنی جدی و اندکی اضطراب گفت:

- من هیچ‌وقت از مبارزه فرار نمی‌کنم، اما نباید فراموش کنیم که هدف اصلی ما پیدا کردن گنجینه است، نه کشتن دیگران.

او با اطمینان پیشنهاد کرد که به جای درگیر شدن، باید راه فراری پیدا کنند و به دنبال گنج بگردند تا به مرحله دوم برسند. اسکارلت و اسکورپیوس با تردید سری تکان دادند و با او موافقت کردند. سه نفر با سرعت شروع به دویدن کردند، در حالی که در فکر پیدا کردن راهی برای فرار از این مخمصه بودند. اما ناگهان، به چیزی نامرئی برخوردند و به زمین افتادند. هر سه بهت‌زده و شوکه، به آرامی به جلو دست کشیدند و متوجه شدند که درون یک قفس نامرئی محبوس شده‌اند. ترس و وحشت بر چهره‌هایشان نمایان شد. به اطراف نگاه کردند و دیدند که دیگران نیز در همین قفس گیر افتاده‌اند.

همه ۱۲ نفر از این شوک که دیگر هیچ راه فراری ندارند، با اضطراب به هم نگاه کردند. در همین لحظه، صدای عمیق و قدرتمند سالازار اسلیترین در سراسر دشت پخش شد:

- فکر می‌کنید وقتی بازی اینقدر هیجان‌انگیز شده، به شما اجازه می‌دهم فرار کنید؟ نه، اینجا بمانید و بجنگید.

سالازار لحظه‌ای مکث کرد و سپس با لحنی تهدیدآمیز افزود:

- و یک قانون جدید. فقط دو نفر از هر گروه می‌توانند از این مرحله زنده بیرون بیایند و به مرحله بعد راه پیدا کنند.

این خبر مثل سیلی‌ای بود که به صورت همه زده شد. حالا حتی اگر موفق می‌شدند سه عضو اسلیترین را شکست دهند، باید با حقیقت تلخی مواجه می‌شدند: یکی از اعضای گروه خودشان باید قربانی شود. چشمانشان به یکدیگر دوخته شد، هر کدام به دنبال نشانه‌ای از تردید یا وحشت در چهره دیگری می‌گشت. در ذهنشان صدها سوال پیچید: آیا آن‌ها برای این چالش آماده‌اند؟ آیا حاضرند هر کاری برای زنده ماندن انجام دهند؟ و مهم‌تر از همه، آیا آماده‌اند که دست به قتل بزنند؟ در حالی که این سوالات در ذهنشان موج می‌زد، صدای خنده خبیثانه سالازار اسلیترین همچنان در فضا می‌پیچید و از دیدن چهره‌های وحشت‌زده آن‌ها لذت می‌برد.

اضطراب و تردید بر دل‌هایشان سایه افکنده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر غرق در این واقعیت تلخ می‌شدند که این بازی، دیگر چیزی فراتر از یک رقابت معمولی است. حالا باید تصمیم می‌گرفتند، تصمیمی که سرنوشت هر یک از آن‌ها را برای همیشه تغییر می‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/9 14:26:06
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/9 14:26:40
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/9 17:27:05
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه ما هرگز نباید تسلیم بشیم. ناسلامتی ما اعضای گروه هافلپافیم.
-بله گروهی که تا آخرین لحظه اعضاش پشت هم می مونن. اگه نیک اینجا بود همینو می خواست. مطمئنا اون الان اینجا نیست اما تو قلب ما همیشه حضورش پابرجاست.

نگاه های رزالین و روندا به سمت تام چرخید. عضوی که اصلا امیدی نداشت حالا امیدوار ترین شخص گروهشان بود. رزالین سعی کرد که ترس را درون صدایش نشان ندهد. اگر تام و روندا توانسته بودند این کار را انجام دهند حتما او هم می توانست.
- آره ما حتما موفق می شیم! اسلیترینی ها با ما مگه چقدر فرق دارن؟ به جز اینکه ما اتحاد هافلپافیا رو داریم.‌

صدای لرزش استخوان های هافلپافی ها کمتر و کمتر می شد. آنها حتی با اینکه ترس در آغوششان گرفته بود خودشان را شجاع نشان دادند. همین باعث شد که خودشان را قدرتمند تر ببینند. حالا دیگر جز صدای خشم اسلیترینی ها چیز دیگری به گوش نمی رسید البته طولی نکشید که دسته ای آدم به آنها نزدیک شدند. اسلیترینی ها سرجایشان خشکشان زده بود، هافلپاف توانسته بود بازی بین آن دو گروه را برنده شود.
روندا خودش را به گروهی که به سمت آنها می آمدند رساند.
- ریموس، کوین، گادفری چان، ساکورا، گابرییل، ایزابل! چقدر خوشحالم که می بینمتون!
- روندا! ما هم خیلی خوشحالیم که پیداتون کردیم!
- حالا که با همیم دیگه هیچی جلو دارمون نمیشه!

ریموس کوین را فشرد و لبخندی گرم به روندا زد. لبخند گرم قطعا در هوای گرم تشنگی را بیشتر می کند ولی این لبخند گرم با بقیه ی لبخند ها فرق داشت انگار که جان تازه ای به هوا می بخشید. حال اسلیترینی ها شانسی نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/6/9 13:16:42
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/6/9 13:17:54
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 03:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپافی ها چوبدستی هایشان را به سمت آسمان نشانه گرفتند و بارانی از جرقه های رنگارنگ را شلیک کردند و بعد نگاه هایشان را به اسلایترینی ها که هر لحظه به آن ها نزدیک تر می شدند، دوختند و زمانی که چهره های رقبایشان برایشان تقریبا واضح شد، تام و روندا جلو آمدند و دو طرف رزالین ایستادند. آن ها نمی توانستند اجازه دهند که هم گروهی شان فدا شود و خودشان عقب بایستند و فقط ناظر این صحنه ی تلخ باشند.

بالاخره اسلایترینی ها به فاصله ی چند متری آن ها رسیدند و در حالی که لبخندی اریب بر لب هایشان‌ نشسته بود، به چهره های هافلپافی ها نگاه کردند، چهره هایی که سعی می کردند محکم و جسور به نظر برسند، ولی هم چنان می شد ترس را در عمق چشم هایشان دید. دوریا چوبدستی اش را بیرون کشید و رو به همگروهی هایش گفت:
"بیاین سریع کارو تموم کنیم."

اسکورپیوس:
"ولی جالب نمیشه اگه این کارو بکنیم. منظورم اینه که بهتر نیست اول یه سری چیزا رو واسه این هافلپافیای بیچاره توضیح بدیم؟"

اسکارلت:
"آره، مثلا بهشون بگیم الکی امید نداشته باشن که گریفیندوریا و ریونکلاویا بیان کمکشون، بگیم همونا بودن که جاشونو به ما لو دادن تا واسه خودشون وقت بیشتری بخرن."

با شنیدن این جملات رنگ از صورت های هافلپافی ها محو شد. حالا دیگر مثل قبل سعی نمی کردند در مقابل دشمنانشان قوی به نظر برسند و لرزش دست هایشان را که دور چوبدستی هایشان حلقه شده بود، پنهان کنند. آیا واقعا گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها قبلا به مکان آن ها پی برده و نشانه هایی برای اسلایترینی ها فرستاده بودند تا آن ها را بیابند؟

در شرایط عادی حرف های اسلایترینی ها تاثیری بر هافلپافی ها نمی گذاشت و فورا این طور استنباط می کردند که رقبایشان دارند به آن ها دروغ می گویند تا روحیه شان را تضعیف کنند، ولی حالا آن ها در شرایط عادی نبودند و داشتند با خودشان می گفتند شاید گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها به این نتیجه رسیده اند که باید آن ها را فدا کنند تا خودشان زنده بمانند.

اسلایترینی ها به چهره های رنگ باخته ی هافلپافی ها نگاه کردند و برق خشنودی در چشم هایشان درخشید. حالا که ستاره ی امید به دست یاری گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها در آسمان قلب های هافلپافی ها کم سو شده بود، نابودی شان حتی از قبل هم آسان تر شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
وحشتی که با ناپدید شدن نیکلاس به وجود تک‌تک هافلپافی‌ها رخنه کرده بود، حالا با دیدن اسلیترینی‌هایی که به سمتشان در حرکت بودند دو چندان می‌شود. بخت حتی آن‌قدر با آن‌ها یار نبود که بتوانند برای دقایقی بابت از دست دادن دوستشان غصه بخورند. حالا باید وارد جدال با تنها گروهی می‌شدند که از این واقعه لذت می‌برد؟

رزالین نگاهی به تام و روندا می‌اندازد که با وحشت و ناامیدی سرجایشان خشک شده بودند و به اسلیترینی‌ها که هر لحظه به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شدند خیره مانده بودند. شاید اگر رزالین مادر نبود و روزها و شب‌های زیادی را در استرس و نگرانی در دوران مریض بودن سدریک نگذرانده بود، او نیز در این لحظه کمر خم می‌کرد و منتظر فرا رسیدن پایانشان می‌شد. پایانی که آن‌قدر زود نصیبشان شده بود...

اما او مادر بود و شکست را به این سادگی نپذیرفته بود. بنابراین پشتش را به سمت اسلیترینی‌ها می‌کند و به سرعت به هم‌گروهی‌هایش نزدیک می‌شود. سپس دست چپ تام و دست راست روندا را می‌گیرد.
- تسلیم نشین. به خاطر نیکلاس که راهکار بهمون ارائه داد هم که شده تسلیم نشین. باید تلاشمون رو بکنیم.

احتمالا هرکسی انتظار داشت که در این لحظه تام و روندا نیرویی دوباره بگیرند و همراه رزالین برای مقابله با اسلیترینی‌ها آماده شوند. اما هر دو هنوز سرجایشان ایستاده بودند و نه تکانی می‌خورند و نه حتی تغییری در چهره‌شان مشاهده می‌شود.

اما رزالین امید خود را از دست نمی‌دهد. حتی با حسی قوی‌تر از قبل روی پاشنه‌ی پا می‌چرخد و پشت به تام و روندا ولی در جلویشان می‌ایستد.
- اگه شما از خودتون دفاع نمی‌کنین، من این کارو به جای شما می‌کنم.
- رزالین... ما هیچ شانسی در مقابل اونا نداریم.

رزالین بدون این که از سرجایش تکان بخورد، سرش را به سمت تام می‌چرخاند.
- بازم ترجیح می‌دم تا آخرین لحظه بجنگم و با افتخار بمیرم. درست همون چیزی که هلگا ازمون می‌خواست. پشتکار... تا آخرین لحظه.

روندا و تام با تردید نگاهی به یکدیگر می‌اندازند و ناگهان فکری به ذهن روندا خطور می‌کند.
- جای ما برای اسلیترینی‌ها لو رفته، پس چرا با ایجاد سر و صدا، یا حتی ارسال فشفشه توجه بقیه گروها رو جلب نمی‌کنیم؟ شاید به کمکمون بیان. اگه ببینن...

اگر ببینند، اگر اهمیت دهند، اگر به موقع برسند... این‌ها تنها بخشی از اگرهایی بود که می‌توانست سرنوشتشان را رقم بزند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/6/9 13:51:16
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
"خودم چهار نفر را که به نظرم تاکنون کار خاصی انجام نداده‌اند، حذف خواهم کرد."

صدای سالازار تا مدت ها همچون آوای ناقوسی در گوش منتخبین باقی مانده تکرار می شد. هیچکس نمی توانست باور کند که دوستانشان به همین راحتی غیب شده باشند. آن هم فقط بعد از شنیده شدن یک صدا!
معلوم بود که سالازار اسلیترین حساب همه جای کار را کرده. اسلیترین نه تنها قدرتمند و جاه طلب بود، بلکه هوش و ذکاوتی ستودنی هم داشت. هوش و ذکاوتی برای به ویرانی کشیدن!

- باید زودتر حرکت کنیم! معلوم نیست اگه گنجینه ها رو پیدا نکنیم چه بلایی سرمون بیاره.
- ولی حال گادفری و کوین خوب نیست ساکورا!
- چاره ای نیست! باید راه بیفتیم.

ایزابل خشمگین بود. خشمگین تر از هر زمان دیگری. چیزی درون وجودش داشت می جوشید! چیزی که تا کنون انقدر شدید خواستارش نبود. حس انتقام از کسی که باعث همه‌‌ی اینها شده آن هم درحالی که خودش مایل ها دورتر از تماشای رنج آنها به شدت لذت می‌برد.

ایزابل نگاهی به دیگران انداخت. آن ها هم موافق بودند هر چه سریعتر راه بیفتند. حتی گادفری هم با وجود خستگی و آسیب شدیدی که دیده بود، می خواست که به راهشان ادامه دهند. او برای این که کمی حال دختری را که با تمام وجود نگرانش بود، بهتر کند، لبخندی زد و گفت:
- نگران من نباش ایزابل. از پسش برمیام.

------


اعضای هافلپاف با وحشت به جای خالی نیکلاس خیره شده بودند. از قرار معلوم سالازار اسلیترین با کسی شوخی نداشت. آنها باید هرچه سریع تر گنجینه گروهشان را میافتند تا از آن مرحله نجات یابند. البته امیدوار بودند که اعضای گروه های دیگرا را نیز بیابند.
و خب از شانس خوبشان یافتند!

دوریا درحالی که دستش را روی شانه اسکارلت گذاشته بود و بی حال به نظر می رسید، از دور به هافلپافی ها نزدیک می شد.

شاید هم از شانس بدشان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!