آزمایش میلگرام، آزمایش نسبتا معروفی بود. تعدادی شرکت کننده، به عنوان معلم انتخاب می شدند تا به دستیار آزمایشگر که نقش دانش آموز را بازی می کرد، شوک وارد کنند. معلم ها نمیدانستند دانش آموزان در واقع دستیار آزمایشگر هستند، آنها فقط این وظیفه را داشتند تا با دستگاهی به دانش آموزان شوک وارد کنند. شوکی که واقعا وارد نمی شد اما دانش آموزان تظاهر می کردند دارند شکنجه می شوند و جیغ وداد می کردند.
هر دفعه آزمایشگر از معلم ها می خواست درجه شوک را زیاد کنند، آنها معذب می شدند ولی این کار را می کردند. آنها به حرف آزمایشگر گوش داده و هر لحظه درجه شوک را بالاتر می بردند تا آنجایی که اگر این شوک ها واقعی بود، دانش آموز ممکن بود بمیرد.
این آزمایش نشان داد انسان ها اگر در شرایطی قرار بگیرند که از طرف نیروی قدرتمندی تحت فشار باشند، دست به هرکاری می زنند. حتی کاری که معذبشان می کند..
کاری مثل کشتن دیگران!
اسکارلت هم مانند شرکت کنندگان آزمایش میلگرام معذبانه کوین را در آغوش گرفته بود و می خواست از او به عنوان اهرم فشار استفاده کند. میدانست کوین دست کم حمایت ریموس و ایزابل را دارد و آنها برای نجاتش هر کاری می کنند.
- چی از جونمون می خواین؟ اون جد بزرگوارتون بس نبود حالا شما هم بهش اضافه شدین؟
ایزابل از میان دندان هایش می غرید و از شدت خشم پره های بینی اش تنگ و گشاد می شد. گابریل و روندا بازوهایش را گرفته بودند تا حرکت اشتباهی از او سر نزند. همه به شدت نگران بودند که خواسته اسلیترینی ها چیزی فرای تصوراتشان باشد. چیزی که به خاطرش مجبور شوند از نجات دادن جان پسر بچه ای که عملا تا آنجا چیزی جز دردسر برایشان نداشت، چشمپوشی کنند.
پسربچه ای که چیزی جز دردسر برایشان نداشت... بله! ناخودآگاه جرقه های کوچکی از نفرت، خودخواهی و استیصال درون تک تک اعضای به وجود می آمد که دست خودشان نبود. جرقه هایی که ممکن بود هر لحظه به آتشی بزرگ تبدیل شوند و جان اطرافیان را بگیرند. هدف سالازار اسلیترین هم همین بود. بیدار کردن خودخواهی درون جادوگران! اگر جادوگران خودخواه می شدند دیگر کسی به مشنگ ها اهمیتی نمیداد و روز به روز تعداد ماگل ها و ماگل زادگان کم می شد و اصالت گسترش میافت.
اسکارلت چوبدستی اش را بیشتر به گلوی کوین فشرد و با صدایی که سعی می کرد لرزشش را کنترل کند، گفت:
- بکشین! همونطور که سالازار اسلترین کبیر بهمون دستور دادن همدیگه رو بکشین! حداقل یه نفر از هر گروه باید کشته بشه! شما ها هم باید قول بدین که با همدیگه به اعضای اسلیترین حمله نکنین!
- لعنتی!
صدای همهمه منتخبین بلند شد. مرگ چند نفر آن هم به اعضای نجات جان یک نفر؟ این منصفانه نبود! این به دور از عدالتـ... نه... عدالت هرگز برای آنها معنی ای نداشت و همگی این را می دانستند. در هر حال برای خروج از آن مرحله لعنتی، یک نفر از هر گروه باید کشته می شد. پس شرط اسلیترینی ها چندان هم غیر منصفانه نبود. حالا فقط باید تصمیم می گرفتند ببینند چه کار کنند. راه درست چه بود؟ کشتن همگروهی هایشان یا قبول کردن مرگ کودکی بی گناه؟
- من خیلی وقت پیشا دلم می خواست بمیرم. چه خوب که فرصتش پیش اومد!
همه بهت زده نگاهی به ساکورا انداختند که با بی خیالی جلو آمده بود. دختری که چندی پیش می خواست زنده بماند و راه را نشان خانواده اش دهد، حالا قصد خودکشی داشت!
- تازه این بار مرگم هدر نمیره و علاوه بر جون کوین میتونه جون بقیه رو هم نجات بده.
چشمکی هم به ریموس مات و مبهوت زد.
- منم نماینده گروه ریونکلاوم!
این بار همه سر ها به سمت گادفری چرخید که با شجاعت به جلو آمده بود و می خواست با پای خود به قربانگاه برود. ایزابل که با وحشت او را تماشا می کرد، فوری دوید و بازویش را گرفت.
- تو نمیتونی بری گادفری! نمیذارم که بری! حتما یه راه دیگه ای هم برای نجاتـ...
انگشت اشاره گادفری روی لب های لرزان ایزابل نشست و اجازه نداد او حرفش را کامل کند. از آن فاصله به خوبی می توانست اشکی که در چشمان درخشان ایزابل حلقه زده بود، ببیند. کاش راهی وجود داشت که می توانستند بدون قربانی دادن از آن مخمصه رهایی یابند.
- تو که نمی خوای بمیری گادفری؟
کاش می توانست دروغ بگوید... کاش می توانست ایزابل را دلگرم کند... کاش می توانست با خنده بگوید:
احمق نباش! معلومه که نمی خوام بمیرم. کاش می توانست دوباره لبخندهای پر انرژی محبوبش را ببیند... ولی می دانست که نمیتواند. آهی کشید و به آرامی با پشت دستش شروع به نوازش گونه های ایزابل کرد.
- ایزابل عزیزم تو میدونی خورشید دشمن دیرینه خوناشام هاست. به زودی قراره منو ازتون جدا کنه. منم دلم نمی خواد بعدها تو دورهمی ها بشینن درمورد اینکه توسط نور خورشید کشته شدم حرف بزنن و بهم بخندن. به هرحال من قراره بمیرم... پس بذار برای یه چیز مهم بمیرم. برای محافظت از بقیه...
برای محافظت از تو!
چیزی درون گلوی ایزابل بود. توده ای سفت و سخت که راه تنفس بانوی جوان را بسته بود. ایزابل، با تمام توانش داشت با آن توده می جنگید. سعی می کرد آن را فرو بخورد و لب هایش را با لبخند همیشگی اش تزئین کند. ولی تلاش هایش بی فایده بود.
نمی توانست با نگاه کردن به چهره پژمرده گادفری، که حالا می خواست خود را برای نجات جان دوستانش فدا کند، لبخند بزند. دست های لرزانش را بالا آورد و دست گادفری که هنوز در حال نوازشش بود، محکم گرفت.
- نمیتونی... نمیتونی ترکم کنی! نباید تنهام بذاری! خواهش می کنم گادفری... من چطور باید بدون تو ادامه بدم؟
- ایزابل تو از همه نظر عالی هستی. مطمئنم با رفتن منم کنار میای... تنها چیزی که ازت میخوام اینه که مراقب خودت باشی.
گادفری دستش را به نرمی از درون دستان دختر بیرون کشید. تصمیمش را گرفته بود و فریادهای ایزابل باعث توقفش نمی شد. هرچند ته دلش خودش هم دوست نداشت ایزابل را ترک کند و گرفتار مرگ شود. از اینکه قربانی سرنوشت شده و قرار بود به زودی بمیرد، می ترسید ولی حرفی به کسی نزد. باید قوی می ماند تا دیگران هم با دیدنش دلگرم شوند.
حالا فقط نماینده های اسلیترین و هافلپاف باقی مانده بودند. آیا کسی قصد فدا کردن جان خودش را داشت؟ اصلا چه کسی گادفری و ساکورا را می کشت؟ هیچ جور دیگری نمی شد از این جهنم خلاص شد؟