به ارامی از پله ها بالا میرفت از بیم آنکه سینی ای که در دست او بود ، چپ نشود . به وضوح قطره های درشت عرق بر روی پیشانی اش دیده میشد . بزرگترین گناه او این بود که یک لحظه وسوسه شده بود و پیشنهاد چند مرگخوار را قبول کرده بود . اگر نمایندگان محفل ققنوس از حیله ی او با خبر میشدند ، چه بلایی سر او می آمد؟ او به خوبی میدانست که اگر وظیفه اش را انجام ندهد ، کشته خواهد شد پس تصمیم اش را گرفت و مرگ با تاخیر را به مرگ فوری ترجیح داد .
ده دقیقه بعد ...
سینی را به سمت انان گرفت و همه یک فنجان برداشتند و بر روی میز قرار دادند . لحظه به لحظه ترس او بیشتر میشد . هرلحظه امکان این وجود داشت تا خیانت او بر دیگران آشنا شود .
پس از گذشت لحظاتی یکی از نمایندگان محفل روکرد به او و گفت : اگه برات زحمتی نیس ، برو و به دو نفری که دم در ایستادند بگو بیان داخل .
یک لحظه ، دنیا دور سر اوچرخ خورد . او فراموش کرده بود که محفلی ها به همراه خود دو مامور امنیتی اورده بودند که یکی از وضایفشان تست غذا های ماموران محفل ققنوس بود ! اگر ماموران آن قهوه ها را تست میکردند چه بلایی بر سر او می آ مد؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] دارالمجانین لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1396/04/28
آخرین ورود: دوشنبه 18 آذر 1398 23:15
از: دواج يك امرحسنه است !
پستها:
689

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/05/20
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: پنجشنبه 18 خرداد 1396 21:41
از: اليا
پستها:
367

- میگم مارکوس
- ها چیه روفوس؟
- الان وقتشه بپرسی: "حالا باید چیکار کنیم"
- ایوان حالا باید چیکار کنیم؟
- هوم...اون بوقیا مطمئنا مارو می شناسن،باید به روش خودمون عمل کنیم.روشی بس شوم و سیاه!
بلاتریکس که داشت از فرط حسادت به ایوان می مرد با پوزخندی زورکی گفت:
- اوه ایوان تا کی میخوای روش های سفید و قانونیتو به خورد ما بدی؟
- نگران نباش اینیکی واقعا سیاهه...مورفین!
- شیه ایوان؟
- اون کیفتو بیار ببینم چی توش داری؟
- متاع خریداری؟
- نه بابا،یه مقدار جنس ناخالص می خوام که بشه باهاش یه دو سه روزی پرواز کرد!
- آره دارم،اما مجانی شیزی بهت نمی دم!
-ما تو ماموریتیم،تو مرگخوار لرد هستی و بنابراین کلیه اموالت برای ماموریت ها وقف عام می شه.متاعو رد کن بیاد.
- باشه،بیا.به خاطر خواهر ژادم بهت دادمشا،فک نکنی همیشه اژ این خبراش.بشه پررو.
- خیلی خب.ما یه نفر رو لازم داریم تا این مواد رو ببره آبدارخونه.بده بریزن تو قهوه ببرن واسه نماینده های محفل.اینجوری میتونیم حکم رو ازشون بگیریم(ماجرای ناصرالدین شاه).
و سپس کیسه ای کوچک از جیب ردایش بیرون کشید و گفت:
- این پولم باید به عنوان زیر میزی بدین به آبدارچی.
- بعد مطمئنی که محفلیا اینقدر سادن؟
- آره بابا،پس چی؟
- ببینیم و تعریف کنیم.
-آره،حالا کی حاظره این کار خطیر رو انجام بده؟
مارکوس:
- شجاعتتو تحسین می کنم مارکوس
آبدارخانه!
لحظاتی بعد مارکوس وارد آبدارخانه شد و لی جردن را در آغوش کشید.
- خسته نباشی داداش.حالت چطوره؟ بیا این گالیونا رو بگیر شب عیده بالاخره شمام خرج داری،من میدونم.
- سلام،خب کارت لنگه چیه؟
سپس مارکوی گلوله های سیاه رنگی را که توسط مشما بسته بندی شده بودند از جیبش بیرون آورد:
- هیچی،فقط میخوام چند تا فنجون قهوه ببری برای نماینده های محفل.سر راهت اینارم بنداز توشون.
- باشه.
...
- ها چیه روفوس؟
- الان وقتشه بپرسی: "حالا باید چیکار کنیم"
- ایوان حالا باید چیکار کنیم؟

- هوم...اون بوقیا مطمئنا مارو می شناسن،باید به روش خودمون عمل کنیم.روشی بس شوم و سیاه!

بلاتریکس که داشت از فرط حسادت به ایوان می مرد با پوزخندی زورکی گفت:
- اوه ایوان تا کی میخوای روش های سفید و قانونیتو به خورد ما بدی؟
- نگران نباش اینیکی واقعا سیاهه...مورفین!
- شیه ایوان؟
- اون کیفتو بیار ببینم چی توش داری؟
- متاع خریداری؟
- نه بابا،یه مقدار جنس ناخالص می خوام که بشه باهاش یه دو سه روزی پرواز کرد!
- آره دارم،اما مجانی شیزی بهت نمی دم!
-ما تو ماموریتیم،تو مرگخوار لرد هستی و بنابراین کلیه اموالت برای ماموریت ها وقف عام می شه.متاعو رد کن بیاد.
- باشه،بیا.به خاطر خواهر ژادم بهت دادمشا،فک نکنی همیشه اژ این خبراش.بشه پررو.
- خیلی خب.ما یه نفر رو لازم داریم تا این مواد رو ببره آبدارخونه.بده بریزن تو قهوه ببرن واسه نماینده های محفل.اینجوری میتونیم حکم رو ازشون بگیریم(ماجرای ناصرالدین شاه).
و سپس کیسه ای کوچک از جیب ردایش بیرون کشید و گفت:
- این پولم باید به عنوان زیر میزی بدین به آبدارچی.
- بعد مطمئنی که محفلیا اینقدر سادن؟
- آره بابا،پس چی؟
- ببینیم و تعریف کنیم.
-آره،حالا کی حاظره این کار خطیر رو انجام بده؟
مارکوس:

- شجاعتتو تحسین می کنم مارکوس
آبدارخانه!
لحظاتی بعد مارکوس وارد آبدارخانه شد و لی جردن را در آغوش کشید.
- خسته نباشی داداش.حالت چطوره؟ بیا این گالیونا رو بگیر شب عیده بالاخره شمام خرج داری،من میدونم.
- سلام،خب کارت لنگه چیه؟
سپس مارکوی گلوله های سیاه رنگی را که توسط مشما بسته بندی شده بودند از جیبش بیرون آورد:
- هیچی،فقط میخوام چند تا فنجون قهوه ببری برای نماینده های محفل.سر راهت اینارم بنداز توشون.
- باشه.
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/12/16 13:52:15

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1396/04/28
آخرین ورود: دوشنبه 18 آذر 1398 23:15
از: دواج يك امرحسنه است !
پستها:
689

همه ی مرگخواران روفوس را کشان کشان به سمت آبخوری بردند . کمی آب به صورتش زدند و حالش بهتر شد . مارکوس گفت : حالا چیکار کنیم ؟
- معلومه که ! باید بریم طبقه ی 53 آنتونین رو بیاریم ، بعدشم بریم طبقه ی 99 آینه رو بیاریم .
- خب بریم دیه !
- بوقی ، آسانسور خرابه !
سه ساعت بعد ...
مرگخواران همه در حال جان دادن بودند و به سختی از پله ها پایین می آمدند ولی ناگهان در کمال تعجب مورفین یک بطری بزرگ آب معدنی از کیفش در آورد .
- مورفین ، چرا اینو رو نکردی ؟ داریم میمیریم از تشنگی ...
مورفین پس از اینکه کمی از بطری نوشید ، گفت : من شنیده بودم که اگه آب رو با خژخاژ قاطی کنی ، خیلی فاژ میده ! برای همین بهتون حرفی نژدم !
مرگخواران :
سپس بطری آب را از مورفین گرفتند و همه از آن نوشیدند . وقتی به طبقه ی 53 رسیدند ، تابلوی اعلانات روی دیوار توجه آنها را به خود جلب کرد ...
از طبقات 53 و 99 توسط اعضای محترم محفل ققنوس محافظت میشود . لطفا قبل از ورود با نماینده ی محفل در اتاق 5893 هماهنگ بفرمایید . با تشکر !
مرگخواران :
- معلومه که ! باید بریم طبقه ی 53 آنتونین رو بیاریم ، بعدشم بریم طبقه ی 99 آینه رو بیاریم .
- خب بریم دیه !

- بوقی ، آسانسور خرابه !
سه ساعت بعد ...
مرگخواران همه در حال جان دادن بودند و به سختی از پله ها پایین می آمدند ولی ناگهان در کمال تعجب مورفین یک بطری بزرگ آب معدنی از کیفش در آورد .
- مورفین ، چرا اینو رو نکردی ؟ داریم میمیریم از تشنگی ...
مورفین پس از اینکه کمی از بطری نوشید ، گفت : من شنیده بودم که اگه آب رو با خژخاژ قاطی کنی ، خیلی فاژ میده ! برای همین بهتون حرفی نژدم !
مرگخواران :

سپس بطری آب را از مورفین گرفتند و همه از آن نوشیدند . وقتی به طبقه ی 53 رسیدند ، تابلوی اعلانات روی دیوار توجه آنها را به خود جلب کرد ...
از طبقات 53 و 99 توسط اعضای محترم محفل ققنوس محافظت میشود . لطفا قبل از ورود با نماینده ی محفل در اتاق 5893 هماهنگ بفرمایید . با تشکر !
مرگخواران :
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/01/06
آخرین ورود: جمعه 16 آبان 1393 19:55
از: ايفاي نقش حالم بهم ميخوره
پستها:
316

دربان با خوشرویی پاسخ داد:
-بله، بفرمایید تو. جناب مدیر منتظرتون هستن، لطفا از راه پله برید طبقه بیستم، بپیچید به چپ، آخرین در راهرو اتاق ایشونه.
هفت مرگخواری با حالتی گولاخ مابانه وارد شدند و به سمت راه پله رفتند.
2 ساعت بعد، طبقه 20، کنار دفتر مدیر
هفت مرگخوار که حالا با حالتی گولاخ مابانی میخزیدند، به درب دفتر مدیر رسیدند، ایوان از روی زمین بلند شد و ردایش را تکاند، سپس تکانی موجی شکل با آن داد و با دستش سه ضربه کوتاه به درب دفتر زد. صدایی پاسخ داد:
- بفرمایید داخل!
مرگخواران وارد شدند، مردی بر روی صندلی از چرم نشسته بود، اما چون صندلی پشت به مرگخواران، که در لباس مامورین وزارتخانه بودند، قرار گرفته بود صورت وی دیده نمیشد. ایوان با صدایی که هیچ احساسی در آن مشهود نبود گفت:
- ما برای بازرسی از آینه نفاق انگیز و اون دیوونه جدید اومدیم، لطفا بگید که اتاق ها کجان.
مرد صندلی را چرخاند و صورتش در دید مرگخواران قرار گرفت، ناگهان روفوس سکته کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود، آمیکوس با صدایی لرزان گفت:
- بارون خون آلود!!!!
بارون با صدایی سرشار از شرارت گفت:
-درسته، مدتیه که از کسایی که باعث دیوونگیشون شدم نگهداری میکنم، یه جای رزرو شده میخواید؟
ایوان با صراحت گفت:
- نه متشکرم، فقط شماره اتاق ها رو بگید.
بارون پاسخ داد:
-اون دیوونه توی اتاق 5892 تو طبقه 53 زندانی شده. آینه هم توی طبقه 99 قرار داره، میتونید برید.
ایوان نیم نگاهی به روفوس انداخت و گفت:
-اینجا از کجا میشه آب یخ گیر آورد؟
بارون گفت:
-آبدارخونه، اول راهرو.
و مرگخوار ها در حالی که جسم بیهوش روفوس رو میکشیدند از دفتر خارج شدند و به سمت آبدارخانه رفتند.
-بله، بفرمایید تو. جناب مدیر منتظرتون هستن، لطفا از راه پله برید طبقه بیستم، بپیچید به چپ، آخرین در راهرو اتاق ایشونه.

هفت مرگخواری با حالتی گولاخ مابانه وارد شدند و به سمت راه پله رفتند.
2 ساعت بعد، طبقه 20، کنار دفتر مدیر
هفت مرگخوار که حالا با حالتی گولاخ مابانی میخزیدند، به درب دفتر مدیر رسیدند، ایوان از روی زمین بلند شد و ردایش را تکاند، سپس تکانی موجی شکل با آن داد و با دستش سه ضربه کوتاه به درب دفتر زد. صدایی پاسخ داد:
- بفرمایید داخل!
مرگخواران وارد شدند، مردی بر روی صندلی از چرم نشسته بود، اما چون صندلی پشت به مرگخواران، که در لباس مامورین وزارتخانه بودند، قرار گرفته بود صورت وی دیده نمیشد. ایوان با صدایی که هیچ احساسی در آن مشهود نبود گفت:
- ما برای بازرسی از آینه نفاق انگیز و اون دیوونه جدید اومدیم، لطفا بگید که اتاق ها کجان.
مرد صندلی را چرخاند و صورتش در دید مرگخواران قرار گرفت، ناگهان روفوس سکته کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود، آمیکوس با صدایی لرزان گفت:
- بارون خون آلود!!!!

بارون با صدایی سرشار از شرارت گفت:
-درسته، مدتیه که از کسایی که باعث دیوونگیشون شدم نگهداری میکنم، یه جای رزرو شده میخواید؟

ایوان با صراحت گفت:
- نه متشکرم، فقط شماره اتاق ها رو بگید.

بارون پاسخ داد:
-اون دیوونه توی اتاق 5892 تو طبقه 53 زندانی شده. آینه هم توی طبقه 99 قرار داره، میتونید برید.

ایوان نیم نگاهی به روفوس انداخت و گفت:
-اینجا از کجا میشه آب یخ گیر آورد؟

بارون گفت:
-آبدارخونه، اول راهرو.

و مرگخوار ها در حالی که جسم بیهوش روفوس رو میکشیدند از دفتر خارج شدند و به سمت آبدارخانه رفتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/10
تولد نقش: 1385/06/26
آخرین ورود: یکشنبه 6 تیر 1395 19:17
از: برج شمالی
پستها:
150

صبح روز بعد:
ایوان دفتر حضور و غیابو میگیره دستش و سرگرم خوندن اسامی میشه.
-آمیکوس؟
-حاضر!
-بلاتریکس؟
-حاضر!
آنتونین؟
-اجازه اون غایبه.بردنش دیوونه خونه!
صدای ضعیف مورفین از انتهای صف به گوش میرسه:
-ح...ح...حا...
بلا بی صبرانه وسط حرف مورفین میپره.
-چیه بابا؟هنوز اسمی نخونده که.چی میخوای بگی دوساعته حا حا میکنی؟هان؟عطسه؟سرفه؟حالتون چطوره؟حاجی؟حاشیه؟حافظه؟حادثه؟چیه خب؟
مورفین نفسی تازه میکنه.
-بابا دو شاعته اشممو خونده.الان باژ برام غیبت میژنه ها.یکی به جای من بگه حا حا حاژر...
حضور و غیاب ایوان تموم میشه.دفترو کنار میذاره و شروع به حرف زدن میکنه:
-خب.دوستان عزیز، همونطور که میدونین در آستانه ماموریت خطرناکی هستیم.
شترقققققق!
پس گردنی محکمی که به پس گردن ایوان نواخته میشه نمیذاره جمله شو تموم کنه.ایوان با عصبانیت برمیگرده ولی با چهره عصبانی تر لرد سیاه مواجه میشه.
-کی جنابعالی رو مبصر کرده؟برای من حضور غیاب میکنه.بعدم سخنرانی میکنه.نمیگه مملکت لرد داره.زود برو سرجات.
ایوان درحالیکه گردنشو میماله فورا به صف مرگخوارا ملحق میشه.لرد سخنرانی ایوان رو ادامه میده.
-خب،همونطور که میدونین در آستانه ماموریت خطرناکی هستیم.مجوز ورود به دارالمجانین رو گرفتیم.کیا برای رفتن داوطلبن؟
باز صدای ضعیفی از انتهای صف به گوش میرسه:م...م...من عژیژ دل دایی!
لرد گلوشو صاف میکنه و ادامه میده:اهم اهم...خودم انتخاب میکنم.ایوان،آمیکوس،روفوس،لودو و تو و تو و تو (برای ورود آزادانه ملت مرگخوار به داستان!)این مجوزو بگیرین و فورا به دارالمجانین آپارات کنین.
کمی بعد...دارالمجانین لندن:
-بله این مجوز ماست.لطفا دارالمجانین رو برای بازدید ما کاملا آماده کنین.ضمنا شنیدیم یکی از بیماران شما دو سه روز پیش قصد فرار داشته.ترتیب ملاقات ما با ایشون رو هم حتما بدین.میخواییم بدونیم انگیزه شون از این کار چی بوده.
ایوان دفتر حضور و غیابو میگیره دستش و سرگرم خوندن اسامی میشه.
-آمیکوس؟
-حاضر!
-بلاتریکس؟
-حاضر!
آنتونین؟
-اجازه اون غایبه.بردنش دیوونه خونه!
صدای ضعیف مورفین از انتهای صف به گوش میرسه:
-ح...ح...حا...
بلا بی صبرانه وسط حرف مورفین میپره.
-چیه بابا؟هنوز اسمی نخونده که.چی میخوای بگی دوساعته حا حا میکنی؟هان؟عطسه؟سرفه؟حالتون چطوره؟حاجی؟حاشیه؟حافظه؟حادثه؟چیه خب؟

مورفین نفسی تازه میکنه.
-بابا دو شاعته اشممو خونده.الان باژ برام غیبت میژنه ها.یکی به جای من بگه حا حا حاژر...

حضور و غیاب ایوان تموم میشه.دفترو کنار میذاره و شروع به حرف زدن میکنه:
-خب.دوستان عزیز، همونطور که میدونین در آستانه ماموریت خطرناکی هستیم.
شترقققققق!

پس گردنی محکمی که به پس گردن ایوان نواخته میشه نمیذاره جمله شو تموم کنه.ایوان با عصبانیت برمیگرده ولی با چهره عصبانی تر لرد سیاه مواجه میشه.
-کی جنابعالی رو مبصر کرده؟برای من حضور غیاب میکنه.بعدم سخنرانی میکنه.نمیگه مملکت لرد داره.زود برو سرجات.

ایوان درحالیکه گردنشو میماله فورا به صف مرگخوارا ملحق میشه.لرد سخنرانی ایوان رو ادامه میده.
-خب،همونطور که میدونین در آستانه ماموریت خطرناکی هستیم.مجوز ورود به دارالمجانین رو گرفتیم.کیا برای رفتن داوطلبن؟
باز صدای ضعیفی از انتهای صف به گوش میرسه:م...م...من عژیژ دل دایی!

لرد گلوشو صاف میکنه و ادامه میده:اهم اهم...خودم انتخاب میکنم.ایوان،آمیکوس،روفوس،لودو و تو و تو و تو (برای ورود آزادانه ملت مرگخوار به داستان!)این مجوزو بگیرین و فورا به دارالمجانین آپارات کنین.
کمی بعد...دارالمجانین لندن:
-بله این مجوز ماست.لطفا دارالمجانین رو برای بازدید ما کاملا آماده کنین.ضمنا شنیدیم یکی از بیماران شما دو سه روز پیش قصد فرار داشته.ترتیب ملاقات ما با ایشون رو هم حتما بدین.میخواییم بدونیم انگیزه شون از این کار چی بوده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/05/20
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: پنجشنبه 18 خرداد 1396 21:41
از: اليا
پستها:
367

- می گم شطوره یکیو بفرشتیم به هر کدوم از درمانگرا و نگهبانا یه مقدار متاع بده،بزنن گیج شن.من حاژرم محصول جدیدمو در اختیارتون بژارم تا آژمایشش کنید.
- کروشیو،معتاد بدبخت.
- بابا بلا من دیگه نابود شدم.هرکدومتون خودم.گناه دارم به مرلین!
ملت که دلشان به شدت برای مورفین سوخته و تا حدی کباب شده بود،اشک جاری شده از گوشه چشمشان را پاک کرده و در این میان لوسیوس مقداری متاع ناب در اختیار مورفین گذاشت تا خود را بسازد ...اندکی بعد لوسیوس در حالی که به موهای بلندش دست می کشید نظریه ای را مطرح کرد مبنی بر اینکه:
- بهترین راه اینه که از تونل های زیر زمینی که وزارت خونه رو به تیمارستان وصل می کنه استفاده کنیم.دو دسته می شیم،یه گروه می ره از زیر اتاقی که آینه توشه در میاد.گروه دیگه ام میره سراغ آنتونین.چطوره؟
- فوق العاده کلیشه ای و بچگانس.فکر کردی اونا به همین راحتی اتاقو ول می کنن به امون مرلین؟ نه ازین خبرا نیست.
- بلا توام همش بزن تو ذوق من.
- کروشیو باو.این روزا زیادی حرف می زنی.
- من معذرت می خوام.ببخشید.من معذرت می خوام.(تریپ یکی از کاندیدا های انتخاباتی
).
لحظاتی بعد فکری بس گولاخ مابانه به ذهن ایوان رسید.
- فهمیدم.
ملت: بگو ایوان.زود باش.چی؟
- ما باید خودمونو به شکل چند پزشک بازرس در بیاریم،که مثلا از وزارت خونه اومدیم برای سر کشی.بعد به بهانه بازرسی وارد اتاق های مورد نظر می شیم که آینه و آنتونین توشون هستن.برای این کار به مجوز وزارت نیاز داریم که همه چیز طبیعی به نظر بیاد.من از طریق جاسوس هامون در وزارت ترتیب مجوز رو هم می دم.فقط باید افراد رو انتخاب کنیم.در ذهن ایوان: من چقد گولاخم!
ظاهرا همه موافق بودند!
صبح روز بعد

- کروشیو،معتاد بدبخت.
- بابا بلا من دیگه نابود شدم.هرکدومتون خودم.گناه دارم به مرلین!
ملت که دلشان به شدت برای مورفین سوخته و تا حدی کباب شده بود،اشک جاری شده از گوشه چشمشان را پاک کرده و در این میان لوسیوس مقداری متاع ناب در اختیار مورفین گذاشت تا خود را بسازد ...اندکی بعد لوسیوس در حالی که به موهای بلندش دست می کشید نظریه ای را مطرح کرد مبنی بر اینکه:
- بهترین راه اینه که از تونل های زیر زمینی که وزارت خونه رو به تیمارستان وصل می کنه استفاده کنیم.دو دسته می شیم،یه گروه می ره از زیر اتاقی که آینه توشه در میاد.گروه دیگه ام میره سراغ آنتونین.چطوره؟
- فوق العاده کلیشه ای و بچگانس.فکر کردی اونا به همین راحتی اتاقو ول می کنن به امون مرلین؟ نه ازین خبرا نیست.
- بلا توام همش بزن تو ذوق من.
- کروشیو باو.این روزا زیادی حرف می زنی.
- من معذرت می خوام.ببخشید.من معذرت می خوام.(تریپ یکی از کاندیدا های انتخاباتی
).لحظاتی بعد فکری بس گولاخ مابانه به ذهن ایوان رسید.
- فهمیدم.
ملت: بگو ایوان.زود باش.چی؟
- ما باید خودمونو به شکل چند پزشک بازرس در بیاریم،که مثلا از وزارت خونه اومدیم برای سر کشی.بعد به بهانه بازرسی وارد اتاق های مورد نظر می شیم که آینه و آنتونین توشون هستن.برای این کار به مجوز وزارت نیاز داریم که همه چیز طبیعی به نظر بیاد.من از طریق جاسوس هامون در وزارت ترتیب مجوز رو هم می دم.فقط باید افراد رو انتخاب کنیم.در ذهن ایوان: من چقد گولاخم!

ظاهرا همه موافق بودند!
صبح روز بعد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

مورفین که هنوز آشکارا خمیازه میکشید گفت:ولی ببخژین ارباب ژون،حالا به نژر شما ما باید ژطوری بریم اونژا؟
لرد کروشیویی به طرف مورفین فرستاد و باعث شد حالت خستگی و خواب الودگی اش به طور کامل از بدنش خارج شود!
بعد لوله کاغذ پوستی را روی میز پهن کرد و گفت:این نقشه اون جای مضحکه.شما باید با توجه به شرایط به طور نامحسوس وارد اونجا بشید.بخاطر وجود آینه نفاق انگیز کنترل ها و حساسیت های زیادی اونجا اعمال شده.
بعد لرد کروشیوی دیگری به سمت مورفین که قصد داشت با چوب جادویش قسمتی از میز را بسوزاند فرستاد و گفت:حوصله هیچ خطا و اشتباهی ندارم!میرین اونجا،آینه رو برمیدارین،انتونین رو هم بر میدارین و برمیگردین!وای به حالتون اگه یکی دیگه از شماها دوباره گیر بیوفته و خودش رو جای...یکی از اون بوقیا جا بزنه!
بلا در حالی که به شدت مشغول بررسی نقشه بود گفت:ارباب قول میدم حواسم بهشون باشه!
مورفین:ای بابا ارباب این بلا دیگه ژی میگه!قرار نیشت هر لحژه...
کروشیوی مشترک ارباب و بلا مورفین را ساکت کرد!(مورفین بر اثر برخورد دو طلسم به همراه صندلی روی هوا بلند شد و جایی نزدیک شومینه فرود امد!)
لرد از روی صندلی اش بلند شد و با لحنی محکمی گفت:فردا صبح زود حرکت میکنین.امشب بهتون رحم میکنم میذارم استراحت کنین.از فرصت استراحتتون استفاده کنین و برای نفوذ به اونجا و راه های مختلف پیدا کردن آینه و برداشتن اون و آنتونین نقشه بکشین!
رودولف در حال زمزمه کردن جمله " چه استراحت کاملی" بود که با چشم غره بلا حرفش را قورت داد و بلافاصله نقشه را به سمت خودش کشید و گفت:چشم ارباب ما تمام شب رو نقشه کار میکنیم!
بعد از رفتن لرد ایوان جام خالی جلویش را به سمت رودولف پرت کرد و گفت:که تا صبح روی نقشه کار میکنیم هان؟کار کن ببینم!من از خستگی دارم پس میوفتم!
بلا که از این وضع خسته شده بود چوب دستی اش را به حالت تهدید تکان داد و با حالت عصبی گفت:نـــــــــــقـــــــــــــشــــــــــــه!
لوسیوس که اصلا حوصله کروشیو های شبانه بلا را نداشت سیلی محکمی به ایوان زد و بعد از پریدن برق از سه فاز او گفت:ببینم کسی پیشنهادی داره که چطوری وارد بشیم؟
بلا با حالت تهدید امیزی گفت:میتونید پیشنهاد بدین،ولی گفته باشم!اولین کسی که پیشنهاد بده خودمونو شبیه دیوانه ها کنیم با کروشیو ناکارش میکنم!
لرد کروشیویی به طرف مورفین فرستاد و باعث شد حالت خستگی و خواب الودگی اش به طور کامل از بدنش خارج شود!
بعد لوله کاغذ پوستی را روی میز پهن کرد و گفت:این نقشه اون جای مضحکه.شما باید با توجه به شرایط به طور نامحسوس وارد اونجا بشید.بخاطر وجود آینه نفاق انگیز کنترل ها و حساسیت های زیادی اونجا اعمال شده.
بعد لرد کروشیوی دیگری به سمت مورفین که قصد داشت با چوب جادویش قسمتی از میز را بسوزاند فرستاد و گفت:حوصله هیچ خطا و اشتباهی ندارم!میرین اونجا،آینه رو برمیدارین،انتونین رو هم بر میدارین و برمیگردین!وای به حالتون اگه یکی دیگه از شماها دوباره گیر بیوفته و خودش رو جای...یکی از اون بوقیا جا بزنه!
بلا در حالی که به شدت مشغول بررسی نقشه بود گفت:ارباب قول میدم حواسم بهشون باشه!
مورفین:ای بابا ارباب این بلا دیگه ژی میگه!قرار نیشت هر لحژه...
کروشیوی مشترک ارباب و بلا مورفین را ساکت کرد!(مورفین بر اثر برخورد دو طلسم به همراه صندلی روی هوا بلند شد و جایی نزدیک شومینه فرود امد!)
لرد از روی صندلی اش بلند شد و با لحنی محکمی گفت:فردا صبح زود حرکت میکنین.امشب بهتون رحم میکنم میذارم استراحت کنین.از فرصت استراحتتون استفاده کنین و برای نفوذ به اونجا و راه های مختلف پیدا کردن آینه و برداشتن اون و آنتونین نقشه بکشین!

رودولف در حال زمزمه کردن جمله " چه استراحت کاملی" بود که با چشم غره بلا حرفش را قورت داد و بلافاصله نقشه را به سمت خودش کشید و گفت:چشم ارباب ما تمام شب رو نقشه کار میکنیم!
بعد از رفتن لرد ایوان جام خالی جلویش را به سمت رودولف پرت کرد و گفت:که تا صبح روی نقشه کار میکنیم هان؟کار کن ببینم!من از خستگی دارم پس میوفتم!
بلا که از این وضع خسته شده بود چوب دستی اش را به حالت تهدید تکان داد و با حالت عصبی گفت:نـــــــــــقـــــــــــــشــــــــــــه!
لوسیوس که اصلا حوصله کروشیو های شبانه بلا را نداشت سیلی محکمی به ایوان زد و بعد از پریدن برق از سه فاز او گفت:ببینم کسی پیشنهادی داره که چطوری وارد بشیم؟
بلا با حالت تهدید امیزی گفت:میتونید پیشنهاد بدین،ولی گفته باشم!اولین کسی که پیشنهاد بده خودمونو شبیه دیوانه ها کنیم با کروشیو ناکارش میکنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/12/11 0:54:38
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/12/11 1:27:56
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/12/11 1:27:56
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سوژه جدید:
مکان:خانه ریدل
زمان:طبق معمول ساعت سه نیمه شب
لرد سیاه چکش کوچکی را چند بار روی میز کوبید.مرگخوارانی که دور میز مشغول چرت زدن بودند وحشتزده از خواب پریدند.
-اهم اهم...جلسه رسمیه.
ایوان روزیه درحالیکه با پیچ گوشتی دل و روده منوی مدیریتش را روی میز ریخته بود زیر لب غر میزد.
-من نمیدونم این جلسه های ما چرا همش نصفه شب رسمی میشه.نه،...چرا! میدونم.تا لنگ ظهر میگیره میخوابه.بعدشم نجینی رو میره پیاده روی که چه عرض کنم...پیاده خزی...بعدشم این و اونو شکنجه کن و پستای روفوسو نقد کن...روز تموم میشه دیگه.
صدای زمزمه وار لرد سیاه برای ساکت شدن ایوان کافی بود.
-چیزی گفتی روزیه؟
ایوان لبخند معصومانه ای زد.
-نه ارباب میخواستم گزارش امروزو بدم خدمتتون.
با اشاره لرد سیاه ایوان سر جایش نشست.
-خب...همونطور که میدونین یک هفته پیش خبری از پیام امروز براتون خوندم.بارتی!قسمتهایی رو که زیرش خط کشیده شده دوباره بخون.
بارتی از جا بلند شد و شروع به خواندن کرد.
-دادگاه مربوط به پرونده آینه نفاق انگیز ظهر امروز در دادسرای هاگزمید تشکیل شد.طبق رای قاضی دادگاه این آینه که متهم به مجنون کردن تعداد زیادی از جادوگران شده بود محکوم به حبس ابد در انباری دارالمجانین لندن شد.لازم به ذکر است که تعدادی از جادوگران خواستار شکسته شدن...ارباب تا همینجا بود.
با سکوت بارتی لرد سیاه به سخنرانیش ادامه داد.
-و همونطور که میدونین ارباب علاقمنده این آینه رو در اتاقش داشته باشه.
مرگخواران با حرکت سر حرف لرد را تایید کردند.مارکوس فلینت که در صندلی کنار لرد نشسته بود دستش را بلند کرد و بعد از کسب اجازه از لرد از جا بلند شد.
-ارباب،شما از آنتونین خواسته بودین بره اونجا و آینه رو براتون بیاره.
لرد سیاه لبخندی زد.
-بله فلینت.ممنونم از اینکه یاد آوری کردی من از کی چی خواسته بودم!ولی امروز مطلع شدم که آنتونین
بعد از ورود به دارالمجانین توسط پرستارها دستگیر شده و برای جلوگیری از لو رفتن هویتش خودشو اممم....چیز....از همونا جا زده.
بارتی از جا پرید.
-دیوونه؟مجنون؟بی عقل؟
لرد سیاه اخمی کرد.
-خب حالا لازم نیست حتما اسمشو بیاریم.درخواست ارباب از شما اینه که برین اونجا و آینه رو برای ارباب بیارین...راستی...سر راهتون آنتونینم نجات بدین بیارین.لازمش دارم.
مکان:خانه ریدل
زمان:طبق معمول ساعت سه نیمه شب
لرد سیاه چکش کوچکی را چند بار روی میز کوبید.مرگخوارانی که دور میز مشغول چرت زدن بودند وحشتزده از خواب پریدند.
-اهم اهم...جلسه رسمیه.
ایوان روزیه درحالیکه با پیچ گوشتی دل و روده منوی مدیریتش را روی میز ریخته بود زیر لب غر میزد.
-من نمیدونم این جلسه های ما چرا همش نصفه شب رسمی میشه.نه،...چرا! میدونم.تا لنگ ظهر میگیره میخوابه.بعدشم نجینی رو میره پیاده روی که چه عرض کنم...پیاده خزی...بعدشم این و اونو شکنجه کن و پستای روفوسو نقد کن...روز تموم میشه دیگه.
صدای زمزمه وار لرد سیاه برای ساکت شدن ایوان کافی بود.
-چیزی گفتی روزیه؟
ایوان لبخند معصومانه ای زد.
-نه ارباب میخواستم گزارش امروزو بدم خدمتتون.

با اشاره لرد سیاه ایوان سر جایش نشست.
-خب...همونطور که میدونین یک هفته پیش خبری از پیام امروز براتون خوندم.بارتی!قسمتهایی رو که زیرش خط کشیده شده دوباره بخون.
بارتی از جا بلند شد و شروع به خواندن کرد.
-دادگاه مربوط به پرونده آینه نفاق انگیز ظهر امروز در دادسرای هاگزمید تشکیل شد.طبق رای قاضی دادگاه این آینه که متهم به مجنون کردن تعداد زیادی از جادوگران شده بود محکوم به حبس ابد در انباری دارالمجانین لندن شد.لازم به ذکر است که تعدادی از جادوگران خواستار شکسته شدن...ارباب تا همینجا بود.
با سکوت بارتی لرد سیاه به سخنرانیش ادامه داد.
-و همونطور که میدونین ارباب علاقمنده این آینه رو در اتاقش داشته باشه.
مرگخواران با حرکت سر حرف لرد را تایید کردند.مارکوس فلینت که در صندلی کنار لرد نشسته بود دستش را بلند کرد و بعد از کسب اجازه از لرد از جا بلند شد.
-ارباب،شما از آنتونین خواسته بودین بره اونجا و آینه رو براتون بیاره.
لرد سیاه لبخندی زد.
-بله فلینت.ممنونم از اینکه یاد آوری کردی من از کی چی خواسته بودم!ولی امروز مطلع شدم که آنتونین
بعد از ورود به دارالمجانین توسط پرستارها دستگیر شده و برای جلوگیری از لو رفتن هویتش خودشو اممم....چیز....از همونا جا زده.

بارتی از جا پرید.
-دیوونه؟مجنون؟بی عقل؟
لرد سیاه اخمی کرد.
-خب حالا لازم نیست حتما اسمشو بیاریم.درخواست ارباب از شما اینه که برین اونجا و آینه رو برای ارباب بیارین...راستی...سر راهتون آنتونینم نجات بدین بیارین.لازمش دارم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/12/10 1:56:00
ولد : زود باش بوگو بیبینم ! از کی دستور میگیری !؟ از کی دستور میگیری !؟
بارتی : نــــه تو رو خدا مامانجون ! قول میدم بچه ی خوبی باشم ! فلکم نکن !
ولد : درست حرف بزن ببینم چی میگی !
بارتی : طبق آخرین گزارش از حمله ی پی در پی معترضان آزادی خواه به کاخ رییس جمهور ... وزارت سحر و جادو اعلام کرد .. !
ولد : بهت گفتم بگو از کی دستور میگیری !
آخرین تلاش ولدک برا حرف کشیدن از بارتی ناکام ماند !
ولدک کنار اومد و از پشت صحنه بهش رسوندن که لازم نیست حرف بکشه ! فقط لازمه بهش نشون بده که لرد به کی میگن !
ولدک : موهاهاهاهاهاها !
بلا :
ولدک : بسه دیگه ! تحت فرمان نباش !
بلا :
ولدک : بگو ببینم ... !؟ ارباب تو کیه ؟
بلا : بارتی !
ولدک : ندیدی سوسک شد ! شپلخش کردم !
بلا : فرقی نمیکنه ! ما که لرد کچل لازم نداریم !
با این حرف بلا لردی کلی غمزده شد . خوب به هر حال پیر بود و خسته ! زود ناراحت میشد !
اما ناراحتیش زود از بین رفت ! چوبدستیش رو طرف بارتی گرفت و :
- اهمیوس کچلیوس ویروسیوس بوم !
بلا :
- هاهاها ! حالا چی ! حالا اونم کچله !
بلا : خب تو حتی دندون هم نداری !
لردک : میخوای یه دندونی بهت نشون بدم که ...
و بعد وردی خوند که نتیجش این شد که بلا همه دندوناش ریخت !
بلا :
من تشلیمم ارباب ! شما ارباب منی اشلا ! فقط تو رو خدا دندونامو بده !
لردی : جنس گرفته شده پس داده نمیشود ! یوهاهاها !!!
کمی آنطرف تر - منزل هری!
آلبوس : بابایی جون !؟ شما کی ریش گذاشتین !؟ مامان دیده اصلا !؟
هری : این چیزا به تو نیومده پسر ! بدو ببینم ! اون دیگ رو بذار رو گاز زیرشم تا ته روشن کن !
آلبوس : فقط بابایی یه چیز دیگه ! میدونستید خیلی شبیه دامبل شدید ؟
با این حرف جیمز هری عین برق گرفته ها خشک شد !
هری : هین !؟ شبیه دامبل شدم !؟
آلبوس : اوهوم ! آها راستی ! بابایی جیمز فکر کنم منجمد شد دیگه !
هری : ساکت ! دارم فکر میکنم !!!
و در افکار نه چندان شیطانی ای فرو رفت !
هری ( با خودشو وجدان خودش ! ) : بیبین وجدان جون ! اگه تو راضی باشی و بخوابی من میتونم کارای زیادی انجام بدم ! مثلا این که میرم دامبل رو میدزدم بعد ریشاشو که اندازه ی ریشای من شده سیاه میکنم ! بعد میدم دامبل رو دست جیمز که رو پیشونین نقاشی صاعقه بکشه ... بعدشم جای خودم میفرستمش برای آزمایشات ! اینطوری بهتره ... !
بارتی : نــــه تو رو خدا مامانجون ! قول میدم بچه ی خوبی باشم ! فلکم نکن !

ولد : درست حرف بزن ببینم چی میگی !
بارتی : طبق آخرین گزارش از حمله ی پی در پی معترضان آزادی خواه به کاخ رییس جمهور ... وزارت سحر و جادو اعلام کرد .. !
ولد : بهت گفتم بگو از کی دستور میگیری !
آخرین تلاش ولدک برا حرف کشیدن از بارتی ناکام ماند !
ولدک کنار اومد و از پشت صحنه بهش رسوندن که لازم نیست حرف بکشه ! فقط لازمه بهش نشون بده که لرد به کی میگن !

ولدک : موهاهاهاهاهاها !

بلا :

ولدک : بسه دیگه ! تحت فرمان نباش !
بلا :

ولدک : بگو ببینم ... !؟ ارباب تو کیه ؟
بلا : بارتی !
ولدک : ندیدی سوسک شد ! شپلخش کردم !

بلا : فرقی نمیکنه ! ما که لرد کچل لازم نداریم !
با این حرف بلا لردی کلی غمزده شد . خوب به هر حال پیر بود و خسته ! زود ناراحت میشد !
اما ناراحتیش زود از بین رفت ! چوبدستیش رو طرف بارتی گرفت و :
- اهمیوس کچلیوس ویروسیوس بوم !

بلا :
- هاهاها ! حالا چی ! حالا اونم کچله !
بلا : خب تو حتی دندون هم نداری !
لردک : میخوای یه دندونی بهت نشون بدم که ...
و بعد وردی خوند که نتیجش این شد که بلا همه دندوناش ریخت !
بلا :
من تشلیمم ارباب ! شما ارباب منی اشلا ! فقط تو رو خدا دندونامو بده ! لردی : جنس گرفته شده پس داده نمیشود ! یوهاهاها !!!
کمی آنطرف تر - منزل هری!
آلبوس : بابایی جون !؟ شما کی ریش گذاشتین !؟ مامان دیده اصلا !؟
هری : این چیزا به تو نیومده پسر ! بدو ببینم ! اون دیگ رو بذار رو گاز زیرشم تا ته روشن کن !
آلبوس : فقط بابایی یه چیز دیگه ! میدونستید خیلی شبیه دامبل شدید ؟

با این حرف جیمز هری عین برق گرفته ها خشک شد !
هری : هین !؟ شبیه دامبل شدم !؟

آلبوس : اوهوم ! آها راستی ! بابایی جیمز فکر کنم منجمد شد دیگه !
هری : ساکت ! دارم فکر میکنم !!!
و در افکار نه چندان شیطانی ای فرو رفت !
هری ( با خودشو وجدان خودش ! ) : بیبین وجدان جون ! اگه تو راضی باشی و بخوابی من میتونم کارای زیادی انجام بدم ! مثلا این که میرم دامبل رو میدزدم بعد ریشاشو که اندازه ی ریشای من شده سیاه میکنم ! بعد میدم دامبل رو دست جیمز که رو پیشونین نقاشی صاعقه بکشه ... بعدشم جای خودم میفرستمش برای آزمایشات ! اینطوری بهتره ... !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
What if you were feeling something you are not able to talk about or you are not allowed to think about ??
جزئیات کاربر

هری:
- خب بابایی، از کجا باید شروع کنم؟
هری که کنار در آشپز خونه ایستاده بود، به آرومی به سمت جیمز اومد و دست به سرش کشید و گفت:
- ببین پسرم، میدونی که فضا هم سرما داره و هم گرما، امکانات مواجهه با گرما رو الان نداریم، باید برم بخرم. بیا فعلن برو تو فریزر، تا من یکی دو ساعتی برم برگردم.
- چشم بابا.
پنج دقیقه بعد
هری ر حالی که جیمز رو به زود هل میداد داخل فریاد زد:
- آلبوس سوروس...آلــــــــبوس...بیا کمک بابایی کن ببینم.
آسپ به سرعت به سمت هری دوید و هر دو به تمام قدرد جیمز رو به درون فریزر قدیمی محفل هل میدادند.
یک ساعت بعد
- آها...آها...آه
، درست شد. خب درش رو هم بستم. حالا بریم سرغ تنظیم دما.
سپس پیچ تنظیم رو چرخوند و روی عدد منفی 30 در جه ایستاد.
- خوب شد
خانه ریدل ها
لرد:
لرد نگاهی به خدش انداخت و مشاهدع کرد که مو در آورده و به شکل یک شامانزه با دم مار در اومده. دانشمندان از این مطلب فهمیدن که نصف لرد از نسل میمونا و آدماست و نصف دیگه از نسل مار هاست.
لرد چوبدستیش رو به سمت خودش گرفت و تکانی داد، دوباره به حالت اول باز کشت و فریاد زد:
- کروشیو هر دوتون! ایمپریو بلا...برو به بارتی کروشیو بزن، با توام
- بلا تحت طلسم فرمان به راه افتاد و دائم به بارتی کروشیو میفرستاد تا ای که بارتی از نفس افتاد.
لرد:
- خب بابایی، از کجا باید شروع کنم؟
هری که کنار در آشپز خونه ایستاده بود، به آرومی به سمت جیمز اومد و دست به سرش کشید و گفت:
- ببین پسرم، میدونی که فضا هم سرما داره و هم گرما، امکانات مواجهه با گرما رو الان نداریم، باید برم بخرم. بیا فعلن برو تو فریزر، تا من یکی دو ساعتی برم برگردم.
- چشم بابا.
پنج دقیقه بعد
هری ر حالی که جیمز رو به زود هل میداد داخل فریاد زد:
- آلبوس سوروس...آلــــــــبوس...بیا کمک بابایی کن ببینم.
آسپ به سرعت به سمت هری دوید و هر دو به تمام قدرد جیمز رو به درون فریزر قدیمی محفل هل میدادند.
یک ساعت بعد
- آها...آها...آه
، درست شد. خب درش رو هم بستم. حالا بریم سرغ تنظیم دما.سپس پیچ تنظیم رو چرخوند و روی عدد منفی 30 در جه ایستاد.
- خوب شد
خانه ریدل ها
لرد:
لرد نگاهی به خدش انداخت و مشاهدع کرد که مو در آورده و به شکل یک شامانزه با دم مار در اومده. دانشمندان از این مطلب فهمیدن که نصف لرد از نسل میمونا و آدماست و نصف دیگه از نسل مار هاست.
لرد چوبدستیش رو به سمت خودش گرفت و تکانی داد، دوباره به حالت اول باز کشت و فریاد زد:
- کروشیو هر دوتون! ایمپریو بلا...برو به بارتی کروشیو بزن، با توام
- بلا تحت طلسم فرمان به راه افتاد و دائم به بارتی کروشیو میفرستاد تا ای که بارتی از نفس افتاد.
لرد:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You
[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج