جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور!

چادر گریفندوری ها


_آستریکس، یه کار کوچیک نتوانستی انجام بدی؟
_خب چیکار کنم ریونکلاوی هستن دیگه.
_باید به فکر نقشه دیگه باشیم که بدجور ازشون کم کنن ، الان بهترین وقته برا عملی کردن نقشه چون پروفسور نیستن.
_خب میگی چیکار کنیم؟

کمی آن ور تر چادر اساتید

لینی ریزه میزه با دقت هر چه تمام تر به دنبال شامپو سر اسنیپ بود.
به کمدی که آینه داشت رسید.
_فکر کنم همینجا باشه.

در کمد را باز کرد وبا شامپو ای که برق میزد مواجه شد.
آن را برداشت و با سختی هرچه تمام تر آن را می کشاند ولی آن شامپو متعلق به اسکیپ نبود آن برای دامبلدور بود!
بینی بالاخره به دن در رسید و تقریبا له شده بود.

_خب وردارین شامپو رو.
_لینی کو؟
_فکر کنم زیر شامپوهه.

شامپو را ورداشتن و بینی نیز هم با کاردکی جمع کردن و با سرعت هرچه تمام تر محل را ترک کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در 1398/5/18 20:56:04


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دور از چادرها

گابریل کم کم داشت زیر بار نگاه اساتید له می‌شد.

- گابریل میگی مشکل چیه یا نه؟
- دو ساعته همین‌جوری داریم دنبالت میایم ما!

گابریل "یا خودِ روونا" یی زمزمه کرد و با بغض به اطراف خیره شد.
- چیز... مشکل؟
- آره دیگه باباجان!
- حالا مطمئنین واقعا گفتم مشکل؟
-
- مثکه مطمئنین!

گابریل کم کم به لحظات سرریز شدن صبر اساتید نزدیک می‌شد‌. باید چه مشکلی پیدا می‌کرد که هم حل کردنش وقت بگیرد، هم او را نجات بدهد؟
- فهمیدم! اینجا رو ببینین!

اساتید دور گابریل ایستادند؛ هر چند چیزی که می‌گفت را نمی‌دیدند.

- چی رو میگی؟
- ردیف درخت‌ها رو! راستایی که ما ایستادیم تا صد کیلومتر جلوتر، پنجاه تا درخت سمت راستش داره. ولی در سمت چپ... سی تا!
- خب که چی؟
- مستحضرین که یا باید بیست درخت سمت راست رو قطع کنیم، یا بیست درخت در سمت چپ بکاریم، و یا ده درخت از سمت راست قطع کنیم و در سمت چپ بکاریم! خب... کدوم رو انتخاب می‌کنین؟
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- من!

نیازی به هیچ قرعه‌کشی و سنگ‌کاغذ قیچی و هرکی تک بیاره و اینا نبود، چون یه نفر داوطلب شده بود. اما به نظر میومد داوطلب فقط صدا داشت و تصویری در کار نبود!

لینی که کاملا متوجه این موضوع شده بود، از اون پایین دوباره می‌گه:
- من می‌رم بابا! اینجام. نگام کنین.

ملت ریونکلاوی با دنبال کردن صدا، منبع صدا رو پیدا می‌کنن. اما منبع صدا چندان اطمینان‌خاطر نمی‌داد بشون. یک پیکسی آبی رنگ کوچیک؟

- فقط سنگین نباشه یهو؟
- می‌تونی بیاریش؟
- می‌تونی پیداش کنی؟

پیش از اینکه توانایی‌های لینی یکی پس از دیگری زیر سوال بره، همه رو به سکوت دعوت می‌کنه.
- البته که می‌تونم. شک نداشته باشین.

لینی با دیدن آثار تردید تو چشم هم‌گروهیاش، چوبدستی مینیاتوریشو بیرون میاره.
- اگه نه این هست دیگه. با جادو میارمش.

این‌بار همه نفس راحتی می‌کشن و لینی بال‌بال‌زنان که نه، بلکه قدم‌زنان به سمت چادر حرکت می‌کنه و اینقد ریز بود که بدون هیچ دردسر و حتی دیده شدنی نقشه رو عملی می‌کنه و به داخل چادر می‌ره.

ازون طرفم گابریل به دنبال مشکلی که وجود نداشت می‌گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 19:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گریوندور


پشت چادر اساتید

- امکان نداره من این کارو بکنم!
- چرا امکان داره!
- نداره!
- آبروی ریون..!؟
- ام.. خب..
-
- باشه.

با راضی شدن گابریل، ملت ریونی هر کدوم رفتن پشت گُل و بوته و درختا قایم شدن و به انتظار عملی شدن فاز یک نقشه‌شون نشستن.

این در حالی بود که گابریل با دلی نامطمئن و کثیف‌پندار، جلوی ورودی چادر اساتید وایساده بود.
- چرا من؟

شاید چون دیواری کوتاه‌تر از اون پیدا نکرده بودن.
- پروفسور! مشکلی پیش اومده!

استادان همیشه حاضر هاگوارتز به قصد برطرف کردن و یا حتی اگه نشد، خفه‌کردن مشکل از چادرشون ریختن بیرون.
- من به مشکل اعتماد دارم!
- معجون مشکل خفه‌کن بدم!؟
- نیازی به استفاده از خشونت نیست، می‌تونیم برای مشکل کلاس خصوصی بذاریم!
- باز چی شده؟
- من هنوز قد یه پیاله به سیوروس اعتماد دارم! اون می‌تونه همه‌ی مشکلات ما رو حل کنه!
- پروفسور.. ما یه چیزی دیدیم.
- چی دیدید بابا جان؟
- نمی‌دونیم چیه، می‌شه بیاین ببینین؟

و استادان غیور، معتمد، چرب، خود‌شیفته و ویبره‎زن هاگوراتز به همراه گابریل به سمت مشکلی که نمی‌دونستن چیه شتافتن.

و حالا به فاز دوم نقشه‌ی ریونی‌ها جامه‎ی عمل پوشونده می‌شد.
- خب، حالا کی بره تو چادر یه‌ چی از وسایل‌های اسنیپ کِش بره!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/5/18 19:41:08
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/5/18 19:46:05
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آستریکس، مطابق نقشه همانطور که دستور داده شده بود، آینه را کنار ریونی ها گذاشت و رفت. اما گریفیندوری‌ها یک مسئله را فراموش کرده بودند... آن‌ها با ریونی‌ها طرف بودند.

- واقعا چرا یکی تصور می‌کنه اگه پشت یه آینه همچین چیزی بنویسه، ما باور می‌کنیم؟

سو آینه را به گوشه‌ای پرتاب کرد و غذا خوردن زیر شکنجه‌های لاکهارت را ادامه داد.
بعد از ناهار، ریونی‌ها دور هم نشستند و مشغکل نقشه ریختن شدند.

- ببینید، الان سی امتیاز عقبیم.‌ وقتمونم کم کم داره تموم میشه. دِ بجنبین یه ایده بدین دیگه!
- نظرتون راجع به اسنیپ چیه؟

دخترهای ریونی سریعا صاف نشستند و موهایشان را مرتب کردند.
- من که قصد ازدواج ندارم.
- منم که میخوام درسمو ادامه بدم.
- چی گفته حالا؟

کریس خونی که در اثر کوباندن سرش به درخت کنارش بود را پاک کرد.
- التماس می‌کنم شما حرف نزنین. بوقیا!

دخترها با بغض ساکت شدند و کریس ادامه داد:
- اسنیپ از گریفیندوریا خوشش نمیاد. باید یه جوری اسنیپو مجبور کنیم ازشون امتیاز کم کنه. حالا نظرتون چیه؟ چکار کنیم؟
- قوطی ِ روغن موهاشو بدزدیم؟
- به نظر من که فکر خوبیه... هر پنج دقیقه بهش سر میزنه و به موهاش میزنه. باید بدزدیمش و بندازیم‌ تو کیف یه گریفی!

ریونی ‌ها دوباره به سوی چادر اساتید حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/5/18 17:43:16
گب دراکولا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور!

_بگو دیگه شب شد!
_هیزل، جدا شب شده و کلی نظافت مونده .
_فکر کنم دیگه باید بچه ها رسیده باشن.

بچه های ریونی همگی با چوب و برگ های خشک! دم در چادر رسیده بودند.

_این که همشون ترن چجوری آتیش بزنیمشون؟

_هم تر هم نامتقارن هم کثیف و عفونی و پر از میکروب.
_خب چیکار کنیم همینا بودن دیگه.

در طرفی دیگر هم گریفندور ها با لبخند شیطانی و چوب هایی که از کنار چادر اساتید گذاشته شده بود ، جلوی یک سنگ بزرگ ایستادند و چوب ها را چیدند و بعد چوب ها را با چوبدستی آتش زدند.

_آستریکس ، الان وقت عملی کردن نقشست برو این آینه زشت کننده رو زود بنداز کنار ریونیا، پشتش نوشتم هرکی این آینه را پیدا کنه و دست لاکهارت بده ۲۰۰ امتیاز میگیره ، ولی وقتی لاکهارت خودشو تو آینه ببینه نه تنها کلی امتیاز ازشون کم میکنه تا چند ترم متوالیم آخرشان میکنه .

کمی آن ور تر و جلوی چادر ریونکلاو در حالی که تلاش بر به آتش کشیدن تپه ای از چوب و برگ تر بودند دامبلدور برای نظارت به سمت آنها رفت.
_آفرین فرزندانم، آفرین فرزندان مهر و عشق و دوستی و روشنایی، به این میگن یه آتیش خوب ، ۵۰ امتیاز برا گریفندور. :old

ریونکلاو ها با این حرف از قبل هم نا امید تر شده بودند.
در آن هنگام هم لاکهارت در حال نزدیک شدن بود.

_حالا وقتشه آستریکس ، این نقش رو عملی کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در 1398/5/18 16:41:43
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در 1398/5/18 16:49:00


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین

گریوندور

ریونکلاوی ها مشغول جمع کردن هیزم بودن تا غذا بپزن و از داستانای دلاوریهای لاکهارت بهره مند بشن

_خب بچه ها...بریم سراغ هیزم جمع کردن

گابریل:آره...شما اون هیزمای زد عفونی نشده رو جمع کنین....منم اینجا ظرفارو میشورم

_ظرفا که تمیزن

_نههه...مگه این لکه های شیطانی رو نمیبینییی؟؟!
_اینا لکه های آب نیستن؟
_حق با گابریله...منم میمونم کمک کنم
_تو دیگه چرا هیزل؟؟!
_جنگل پر از ...پر از....حشره های...ک...کثیفه....آره....کثیف!!... انقدر زیادن که با حشره کشم نمیشه ازشون خلاص شد!!!
_ولی...خیله خب باشه....شما دوتا بمونین
سو میخواست با اصرار گابریل وسواسی و هیزلو که بنا به دلایلی به گابریل پیوسته بود راضی کنه...اما بیخیال شد...گابریل که عمرا به هیزمای ضد عفونی نشده نزدیک میشد....هیزلم که با اصرار بیشتر ،بیشتر لج میکرد...پس سو خودش تنها دنبال گروهش راه افتاد
...............................
لیسا عصبانی از همگروهی هاش قدم میزد...امروز صبح همه دورش جمع شده بودن تا دلداریش بدن...اما بنا به دلیلی که لیسا ازش بی خبر بود همه به سمت اسکله و جنگل شتافته بودن و لیسا رو ول کرده بودن
بعدشم که سو و لینی گم شده بودن و همه دنبال اونا گشته بودن و لیسا رو فراموش کرده بودن...این دلیل عصبانیتش از همگروهی هاش بود....اونا حتی بهش نگفته بودن چرا دارن به جنگل میرن...یا حتی این که چرا بعد از پیدا شدن شونه ی پروفسور لاکهارت تو چادر گریفندور همه شون به هم نگاه کرده بودن و لبخند مرموز زده بودن!!

لیسا با خودش زمزمه کرد:
_اصلا تا ابد باهاشون قهرم...اصلا من میرم به گریفندور می‌پیوندم!براشون جاسوسی میکنم...

درحالی که اینارو میگفت توجهش به گریفندوریا با حالت مشکوکشون و یه جعبه که فنریر روش لم داده بود جلب شد
_دارن چیکار می کنن؟

کمی جلو تر رفت و همون موقع فنریر از روی جعبه بلند شد و لیسا وسایل شوخی که از جعبه بیرون زدن رو دید...
_اون وسایل...نکنه...
لیسا به محض فهمیدن ماجرا به سمت چادرشون دوید
.........................
گابریل:نه هیزل...اونجوری اصلا خوب نیست!!داری همه ی مایعو با آب میشوری!!!
_یه بار دیگه بگو چرا نباید یه ورد تمیزکننده بخونیم؟؟
_چون شستشو با دست مطمئن تره...اینجوری میفهمیم که دقیقا ضد عفونی شده یا....
_از ظرف شستن متنفرم!!!!
_جدی؟پس...چرا نرفتی هیزم بیاری...تو که با خاک ...ه...هیچ مشکلی نداری
با فکر کردن به این موضوع گابریل به خودش لرزید و بعد نگاهی به هیزل انداخت و تقریبا از تعجب شاخ در اورد
هیزل به ظرفا زل زده بود و قیافه اش شبیه کسایی بود که میخوان چیز مهمی رو اعتراف کنن....وقتی دقت کرد دید که کمی سرخ هم شده!!
_خب ....میدونی...
گابریل نفسش رو حبس کرد:یعنی چی میخواد بگه
هیزل حالتی به خودش گرفت که گبی وقتی به یه کوه لجن فکر میکرد به خودش می گرفت
_یعنی از نظر هیزل هم چیز چندش آوری وجود داره؟
هیزل درحالی که سرش رو تکون میداد تا افکارش رو از ذهنش دور کنه گفت:
_من از حشرات می ترسم!!!و جنگل پر از اوناست!!خصوصا شبا!!!
چشمای گبی گرد شد ...اون خودشم از حشرات بدش می اومد....اما چند وقت پیش هیزل رو. دیده بود که چنتا کفش دورک کثیف اما متقارنو توی یه شیشه کرده و زیر تختش میگذاشت
_از حشرات می ترسی....ولی ...پس ...کفش دوزکا....اونا...
_نه ...نه ...اونا کوچیکن....و خوشگلن....من از حشرات بزرگ با اون پاها و شاخکای چندش اورشون بدم میاد!!
_اوه...که اینطور....خب ...مشکلی نیست...منم از حشرات خوشم نمیاد
_آره خب....ولی میدونی....نباید اینو به کسی بگی...این یه رازه
_خیله خب باشه...نمیگم
هیزل نفس راحتی کشید
_م...ممنون

............................
لیسا به چادر خودشون رسید و اونجا آستریکس رو دید که با قیافه ای متفکرانه کنار چادر ریونکلاو ایستاده بود...بعد برگشت تا به سمت چادر خودشون بره که لیسا رو دید
_به به خانم ریونکلاوی
_منو اونجوری صدا نکن ...اصلا من باهات قهر بودم...با همتون!!
_خیله خب باشه
و به سمت چادر گریفندور راه افتاد
لیسا داخل چادر رفت و گابریل و هیزل رو دید که تازه ظرف شستن رو تموم کرده بودن...بعد از دیدن اونا یادش افتاد که باهاشون قهر بوده...اما اطلاعات مهمی بدست اورده بود...باید بهشون میگفت یا نه؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/18 15:55:32
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گ‍ریون‍دور

خلاصه:

امتیازات ریونکلاو و گریف آخر ترم یکی شده. دامبلدور، اسنیپ، هکتور و لاکهارت تصمیم گرفتن یه اردو برگزار کنن که رفتار ریونیا و گریفیا رو ببینن تا هرکس بهتر بود رو قهرمان کنن. به خاطر کارایی که اعضای هر دو گروه می کنن، اختلاف امتیاز به وجود میاد و گریفیندور 30 امتیاز بیشتر داره. حالا گریفیندوریا، وسایل شوخی ویزلی خریدن تا با استفاده از اونا، دیگران رو اذیت کنن و بندازن گردن ریونکلاوی ها.

................
در چادر ریونکلاو

-ساعت چنده؟
-نمی دونم... فقط می دونم از وقت ناهار گذشته.

ریونکلاوی ها کف چادر نشسته و تلاش می کردند راهی برای جبران امتیاز از دست رفته شان بیابند. ولی با معده خالی، فکر کردن هم کار مشکلی بود!

-عقاب های جوان، شما گرسنه نیستید؟

شپلق!

نیمی از ساحرگان ریونکلاوی بعد از دیدن لاکهارت نصفه و نیمه ای که از جلوی چادر بیرون زده بود، غش کردند!
-چرا پروفسور... خیلی گرسنه ایم. چقدر شما حواستون به همه چیز هست.

کریس گوشه چادر را بالا زد و سرش را بیرون برد تا اگر چیزی در معده اش بود، خارج شود.

-خب پس بهتره که زودتر دست به کار بشید. بعد از اینکه هیزم ها رو جمع کردین و مرتب کنار هم چیدین و آتیش رو روشن کردین و غذا رو درست کردین، می تونیم کنار هم بشینیم دور آتیش تا من داستان دلاوری های خودم رو براتون تعریف کنم.
-به به!

جلوی چادر گریفیندور

-خیلی خب... پس حواستون باشه. موقع جمع کردن هیزما، بهترین زمان برای عملی کردن نقشه‌ست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 14:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گریوندور

فنریر با بی اعصابی در بین چادرهای آبی و قرمز راه می رفت و به سوسیس آلمانی ها و کالباس هایی که در قلعه منتظرش بودند فکر می کردند.
-تو این دوره زمونه مهاجمم نمیشه خورد. همه چی اینجا بوی سبزی و میوه میده.

-اینم سه نات، ممنونم بچه ها!
-ملانی؟
-فنر.
-اون چیه تو دستت؟
-این چیزه، خوبی؟ قیافه ت وحشتناکه پس خوبی.
-اسنیپ الان بخاطر اینکه صدای خنده مون بلند بود ده امتیاز کم کرد. دنبال ایده ی بهتری از خوردنش می گردم.
-پس بیا ببین چی سفارش دادم.

ملانی با ذوق بسیار بسته ی بزرگی که در دست داشت را روی زمین باز کرد، انواع وسایل شوخی ویزلی مثل گوش های گسترش پذیر، شیپورک های دودزا، چوبدستی های موشی، کلاه های فریب دهنده که اگر بر سر می گذاشتید صداهای مبتذل در می آوردند و ازین قبیل وسایل خرابکاری درون جعبه به چشم می خوردند.

-وسایل شوخی سحرآمیز ویزلی؟ ویزلیا گریفیندوری ان میفهمن که.
-نه الان اونا یه برند معروفن ربطی ندارن.
-روغن مویی که پشه هارو جذب کنه تو بساطت داری بدم به اسنیپ؟
-همه چی این تو پیدا میشه.

صدای پاهایی که دوان دوان به سویشان می آمد باعث شد فنریر روی جعبه دراز بکشد. تاتسویا و اشلی و اینیگو از دور نمایان شدند.
-فنر، چیکارمیکنی؟
-استراحت میکنم اشلی، آخ، چی شده؟
-ما یه فکری داشتیم، ملانی چرا اینجوری لبخند میزنی؟ تو زیاد لبخند نمیزدی.
-راه بردن جامو پیدا کردم. نشونشون بده خودی ان.

فنر از روی جعبه پاشد، کلاه های شوخی با بی اعصابی خودشان را راست کردند و تکاندند و به همه زبون درازی کردند.

-اینا چی ان؟
-وسایل خرابکاری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1398/5/18 14:10:37
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور

اما الان خشونت لازم نبود. تاتسویا نحوه‌ی کار کردن با یک گرگینه‌ی مظلوم گریفیندوری را بلد بود. تاتسویا کاتانا را به سمت فنریر نشانه گرفت.
- فنریر، بشین.

و فنریر نشست‌. استادان هاگوارتز با تعجب به آن پدیده‌ی کاملا عجیب نگاه‌ می‌کردند.

- فنریر تخ کن.

و فنریر تخ کرد. فنریر، یک گوگوی متورم ژولیده را تخ کرد و بعد در کمال تعجب به حالت عادی‌اش برگشت. چند ثانیه بعد هم شکرمرلینی تورم بدنش هم خوب شد.

- همه‌اش زیر سر این گوگوی گریفیندوری بود. من پنجاه امتیاز از گریفیندور کم میکنم.
- سوروس آرام باش. ندیدی چطور آن دختر گریفیندوری با قدرت عشق و شجاعت توانست یک گرگینه‌ی بی‌اعصاب را رام کند؟ صد امتیاز برای گریفیندور.

در همان نزدیکی اینیگو کمی از ماده‌ی لزج روی صورتش را کنار زد و همانطور عق زنان سعی داشت حرف بزند.
- اصلا... عق... نقشه‌ی خوبی... عق... نبود.
- گوگو این نقشه‌ بهترین راه بود.
- بهرحال منم با گوگو موافقم. تمام ابهت گرگینه‌ایم برباد رفت.

"فلش بک"

اینیگو را پشه نیش زده بود. همانطور همه‌جای بدنش را می‌خاراند و به تاتسویا که متفکر به او زل زده بود نگاه می‌کرد.

-فهمیدم گوگو.
- چیو فهمیدی تاتسو؟
- بیا جلو تا بهت بگم.

گوگو رفت جلو و گوش سپرد. اما چندثانیه بعد با چهره‌ای بهت زده به تاتسویا نگاه می‌کرد.
- فنریر عمرا قبول کنه.

"پایان فلش بک"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"