جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 19 دی 1403 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- این چه طرز نوشتنه، بچه جون؟

سوروس اسنیپ، با وجود این که دو سال هم از ریگولوس بزرگ تر نبود، اصرار داشت او را "بچه" خطاب کند. کسی چه می دانست، شاید این هم از ابراز محبت های عجیب سوروس بود.

پسر بلندقد، چندجمله دیگر را خواند. با خواندن هر جمله، اخمهایش بیشتر در هم می رفتند، ولی در عین حال رضایتی در چشمانش پدیدار می شد که ریگولوس به راحتی می توانست آن را ببیند. مردم برایش مانند کتابهایی بودند که به راحتی می توانست آنها را بخواند، حتی آدمی که هرطور شده، نوشته های خویش را پنهان می کرد.
- چقدر ویرگول؟ چقدر ویرگول، بچه؟ بیست تا ویرگول تو یه پاراگراف! این چه وضعیه ریگولوس؟

شاید عجیب به نظر برسد، اما ریگولوس از شنیدن این انتقادات تند، اصلا دلگیر نشد. به هر حال، خودش وقتی اولین نوشته اش را برای سوروس برد، توضیح داده بود:
- والدینم فکر می کنن نوشتنم مطلقا به باد دادن جوهر و کاغذ پوستیه، سیریوس هم حوصله خوندن نوشته هام رو نداره، پاندورا هم فکر می کنه هر چی من می نویسم فوق العاده ست، بنابراین نمی تونه منتقد خوبی باشه.

بله، او انتقاد می خواست، نه نقل و نبات. هر زمان به خود جرئت می داد از نیش و کنایه های تند سوروس ناراحت شود، این را به خود یادآوری می کرد، به علاوه این که به خوبی آگاه بود که اگر سوروس واقعا از او خوشش نمی آمد، در اتاقش را به رویش می بست و هیچ جوره نمی گذاشت نزدیکش شود، همانطور که هروقت بارتی نزدیکش می شد، خودش را به خواب می زد و اگر حس می کرد نوشته هایش ارزش وقت گذاشتن ندارند، از همان ابتدا حاضر نمی شد آنها را نقد کنند. همانطور که وقتی بارتی نوشته هایش را نشانش داد، بسیار صریح گفت آنها مشتی "خزعبلات محض" هستند و هیچ امیدی به این که بهتر شوند وجود ندارد.

سوروس نوشته ها را به ریگولوس پس داد.
- اعتراف می کنم قلمت دیگه به اندازه قبل خام نیست. ولی بهتره بدونی اصلا درست نیست که هر کلمه جدیدی که یاد می گیری رو چپ و راست تو نوشته هات به کار ببری، در ضمن چیزای ساده رو هم زیادی شاعرانه می کنی. در کل، پیشرفت کردی، ولی برای این که بشه اسمتو گذاشت "نویسنده" باید خیلی تلاش کنی.

ریگولوس زیاد از این انتقادات ناراحت نشد... آنقدر سوروس اسنیپ را می شناخت که بداند هر چه بهتر بنویسد، بیشتر سختگیری می کند، زیرا امکان نداشت بتواند کسی را تحمل کند که می توانسته بهتر باشد، ولی از سر تنبلی یا بی دقتی، نبوده.

افرادی که لایک کردند

"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 دی 1403 19:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حوالی ساعت سه شب بود. نور صفحه موبایلم تنها منبع روشنایی اتاق بود و هر لحظه خدا خدا میکردم یهو در اتاق باز نشه و پدر و مادر گرامی نفهمن که من نخوابیدم اون هم در حالی که فرداش امتحان داشتم. تازه پنج دقیقه بود که کتاب هری پاتر و تالار اسرار رو تموم کرده بودم و مثل تشنه ای در بیابان که دنبال آب باشه، منم لَه لَه میزدم برای پیدا کردن فایل کتاب سوم و خوندش!
باورش برای خودمم سخت بود، منی که تا دو روز پیش خبر نداشتم هری پاتر چیه وکیلوای چنده یهو دیوونه این کتاب شده باشم‌.
بگذریم!
چند ماه بعد درست بعد از تایید شدن شخصیت اولم "هلنا ریونکلاو لوس و تو مخ(شخصیت پردازی اولم افتضاح بود.)" انگار دنیا رو بهم داده بودن‌. واقعا حس میکردم بلیط هاگ رو دادن دست این بنده حقیر و قراره لونا لاگ وود (امیدوارم درست نوشته باشم.) دوباره رو خلق کنه و بره جلو بترکونه! از هلنا متاسفانه لونا در نیومد ولی دیزی! شخصیت دیزی واقعا برام نقطه اوجم داخل سایت بود، شاگرد اول هاگ شد، نفر دوم کویی شد، استاد شد، مدیر شد، ناظر ریون شد، باهاش مصاحبه شد، کلی دوست خوب پیدا کرد و... .
آکی هم اونقدر آبی ازش گرم نشد‌ فقط گردن گیر بود و دیزی رو گردن گرفت.

این همه روضه خوندم تا برسم به اینجا سخته ولی باید قبول کنم که اون بچه نوجوون پشت این شناسه دیگه بزرگ شد و غرق در دغدغه هاش شده. خیلی کم به سایت سر میزنه و می‌دونه حالا حالا درگیره! می‌دونه برمیگرده ولی کی برمیگرده رو مطمئن نیست. دلش برای اینجا تنگ نمیشه؟! چرا میشه ولی کاری نمی تونه بکنه. رفقاش رفتن، اون بچه نوجوون هم دیگه نیست و خب به طبع دیگه ذوق و انگیزه ای هم نیست.

جادوگران قشنگم ممنونم از تو و تمام اعضایی که باعث قشنگ تر ساخته شدن نووجونی من تو اون دوران لعنتی کرونا شدی!
به امید موفقیت بیشتر برای همتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 25 آبان 1403 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
قلم برداشتم و می‌نویسم. قلم؟ نوشتن؟ نه. در واقع موبایل برداشتم و تایپ می‌کنم. اما این بار برای کوییدیچ و هواداری نمی‌نویسم. این بار برای ایونت یا ادامه دادن داستانی که به نظرم جذاب آمده نمی‌نویسم. حتی به خاطر وظایفی که در دنیای واقعی دارم و باید برایشان چیزهایی بنویسم هم نمی‌نویسم. این بار... این بار برای خودم می‌نویسم. یا بهتر بگویم، برای خودش می‌نویسم!
هیچ وقت با توصیف احساسات مشکلی نداشتم اما اکنون، انگار کلمات توان توصیف حالم را ندارند. کلمات از ذهنم فرار می‌کنند و دور می‌شوند. و تنها کلمه‌ای که باقی می‌ماند یک چیز است، افسوس! افسوسی که هر سال همین مواقع به سراغم می‌آید و خواب را از چشمانم می‌گیرد. حالا شاید گرفتن خواب از چشمانم اغراق باشد، اما توان کار کردنم را می‌گیرد. تمرکزم را می‌گیرد. تمام زمانی که پشت میز می‌نشینم و به خطوط جزوه‌ها خیره می‌شوم، ذهنم در جای دیگری سیر می‌کند. جایی که افسوس از آنجا منشاء می‌گیرد.
چرا من آنجا نبودم؟ چرا نبودم تا نگذارم آن اتفاق بیفتد؟ هرچند حتی من به تنهایی هم نمی‌توانستم جلوی آنها را بگیرم. اما می‌توانستم باشم. می‌توانستم در کنارتان باشم و بخشی از بار سنگین رنج و تنهایی‌تان را من به دوش بکشم! می‌توانستم تسکینی باشم برای قلب شکسته‌تان! می‌توانستم فریادی باشم که هرگز زده نشد! می‌توانستم شمشیری باشم که کشیده نشد! من میتوانستم خیلی چیز‌ها باشم. می‌توانستم هر چیزی که شما می‌خواستید باشم. کاش فقط می‌توانستم باشم. کاش فقط بودم و مجبور نبودم هر ساله این بار افسوس را به دوش بکشم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 18 آبان 1403 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تنهایی"
شاید این کلمه، کابوس واقعی سیریوس بلک به شمار می‌آمد؛ اما چنان در تار و پود وجود برادر کوچکش، رگولوس ریشه دوانده بود که فقدانش برایش غیرطبیعی می‌نمود.
نه این که او به طور کامل طرد شده یا دوستی نداشته باشد، خودش ترجیح می‌داد کمتر با مردم مصاحبت کند. دلایل زیادی برای این دوری گزینی و انزوا داشت که خودش هم درست نمی‌دانست دلیل اصلی‌اش کدام است. می‌ترسید با به اصطلاح"چسبیدن" بیش از حد، آنان را آزار دهد و از خود براند و بحثهای احمقانه و سر و صداهایشان انزجارش را برمی‌انگیخت.

اما پاندورا معتقد بود مهم ترین دلیلش، چیز دیگریست. او به خوبی می‌دانست ریگولوس خود را در مقایسه با دیگران، مانند یک تکه حلبی می‌بیند که در میان نقره ها افتاده. شاید ادعا می‌کرد که سر و صداها و صحبتهای پوچ، منزجرش می‌کنند، ولی فی الواقع از "خودش" مشمئز بود.

ریگولوس گاهی حس می‌کرد حق با دوست صمیمی‌اش است. به هر حال، او خیلی خوب می‌توانست از درون مردم سر در بیاورد. حقیقت این بود که هرگاه ریگولوس می‌خواست به کسی نزدیک شود، صدایی موذی در ذهنش می‌گفت:"آخه تو چه سنخیتی با بارتی داری؟ اون یه بازیکن کوییدیچ حرفه‌ایه و تو حتی نمی‌تونی جارو رو تو دستت نگه داری."یا"تو رو چه به دوستی به دورکاس؟ ببین اون چه قشنگ می‌تونه حرف بزنه، در حالی که تو هر وقت می‌ری جلوی پنج شش نفر حرف بزنی به تته پته می‌افتی."

به هر دلیلی، ریگولوس بیشتر وقتش را در کتابخانه یا زیر درختان محوطه به تنهایی می‌گذراند و از این وضع چندان ناراضی نبود. فریادهای بچه ها، سرش را به درد می‌آوردند و باعث می‌شدند نتواند درس بخواند، مطالعه کند یا قطعات روحش را بر روی کاغذ بیاورد.

به جز برادرش، تنها پنج نفر در
هاگوارتز بودند که دوستشان داشت: دورکاس میدوز، ایوان و پاندورا روزیه، بارتی کراوچ جونیور و ریموس لوپین. او به تمام این افراد عشق می‌ورزید و با وجود سردی‌اش نسبت به سایر مردم،برای محبت این افراد حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 2 مهر 1403 21:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- معجون مرکب پیچیده؟... هومممم نمیدونم. شاید راه حل بهتری پیدا کردم...

با اینکه شب از نیمه گذشته بود ولی ایزابل مک دوگال هنوز بیدار بود. بانوی مرگخوار پشت میز خود نشسته و داشت به چیزی فکر می کرد. تنها منبع روشنایی اتاقش، شمع کوچکی بود که سوسو می زد. این شب بیداری ها جزئی از روتین زندگی اش شده بود.

شب هنگام و زیر نور شمع، بهترین زمانی بود که او می توانست در آرامش تمام به معشوقه اش فکر کند. عشق بین او و گادفری میدهرست یک عشق ممنوعه به حساب می آمد. تعداد کمی مرگخوار روی زمین بودند که عاشق محفلی ها شوند.
و همینطور تعداد کسانی که با ملاقات محفلی ها و مرگخواران موافقت کنند، چندان زیاد نبود. پس ایزابل باید راهی می یافت تا بدون اینکه کسی متوجه شود، به ملاقات گادفری برود.

البته...
البته شاید اگر کمی دست از فکر کردن بر می داشت و دنبال راه حل نمی گشت، متوجه این موضوع می شد که کسی مدت ها از لای در نیمه باز اتاقش، رفتار و حرکاتش را زیر نظر دارد. کسی که با دقت کردن به تغییر عادت ها و رفتارهای ایزابل، فهمیده بود که چقدر او گادفری میدهرست را دوست دارد.

کوین دنی کارتر کوچک چیز زیادی درمورد عشق بزرگترها نمی دانست. اما حس کرده بود اگر این رویه ادامه پیدا کند، ایزابل به کلی او را فراموش خواهد کرد.
مانند آن شب که فراموش کرده بود برای کوین قصه بخواند و او را به تخواب ببرد...


***



- اژ گادفری خوشم نمیاد.

خیلی ناگهانی و بدون هیچ مقدمه ای این کلمات از دهان کوین خارج شد. ایزابل با شنیدن این حرف تعجب کرد و ایستاد. در یک دستش پاکت خرید هایش بود و با آن یکی، دست کوین را گرفته بود تا در میان شلوغی گم نشود. روز آفتابی زیبایی بود و آنها برای خرید به بازار بزرگ لندن رفته بودند.

- کوین چیزی گفتی؟

کوین دستش را از درون دستان ایزابل بیرون کشید و به زمین چشم دوخت. سپس با صدایی آرام زمزمه کرد:
- من گادفری رو دوشت ندارم. ولی تو دوشتش داری.

ایزابل شوکه شد. انتظار شنیدن هر چیزی را داشت به غیر از این موضوع. فکر می کرد به خوبی توانسته عشق و علاقه اش به گادفری را پنهان کند ولی پی برد سخت در اشتباه بوده است. با نگرانی به کودک چشم دوخت.
- چرا از گادفری بدت میاد؟
- چون تو اونو بیشتر اژ من دوشت داری... مگه نه؟

دستان کوچک پسر بچه مشت شد. چیزی همانند یک تکه سیب راه گلویش را بست. از وقتی گادفری وارد زندگی ایزابل شده بود، ایزابل توجه کمتری به او نشان میداد. شب ها قبل از اینکه او به بخواب برود اتاق را ترک می کرد... عصر ها کمتر او را به پارک می برد... در طول روز زیاد به اتاقش سر نمی زد و با او بازی نمی کرد... حواسش به نقاشی هایی که از دونفرشان می کشید نبود و... و کلی دلیل دیگر که باعث شده بود کوین احساس تنهایی کند و نسبت به گادفری دید منفی داشته باشد.

- کوین کی همچین حرفی زده؟ معلومه که من هردوتونو دوست دارم.
- داری دروغ میگی! تو اونو بیشتر دوشت داری! اگه منو دوشت داشتی امروژ به جای اینکه بیایم برای تولد گادفری خرید کنیم منو می بردی پارک!

صدای فریاد کوین توجه چندین عابر را جلب کرد و باعث توقفشان شد. ایزابل در موقعیت مناسبی قرار نداشت. کوین از چیزی که به نظر می رسید باهوش تر بود و فهمیده بود او مشغول آماده سازی وسایل جشن تولد گادفری است. یک جشن تولد دونفره که کسی قرار نبود از آن باخبر شود.

- میخوای بری برای اون جشن بگیری. بعدشم میخوای منو ول کنی چون اونو دوشت داری!
- نه! اینطور نیست کوین!

کوین از فریاد ایزابل جا خورد. این اولین بار بود که ایزابل سرش فریاد می کشید آن هم میان جمعی از افراد غریبه. بغض پسر بچه ترکید و اشک هایش جاری شد. واقعا احساس می کرد که کسی دیگر دوستش ندارد. ایزابل با دیدن اشک های کوین دستپاچه شد. فوری روی زمین زانو زد تا هم قدش شود.

- من... متاسفم کوین... باید... هِی کجا داری میری؟

هنوز ایزابل حرفش را کامل نکرده بود که کوین شروع به دویدن کرد تا از او دور شود.
- دیگه دوشتت ندارم!

با تمام توانش می دوید و گاها به آدم های رو به رویش برخورد می کرد. فریاد های ایزابل که نامش را صدا می زد برایش اهمیت نداشت. میدانست که با وجود گادفری، او دیگر جایی در قلب ایزابل ندارد.
گادفری هم جذاب و خوشتیپ بود و هم یک خونآشام بسیار قوی. خوش اخلاق و دوست داشتنی هم بود و می توانست به راحتی قلب ساحره ها را تصاحب کنند.

این همه ویژگی خوب باعث حسادت کوین می شد. زیرا خودش فقط یک بچه بود و هیچ چیز خاصی نداشت که او را برای ایزابل جذاب کند. مطمئنا ایزابل به زودی ترکش می کرد و می رفت تا با گادفری زندگی کند. اشک جلوی چشمانش را گرفت و نتوانست جلویش را ببیند ولی باز هم به دویدن ادامه داد.

- کویــن مراقـــــــب بااااااااش!

صدای فریاد ایزابل با بوق ماشین قاطی شد و وقتی بچه سرش را بالا آورد خیلی برای فرار دیر شده بود. آخرین چیزی که کوین دید، نور چراغ های جلوی ماشینی بود که با سرعت به سمتش می آمد...


***


- سلام کوین. ببین برات چی آوردم!

با ورود تام ریدل به اتاق، کوین چشم از پنجره کوچک اتاقش گرفت به او خیره شد. درون دستان تام انواع اقسام خوراکی های رنگارنگ و دسته ای گل وجود داشت. از وقتی که با ماشین تصادف کرده و دست و پایش را گچ گرفته بودند، مرگخواران با هدایای مختلف به ملاقاتش می آمدند تا خوشحالش کنند.

تام ریدل بسته خوراکی ها را روی تخت گذاشت و خودش سراغ گلدان لب پنجره رفت تا گل هایش را تعویض کند. کوین تشکری بابت خوراکی ها نکرد. آن روزها کمتر با کسی حرف می زد. غم عجیبی بر چهره اش نشسته بود.
حال ایزابل هم بهتر از کوین نبود. او خود را مقصر بلایی که سر کوین آمده بود می دانست و احساس گناه می کرد. تمام وقت هایی که مرگخوار دیگری کنار پسربچه نبود، او کنارش می ماند و سعی می کرد لبخند را دوباره روی لبانش بیاورد. اما کوین هیچ واکنشی نشان نمیداد.

-کوین تو که ایزابل رو خیلی دوست داشتی. چرا اونطوری باهم دعوا کردین؟ سر چی؟ دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

تام ریدل با نگاهی پدرانه به کوین خیره شده بود. او هم مانند دیگر مرگخواران از ماجرا خبر نداشت. اما حسی به او می گفت علیرغم اینکه کوین تمایلی به صحبت کردن ندارد، ولی حتما به سوالاتش پاسخ خواهد داد.

و حسش درست می گفت!

پسر بچه اول مِن و مِنی کرد و بعد آهسته جواب داد:
- من... بخاطر گادفری دعوامون شد... من بهش حشودی می کنم.
- دعوا سر گادفری؟ به خاطر حسادت؟ برای چی؟
- چون حشِ می کنم اژ وقتی که اون وارد ژندگی ایژا شده، ایژا منو دوشت نداره.

تام احساس کوین را درک می کرد. حسادتی کودکانه باعث اتفاق افتادن این ماجراها شده بود. اگر این حسادت از بین می رفت همه چیز درست می شد.

- کوین اول از همه بگو ببینم چقدر ایزابل رو دوست داری؟
- یه عالمه!
- پس با این وجود که میگی اینقدر برات مهمه از احساس خودت مطمئن نیستی یا از احساس ایزابل؟ میدونی که اونم خیلی دوستت داره. آدما به این راحتی کسایی که براشون عزیز هست رو کنار نمیذارن. حتی اگه فرد جدیدی وارد قلبشون بشه به این معنی نیست که جای قلبشون تنگ میشه و آدمای مهم دیگه رو فدا میکنن و کنار میذارن تا کل قلبشون رو فقط به یک نفر بدن.

کوین با تعجب به تام خیره شد. یعنی درست می گفت؟ درون قلب ایزابل هنوز جایی برای او وجود داشت؟ سوالش را با صدای بلند پرسید:
- یعنی من هنوژ تو قلب ایژابل جا دارم؟

تام ریدل به نشانه موافقت سرش را تکان داد.
- درسته. هرچی بزرگ تر بشی میفهمی که آدمای دورمون با وجود اینکه فکر میکنیم کلی آدم دور و برشونه چقدر تنهان. اونم به خاطر اینکه اون ظاهری رو که اونا میخوان نشونمون بدن رو ما میبینیم و یوقتا با وجود اینکه حقیقت پشت اون ظاهر رو میفهمیم وانمود میکنیم که نمیدونیم.
- آخه چرا؟
- منم دلیلشو نمیدونم. شاید بخشیش به خاطر اینه اون ظاهر قدرتمندی که اون فرد نشنمون داده رو نمیخوایم پیش خودمون و بقیه خراب کنیم.

کوین گیج شده بود.
- ولی این موژوع چه ربطی به ایژا داره؟
- درباره ی ربطش به ایزابل منظورم این بود که اون از اون آدماست که قلب بزرگی داره و مطمئنم یه روز میفهمی که در حقیقت چقدر تنهاست.

تام با مهربانی دستی بر سر کوین کشید و مشغول نوازشش شد.
- کوین میدونی چقدر تنهایی غم انگیزه؟ مطمئنم تو با اون قلب قشنگت نمیخوای کسی که دوسش داری از تنهایی قلبش بشکنه. میدونم اون قدر شجاع و قوی هستی که تو همچین لحظاتی که کسی که برات عزیزه کلی دغدغه و فکر توی سرشه به جای نگران کردنش ازش حمایت میکنی. میدونی که اون به خاطر اتفاقی که برات افتاده چقدر خودشو سرزنش میکنه؟ من پیشنهادم اینه هر دو تون کمی بهم دیگه وقت بدین و سر فرصت دوباره درست درباره ی همه چی حرف بزنین. بدون عصبانیت و پیش داوری.

حرف های زیبای تام باعث شد که کوین متوجه حقیقت شود و از رفتاری که با ایزابل داشته خجالت بکشد. حتی حس بدی که نسبت به گادفری داشت هم فروکش کرده بود. او حالا می فهمید که تمام این مدت درمورد خوناشام محفلی اشتباه می کرده و او یک "قلب قاپ جدایی بنداز" نبوده است.

کوین باید برای جفتشان جبران می کرد. اما حالا که دست و پایش در گچ بود چه کار می توانست انجام دهد؟

- سلااام کوین! من اومدم روی گچ دستت نقاشی بکشم!

با ورود الستور و گابریل ناگهان جرقه ای در ذهن کوچکش زده شد.
- گابریل می شه تو و آل اِشتار بهم یه لطفی بکنین؟


چند روز بعد

- کوین میتونم بیام تو؟
- بله بیا!

ایزابل به آرامی دستگیره در را گرفت ولی سعی نکرد بازش کند. داخل سرش آشوب بود. نمی دانست بعد از مدت ها حرف نزدن با کوین، حالا چگونه می خواست احساساتش را به او بفهماند. آیا کوین همچنان نسبت به گادفری حس بدی داشت؟ آیا اینبار اجازه توضیح ماجرا را می داد؟ اصلا بعد از توضیح داستان، باز هم باید بین کودک بازیگوش و خونآشام محفلی یکی را انتخاب می کرد؟

نفس عمیقی کشید و تلاش کرد فکرش را متمرکز و در را باز کند. با باز کردن در ناگهان متوجه اتاقی تزئین شده با بادکنک و کاغذ رنگی شد.

- این تژئینات اژ همون وشایلاییه که اون دفعه خریدی و بعد همه شونو ریختی دور. بانو مروپ موقع تفکیک ژباله پیداشون کرده بود. همه شالم و بدردبخور بودن برای همین اژشون برای تژئین اتاق اشتفاده کردم. گابریل کمکم کرد.

ایزابل با حیرت به اتاق نگاه می کرد. کوین با لباس های نسبتا رسمی وسط اتاق ایستاده و به عصایش تکیه زده بود. به کمک جادو حالش خیلی بهتر شده بود و به زودی می توانست مانند قبل راه برود. به پهنای صورتش می خندید.

- امیدورام هدیه ای رو که می خوای به گادفری بدی همراه خودت آورده باشی. به هر حال اون به ژودی می رشه.

ایزابل تازه متوجه کیک متوسطی شد که روی میز قرار داشت و شمع های رنگارنگ جادویی رویش با خوشحالی خاموش و روشن می شدند. زبان دختر بند آمده بود.

- نگران نباش آل اشتار اتاقو طلشم کرده. هیچ شِدایی بیرون نمیره. بعد ورود گادفری هم اتاق برای یه مدت اژ دَشترِش اونایی که بیرونن خارج میشه. هیچیکی نمیتونه جشنتون رو خراب کنه.
- کوین... من متاسفم بابت...

دست کوین بالا آمد و اجازه نداد ایزابل ادامه حرفش را بزند.
- منم مُقَشِر بودم. بیا اون ماجرا رو فراموش کنیم. ولی... میشه لطفا هیچ وقت منو فراموش نکنی؟

لبخند دلنشینی روی لب ها ایزابل نقش بست. بعد با تمام توان پسرک را در آغوش کشید.
- معلومه! من همیشه به یادت می مونم کوین.

حس امنیت و آرامش دوباره به وجود کوین برگشته بود. از اینکه ایزابل را شاد میدید خوشحال بود. از اینکه با تام حرف زده و راهنمایی گرفته بود، خوشحال بود. از اینکه گابریل و الستور برای تزئین اتاق کمکش کرده و قول داده بودند راز عشق ایزابل و گادفری را به کسی نگویند، خوشحال بود. از اینکه الستور قرار بود گادفری را با چشمان بسته به آنجا بیاورد، خوشحال بود.

- وقتشه!

گابریل سرش را از لای در اتاق داخل آورد و به ایزابل و کوین آماده باش داد. دقایقی بعد چهره الستور که مزین به لبخندی پهن تر از همیشه بود، در آستانه در نمایان شد. پشت سر او گادفری با چشمان و دستانی بسته ایستاده بود و سعی داشت از دست سایه الستور رهایی یابد.

- گرفتن یه محفلی بدون اینکه بخوای بهش آسیب بزنی چالش بر انگیز و سرگرم کنند بود. ولی شکنجه رو به خودتون می سپارم.

گادفری با شنیدن کلمه شکنجه از دهان الستور، حسابی ناراحت و عصبانی شد. به خودش قول داد بعدا به موقع حساب آن مرگخوار قرمز پوش را برسد. ولی فعلا باید روی فرار کردن تمرکز می کرد.

- پارچه رو از روی چشاش بردار.

به محض باز شدن چشمانش به سمت اولین نفری که نزدیکش بود یورش می برد و...

- تــولــدت مبـــــــــــــــــــارک!

شمع های روی کیکش را فوت می کرد؟


تولدت مبارک گادفری عزیز. الهی که همیشه تنت سالم، دلت شاد و لبت حسابی خندون باشه.


با تشکر از تام ریدل که موقع نوشتن خیلی کمکم کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1403 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام احساسات را می شود به راحتی کنترل کرد، به جز احساساتی که در مورد افراد دیگر دارید. هرگز در اولین دیدار با کسی، نمی توانید پیش بینی کنید در سه ماه آینده، چه احساسی نسبت به او خواهید داشت. ممکن است چشمانتان را باز کنید و ببینید کسی که نمی خواستید از صد کیلومتری اش رد شوید، عزیزترین دوستتانش شده و با هم به کسی که حاضر بودید تمام زندگی اتان را بدهید تا فقط یک نیم نگاه به شما بیندازد بد و بیراه می گویید.

رزالین لینتون هم هرگز فکر نمی کرد در بیست سالگی، بهترین دوستش نه ادگار بونز، جوزفین همیلتون یا هر هافلپافی دیگر، بلکه پسر اسلیترینی لاغراندامی که سه سال از خودش کوچکتر بود باشد.

این که از کسی بپرسید چگونه با کسی دوست شده، مانند این است که بپرسید جامعه جادوگری چگونه شکل گرفته. نمی شود این فرایند را با یک یا چند جمله توضیح داد، اگر می خواهید بدانید یک رابطه دوستی "واقعا" چگونه شکل گرفته، نیاز به یک جفت گوش شنوا، دو سه ساعت وقت آزاد و اگر فرد موردنظر خیلی تودار باشد، یک پاتیل معجون راستی ناب و تر و تازه نیاز دارید.

رزالین در سی و هفت سالگی، خوب به خاطر می آورد چگونه با ریگولوس دوست شده، ولی نمی توانست آن را توضیح دهد.

اولین بار که او را دید، ساعت پنج بعد از ظهر یک روز آفتابی بود. به خاطر طلسمی که کراب به سویش شلیک کرده بود، در درمانگاه هاگوارتز به سر می برد و طبق معمول، وقتش را با کتاب هایش می گذراند که متوجه کشمشی میان دو نفر از پسران سال اولی شد که آنها را به قیافه می شناخت، اما هرگز با آنها هم کلام نشده بود. پسری که لاغر و ظریف اندام بود و موهای مشکی شبق مانند داشت می گفت:
- بارتی، چند بار بهت گفتم که من می تونم خودم به درمونگاه بیام نیازی نیست که...

پسر موبلوند وسط حرفش پرید. برخلاف پسر اول، صدایش بلند و پرهیجان بود.
- این چه حرفیه ریگی؟ ناسلامتی با هم رفیقیم دیگه.

رزالین می توانست حالتی تصنعی و آمیخته با اکراه و اجبار را در لبخند پسرک تشخیص دهد. به راحتی می شد فهمید میل چندانی به همراهی با بارتی ندارد.

پس از بستری شدن پسر، رزالین حتی یک کلمه هم با او حرف نزد، ولی از صحبت های مادام پامفری دستگیرش شد که نامش ریگولوس بلک است و به خاطر نوعی بیماری خودایمنی همیشه یک پایش در درمانگاه است و یک پایش در کلاسها. این را هم فهمید که معجون های درمانی آنطور که باید و شاید رویش اثر نمی کنند و همین مادام پامفری را به شدت شاکی کرده. همچنین دریافت مانند خودش بی نهایت به کتاب و کاغذ پوستی وابسته است.
، سز
رزالین به خودش قول داده بود تا زمانی که افراد خودشان به سمتش نیامده اند، سر حرف را با آنها باز نکند تا آزارشان ندهد، اما وقتی دید ریگولوس کیسه ای که بخش زیادی از تمام غذاهایی که به آنها داده شده بود را روانه سطل زباله می کند، دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
- به نظر می رسه می خوای خودتو نابود کنی.

ریگولوس اخم کمرنگی کرد. آنقدر کمرنگ که اگر تیزبینی رزالین در حد یک آدم معمولی بود، اصلا متوجهش نمی شد.
- فکر می کنم علاقه شدیدی به نجات دادن دیگران داری.
- و منم حس می کنم تو اختلال تغذیه داری.

ریگولوس سرخ شد. به نظر می رسید خودش هم از اختلال تغذیه ایش آگاه است، اما نمی خواهد دیگران آن را به رخش بکشند. در همین حین، رزالین توانست مقداری از نوشته های روی کاغذپوستی کنارش را بخواند."تنها لحظات زندگی ام که واقعا متعلق به منند، لحظاتی اند که می نویسم. کاغذهای پوستی قلب منند. جوهر خون من است."

قبل از این که ریگولوس فرصت کند کاغذها را پنهان کند، رزالین با لبخندی مادرانه گفت:
- خیلی خوب می نویسی.

ریگولوس با نوعی قدردانی خاص که فقط نویسنده ها درک می کنند، به رزالین خیره شد؛ و این آغاز یک دوستی بود. دوستی ای که فقط مرگ توانست بینشان جدایی بیندازد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1403 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتریشیا در جاده‌ی خاکی‌ای که از یک جنگل زیبا می‌گذشت، قدم می‌زد. درختان بلند در دو طرف جاده به چشم می‌خوردند و برگ‌های سبزشان مانند سایه‌بانی روی جنگل را پوشانده بودند. گل‌های رنگارنگ زیبایی زمین را پوشانده بودند و حیوانات کوچک اطراف‌شان می‌پلیکدند. پاتریشیا آرزو داشت جای آنها بود. آنها در جایی به این زیبایی زندگی می‌کردند.

پاتریشیا این جنگل را خوب می‌شناخت. این جنگل پشت خانه‌ی قرمز بود؛ وقتی پاتریشیا پنج سالش بود، او و مادرش بالای یکی از درخت‌های این جنگل یک خانه‌ی درختی ساختند و پاتریشیا تا وقتی که به هاگوارتز برود، همه‌ی کارهایش را آنجا می‌کرد. حتی تا سال چهارم هاگوارتز همه‌ی تکالیف تابستانش را آنجا انجام می‌داد، اما پس از مرگ مادرش دیگر به آنجا نرفته بود. اکنون پاتریشیا خودش را وادار کرده بود به آن خانه‌ی درختی سر بزند.

پاتریشیا به بزرگ‌ترین و پهن‌ترین درخت بید مجنون جنگل رسید؛ درختی زیبا با برگ‌های سبز آویزان که نردبانی ساخته‌شده از چوب و طناب از تنه‌اش بالا می‌رفت و به خانه‌ی درختی چوبی‌ای می‌رسید. این خانه‌ی درختی شیروانی داشت و پشت پنجره‌های بدون شیشه‌اش گل‌های رز بنفش و صورتی گذاشته بودند. پاتریشیا یادش آمد آن زمان‌ها مادرش یک آب‌پاش را جادو کرده بود تا هرهفته‌یک‌بار به گل‌ها آب بدهند. از نردبان بالا رفت و دریچه‌ی زیر خانه‌ی درختی را باز کرد. خودش را بالا کشید و سپس به اطراف نگاهی انداخت.

خانه‌ی درختی پر از گردوخاک و تار عنکبوت شده بود. فرش پشمی روی زمین کثیف و خاکی بود، میز تحریر و صندلی ساخته‌شده از چوب بلوط گوشه‌ی اتاق هم زیر لایه‌ی سنگینی از گردوخاک دفن شده بود. خوراکی‌های توی قفسه‌ها کلی کپک زده و خراب شده بودند. بااینکه آن خانه‌ی درختی خیلی کثیف شده بود، اما پاتریشیا هنوز هم دوستش داشت. این خانه، یادآور تک‌تک لحظات خوش پاتریشیا با مادرش بود؛ آن لحظاتی که دیگر قرار نبود تکرار شوند و فقط خاطره‌شان به جا مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1403 21:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
محوطه‌ی هاگوارتز در دل تاریکی شب غرق شده بود. برج و باروهای بلند و با ابهت هاگوارتز هم‌زمان حس امنیت و ترس را در انسان برمی‌انگیخت. آن شب شاید یکی از آرام‌ترین شب‌های پاییزی هاگوارتز بود. هنوز وقت زیادی تا سپیده‌دم مانده بود و هیاهوی همیشگی دانش‌آموزان پرشور و اشتیاق آن دیده یا شنیده نمی‌شد.
بر بلندترین برج قلعه، یعنی برج اخترشناسی، پیکری به چشم می‌خورد. بلندی قامتش با ریش و موهای نقره‌ای‌رنگش از نظر پنهان می‌ماند. ردای بنفش‌رنگ او به زحمت از فاصله‌ی دور دیده می‌شد، اما رشته‌ی افکارش را می‌شد از فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر حدس زد.

او می‌دانست...



درست در جایی ایستاده بود که دست سرنوشت برایش مقدر کرده بود. سه ماه؟ شش ماه؟ کمتر یا بیشتر... پایان مأموریت آلبوس دامبلدور رقم می‌خورد.

نگاه نافذش را از دوردست برگرفت و به دست راستش زل زد که سیاه و خشک شده بود. اهمیتی نداشت این نفرین قرار بود جان او را بگیرد. بیشتر از این‌ها را بر خودش روا می‌داشت. آریانا به خاطر جاه‌طلبی‌های او جانش را از دست داد. این عذاب و مرگی که انتظارش را می‌کشید، کمترین هزینه‌ای بود که برای نجات دنیا باید متحمل می‌شد.

اشک در چشمانش جمع شده بود و دیده‌اش را برای لحظاتی تار کرد. آلبوس دامبلدور، نابغه‌ای که ناچار بود تمام عمر عواطفش را سرکوب کند. تصمیم‌های درست بگیرد و با عواقبش روبرو شود.

طنین صدایی مردانه و عمیق از پشت سرش شنید.

«حدس می‌زدم اینجا باشی آلبوس. چه چیزی تو رو بی‌خواب کرده؟»

آلبوس برنگشت چون نمی‌خواست تر شدن چشم‌هایش دیده شود. فقط پاسخ داد:

«اگر هر کسی این رو ندونه، تو خیلی خوب می‌دونی دلیل بی‌خوابی‌های من چیه، سه‌وروس.»

سه‌وروس اسنیپ لب ورچید و در سکوت در کنار آلبوس قرار گرفت.

مشاهده‌ی آلبوس دامبلدور در کنار وفادارترین یارش در محفل ققنوس، در کنار کسی که تبدیل شدن به یکی از نابغه‌ترین جادوگران سیاه تاریخ را به باد فراموشی سپرد تا در خدمت قدرتمندترین و باهوش‌ترین جادوگر سفید باشد، چیزی نبود که گلرت را خوشحال کند.

گریندلوالد در حاشیه‌ی تاریک جنگل ممنوعه ایستاده بود و چشم از دامبلدور پیر برنمی‌داشت. زیر لب با خودش گفت: «برای از بین بردن تام ریدل از جان خودت گذشتی مرد. واقعاً ارزشش رو داره؟ ... اگر می‌دونستی چه نقشه‌هایی برای آینده‌ی دنیا دارم، هیچ‌وقت خودت رو باهاش درنمی‌انداختی.»

آلبوس دامبلدور زیرلب گفت: «سه‌وروس. نیازی هست که دوباره تأکید کنم...»

«آلبوس. می‌دونستی بی‌رحم‌ترین آدمی هستی که به عمرم دیدم؟ چرا من؟»

«ما بارها درباره‌ی این موضوع صحبت کردیم سه‌وروس. رستگاری من و تو درست در همین نقطه...»

به زیر پایش اشاره کرد.

«... به حد اعلای خودش می‌رسه. شاید رفتن من برای عده‌ای ناامیدکننده باشه. شاید حتی بعد از مرگت هم کسی نفهمه چه کار بزرگی انجام دادی....»

«آلبوس...»

«برای من مثل پسری هستی که هرگز نداشتم. و این آخرین خواسته‌ی منه که باید برآورده کنی. بار سنگینی به دوش می‌کشی، ولی مطمئنم که ادامه‌ی این مسیر رو به دست مطمئنی سپردم.»

سه‌وروس اسنیپ آه معناداری کشید. چند دقیقه همانجا ایستادند و هر دو به دوردست‌ها خیره شدند. سپس راهشان را گرفتند و از نظر پنهان شدند.

گریندلوالد اما تا طلوع خورشید از جایش تکان نخورد. آلبوس دامبلدور برایش مهم بود. گلرت خوب می‌دانست نقش بر آب کردن نقشه‌های آلبوس برای ولدمورت خیانتی بود که دامبلدور هرگز در هیچ یک از دنیاهای موازی قادر به بخشیدنش نبود. اما کاری بود که باید انجام می‌شد.

«متأسفم آلبوس. برای هیچ مُردی...»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست قدیمی



صبح قبل از بیدار شدن آسمان از جایش بلند شد. پرده ها را کشید و به سیاهی شب نگاه کرد. عشق به عزیزانش سیاهی را رنگ میزد و دمِ گرم و پر از خاک آسمان را به نسیمی معطر و خنکایی مطبوع تغییر می داد.

بدون گله و شکایت از سحر خیزی، پیش بند بست، دستمال سر انداخت و دمپایی های ابری پلاستیکی اش را پوشید.
از بین درب اتاق ها به تک تک بچه ها سر کشید. رویای شیرینی در هوای خانه و خانواده پخش بود.

با لبخندی عمیق از گرمای محبتش، دست به کار شد. تا قبل از بیداری بچه ها چند ساعتی بیشتر زمان نداشت! ابتدا چوب جادویش را به تمیز کاری آشپزخانه مشغول کرد و خودش به پرده های خاکستری و خاک گرفته سالن اصلی رسید. گردگیری، شست و شو و بخش آخر پخت و پز.

میز صبحانه با تخم مرغ های عسلی که رویشان خنده نقاشی شده بود تزئین و با حلیم گوشت که در کاسه های سفالی سبز روی میز گذاشته شده بود کامل شد.

بعد به سراغ کوله ی بچه ها رفت. تک تکشان را آماده کرد. لباس هایشان را اتو کشید و زدگی ها را رفع کرد.
مادر مهربانی بود که عطرش از جلوی اتاق هر که رد می شد لبش به خنده ای در خواب می شکفت.

در انتها به اتاق خودش رفت و وسایلش را جمع و جور کرد. تقریبا همه چیز را برداشته بود. آخرین کار خالی کردن قاب عکس روی میزش بود. عکس کاغذی دسته جمعی بچه ها.
لرزی وجودش را فرا گرفت، ترسی که مدت ها دلش را چنگ می زد حالا گلویش را فشرده بود.
بغضی از نفس هایش در اتاق می پیچید که خاک روی زمین را منجمد می کرد.
گرمای قلبش خانواده را زنده نگه می داشت و غم هایش خودش را به ویرانی می کشاند‌.

کوله اش را به پشت بست و راهی شد. درب خانه شماره ی دوازده گریمولد برای آخرین بار به دست هایش خورد.
بعد از رفتنش غبار سردی در خانه و دلها سنگینی کرد. همه با تنگی نفس از خواب بیدار شدند.

آسمان طلوع کرد و هیچکس نمی دانست دلیل دلگیری که صبح به سینه ی همه شان چنگ زد چه بود. تنها چیزی که احساس می شد صندلی خالی میز صبحانه بود.

به اتاقش که سر بزنید دلتان می گیرید. همه چیز عمیقا یخ زده حتی تکه کاغذی که در میان فضای منجمد اتاق گیر کرده.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1403 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که نور می‌میرد: تأملاتی در تاریکی


در طول سده‌های متوالی زندگی‌ام، دقیقاً نمی‌توانم بگویم که چه زمانی تاریکی کامل قلب مرا فرا گرفت. شاید هرگز نور حقیقی را ندیده‌ام، یا شاید زمانی که هنوز بر روی زمین قدم می‌زدم، نور و امید همواره در روحم حضور داشتند. اکنون، با نگاهی به دوردست‌های گذشته، تنها سایه‌های تیره‌ای را می‌بینم که به آرامی مرا در بر می‌گیرند.

نخستین بار تاریکی را وقتی احساس کردم که ماگل‌ها یک جادوگر را در برابر چشمان من و سه بنیانگذار دیگر هاگوارتز، زمانی که هنوز کودک بودیم، به آتش کشیدند. صحنه‌ای که نمی‌توانم فراموش کنم؛ فریادهای آن جادوگر و بوی گوشت سوخته‌اش هنوز در حافظه‌ام زنده است. آن روز، چیزی در درون من شکست و حسی از نفرت و خشم بی‌پایان، تمام وجودم را فرا گرفت.

و آن احساس تاریک با درک بیشتری از طبیعت انسانی، چه در میان جادوگران و چه ماگل‌ها، زنده و پرقدرت باقی ماند. با گذشت زمان، دیدم که چگونه ترس و بی‌اعتمادی می‌تواند به خیانت و ستم منجر شود. دیدم که چگونه قدرت‌طلبی و حرص در هر دو جامعه جریان دارد و چگونه این خصلت‌ها باعث می‌شوند که انسان‌ها دست به اعمالی زنند که نه تنها خودشان بلکه دیگران را نیز به نابودی می‌کشاند. این دانش و تجربیات مرا به این سوال می‌رساند که آیا بشریت حتی شایستگی سفیدی را دارد؟

من واقعاً سعی کردم تا کمی از مهربانی در دل خود بیابم تا در اینجا بنویسم، اما هیچ اثری از آن پیدا نکردم. البته به عنوان بهترین جادوگر تمام دوران‌ها، من همیشه می‌توانستم تظاهر کنم و نقاب بزنم و با مهربانی‌ای که این تاپیک از من می‌خواهد بنویسم، اما چه فایده‌ای دارد که در اینجا فریبکار باشم، وقتی که برای بی‌رحمی‌ام شهرت دارم؟

شاید تمام مرگ‌ها، کشتارها، شکنجه‌ها و تمام کارهای تاریکی که طی سال‌ها مرتکب شده‌ام، بازگشت را برای من غیرممکن ساخته است. شاید این انتقام دیگران برای دردهایشان باشد، ناممکن‌سازی بازگشت من از تاریکی حتی برای یک پست. مطمئنم که روح من که با موجود خانگی‌ام، باسیلیسک، درآمیخته شده، نیز در این مسئله کاملاً بی‌گناه نیست.

اما این سوال همچنان در ذهن من باقی مانده و من این داستان را با آن به پایان می‌برم تا شما نیز درباره‌اش تعمق کنید. آیا واقعاً ناتوانی در نوشتن به سبک سفید است، یا بی‌میلی روح من در انجام آن؟ شاید مسئله این نیست که نمی‌توانم، بلکه آنقدر عاشق تاریکی هستم که حتی نمی‌خواهم برای یک لحظه آن را ترک کنم و خوبی را در نظر بگیرم.


ناکس*!!




*پی نوشت: با استفاده از "ناکس"، نوری که توسط "لوموس" ایجاد شده خاموش می‌شود و به این ترتیب تاریکی به محیط باز می‌گردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.