جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 فروردین 1397 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

-هی...اینجا چه خبره؟

صدای جیغ ساحره، شاید سیریوس را فقط ترساند، لاکن قطعا باعث سکته رودولف شد.

-نگو که اونه؟!

سیریوس سرش را چرخاند و با صورت سرخ شده ی ساحره رو به رو شد.
-رودولف...داداش...وصیت نامه ات کو؟
-آره...آفرین لیلی... من و تو داداشیم، با هم دیگه...چیز...یعنی بگو داداشیمه!

سیریوس به آرامی کنار رفت و رودولف با بدترین صحنه عمرش رو به رو شد:
بلاتریکسی سرخ شده، با موهای یک دست صاف و لخت!

-عزیزم!
بلاتریکس:
-نکن اونجوری بلا... باور کن اونطور که تو فک میکنی نیس!
بلاتریکس:

رودولف به دنبال راه فرار به اطرافش نگاهی کرد.
ترس دیدن بلاتریکس، اثر معجون را از سرش پرانده بود.
همه جا مامورین زوپس، جادوگر و ساحره مشغول جمع کردن حوری ها بودند. و حتی یکی از جادوگران مستقیم به سمت او می آمد.
-رودولف لسترنج، به دلیل مشاهده شدن تمایلات دامبلانه در شما، مجبوریم به مرکز ترک اعتیاد تمایلات خاص ببریمتون.
-آره...ببرید من رو...ببرید فقط!

و با خوشحالی به سمت مامور رفت و دستانش را برای دستبند زدن بالا برد. اما مامور نگاهی به بلاتریکس انداخت و لبخندی زد.
-اما به دلیل مزدوج بودن، از گناهتون میگذریم.

مامور رفت و رودولف را با بلاتریکسی که در حال شکستن قلنج انگشتانش بود، تنها گذاشت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 3 اردیبهشت 1395 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف باآخرین قدرت و سرعت خود به سمت سیوروس پرید.سیوروس که درآن لحظه نمی توانست حتی چوبدستی اش را درآورد زیر رودولف له شد.درحالی که نفس سیوروس درحال بند آمدن بود گفت:
- رودولف! به حق بند تمبون مرلین! برو کنار!
اما گوش رودولف بده کار نبود که نبود.رودولف همچنان درحالت" "بود و در این لحظه سیوروس را از کمر بلند کرده بود و درحال بیرون رفتن از چادر بود.سیوروس که همچنان در حال دست و پا زدن بود و خود را برای خلاص کردن از دست رودولف تکان میداد اما میدانست که این کارها حتی هواس رودولف را هم پرت نکرده است. در نهایت رودولف سیوروس را روی صندلی کنار استخر نشاند و خودش هم رو به روی آن نشست و در حال" "به سیوروس خیره شده بود و همین باعث شد سیوروس وارد حالت" " و سپس" "شود.سیوروس گفت:
- میگم رودولف... افسونی چیزی بهت نخورده!
رودولف با همان حالت مسخره اش گفت:
- نه لیلی جان چرا باید بخوره!
سیوروس شروع به فکر کردن کرد.مطمعنا رودولف باهوش نبوداما می توانست فرق بین او و لیلی را بفهمد, اصلا چه شد که به چادر رفت...مرلین! واقعا؟! یعنی کار مرلین بود؟!
سیوروس که باید هرطور شده به این موضوع پی می برد رو به رودولف کرد و گفت:
- رودولف جان! کی بهت گفت که من لیلی هستم؟!
- هیچکس! مگه میشه تورو تشخیص نداد...
-کی تورو آورد تو چادر قرمز؟!
- نمیدونم
- فکر کن!
- آخه نمیدونم!
- بیشترتر فکر کن!
- نمیدون...
سیروس هم دیگر از کوره در رفت و چوبدستی به دست برروی رودولف پرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1394 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
درون یکی از چادر های اسکله:

- ببین حاج رودولف تو دو دیقه این‌جا صبر کن من یه حوری خوب برات میارم.

رودولف در یکی از چادر های خصوصی اسکله چشم انتظار یک حوری با پوست برنزه و موی بلوند نشسته بود. نمی‌دانست چرا سیوروس اسنیپ به او یک بلیط V.I.P برای سفر به اسکله داد بود ولی به هر دلیلی بود، لطف بزرگی در حقش کرده بود.

تراورز از طرف اسنیپ مامور شده بود تا خودش را به عنوان یکی از کارکنان اسکله جا بزند و معجونی نامعلوم را به خورد رودولف بدهد. معجون صورتی رنگ را که تکه های شکلات توت فرنگی در آن غوطه ور بودند، روی میز رو به روی رودولف قرار داد و گفت:
- این خیلی معجون مشتیه، دست سازِ خود اسنیپه به ولله!
- حاجی چون تو ازش تعریف می‌کنی می‌خورمش. حالا چی‌کار می‌کنه؟ برای افزایش قدرت و قوائه؟ آخه خیلی صورتی و ژیگوله، سیبیلم رو پودر پودر نکنه.
- نه، مگه مالِ هکتوره؟ بهت قول می‌دم خوشت میاد.

استخر اسکله:

سیریوس یک شرت مامان دوز گل گلی پوشیده بود و با چشم های قلنبه شده به یوزپلنگ های ایرانی و اروپایی که مشغول جست و خیز در استخر بودند خیره شده بود.

- سیریوس، این‌جا رو وللش. آیه نازل شده که باید ببرمت یه چادر اختصاصی V.I.P قشنگ تفریح کنی.
- یا مرلین! مگه تفریح از این بیشتر هم هست؟!

مرلین لبخندی شیطانی زد و چادری قرمز رنگ را به سیریوس نشان داد.

درون همون چادر قرمزه که رودولف توش بود:


- این دیگه چه معجونی بود؟ چرا این‌جوریم کرد؟ چرا زمین می‌چرخه؟ چرا دو ضرب در دو می‌شه سه؟ چرا ارباب محفلی شده؟

رودولف روی تختش افتاده بود و مدام دچار توهّماتی عجیب و غریب می‌شد. در همان لیلی پاتر را با چهره‌ای نورانی دید که وارد چادر شد. البتّه چیزی که می‌دید لیلی نبود، سیریوس بلک بخت برگشته بود.

سیریوس که فکرش را نمی‌کرد رودولف را در چادر ببیند گفت:
- مرلین من که گفت تمایلات دامبلی ندارم، این چرا این‌جاست؟

امّا مرلین فلنگ را بسته بود و سیریوس را تنها گذاشته بود. رودولف از روی تخت بلند شد و گفت:
- لیلی.
- من سیریوسم. اگه کاری نداری برم بیرون.
- لیــلیــی.

رودولف آهسته و پیوسته به سمت سیریوس می‌رفت و همزمان سیریوس نیز با قدم هایی آهسته و پیوسته سعی داشت از چادر فرار کند.

- رودولف ببین، من از محفل اومدم بیرون دیگه تمایلات دامبلی ندارم. فکر کنم دیرم شده باید برم بیرون.

- لیـــــــــــــــــلیـــــــــــــــــی!
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
رودولف فریاد زنان این را گفت و به سمت سیریوس پرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک - میتینگ نمایشگاه کتاب یه سری مشنگ

در آن روز شلوغ، در میان عده ی زیادی مشنگ، هیچ مشنگی فکرش را نمی کرد که دو جادوگر با لباس مبدل در کنار مترویِ مصلیِ مشنگی منتظر یک دیگر باشند!
- رودولف، تویی؟

مخاطب صدای جیغ مانند خانومی با مو های بلوند که هوش از سر هر آدمی می برد، مردی با لباس مشکی بود.

- نه خانووم! رودولف کیه؟ من مَمدم، اینم شمارمه!

ریتا که نه میدانست شماره چیست و نه اینکه مَمد مذکور کیست، کاغد کوچکی را از دست مرد گرفت و به آن نگاهی کرد. آن را در جیب خود فرو برد و به راهش ادامه داد.

کمی آن طرف

مردی بلند قامت با کفش آل استار و شلوار لی و پیراهنی که چاک یقه اش باز بود به دنبال جمعیت عظیمی که به سمت مصلی میرفتند، رفت!

- این مشنگ های مؤنث هم خوبن هاا.. من به مشنگ های مؤنث هم علاقه ی خاص دارم.



جیییییییغ

صدای جیغ دختر جوانی که کنار دست رودولف بود، نگاه همه را به سمت رودولف برگرداند.

- وااااای.. این... آدم کشه!

و با انگشت به قمه ای که از کیف رودولف بیرون زده بود، اشاره کرد. ملت مشنگ با دیدن صحنه، فریاد هایی شدید سَر دادند. رودولف با تعجب به کیف خود نگاه کرد.. سپس گفت:

- این که چیزی نیست.. این فقط قمه اس! قمه، نــاموس منه! هر کی بهش نگاه چپ کنه، قمه رو فرو می کنم... فرو می کنم... توی چشمش.

با شنیدن این حرف، ملت دوان دوان به سمت درب خروج از مترو راهی شدند و رودی هم بیخیال از همه چیز به راه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد - بیرون از مترو

- الو؟ سلام.. رودی؟ کجایی؟ من بین این همه مشنگ گیر افتادم!

- ریتا.. کجایی؟ یه نشونی بده ببینمت.

ریتا در حالی که نفس نفس میزد، گفت:

- دارم بالا و پایین می پرم.. کلاه شاپو دارم، دارم تکونش میدم!

رودولف به جمعیت زیاد رو به رویش خیره شد.. در دور دست ها، نقطه ای بال بال زنان، چیزی را بالا و پایین می بُرد. رودولف شک نداشت که او ریتاست. پس پشت تلفن گفت:
- دیدمت.. دارم میام!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ملت، سوژه رو ببرین سمت اینکه سیوروس اسنیپ می خواد با گرفتن مچ سیریوس بلک، کاری کنه که مجلس تایید مصلحت وزیران صلاحیت اون رو سلب کنه و اسنیپ بشه تنها وزیر و در این راه از ریتا و رودولف کمک می گیره! ایده من این بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هشدار...این تاپیک به طور موقت به بیناموسی نویسان عزیز اجاره داده شده...اگر خوشتون نمیاد،هیچکس با آوادا بالا سرتون واینساده و مجبورتون نکرده که بخونید!

سوژه جدید

دهکده هاگزمید تنها دهکده تمام جادویی...تنها دهکده دارای اسکله تفریحی...اونم چه تفریحی؟!اوووووف...یه سری تفریح خفن!
پس عجیب نبود که جادوگران و ساحره هایی که به سن قانونی رسیده بودند هر شب به این دهکده می آمدند و برای ورود به مراسم های خاص موجود در این اسکله،سر و دست میشکاندند!

اما عجیب این بود که یک نفر را به زور وارد اسکله میکردند!
دو مرد سیاه پوش هر کدام یکی بازوان سیریوس بلک را گرفته بوند، او را با خشونت مجبور به وارد شدن میکردند...اما سیریوس بلک که مقاومت میکر،ب فریا گفت:
_نه...نه...من توبه کردم...من دیگه اینکاره نیستم...من اشتباه میکردم...من الان مدیرم...من الان خفنم...نمیشه برم توی این مجالس!
_مدیری؟!جون به جونت کنن ارزشی هستی...ما دستور داریم ببریمت داخل!
_نه...این کار رو نکنید...شما حق ندارین...من شیش ساله دارم فعالیت میکنم...من از همه شما آگاه ترم!
_دِ بیا برو تو...میگم باید بری تو!
_نه...اصلا من دیگه حرفی ندارم...بذارین ملت قضاوت کنن...

در همین حین مرلین کبیر از در ورودی اسکله خارج شد و رو به دو مرد سیاه پوش ایستاد و گفت:
_این همه سروصدا واسه چیه؟!
_اوه...خودت رو شکر که اومدی مرلین...این دوتا گنده بکِ سیاه پوش دارن من رو به زور وارد اسکله میکنن...بیا به من کمک کن!
_سیریوس...من خودم بهشون گفتم بیان دنبال تو!
_چی؟!چرا؟!اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟!اون تو چه خبره؟!

مرلین به دو مرد سیاه پوش اشاره کرد که بازوی بلک رو رها کنند...سپس خودش به بلک نزدیک شد،دستش را دور گردن او انداخت و گفت:
_سیریوس...سیریوس...هه...من اینجام تا حلالیت ببخشم به اعمالی که اینجا صورت میگیره!
_مگه دست تویه؟!
_معلومه که دست منه...یه آیه میدم بیرون خلاص...ام پرسیدی که چرا فرستادم دنبال تو...چون میشناسمت...نگران چی هستی؟!فعالیت که از نظر من یعنی از نظر شرعی جایزه...ناظر دهکده هم مجوز رو صادر کرده و این یعنی از نظر قانونی هم مشکلی نیست...پس تو نگران چی هستی؟!
_آخه...چیزه...میدونی...
_آخه و اما و اگر نداره...ببین...من خودم واسه مراسم اینجا سفارش دادم حوری هایی در انواع سایزها،رنگ ها،شکل ها و سن ها رو بیارن...تازه زنگ زدم به جولی و لوپز و اونی که گفتی اسمش رو نیار که بیان...الان هم اومدن...نکنه تمایلات دامبلی داری؟!که اگه داری هم مشکلی نیست...یه غرفه رو هم برای این اشخاص ترتیب دادیم که...
_نه اقا...تمابلاتی دامبلی؟!این حرفا چیه؟!من دیگه محفلی نیستم!
_خب باشه...حالا بیا بریم تو...
_چیزه...ام...باشه...فقط اونجا چه خبره؟!
_چه خبره؟!توی اسکله تفریحی چه میکنن؟!تفریح میکنن دیگه...

سیریوس بلک نگاهی به در ورودی اسکله کرد...ساحره و جادوگر بود که پشت سر هم وارد اسکله میشدند...سیریوس در همین ده ثانیه دید که ریتا اسکیتر،لیلی پاتر،پانسی پارکینسون و سه ساحره ی ناشناس دیگر و دو حوری وارد اسکله شدند..سیریوس نفس عمیقی کشید و وارد اسکله شد...غافل از نقشه ای که برای او کشیده بودند...

_________________


آی ملت...جنبه داشته باشین...از الان بگم تا بعدا دلخوری پیش نیاد...اگه تشخیص داده شد که توی رولتون بیش از حد زیاده روی شده،پست ویرایش و یا حتی حذف میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/3/11 2:04:07
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1393 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین

آریانا دختر استثنایی بود. با بقیه هم سن و سالانش خیلی فرق داشت. ساکت وگوشه گیر! ولی باهوش!

اتفاق تراژیکی که برایش افتاده بود، قلب تام را در سینه میلرزاند...
اما هیچ چیزی نمیتوانست بدتر از آن باشد. اتفاقات آن روز، کنار اسکله! کشت و کشتار بی رحمانه ای که صفحه ای از دفتر خاطراتش را تاریک تاریک کرده بود.
او هرچقدر که میخواست آن صفحه را پاره کرده و به آتش بکشد اما نمیتوانست. ثانیه به ثانیه ی آن در ذهنش حک شده بود. صدای جیغ ها، فریاد ها ... زجه ها!... این ها چیزی نبودند که بتوان فراموش کرد. کف سفیدی که حاصل از برخورد موج با ساحل بود، رنگ قرمز خون هایی رو که روی دانه های شن ریخته بودند را شسته و با خود در آبی بی کران دریا میبردند.


کافه ی او سوت و کور بود! همیشه همین طور بود. نیمه شب شده بود و کسی در کوچه ها تردد نمیکرد.
تام روی میز ها را با یک دستمال رنگ و رو رفته کشید.
هر روز صبح وقتی بلند میشد و در مغازه را باز میکرد، ابتدا صندلی هایی را که به طور وارونه رو میز قرار داده بود را میچید، سپس با همان دستمال روی آن ها میکشید.
در طول روز شاید حداکثر 20 نفر به کافه اش می آمدند. در آخرهم، بعد از نمیه شب، ابتدا یک بار با دستمال میز ها را تمیز کرده و باز صندلی ها را، وارون، روی میز میچید.

آن شب، وقتی آخرین صندلی را بلند کرد، صدای "قیژ" از کف چوبیه مغازه ای برخاست. معمولا هنگام قدم زدن روزی زمین این صدا به گوش میرسید. اما این وقت شب چه صدایی؟ ... مگه او تنها نبود؟
از اینکه سرش را برگرداند و با نگاهش به دنبال منبع صدا بگردد ابا داشت. هر کسی که این وقت شب آمده بود، برای نوشیدنی نمیتوانست آمده باشد.

با صدایی متردد که لرزش آن کاملا محسوس بود، بدون اینکه سرش را بچرخاند گفت: کیه؟ ... کسی اونجاست؟ صداتو شنیدم!

چند لحظه سکوت! ... و بعد کاملا واضح صدای قدم هایی را از تاریکی، به سمت خودش شنید. برگشت و چشمانش به مردی افتاد. مرد، پالتوی خاکستری تیره ای در برداشت. لبخندی بر لب داشت که موی بر تن سیخ میکرد.

- سلام تام! میشه یه نوشیدنی برام بیاری؟ امیدوارم که سختت نباشه! اگه این طوره تو بشین تا من یه نوشیدنی درست کنم و بیارم با هم بنوشیم و گپ بزنیم.

- کافه بست ست آقا! ... چیزی سرو نمیکنیم. نیازی هم نیست شما هم زحمتی بکشین. فردا ساعت 8 کافه باز میشه. اون وقت میتونین تشریف بیارین.

تام اینو در حالی گفت که با وجود اضطاب درونیش، سعی داشت خود را خونسرد نشان دهد.

- آخه تام اینجوری نمیشه واقعا! ... امشب با هم صحبت طولانی خوهیم داشت، بدون نوشیدنی واقعا غیر قابل تحمل و کسل کننده خواهد شد.

- نیازی به نوشیدنی نیست آقا! ... هر حرفی دارین، خوهشا سریعتر بگین! ... چون میخوام در رو ببندم.

- اگر مشکل در هست که بیا!

با یک حرکت چوبدستی در مغازه قفل شد. این کار آن مرد غریبه بیشا بیش به نگرانی تام افزود.

درسته که تام نیز یک جادوگر بود، اما برای دافع از خود در برابر آن مرد بیش از حد پیر بود.

مرد غریبه بعد از قفل کردن در، پالتوی خود را در آورد و دستکش های چرم مشکی اش را روی یکی از میز ها انداخت. شرع کرد به حرف زدن و در عین حال، دو تا از صندلی های روی میز را برگرداند و بعد از نشستن خودش، با دست اشاره ای به تام کرد که بنشیند.

- تام! ... تام عزیز! خب از کجا شوع کنیم؟ ... میدونم منو نمیشناسی، اما هر دو یک آشنای مشترک داریم. پاپاتونده. کجا میتونم اونو پیدا کنم؟

- چیکارش دارین؟

- نیازی نیست بدونی تام! ... اما اگر خیالت رو راحت میکنه باید بگم که دست اون یه چیزی هست که متعلق به ماست.

- شما؟ شما کی هستین؟

- تام! ... ببین اینا واقعا اهمیتی ندارن. مسئله ای که اهمیت داره اینه که، خونه ی تو طبقه ی بالای این کافست! ... و همسرت و دو دخترت که فوق العاده دوست داشتنی و نازنین هستن، بالا منتظرن تا مغازه رو ببندی و پیششون بری. حتی ممکنه تا چند دقیقه ی دیگه همسرت نگرانت بشه و بیاد پایین ... منظورمو میفهمی؟

ذهن تام خیلی آشفته شده بود. حتی نمیدانست چه کاری باید بکندو چه چیزی باید بگوید. باید جای پاپاتونده را میگفت تا از خانواده اش مواظبت کند یا اینکه برای دوستش، جان خانواده اش را به خطر مینداخت. گیج شده بود.

- وقت داری تا فکر کنی! ... من حالا حالا ها اینجام راحت باش! ... راستی اسم دختر کوچکت اِوِلین هست؟ ... اسم قشنگیه. البته خودشم خیلی قشنگه!

همسر تام، از طبقه ی بالا اسم او را صدا زد.
و صدای قدم هایش روی راه پله ها، تام را آشفته تر از پیش کرد. باید سریع تصمیمش را میگرفت.

- باشه! باشه! ... شما چیزی میخواین ازش درسته؟ من اون چیزو پیدا میکنم. ازش میگیرم، میدزدم هر کاری میکنم. نمیتونم جاشو بهتون بگم چون مطمئن نیستم که با گرفتن اون چیزی که میخواین بهش آسیب نمیزنین.

مرد چهرش درهم رفته بود، ولی انگار چاره ی دیگه ای نداشته باشد، در ذهنش معماله را برای بار آخر در ذهنش سبک سنگین کرد.

- باشه!... تا هفته ی بعد، وقتی برگشتم باید اونو پیدا کرده باشی! ... اون یه گردنبنده!... یه گردنبد خاص! ... اینم بدون که اگر دوست مثل گذشته جلوی دست و پای ما بپلکه ... هیچ کس بهش رحم نمیکنه! ... تو به عنوان یه دوست، سعی کن هدایتش کنی و نذاری کارای احمقانه بکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1393 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
فردای ان روز کافه چی که تام نام داشت سرتا سر دیوار کافه را با پوستر های بزرگی پوشاند :

آیا دلسرد و افسرده شدید؟
آیا خیلی بیکارید؟ آیا تعطیلاتتان
بی مزه شده است؟آیا دلتان دارد
از غصه می ترکد!؟
پس به ما بپیوندید :

در جشن بزرگ تعطیلات هاگزمید

بسیاری از اهالی هاگزمید با بی تفاوتی از کنار این پوستر می گذشتند. کافه چی با خود اندیشید. همانطور که فکرش را می کردم کسی دیگر دل و دماغ جشن گرفتن ندارد! کار اسکله و این کافه تمام است. بهتر بود به جای این پوستر های تبلیغاتی آگهی فروش این کافه را به دیوار ها می کوبید.

هنوز این فکر از ذهنش نگذشته بودکه زنگوله جلوی در به صدا در آمد. تام سرش را بلند کرد و به در نگاهی انداخت. پسر نوجوانی با چشم های سبز روشن و مو های بهم ریخته خرمایی وارد کافه شد. تام صدایش را بلند کرد و گفت :
-به زیر 17 سال نوشیدنی آتشین نمی فروشیم!
پسرک با تعجب به تام نگاه کرد و گفت :
-حتی توی این جشن بزرگ ؟
تام با سو ظن به پسرک دقیق شد :
-هی پسر! من تورو میشناسم! یه جایی دیدمت، بگو ببینم چی میخوای تا یادم نیومده کجا دیدمت!
پسرک مو هایش را عقب ریخت و گفت :
-من ابرفورت هستم ابر فورت دامبلدور! بخاطر اون پوستر هایی که روی دیوار زدید اومدم.
تام چانه اش را خاراند و گفت :
-صبر کن ببینم دامبلدور... ببینم تو همون پسر نابغه ی هاگوارتز نیستی؟
ابرفورت چشم هایش را به بالا چرخاند و گفت :
- نه آقا، اون نابغه اسمش آلبوسه و متاسفانه برادر منه! در ضمن من نیومم اینجا تا شرح موفقیت های اونو بدم! به من بلیط اون جشنو می فروشی یا نه ؟
-آها، 17 سالت هست دیگه؟ میشه 10 گالیون خیرشو ببینی.
ابرفورت پول را پرداخت کرد بلیط را گرفت و رفت.

تام غرق در خاطراتش شد. او به خوبی ابرفورت را به یاد آورد بارها و بارها اورا همراه خواهرش آریانا دیده بود. برخلاف آلبوس که همیشه تنها بود. دخترک بیچاره، هیچ وقت علت مرگش معلوم نشد. قتل یا حادثه!
تام دست از تمیز کردن لیوان ها کشید. اینکه همین چند سال پیش میز شماره 3 همیشه یک صندلیش را آریانا اشغال می کرد و حالا در پس ماجرایی مرموز مرده بود، پشتش را لرزاند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1393 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه نو:

نسیم آرام می وزید. موج های آبی رنگ یکی پس از دیگری با برخورد به قلوه سنگ های درون ساحل جان می سپردند. جیغ مرغان دریایی در بین صدای موج ها، آرامش خاصی را ایجاد می کرد. اسکله خلوت بود، حتی شاید می توانستی بگویی متروکه شده بود. از آن اسکله ی تفریحی که محبوب جادوگران بود، امروز تنها لاشه ای بی جان باقی مانده بود. لاشه ای که حتی باب دندان لاشخور ها هم نیست.

بوی نم فضا را پر کرده بود. ماهی ها آرام و خسته، خود را به جریان آب سپرده بودند. آسمان اسکله تیره و ابری بود، انگار دل اسکله بدجور گرفته باشد. در میان این همه دور افتادگی و فراموش شدگی هیبت مردی روی تخته های پوسیده اسکله دیده می شد. انگار او تنها کسی بود که این اسکله را از خاطر نبرده بود.

مرد سیاه پوش چیزی را در میان مشتش فشرد. او گاه و بی گاه به اینجا سر می زد، سعی می کرد تجدید خاطره کند. این اسکله راز های زیادی را در سینه یدک می کشید و او تنها کسی بود که بیشتر این راز ها را می دانست. راز آن مرگ شوم! مرگی که باعث شد، اسکله کم کم از جانب جادوگران ترک شود و امروز به لاشه ای که بوی نم گرفته تبدیل شود. یادش می آمد که مردم می گفتند:«خورشید این اسکله هرگز غروب نمی کند مگر در شب که ماه مثل فانوس در آن نور افشانی می کند.» پوزخندی زد؛ حال آن خورشید افسانه ای زیر خرمن ها ابر مخفی شده بود. می ترسید کسی از درو چشم های داغش راز های اسکله را جست و جو کند.

مرد سیاه پوش به چیزی که در دست داشت، نگاه کرد. آن گردبند، تنها یادگار آن مرده ی شوم! شاید باید آن گردبند را هم به آب می سپرد؛ شاید مجبور به پر کردن شکم این دریای نیلگون با راز های آن مرگ شوم بود. مرگی که سایه ابر های تیره و خاکستریش نه تنها بر اسکله، بلکه بر تمام هاگزمید افتاده بود. نه نمی توانست! قدرتش را نداشت که تنها یادگار او را از خود دور کند. چشم هایش را بست. با خود گفت که تنها یک راه وجود دارد، آن هم انتقام است! این اسکله باید دوباره با خون رنگ می شد. اما اینبار با خون بیش از یک نفر!

پاپا تصمیمش را گرفت. او می خواست شرافت را به اسکله برگرداند. اسکله ای که متهم به جرم سکوت بود، پاپا می خواست حنجره ی اسکله شود و فریاد بزند. این راز باید فاش می شد. خورشید اسکله باید دوباره طلوع می کرد. با همین افکار پاپا اسکله را ترک کرد. آسمان غرش خفه ای کرد و اشک های باران شروع به باریدن کرد. آسمان می دانست اتفاق هولناکی در راه است.

کافه ای در دهکده ی هاگزمید

پاپا آرام پشت میزش نشست بود. صورت سیاهش زیر نور شمع روشن شده بود. این کافه را دوست داشت، با آن دختر همیشه به اینجا می آمدند. روی همین میز می نشستند و از پنجره اسکله را تماشا می کردند؛ آن زمان ها جادوگران، شب ها در ساحل به جشن و پایکوبی می پرداختند. عشاق در خط ساحلی، دست در دست هم قدم می زدند. اسکله آن روز ها خیلی دیدنی بود.

پاپا دوباره افسوس آن روز ها را خورد. به تابلویی که کافه چی جای پنجره آویخته بود نگاه کرد. نقاشی بود از یک دریای طوفانی.، صحنه ای که اگر تابلو را بر می داشتی، می توانستی زنده تر ببینی اما هاگزمید بعد از آن واقعه ... انگار کمی مرده بود.

مرد کافه چی به نزدیک پاپا آمد. به شادابی قبل نبود. گذر زمان پشتش را خم کرده بود. اسکله ای که قبلا برای او مایه ی خوش شانسی و برکت بود، امروز دیگر باعث می شد کمتر کسی حتی به کافه ی او نزدیک شود. انگار دهکده از اسکله می ترسید و نمی خواست اصلا به آن نزدیک شود.

خط های روی پیشانی کافه چی عمیق تر شده بود. مو های کنار سرش سفید تر شده بود. هر بار که پاپا او را می دید، پیر تر می شد. پاپا لبخند زد و گفت:

-داری پیر می شی؟

-گذر زمان دیگه! کاریش نمی شه کرد. چی می خوای برای خوردن؟ فکر کنم تو تنها مشتری ثابت اینجایی، کمتر کسی دیگه به اینجا سر می زنه. تو فکرشم اینجا رو ببندم.

پاپا این حرف را قبلا هم شنیده بود. در چند ماه اخیر بار ها بار ها کافه چی به او گفته بود که می خواهد کافه را ببندد اما این اتفاق نمی افتاد. وابستگی عجیبی به کافه اش داشت. برای کافه چی هم خاطرات گذشته که در گوشه کنار این کافه کز کرده بودند، شیرین بود، همانطوری که کافه برای پاپاتونده هم خاطرات شیرینی داشت. هیچ کدامشان نمی توانستند از کافه ی قدیمی دل بکنند. پاپا قهوه ای سفارش داد و به مرد گفت که برای خوردن قهوه او را همراهی کند.

مدتی نگذشت که کافه چی با دو فنجان قهوه بازگشت. کافه چی رو به روی پاپا نشست و شروع به هم زدن قهوه اش کرد. صدای دنگ دنگ برخورد قاشق و بدنه ی فنجان در سکوت کافه، خود نشانه ای از شروع یک صحبت طولانی بود.

-می خوای چیزی بگی پاپاتونده، می تونم اینو از توی چشات بخونم. فکر های جالبی هم به نظرم نداری. بگو ببینم چی تو سرته؟

پاپا به صندلی تکیه داد و به تابلوی دریای طوفانی خیره شد. بعد در حالی که همانطور به تابلو نگاه می کرد، گفت:

-چرا پنجره رو کور کردی؟ اسکله شب ها خیلی دیدنیه!

-اون اسکله دیگه دیدنی نیست! خودتم خوب می دونی بعد از مرگ ...

پاپا حرفش را قطع کرد. با مشت به روی میز چوبی کوبید، از چشم هایش برق خشم و نفرت می بارید. مرد کافه چی به خود لرزید. پاپا به چشم های او خیره شده بود؛ برق چشم هایش مغز کافه چی را می سوزاند.

-نه اون یه مرگ نبود! یه قتل بود. اسکله داره به خاطر گناه یه مشت آدم دیگه مجازات می شه اما من ... من نمی ذارم همینطوری بمونه، می خوام یه مهمونی توی کافه ات بگیرم، می خوام خیلی آروم مردم رو دوباره با اسکله آشتی بدم. اون وقت یه شب سرد، جنازه ی اون قاتلا رو به آب می سپرم، شاید نجس بودنشون توی آب دریا شسته بشه. اجازه می دی اون مهمونی رو توی کافه تو بگیرم؟

مرد کافه چی می خواست با میهمانی درون کافه اش مخالفت کند اما جرئتش را نداشت. به علاوه این میهمانی می توانست مردم را با کافه ی او آشتی دهد، پس سرش را به نشانه ی رضایت تکان داد. لبخند رضایت روی صورت پاپاتونده نقش بست. بخش اول نقشه ی بزرگش به انجام رسیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاپاتونده در 1393/5/3 2:44:19
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1388 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
1.

-فلور، رسیدیم؟
-نه!
....

-فلور رسیدیم، نه؟
-نه!
....

-فلور کی میرسیم؟
-نمیدونم.
-الان نرسیدیم؟
-نه!
....

-فلور.. رسیدیم؟
-آره!
-آجر پاره، چرا دروغ میگی؟
-دهنتو میبندی یا ببندمش؟

...

-رسیدیم؟
-نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

چند لحظه بعد

-گابر، نپرس! ولی رسیدیم..دقیقا" زیر این دریاچه است!
-آخه من نمیدونم کدوم احمق ِ شتری اومده گنج گذاشته زیر دریاچه!

گابریل درحالی که با تمام کلماتی که در ذهنش داشت، به جد و آباد صاحب گنج فحش میداد بیلش را به کمربند شلوارش گیر داد و به فلورخیره ماند.

-خب؟ حالا میگیم زیر آب باشه، آخه ما چطوری بریم زیر آب دنبال گنج.. بیا بیخیالش بشیم. میدونم مبلغش زیاده ..
-چه میدونم..من دارم از گشنگی می میرم مغزم کار نمیکنه. بیا بشینیم.

گابریل کلاه بلیزش را روی سرش انداخت و درحالی که به اطرافشان نگاه میکرد، جایی را با دست نشان خواهرش داد و گفت:

-اون درخته سایه داره. بیا بریم اونجا.

درخت بزرگ و خزه بسته ای بود. تمام دورتا دور درخت، چیزهایی لزج و حلقه حلقه ای حضور داشتند.گابریل کیفش را روی یکی از آن چیزهای لزج انداخت و روی آن نشست. فلور نیز در کیفش را باز کرد. بسته ی چیپس را بیرون آورد و سپس با نا امیدی گفت:

-گابر، این جارو ببین! شاید باورت نشه؛ اما حتی یه ذره هم از غذا برامون نمونده.. من این طوری می میرم!
-منم همین طور.. بیا بگردیم، شاید درخت های این اطراف میوه داشته باشند.

اما این طور به نظر نمی آمد. تمام درخت های اطراف دریاچه پر برگ بودند اما هیچ میوه ای نداشتند، صدای دریاچه ی ارام و گنجشک ها آنهارا خواب آلود کرده بود.

-فلور، نخواب! اگه شب بشه نمی تونیم زیر دریا دنبالش بگریدم. فعلا یه ذره نور هست! نمیدونم علف چه مزه ای میده..
-بخورش.. به من هم بده! مگه گاو و گوسفندها علف نمیخورن؟ همه ی دستگاه های بدنشون هم مثل ماست..

گابریل یک مشت از آن مواد لزج و حلقه حلقه را در دهانش گذاشت. چشمانش را بست و شروع به جویدن کرد.

-اَه! عوووووووووق...
-چی شد؟ یعنی اینقدر بده؟

فلور هم یکی دیگر از آنها را داخل دهانش گذاشت.

گابریل درحالی که به نظر میرسید داره خفه میشه از جاش بلند شد.. فلورهم به دنبال او بلند شد ..هردویشان به سختی نفس میکشیدند.. گابریل به دریاچه نگاه کرد. باید آب میخورد.. کله اش را کاملا در دریاچه فروبرد..

و عجیب بود.. نفس باز شده بود..انگار موجی از هوا به سویش آمد..ریه هایش داغ شد.. به صورتش دست کشید، رگه هایی روی صورتش بود. دستانش را نگاه کرد، بین انگشتانش پره هایی بوجود آمده بود. سرش را از آب بیرون آورد. فلور را داخل آب هل داد و خودش هم زیر اب آمد.

فلور هم داشت به دست و صورتش نگاه میکرد. هر دو با خوشحالی به هم چشمک زدند.. بدون اینکه بدانند آن گیاه چیست!

گابریل میترسید دهانش را باز کند. برای صحبت آماده شد اما بعد، دید که نمیتواند صحبت کند.. انگار چیزی درون گلویش است.. بیخیال صحبت کردن شد، به سمت پایین نگاهی انداخت. و با شدت، هردو آنها به سوی نقطه ای که لنگر زنگ زده افتاده بود در عمق نسبتا" زیادی حرکت کردند..

دو ساعت بعد

-وای..وای.. باورم نمیشه! نگاه کن..
-این به اندازه ی کل ِ دارایی ِ محله است!
-حتی بیشتر..

گابریل به سمت درخت بزرگ رفت. چند تا از علف های ابشش زا را برداشت. حالا که در کتاب های فلور گشته بودند، آنرا پیدا کرده بودند. کتاب دریاچه ها.. علف آبشش زا، گیاهی است که تمام شرایط زندگی را برای مدت زمان چند ساعت به انسان ها میده. و گابریل و فلور، فقط با استفاده از یک شانس! این علف را خورده بودند..

و حالا، در مقابل آنها یک گنج وجود داشت..

-آخ جون! حالا میتونم کلی ابزار تقلب بخرم..
فلور:
گابر: What?

2.

گیاهان ساده : دسته ی عمده ی این گیاهان آغازیان و جلبک ها هستند. گیاهانی که از نظر ساختمانی و کارکرد و مصرف بسیار ساده هستند و خطری ندارند.

تزئینی : گیاهانی که صرفا" جنبه ی زیبایی دارند و نمیتوان از آنها برای مصارفی مانند، خوراکی و.. استفاده کرد. این گیاهان برای تزیین محیط های کار و .. هستند. عموما خطرناک نیستند.

دارویی : گیاهان دارویی گیاه هایی خاص هستند که خواص دارویی دارند. از این گیاهان برای درمان بسیاری از بیماری ها، ساختن معجون ها و.. استفاده میکنند. معمولا" بیشتر خواص این گیاهان در برگ و ساقه ی آنها یا شیره ای است که از آن بدست می آید.

درنده : گیاهانی نسبتا" خطرناک و گوشت خوارهستند که میتوانند از حشرات تا انسان را مورد حمله قرار بدهند.


معمولی : گیاهاتی که معمولا خطری ندارند، اما در حقیقت سودی هم ندارند. میتوانیم به این دسته از گیاهان معمولی بگوییم. مانند درخت کاج و سرو و ... که تنها عمل فتوسنتز را انجام میدهند.

سمی : گیاهانی که در آنها سم های خطرناک و کشنده وجود دارد. طریقه ی انتقال این مواد شیمیایی - زیستی از گیاه به انسان با خوردن، لمس کردن، بو کردن و... میسر میشود. این گیاهان خطرناک هستند و باید در حالت قرنطینه نگهداری شوند.


به به! چه چرت و پرت هایی گفتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1388 04:32
نمایش جزئیات
آفلاین
1.

بتی روزنامه ی پیام اموز را به طرفی پرت کرد و شروع به صحبت کردن با حیوان دست آموز خود که موکنا نام داشت، کرد: بازم اون دختره ی بوقی تو مجله گزارش چاپ کرده! اونم این دفعه درباره ی مردم زیر آب! فکر کرده میذارم این روش مسخره ی جدیدش رو ادامه بده! گزارش های دنباله دار!

موکنا مجله را از روی زمین برداشت ودستش را زیر کلمه ی مرگ گذاشت و شروع به بالا پایین پریدن کرد. بتی به او نگاه کرد و خواست که کروشیویی نصیبش کند که کلمه را دید .سپس موکنا را با دستانش از روی زمین برداشت ، به او چیزی گفت ،معجونی رو به همراه چوبدستی اش برداشت و در پشت کابینی بزرگ در کنار اسکله ی تفریحی آپارات کرد.حتما برای ادامه ی نوشتن این گزارش ریتا به این جا می اومد. بتی باید شانس زیادی می داشت تا ریتا را در جایی به این بزرگی پیدا کنه تازه ممکن بود قبلا او به این جا آومده باشه.

دقیقا در همان لحظه ریتا از آب بیرون اومد . بر روی گردنش قسمت هایی قرمز شده بود،اونا مانند جای زخم بودن. بتی لبخندی زد و موکنا را فرستاد تا نقش خود را در نقشه ایفا کنه. موکنا به پیش ریتا رفت و برخلاف باطنش،با حالتی بامزه شروع به بالا پایین پریدن کرد و خیلی راحت توجه ریتا ر به خودش جلب کرد . ریتا: آه چه حیوون بامزه ای من تا به حال چیزی مثل تو ندیده بودم.

ریتا موکنو را از روی زمین برداشت و نزدیک صورتش برد تا به دقت به اون موجود جدید نگاه کند که موکنا چند تار مو ی اون رو کند و قبل از این که ریتا دوباره بگیرتش ، در حالی که از طلسم های ریتا جاخالی می داد، از دست او گریخت و به پیش صاحبش برگشت.ریتا به دنبال او به پشت کابین رفت و در همون لحظه قبل از این که کاری بکند . بتی گفت: گوش به فرمان .

ریتا هم در همون جا سیخ ایستاد . سپس بتی رو به موکنا کرد و گفت: آفرین موکنا به خاطر این کارت جایزه می گیری. فعلا باید قسمت اصلی نقشه رو عملی کنیم.

از درون ردایش معجونی را که به همراهش آورده بود رو در آورد . موهای ریتا را به اون اضافه کرد و اون رو نوشید و بعد از چند لحظه به ریتا تغییر شکل داد. موکنا به قیافه ی جدید صاحبش نگاه کرد و با علامت منفی سرش را تکان داد.بتی گفت: منم این شکل و دوست ندارم ولی هر چقدر الان سختی برای این کار بکشیم بعدا نتیجه اش رو بیشتر و بهتر خواهیم پس گرفت. فکر کنم بدونم از چه راهی برای نفس کشیدن استفاده کرده. اون جای قسمت های قرمزکه روی گردنشه حتما مال بعد از، ازبین رفتن اثر علف آبششش زا بوده!

بتی در حالی که موکونا با تعجب به اونگاه می کرد ادامه داد :اون جوری نگام نکن. وقتی ما رو برای روزنامه نگاری آموزش می دادن درباره ی نشونه های باقی مونده از معجون ها و یا مواد دیگه بر روی بدن هم به ما گفتن.من از اون جا این جور چیزا رو می دونم.حالا باید برم کمی از علف آبشش زا از مغازه ی مواد اولیه ی معجون ها از هاگزمید بخرم. تو همین جا بمون و مراقب این باش که کسی اینو نبینتش.

چند دقیقه بعد بتی به همراه علف آب شش زا ظاهر شد و موکنا با دیدن اون علف این حالت رو به خود گرفت. بتی گفت: می دونم ولی چاره ای ندارم.

بتی با یک طلسم لباس های خود و ریتا رو عوض کرد و بعد با اکراه علف را خورد و در حالی که احساس می کرد اگر یک لحظه دیگر بر روی خشکی بماند هوا او را خواهد کشت به درون دریاچه پرید.بعد از یک ساعت از آب بیرون اومد، لباس های خود و ریتا رو برای بار دیگر با همان طلسم عوض کرد ودر حالی که به شکل اصلی اش تغییر شکل می داد . گفت: خب خب خب!حالا بریم خونه، من لباسم رو عوض کنم و بعد بریم کافه ی سه دسته جارو تا من به تو جایزه ات رو بدم. و اما تو ریتا ی عزیز باید بری به وزارت سحر و جادو و به اعمال زشت خودت اعتراف کنی. باید بری به وزات خونه بخش کاراگاهان و وقتی مطمئن شدی حواس همه به توست دقیقا این کار رو می کنی...

بعد از شنیدن حرف های بتی، ریتا غیب شد.

تیتر روزنامه ی پیام امروز فردا:

ریتا اسکیتر به قتلی که انجام داده بود اعتراف کرد

روزنامه نگار معروف دیروز در حالی که در وسط دفتر کارآگاهان زانو زده بود به قتل پرنس پری های دریایی اعتراف کرد . در همان هنگام متوجه شدیم که جامعه ی دریایی خواستار این است که این مجرم در زیر دریا به رسم ایشان مجازات گردد. وزیر سحر و جادو هم برای این که جنگی میان جادو گران و پریان دریایی پدیدار نگردد درخواست آنان را پذیرفت و بعد از چند ساعت پریان دریایی جسد ریتا اسکیتر را در حالی که زخم های زیادی دربرداشت ، به خشکی انداختند. خانواده ی وی او را در مراسمی کوچک دفن کردند.

پیام امروز به خاطر این امر، روش جدید ریتا اسکیتر برای نوشتن مطالب ، یعنی روش دنباله دار را ممنوع کرد.....
بتی بریسویت
2.

گیاهان تزیینی: این کیاهان از جمله گیاهانی هستند که در زندگی ما به طور زیادی دیده می شوند. و ما از این نوع گیاهان برای زیبایی خانه نیز استفاده می کنیم.درختان پارک ها هم جز ین دسته استفاده می شوند چون برای زیبایی محیط اطراف ما هستند.

گیاهان ساده: از جمله خزه ها ، سرخس ها ، آغازیان و علف های گوناگون. این گونه گیاهان ساختمان ساده ای دارند و به راحتی تولید مثل می کنند و زیاد می شوند.

گیاهان درنده : همان طور که از روی اسم این گونه معلوم هست این گونه از گیاهان درنده هستند و از گوشت هم تغزیه می کنند. و در اعماق جنگل ها و یا در جاهای مرطوب و تاریک( به دلیل این که به نور برای رشد نیاز ندارند) پیدا می شوند.

گیاهان دارویی : گیاهانی که ما از عصاره ی آن ها و یا خودشون برای درست کردن دارو استفاده می کنیم.

گیاهان سمی : این نوع از گیاهان به طور طبیعی دارای سم بوده و کشنده هستند.

گیاهان معمولی : یا گیاهان خوراکی مانند کاهو از این نوع هستند . این گونه چون در هیچ کدام از دسته های دیگر جایگاهی ندارند در این گروه گذاشته می شوند و بسیار متنوع هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1388/4/4 4:34:27
این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای