جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] حکومت تاریکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 بهمن 1396 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- حس حشرات تاکسیدرمی شده بهم دست داد هکولی.
- ولی من فک کنم اولین از نوع خودم هستم.

لینی با کنجکاوی سرشو به سمت هکتور برمی‌گردونه.
- حالا الان به نظرت این افتخار داره یا مایه‌ی ننگته؟
- تو فرهنگ لغات من چیزی بعنوان مایه‌ی ننگ تعریف نشده. من همیشه موجب افتخارم لینی!

نیازی به فکر کردن نبود. یک نگاه به هکتور کافی بود تا پی ببری واقعا چنین عقیده‌ای نسبت به خودش داره!
لینی دست از نگریستن به هکتور برمی‌داره و مشغول برانداز کردن اطراف می‌شه.
- اینجا قاعدتا باید خونه‌ی ماگلا باشه نه؟
- نه.
- فک کن بیان و ما رو تو این وضعیت ببینن. یه حشره‌ی جادوییِ سخنگوی فرو رفته تو دیـ... هی چرا نه؟ اصن تو از کجا می‌دونی؟
- نمی‌دونم فقط از مخالفت کردن با تو لذت می‌برم.

لینی که نه تنها نطقش کور شده بود بلکه با مخالفت هم مواجه شده بود، نگاهی سرشار از "ایش" به هکتور می‌ندازه. اما طولی نمی‌کشه که دوباره چهره‌ش باز می‌شه.
- خب... حالا بهتره بری رووناتو شکر کنی که من اینجام. چون قراره با نیشم مثل دریل عمل می‌کنم و دیوارو سوراخ کنم.

ابر تفکری بالای سر هکتور شروع به شکل گرفتن می‌کنه. در یک طرفش دریلی بزرگو تصور می‌کنه که در حال سوراخ کردن دیواره و در مقابل... نیش کوچیک لینی که سعی داره شبیه اون عمل کنه!
- امکان نداره بتونی.

لینی مدت‌ها قبل و پیش از اینکه هکتور بخواد واکنشی نشون بده، وارد عمل شده بود و ویبره‌های شدیدی می‌رفت که نشون از وارد عمل شدن نیشش داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1396 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه سه ماموریت برای سه تا از مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده!
لینی هم مصرانه همراه هکتور می ره.
لینی و هکتور به مقصد محفل آپارات می کنن.

.................

هر دو انتظار داشتند یک ثانیه بعد جایی پنهان در گوشه ای از محفل ظاهر شوند و هنگام ظاهر شدن هم صدای پاقی بدهند.
ولی چنین اتفاقی نیفتاد!
صدای پاق به گوش رسید...ولی بعد از این صدا، هکتور متوجه شد که قادر به تکان خوردن نیست.
-لینی...فکر کنم بدبخت شدیم.

لینی احساس بدبختی نمی کرد. فقط...کمی... بی حس شده بود!
-من فکر می کنم فلج موقت شدم. تو برو. منتظر من نمون. من وقتی خوب شدم میام دنبالت. برو . منو اینجا تنها بذار. نگرانم نشو. حشره ریزی هستم. ولی از پس خودم بر میام...برو هک...برو...

-دِ آخه نمی تونم لعنتی! اگه می تونستم که یه ثانیه هم صبر نمی کردم.

لینی که هوش از سرو گوش و شاخک هایش فوران می کرد، شروع به بررسی موقعیت کرد.
-خب...الان تو یه خونه هستیم که احتمالا محفله...ولی رو زمین نیستیم. رو هوا معلق هم نیستیم...پس کجاییم؟

هکتور با خوشحالی جواب داد:
-تو دیوار! محفل مخفی بود. ما هم اینجوری ظاهر شدیم. الان نصفمون تو دیواره. فقط سرو گردنمون از دیوار بیرونه. تکون هم نمی تونیم بخوریم. شبیه این کله گوزنا شدیم که شکارچیا می زنن به دیوار کلبه شون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: شنبه 6 آبان 1396 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که گوش هایش را حسابی برای شنیدن صدای بال های لینی تیز کرده بود، به مقابل در اتاق لرد سیاه رسید.
ویبره ملایمی زد، و سپس چند ضربه ملایم به در نواخت.

- ویبره قبل از در زدنت اتاقمون رو لرزوند هکتور. و به نفعته دلیل قانع کننده ای داشته باشی که هنوز نرفتی سر ماموریتت. مگر اینکه رفته باشی و با دست پر برگشته باشی... که شک داریم!

هکتور این جمله طولانی را به معنای "بیا تو" در نظر گرفت و در را باز کرد.
به محض اینکه چشمانش به لرد سیاه افتاد، شروع کرد به ویبره رفتن و در همان حال نیز جلو آمد تا به مقابل لرد رسید.
- سلام ارباب.
- سلام هک. خداحافظ هک. برو دامبل رو برامون بیار هک!
- ارباب من اینطوری اصلا نمیتونم. من باید معجون آرام بخش همیشگیتون رو قبل از رفتنم بدم ارباب!

لرد هرچه فکر کرد به یاد نیاورد که تا به حال از هکتور معجونی گرفته باشد. آنهم از نوع آرام بخش. پس نفس عمیقی کشید و گفت:
- ما آرومیم هک... ولی اگه تا یک دقیقه دیگه این محل رو به سمت محفل ترک نکنی، دیگه آروم نیستیم.

هکتور قصد کم آوردن نداشت. او بدون معجون هایش نمیتوانست کاری از پیش ببرد.
- ارباب... باور کنید این معجون رو اگر میل کنید حتی من هم خوشحال و پر روحیه میشم و میتونم سریع دامبل رو براتون بگیرم!

لرد نگاهی به چشمان پر از اشک هکتور انداخت، سپس گفت:
- نه هکتور... نه... آب میتونی بدی بهمون به جاش مثلا. و سعی کنی فکر کنی معجونه!

هکتور بشکنی زد و معجون بی رنگ را از جیب خود بیرون کشید.
- بفرمایید ارباب. آب خنک و گوارا!

لرد، بطری را از دست هکتور گرفت و نوشید.
- هوووم... هوووم...
- سلام ارباب؟
- خداحافظ هکتور.
- ارباب... میشه معجون ببرم ماموریت؟
- مخالفیم هکتور. مخالفیم... برو تا خونه رو روی سرت خراب نکردیم!
- ارباب؟
- مخالفیم! برو بیرون!
- ارباب قرار بود هم عقیده بشید ولی!
- نه... ما کلا ارباب مخالفی هستیم!
- پس خدافظ ارباب.
- سلام هک... برو بیرون فقط!

هکتور با دیدن دست لرد که به سوی چوبدستی اش میرفت، به سرعت از اتاق خارج شد و نتوانست لینی را ببیند که داشت از مقابل در اتاق عبور میکرد.
لینی که هکتور را یافته بود، به سرعت جلو رفت تا دستش را روی شانه وی بگذارد.
- دیدی پیدات کردم هک؟

اما هکتور که به شدت عجله داشت، هیچ چیز را نشنید و به سمت محفل آپارات کرد.
البته به همراه لینی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: شنبه 6 آبان 1396 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب نظرت چیه تا وقتی که می خوایم آماده بشیم، با همدیگه قایم موشک بازی کنیم؟
- چطوری یعنی؟ چی هست اصلا؟
- یه بازی مشنگیه، تازه یاد گرفتم، چشماتو می بندی، بعد من میرم قایم می شم. بعد تو میای منو پیدا می کنی.

لینی توجهش به بازی جلب شده بود و زیر لب نشنید که هکتور اینگونه جمله اش را تمام کرد:
- البته اگه بتونی!

لینی با حالت متفکرانه ای رو به هکتور کرد و گفت:
- یعنی تو منظورت از پیش کشیدن این بازی، این نیست که بخوای منو بفرستی دنبال نخود سیاه؟
- نه به تنبون نشسته مرلین. می خوام یکم توی موضوع پیدا کردن و دستگیر کردن ماهر تر بشیم.

لینی هنوز قانع نشده بود، به همین دلیل با سوء ظن نسبت به ایده ی هکتور، ادامه داد:
- خب پس چشم بذار، منم می رم قایم بشم.
- نه دیگه، نشد. تو کوچیکی، می تونی توی جیب منم قایم بشی، ولی من بزرگم، نمیتونم هر جایی قایم بشم. من قایم میشم، تو چشم بذار.
- نخیرم! اصلا! فکر کردی چی؟ من ریونی ام. تو می خوای سر منو گول بمالی و بری پیش ارباب!

هکتور دیگر نمی دانست چگونه می تواند لینی را قانع کند. تمام کار هایی که به ذهنش می رسید را انجام داده بود. اما از طرفی هم نمی توانست اجازه بدهد که لینی به خواسته خودش برسد. هر چه نباشد او هکتور بود. برترین معجون ساز قرن و مطمئنا با هفتاد کیلوگرم وزن، می توانست عملکرد بهتری از یک حشره چند گرمی داشته باشد. او باید می توانست!
- ببین لینی، بیا اختلافات گذشته رو بذاریم کنار. می دونم بین ما خیلی وقته که شکرآبه و از هر موقعیتی استفاده می کنیم که همدیگه رو خراب کنیم. درسته؟
- آره. درسته. خب که چی؟
- مگه ما مرگخوار نیستیم؟ مرگخوارایی که همه از اسم و حضور ما وحشت دارن؟
- چرا، چرا، هستیم!
- مگه ارباب جفتمونم هم، لرد سیاه نیست؟
- چرا، چرا، هست!
- خب پس بیا اختلافامونو بذاریم کنار. وقتشه به هم اعتماد کنیم. ببینیم زندگی بعد از اعتماد کردنمون به هم چطوریه.

لینی کمی فکر کرد، با اینکه نمی توانست چندان به هکتور اعتماد کند، ولی خب او هم یک حشره بود، در اولین فرصتی که هکتور به او خیانت می کرد، می توانست بدون دیده شدن به او نزدیک شود و کارش را یک سره کند. گفت:
- موافقم! بیا با هم دوست باشیم!
- خب پس تو چشم میذاری؟
- باشه... . یک... دو... سه...

هکتور که از توانایی اش در قانع کردن لینی شگفت زده شده بود، در دفترچه خاطراتش نوشت که از عصاره هوش خودش معجون قانع کنندگی درست کند و با معجونی در دست، اتاق را به مقصد دفتر لرد ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1396 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هكتور براى انجام ماموريت دستگيرى دامبلدور، كاملا جدى و مصمم بود. ولى براي اين كار، ابتدا بايد خودش را از شر لينى خلاص ميكرد، تا بتواند معجون تغيير عقيده را به خورد اربابش دهد.
-راستى لينى...بهت گفته بودم كه تكثير لونى ها رو بيشتر كرديم؟ اينبار از بدو تولدشون مشغول به كار ميشن.

لينى كه براى جلوگيرى از فرار هكتور، روى شانه ى او جا خوش كرده و براى حفظ جانش در مقابل لرزش هاى هكتور، نيشش را در تار و پود رداى او فرو كرده بود، با شنيدن اين حرف نيشش شُل و نقش بر زمين شد.
-گفتى تكثير لو...لونى؟
-آره...آره...تكثير لونى...يه عالمه لونى. با دوبرابر فعاليت بيشتر!

براى لحظه اى نفس لينى بند آمد. او بايد به كمك لونى هاى بيچاره مى شتافت... خودش را در مقابل آنها مسئول ميدانست. او بايد صداى آن موجودات بى زبان ميشد.
-لونى ها...لونى هاى بيچاره...
-آره...لونى هاى بيچاره...به نظر من كه برو و نجاتشون بده!

لينى از روى زمين بلند شد. اول رداى ريزى كه به تن داشت را تكاند، و سپس پرواز كنان، روى شانه ى هكتور برگشت.
-آره. آره...معلومه كه ميرم! حتما ميرم. اول بريم و اين ماموريت رو انجام بديم. بعدش ميرم سراغ اون زبون بسته ها!

مثل اينكه لينى، به سادگى دست بردار نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: شنبه 21 مرداد 1396 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف، طی حرکتی آرسینوس را روی دوشش انداخت و بی توجه به اعتراض های او، به سمت در رفت.

-وایسا!

رودولف با صدای لرد سیاه، متوقف شد.

-بذارش زمین رودولف. نظرمون عوض شد!
-ارباب!
-رودولف!

رودولف که تمام نقشه هایش برای پرپر کردن نقاب آرسینوس نقش بر آب شده بود، آرسینوس را تقریبا روی زمین پرتاب کرد. تعظیمی کرد و خارج شد.

-آرسینوس...هکتور رو به دنبال اولین ماموریت فرستادیم. همونطور که تو جلسه فرمودیم، تا پایان ماموریت اون، ماموریتت رو شروع نکن...برنامه هامون به هم میریزه. تا پایان ماموریت هکتور هم فرصت داری با نقاب هات وداع کنی.

آرسینوس، حس عجیبی را در ناحیه ی کمر و کتفش احساس میکرد...حس بال درآوردن از خوشحالی!
او خوشحال بود...خیلی هم بود! فرصت داشت که تا پایان ماموریت هکتور، با نقاب هایش وقت بگذراند. کسی چه میدانست...شاید تا آن زمان، نظر لرد سیاه هم عوض میشد.

در همان زمانی که آرسینوس، برای هرچه طولانی تر شدن ماموریت هکتور دعا میکرد، او مشغول سر و کله زدن با پیکسی مزاحمی بود که قصد برهم زدن نقشه اش مبنی بر خوراندن معجون به لرد سیاه را داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: شنبه 21 مرداد 1396 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
که قیافه تلفیقی از نگرانی و شادمانی داشت وارد اتاق لرد ولدمورت شد. لرد سیاه روی صندلی نشسته بود و داشت بانو نجینی را نوازش می کرد.
- سینوس! می دونی چرا اینجایی؟

آرسینوس با اعتماد به نفس و خونسردی تمام گفت:
- بله ارباب! برای اینکه بهم ماموریت بدید.
- خیر!

آرسینوس متعجب شده بود هر چند که، صورتش از پشت نقاب نمایان نبود.

- مزاح فرمودیم! درست گفتی سینوس برای ماموریت اومدی!

آرسینوس که خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید. چیزی در دلش می گفت که بالاخره همه چیز درست می شود.

- ماموریت تو اینه که، هری پاتر رو بکشی.

آرسینوس دوباره تعجب کرد.
- ولی ارباب نمی بایست برعکس می بود؟ دامبلدور باید می مرد و هری پاتر رو می آوردیم شما بکشیدش!
- اولا تو از کجا می دونی ما به هکتور دستور دادیم دامبلدور رو بکشه؟ ثانیا چرا همه کارها باید به دوش ما باشه؟ اسمتون رو گذاشتید مرگخوار که به ما کمک کند حکومت تاریکی بنا کنیم و به ملت حکومت کنیم.

آرسینوس حرفی نزد و ساکت ماند.
لرد ولدمورت ادامه داد:
- سینوس! تو باید به محفل بری درخواست عضویت بدی و وقتی که عضو شدی همون جا هری پاتر رو می کشی و جنازه شو برای ما میاری. برای اینکار باید تغییر قیافه بدی تا شناسایی نشی. دو راه داری یا معجون مرکب پیچده می خوری یا نقابت رو برمی داری. که ما دومیش رو می پسندیم!

آرسینوس از فکر اینکه حتی یک روز لحظه از نقاب عزیزش جدا شود، داشت دیوانه می شد، چه رسد به اینکه نقابش را ببوسد بگذارد کنار! از وقتی که یادش بود نقابش همیشه همراهش بود؛ حتی یک لحظه به ذهنش آمد که، ممکن است ه حتی با نقابش بدنیا آمده باشد.
- ارباب! چطور دلتون میاد منو نقابمو از هم جدا کنید؟ آرسینوس بی نقاب، مثل رودولف بی قمه می مونه!
قیافه ت رو اونجوری نکن، شبیه رودولف می شی! هر چند که نمی تونیم از پشت نقاب قیافه ت رو ببینیم! اصلا باید یه فکر به حال این بغض بکنیم. معضلی شده واسه خودش.

آرسینوس که هنوز حالت بغض را داشت گفت:
- ارباب! لطفا نقاب نه ! نقاب همه زندگی منه ارباب!
- یعنی تو حاضری به خاطر نقابت از دستور ما سرپیچی کنی؟

آرسینوس با ناامیدی سرش را به علامت نفی تکان داد. انگار دیگر چیزی درست نمی شد. او واقعا داشت نقاب عزیزش از دست می داد.

- داریم به این فکر می کنیم که به رودولف بگیم نقابت رو در بیاره...
- ارباب منو صدا زدید؟
- رودولف! چرا همیشه هستی حتی وقتی نیستی؟ خب، البته این دفعه این بی موقع اومدن هات و بودن در نبودنت، به درد خورد! بیا این سینوس رو ببر دکه دربانیت نقابش رو در بیار، سر راهت هم پالی رو صدا کن کار مهمی باهاش داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1396 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور با نهایت سرعتی که داشت از میان مرگخوران عبور کرد و وارد اتاقش شد.
- ارباب گفت با معجون دامبلدور رو کت بسته نیار... ارباب گفت با معجون دامبلدور رو کت بسته نیار... ارباب گفت با معجون دامبلدور رو کت بسته نیار... ولی ارباب نگفت که به من معجون نده تا حرفمو عوض کنم.

هکتور پس از گفتن این حرف از حالت ویبره ابتدا به فلایت مود تغییر کرد سپس در چرخشی عجیب به حالت بی صدا تغییر کرد در همین حال به دنبال معجون"تغییر نظر اربابمان به نظرمان" گشت. در همین حال لینی از جیب هکتور بیرون آمد و به او گفت:
- هکتور من تمام حرف هاتو شنیدم، یا باید منو ببری و و دامبلدورو دستگیر کنیم یا من به ارباب می گم که میخواستی معجون بهش بدی.

هکتور دوباره به حالت ویبره برگشت و ناگهان یک ایده ای به ذهنش رسید و به لینی گفت:
- باشه قبول ولی به کسی چیزی نگی.

لینی بلخندی پیروزمندانه زد و خوشحال بود که می توانست با جثه نحیفش برای ارباب کاری انجام دهد غافل از اینکه هکتور به دنبال معجون"دفع کردن پیکسی از خود" میگردد.

در همین حال آرسینوس داشت با بلاتریکس دوئل میکرد. در این حال هردو با هم گفتند:
- آواداکداورا

جرقه های سبز یکدیگر را دفع کردند و به سمت سقف رفتند و کسی آسیب ندید. بلاتریکس با عصبانیت از داور درخواست ویدئو چک کرد. داور ویدئو چک در آخرین قضاوت زندگیش امتیاز را به آرسینوس داد و توسط بلاتریکس به قتل رسید. در این زمان لرد از اتاقش بیرون آمد و این دوئل را دید و گفت:
- ای احمق ها ما میخواهیم حکومت تاریکی درست کنیم آن وقت شما همدیگر را می کشید، این خشم هایتان را برای سفید ها خرج کنید. آرسینوس به اتاق ما بیا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 خرداد 1396 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سياه وقتي حرف هايش را زد به اولين نفري كه ماموريت داشت يعني هكتور اشاره كرد كه به اتاقش بيايد و سپس خودش به سمت اتاق حركت كرد. با رفتن لردسياه مرگخواران يكي يكي پراكنده شدند. برخي از آن ها به سمت اتاق هايشان رفتند و مشغول كار هاي خود شدند و برخي ديگر به سمت هكتور حركت كردند.
- خوش به حالت هكتور. كاش ارباب من رو انتخاب مي كردند.

بلاتريكس با صداي بلندش به آرسينوس گفت:
- حالا چرا تو... همه مي دونن كه من از تو بهترم...

و اين ترتيب ميان بلاتريكس و آرسينوس دعوا شد. اما هكتور به هيچ كدام از آنها توجهي نكرد. با سرعت به سمت اتاق لرد سياه حركت كرد و به آرامي در زد.

- داخل شو هكتور.

هكتور به داخل اتاق رفت و در اتاق را پشت سرش بست. لرد سياه را ديد كه مشغول نوازش كردن نجيني است.
- خب... همانطور كه گفتيم اولين نفري كه ماموريت داره بايد يك نفرو كت بسته پيش ما بياره. حالا برو و دامبلدور رو نزد ما بيار.
- دامبلدور؟ ارباب، من حتي نميتونم نزديك دامبلدور بشم. چه برسه به اينكه بخوام اونو...

با فرياد لرد سياه، هكتور ساكت شد:
- چي گفتي؟ روي دستور ما حرف ميزني؟ مثل اينكه خيلي دوست داري خوراك نجيني بشي؟
- نه نه... من طبق دستوراتتون عمل ميكنم و دامبلدورو نزد شما ميارم.
خيلي خوبه هكتور. حالا ميتوني بري. اما يادت باشه، توي اين ماموريت حق استفاده ا ز معجون هاتو نداري! و همچين حق نداري بلايي سر ريش هاي دامبلدور بياري... چون به اون ها براي درست كردن شال گردن نياز دازيم.

هكتور كه مي دانست اگر كلمه ي ديگري حرف بزند بقيه ي عمرش را بايد در شكم نجيني بگذراند، با گفتن چشم از اتاق خارج شد.
از آنجايي كه ليني تمام مدت داخل جيب هكتور بود، تمامي اين مكالمات را شنيده بود. پس با خود گفت:
- اين براي من بهترين فرصته... هكتور بدون معجوناش هيچي نيس.
و لبخند شيطاني زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/10 21:57:41
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/10 21:58:29
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-یاران وفادار و بی وفای ما!

همه مرگخواران در سکوت به سخنان لرد سیاه گوش جان سپرده بودند. ولی ظاهرا این برای لرد کافی نبود!
-چرا اعتراض نکردین؟ آیا در میان شما بی وفایانی وجود داره؟

-ارباب ما کی باشیم که به سخنان با ارزش تر از جواهر شما معترض بشیم. هر چیزی که شما می فرمایین مطمئنا درسته. همین دلفی...به نظر ما بویی از وفاداری نبرده.

لرد سیاه چشم غره ای به مرگخوار آدم فروشش رفت.
-وقتش رسیده که حکومت تاریکی را بنا نهیم!

-البته ارباب. من مدتها قبل به همین فکر افتاده بودم. تمام شمع ها را خاموش می کنیم. مشعل ها را پایین می کشیم تا جهان در تاریکی فرو بره.

-و بعد چیکار می کنیم سینوس؟
-ارباب...دیگه فکر بعدشو که نکردم. من فقط یه سینوسم. فکرم همینقدر کار می کنه. اگه می تونستم فکر بعدشم بکنم که ارباب می شدم.

لرد سیاه این بار چشمانش را برای چشم غره خسته نکرد.

-آواداکداورا!

مرگخوار آدم فروش که دقیقا کنار آرسینوس ایستاده بود، چشم از جهان فرو بست و آرسینوس با وحشت آب دهانش را قورت داد.

-سه ماموریت داریم. برای سه تا از یاران برگزیده مان.

-من ارباب...من...من....من می تونم. کوچولوئم ولی می تونم. توانا هستم! می تونم!

-چی رو می تونی لینی؟ دقیقا چه کاری ازت بر میاد؟
-اممم...اوووممم...خب...مثلا...خوب نیش می زنم!

لینی نیش تیز و براقش را به نمایش گذاشت. ولی کسی تحت تاثیر قرار نگرفت.
لرد سیاه پوزخندی زد.
-هر وقت بخواییم به کندوهای زنبور اطراف هاگزمید حمله کنیم، خبرت می کنیم لینی. حالا...سه یار برگزیده مان. تو...تو...و تو...همونطور که بهتون دستور دادیم عمل می کنین. نفر اول، باید بره و فرد مورد نظرمون رو دستگیر کنه و کت بسته بیاره تحویل ما بده. نفر دوم باید بره فردی رو که بهش دستور دادیم بکشه. و نفر سوم باید بره چیزی رو که خواستیم بدزده و برای ما بیاره! فاصله زمانی رو رعایت کنین که برنامه های ما به هم نریزه. هر کدوم بعد از پایان ماموریت نفر قبل دست به کار می شین. دستور روشنه؟

دستور برای هر سه نفر روشن بود...ولی ظاهرا برای نفر چهارمی هم روشن بود!

لینی اخم هایش را در هم کشیده بود.
-من می تونم! منم باهاشون می رم. تو هر سه ماموریت شرکت می کنم. لیاقتمو ثابت می کنم.

و پرواز کنان به طرف مرگخواری که ماموریت اول را گرفته بود رفت و وارد جیبش شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!