جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس که کاملا واضح بود سکته شدیدی را رد کرده با عصبانیت اما به آرامی در گوش دراکو گفت

_بهت گفتم چند تا چیز بیار بزار این دور و بر ، بعد تو رفتی وان حمام آوردی گذاشتی وسط آشپزخونه

_ خب چیکار کنم ؟تو خونه هیچی نداریم همه رو توقیف کردن ، فقط همینا مونده

_ نارسیسیا یه جوری جمعش کن

_ ارباب ، ما ، ما این وانو برای شما آوردیم اینجا که اگه خواستید استفاده کنید و راه دور نرید

_ برای ما ؟ رفتارتان چقدر عجیب شده

_ رفتار ما ارباب ؟ نه اشتباه می کنید ما هیچ فرقی نکردیم هنوز همون ثروتمونو داریم و هیچ مشکلی هم نیست

_ گفتید ما اشتباه می کنیم ؟

-نه نه من این حرفو نزدم

_ ما منظورمان این بود که شما شما بسیار به فکر ما شده اید و این خوب است اما ما الان نمی خواهیم دوش بگیریم ان هم وسط آشپزخانه ما می خواستیم برویم .

_ ارباب ....

تق تق

مالفوی می خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای کوبیده شدن در شنیده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1399 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان لرد سیاه بازگشت.


-ما چوبدستیمان را در آشپزخانه جا گذاشتیم .لوسیوس!! ما را به آشپزخانه راهنمایی کن.

رنگ لوسیوس سفید شد.اگر می فهمید که در آشپزخانه هیچ چیز ندارند بیچاره میشدند

-بزارید خودم چوبدستیتون رو بیارم
-خیر به تو اعتمادی نیست.خودم چوبدستیم را می‌آورم

دل لوسیوس مثل سیر و سرکه میجوشید با پانتومیم به دراکو فهماند «چرا بر و بر منو نگاه میکنی؟ برو چند تا هرت و پرت بنداز وسط آشپزخونه تا آبرومون نره»
لوسیوس گفت:
«چشم پدر»
و به طبقه بالا رفت
خیال لوسیوس راحت شد و با لرد سیاه و نارسیسا به سمت آشپزخونه حرکت کردند.اما در آشپزخانه چیزی دیدند که آنها را حسابی خجالت زده کرد.
-وان حمام وسط آشپزخانه تو چیکار می‌کنه لوسیوس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1399 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-امم... چیزه...یعنی حتما... دنبال من بیاید!
-نخیر! همیشه ما جلو می رویم!
-چشم ارباب!

لرد از پله بالا رفت. او تند تند راه میرفت و با مسیری مارپیچی از همه جای خانه دیدن میکرد. لرد از آشپزخانه و سالن غذاخوری گذشت و به اتاق خواب لوسیوس رسید. لوسیوس که عادت نداشت کسی به راحتی در اتاقش را باز کند و داخل برود با لحنی ناراحت گفت:

-این اتاق خواب منه.

ولی بعد از چند ثانیه یادش آمد که این دراکو نیست اما دیگر کاری از او بر نمی آمد. او این حرف را زده بود و نمی توانست درستش کند.

-چیزی گفتی لوسیوس؟
-نه ارباب هیچی نگفتم.

مالفوی ها از این دردسر نجات یافته بودند اما طبقه پایین هنوز مانده بود. لرد که خانه آنها را بلد نبود پس از چند دور چرخیدن دور خانه پله را پیدا کرد و از آن پایین رفت. از اتاق خواب دراکو و نارسیسا گرفته تا حمام آنها همه را نگاه کرد و به در خروجی رسید. لوسیوس می دانست که این در خروجی است اما یاد گرفته بود که دیگر حرفی نزند. لرد از همان در خارج شد و دیگربر نگشت. مالفوی ها نمی دانستند بعد از برگشتن لرد چه سرنوشتی در انتظارشان است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 23 فروردین 1399 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مالفوی ها ورشکست شدن و تمام اموالشون توقیف شده. اون ها نمی خوان این موضوع رو بروز بدن اما لرد و مرگخوارها توی خونشون تشکیل جلسه دادن و این، کار رو براشون سخت کرده. مالفوی ها برای پذیرایی از جمع، یواشکی یک بطری وایتکس از گابریل می دزدن و به جای شربت به جمع تعارف می کنن.
لرد درخواست قند کرده و مالفوی ها براش ترشی درست کردن.

..................

-این چیه برای ما آوردین؟

دراکو از شدت وحشت فراموش کرد که چه چیزی آورده.
-ارباب...چی قرار بود بیاریم؟

-قند...که مادرمون پیشنهاد داد به جاش خرما بیارین و اینی که آوردین نه شباهتی به قند داره و نه خرما! ما کم کم داریم به یه چیزهایی شک می کنیم.

دو مالفوی بزرگ ترِ مخفی شده در آشپزخانه، احساس خطر کردند و فورا از مخفیگاهشان خارج شدند.

-نه ارباب...شک به چی؟ همه چی رو به راهه. تو آشپزخونه همه چی داریم. تو قسمت های دیگه قصر هم همه چی داریم.
-اصلا فکر نکنین اتفاقی افتاده...قیافه ما شبیه فقراست؟...نیست دیگه. موهامون قرمز شده؟ ویزلی شدیم؟


لرد دلیل این همه سرو صدا و دستپاچگی را نمی فهمید.
-ما فقط داشتیم شک می کردیم که شاید قند خون ما بالاست و شما نمی خواهید این را به ما بگویید. برای همین به جای قند و خرما برای ما ترشی آوردین!

مالفوی ها دسته جمعی یک نفس راحت کشیدند.

-گفتین قصر...ما احساس کردیم تمایل داریم از کل قصر شما دیدن کنیم!

نفس مالفوی ها دوباره حبس شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 فروردین 1399 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-وایسا ببینم به من کروشیو می زنی؟!
-نه دارم به اونی که باعث شده بدنم در حد مرگ درد بگیره کروشیو می زنم.
-ای مریلین من! تو اگه اون روزی که اومده بودی خونه ما خواستگاری می گفتی قراره کروشیو نثارم کنی عمرن...
-میشه بست کنید؟؟

هردو با فریاد دراکو ساکت شدند.

-الان مشکل ما خواستگاری شما نیستاااا.
-آروم آروم. ببین سیس بچه مثلا بزرگ کردیما.
-اگه من می دونستم قراره بعدا صداش رو برای بلند کنه اصلا به دنیا نمی اوردمش که الان بخوام این خفت و خواری رو تحمل کنم.
-آره نارسیسای عزیزم بیا فعلا بریم ببینیم چکار باید بکنیم این پسره رو ولش کن خودم درستش می کنم.
دراکو:

نارسیسا و لوسیوس رفتند و پشت میز نشستند تا فکری کنند. دراکو هم با قیافه( ) به همکاری آنها نگاه می کرد.

-ببین سیس لرد که نمی دونه ترشی چیه پس اگه چند تا چیز رو باهم قاطی کنیم و یکم روشون آبلیمو و نمک بریزیم نمی فهمه.
-احتمالش هست ولی اگر فهمید چی؟
-نمی فهمه پاشو دست به کارشو.

هر دو بلند شدند و هرچیزی که در آشپز خونه موجود بود رو درون ظرفی ریختند( منظور نویسنده از هرچیزی شامل خورده چوب، عنکبوت با تارش، ته مونده سبزی های ظهر و ....می باشد)دراکو هم از آن قیافه( ) بیرون آمده و به اونها ملحق شد.
بلاخره پس از دو ساعت تموم که صدای لرد هم در اومده بود خوردنی ای که مثلا ترشی نام داشت آماده شد.

-خب حالا نارسیسا بیا ببرش برای لرد.
-چ...چرا من؟ خودت ببر.
-من که نمیشه.
-چرا نمیشه؟ ببر دیگه.
-من ببرم بعدش بچه بی پدر تو چجوری بزرگ می کنی عزیزم؟؟ من به فکر خودتم باور کن.
-همینجوری که تا الان بزرگ کردم.
-اصلا دراکو بیا ببر.
-من؟؟
-پ ن پ من؟؟ برو دیگه.

و بعد سینی ترشی رو توی دستای دراکو گذاشت و او را به بیرون از آشپزخونه و میان جمع مرگخواران پرت کرد.

-چه عجب دراکو بلاخره آماده شد.
-مممم....چیزه قربان...
-تو که دوباره افتادی توی دنده چیز چیزه.
-نه قربان یعنی این چیزی که چیزه یکمی چیزه توش یه عالمه چیزه و چیزاش....خیلی چیزه
-هان؟ مرگخوارا ترجمه.

همه به همدیگه نگاه می کردن و هیچ کس هیچ چیز نمی گفت و این دراکو بود که از ترس زیاد اون وسط روی ویبره و درحال پس افتادن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...I wish I could turn back time so easily
...He made up for many things so that he could
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اسفند 1398 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه لوسیوس و دراکو خارج شدن لرد نارسیسا رو خواست. مرگخوار ها با هر جون کندنی که بود نارسیسا رو پیدا کردن و آوردنش پیش لرد و خودشون در رفتن چون ( برید گمشید وگرنه دو تا کروشیو برای هر نفر دارم ) موجود در چشم لرد سیاه رو دیدن.
لرد سیاه به نارسیسا گفت:
- ترشی یعنی چه؟

- ا.. چیزه...یعنی...همون قنده دیگه ارباب
همون موقع دراکو رسید.
لرد سیاه به دراکو گفت:
-قند مارو آوردی؟
-قند؟
-مگه خودت نگفتی که باعث رشد موهایمان می شود؟
-اون ترشی بود ارباب.
-مگر ترشی همان قند نیست؟
-خیر ارباب.
-خودت با مامان و بابات فورا بیاین اینجا
درا کو لوسیوس و نارسیسا رو آورد.لرد هم به قول خود وفا کرد و دو تا کروشیو نثار هر کدومشون کرد
لوسیوس هم با تلپاتی به نارسیسا گفت ( حالا بزار برسیم !‌ )

وقتی به آشپز خونه رسیدن لوسیوس از طرف دراکو ۲ تا و از طرف خودش ۴ تا کروشیو نثار نارسیسا کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1398/12/28 15:29:20
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 19 اسفند 1398 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-لوسیوس؟
-جج..ا..نم
-تو داری بر سر مبارک ما شیره می مالی؟
لوسیوس که داشت توی ذهنش همه زوایا رو تصور می کرد دهان باز کرد تا بگوید نه که دراکو نتونست جلوی مزه ریختن بی موقعش رو بگیره.
-نه قربان داریم ترشی می مالیم!
سر ها همه به سوی او برگشت و نیش او را که تا بناگوش و فرا تر از آن هم باز می شد را بست
-چیزی گفتی دراکو؟؟
-نه...قربان...یعنی...چیزه....آهان.. شما بهتره ترشی بخورید.
-ترشی؟چه نفعی برای ما دارد نه ما از این مزخرفاتی که مشنگ ها می خورند نمی خوریم.
-نه قربان به نظرم به جا گفت درسته که مال مشنگ هاست ولی کلی خاصیت داره و...
-لوسیوس؟
-جانم ارباب.
-میشه اون دهن گشادت رو ببندی؟
و بعد با نگاهی به دراکو به او فهماند«بنال ببینم چی میگی»
-ممم...خب....چیزه..
دراکو سعی می کرد سلول های خاکستریش رو به کار بگیره که ناگهان یکی از سلول هاش با سرعت 2000 شروع کرد به دویدن.
-اها...برای رویش مو بر سر مبارک خیلی خوبه!
-مو؟
لوسیوس که قیافه اش شبیه به خری بود که تیتاپ گیرش اومده زبون باز کرد.
-بله...بله مو ارباب موهای زیبا و جذاب و همینطور شیطانی...
-مگه من نگفتم ببند؟..کوروشیو
لوسیوس از شدت درد آخ هم نمی تونست بگه. دراکو که دید وضعیت خیلی خرابه از جاش بلند شد نفس عمیقی کشید و کنار لرد ایستاد ودستش را دور سر لرد جوری که مثلا داره چیزی حساب می کنه کشید.
-خب جناب لرد شما چجور مویی درخواست دارید؟
-یعنی واقعا میشه؟
-بله بله...معلومه
-خب پس موهای مالفوی چطوره؟
بعد نگاهی به لوسیوس انداخت.
دراکو آب دهنش رو قورت داد.
-خوبه قربان اتفاقا خوفناک هم هست.
ولدمورت خنده ای سرداد و رو به لوسیوس کرد.
-پسر خوبی بزرگ کردی..آفرین برتو...خودت پیازم نشدی ولی پسرت سروی شده برا خودش.
لوسیوس که کارد می زدی خونش در نمی اومد چشم غره ای به دراکو که خرکیف شده بودانداخت و با زبون بی زبونی گفت«ببند نیشتو بریم تو آشپزخونه درستت می کنم...رو دست من بلند میشی آره؟» دراکو هم که منظورو گرفت آب دهنشو به سختی قورت داد(فکر کنم تلپاتی داشتن ) به طوری که ولدمورت هم صداش رو شنید.
-چیزی گفتی؟
در حالی که سعی می کرد صداش رو عادی کنه گفت
-نه قربان.
-پس با اجازتون ما هم بریم ترشی بیاریم شما نوش جان کنید.
بعد از جاش بلند شد و با نگاهی که می گفت«بیا بریم حسابت رو برسم» به دراکو نگاه کرد. دراکو هم مجدد آب دهنش را قورت داد(کلا این پدر پسر تلپاتی دارن ) و دنبال پدرش راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سپتیموس مالفوی در 1398/12/19 17:08:06
?AFTER ALL THIS TIME

ALWAYS


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1398 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-ق...ق...قند؟! چیز...آهان قند...بله بله قند...
-نارسیسا ظاهرا پسرت دچار بیماری تکرر کلمات شده! در اولین فرصت به یک شفادهنده روان نشانش دهید! لوسیوس اگر تو هم نمیخوای دو ساعت برای ما کلمه قند رو با لحن ها و زبان های مختلف تکرار کنی اون کله قند رو که دستته بردار بیار...دیگر تحمل اینهمه سفیدی ناشی از افت قند خون را نداریم.

لوسیوس به ماکت کله قندی که دراکو برای تئاتر "عروسی خاله سوسکه" هاگوارتز ساخته بود، نگاه کرد. شاید ماکت از دور بسیار طبیعی جلوه می کرد اما طولی نمی کشید که لرد متوجه طبیعی نبودن کله قند میشد و آبرویش می رفت.

قدمی رو به جلو برداشت. عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود. دستانش می لرزید.
-ارباب چرا همیشه درخواست های سخت برای منه؟! از اون روزی که چوبدستیمو گرفتید دیگه هیچ چوبدستی برام مثل اون نشد...اگر این کله قندم ازم بگیرین دیگه هیچ کله قندی برام مثلش نمیشه!
-لوسیوس؟

لحن لرد آرام بود که فقط یک پیام داشت.
لوسیوس با مرگ فاصله چندانی ندارد!
-چشم.

دست لرد فقط چند سانت با کله قند و رفتن آبروی لوسیوس فاصله داشت که...

-قند مصنوعی؟ نه عزیز مامان! بجاش خرما یا توت بخور که قند طبیعی داره و ضرری برای بدن مبارکت هم نداره. اصلا اگر این کله قنده مرلینی نکرده باعث دیابتت بشه چی عزیز مامان؟

لرد با تمام وجود می خواست مخالفت کند اما همان موقع مروپ نگاهش را متوجه لوسیوس کرد.
-عزیز مامان قند میل ندارن. خرما میل دارن! برای عزیز مامان خرما بیارین.

لوسیوس و نارسیسا و دراکو با ناامیدی رهسپار آشپزخانه تار عنکبوت بسته عمارت مالفوی ها شدند.

آشپزخانه


-حالا خرما از کجا بیاریم توی این گرونی؟

دراکو هسته خرمایی را که ده قرن پیش خورده بود و از شدت تنبلی آن را دور ننداخته بود از جیبش در آورد و به پدرش نشان داد.

-اون چیه؟
-هسته خرما.
-اون چیه؟!
-پدر...هسته خرماست!
-اون چیه؟!
-پدرررر...هسته خرماست دیگه...میخواستی چی باشه؟ برگ چغندر؟
-یادمه اون موقع که بچه بودی ده هزار دفعه ازم پرسیدی اون چیه منم ده هزار دفعه گفتم اون هسته خرماست! خجالت نمیکشی سر پدرت داد میکشی پسر؟ بفرما خانم...مثلا بچه بزرگ کردی!

نارسیسا نگاهی چپ چپ به لوسیوس انداخت.
-توی این وضعیت وقت این کاراست آخه؟! حالا با این هسته خرما چیکار کنیم؟
-کاشت، داشت، برداشت!
-فکر نمیکنی یکم پرورش نخل طول می کشه؟
-نه بابا...کار یکی دو روزه! فقط تو برو بکارش من و دراکو هم سر ارباب رو گرم می کنیم تا خرماها برسه.

خارج از آشپزخانه_یک ماه بعد!

-و کاغذ رو از بغل تا می زنیم...خب موشک ما آماده هست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1398 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سو همچنان پشت پنجره به لوسیوس نگاه میکرد که میرود و قند را می آورد. او باید قند را می آورد.
-ارباب من قند ظاهر کنم براتون؟ بعد بهتون بدمش؟
-نه. دستت میاد توی خونه.
-خب با جادو بهتون میدمش!
-نه نمیشه. وقتی میگیم نه... یعنی نه!
-بله ارباب، ولی میتونم...

با ورود مالفوی با کله قند بزرگ به اتاق، حرفش خورده شد. سو به کله قند نگاهی انداخت. فکری به ذهنش رسید. او باید خلاف حرفش را میزد!
-ارباب ارباب! اون کله قنده بیشتر سفیدتون میکنه!
-چی سو؟
-سفیدیتون بیشتر میشه ارباب! ممکنه کم داشتن قند خون تون هم بیشتر شه!
-مالفوی؟...

چشمان قرمز لرد به مالفوی دوخته شد. مالفوی که قدرت تکلم نداشت، با پانتومیم و ادا در آوردن سعی کرد مفهوم کلامش را برساند. ولی مفهوم اشتباه حرکاتش به لرد رسید و خشمگینش کرد.
-تو میگی میخواستی از همون اول ما رو بکشی!
-
-آره ارباب همینو میگفت!

سر سو برای اینکه داخل شود، از پنجره بیرون آمده بود. لرد تا سرش را برگرداند تا سو را ببیند، سرش را دید که داخل شده است.
-گفتیم داخل نشو! بیرون! از حیاط هم برو بیرون!
-چشم ارباب! ولی قبل از اینکه برم بیرون بگم که قند واسه کمبود قند خون...
-ما کمبود نداریم. اون یکی مالفوی... قند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1398 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


-مالفوی... چرا فقط شما سفید نشدین؟ نکنه ما رو چیزخور کردین؟

موج بلندی، به وضوح از زیر چانه تا انتهای گردن لوسیوس حرکت کرد.
-نه ارباب... ما غلط بکنیم. آخ!

نارسیسا لگدی به ساق پای او زد تا یاد بگیرد از خودش مایه بگذارد. بالاخره خواهر بلاتریکس بود و این کارها از او بعید نبود!
-ارباب، فکر میکنم از ترس زیاد باشه. دراکو هم هر وقت می ترسه رنگش مثل گچ سفید میشه.

چشمان لرد سیاه هر لحظه سرخ تر میشد و تضاد ترسناکی با رنگ سفید بدنش پیدا می کرد.
-داری میگی ما... ترسیدیم؟!
-غلط کرد، ارباب!

دیگر آخ نگفت. ضربه‌ی وارد شده به آن یکی زانویش، به قدری قوی بود که نفسش را بند بیاورد و قدرت تکلم را از او بگیرد.

تق تق تق

سو با ادب بود. حتی اگر پشت در هم نبود، ابتدا ضربه ای به پنجره میزد و بعد وارد میشد.

-سول، نمیشه بیای تو. از همونجا بگو.
-ارباب، ممکنه قند خونتون افت کرده باشه. رز می گفت کاهش قند خون باعث رنگ پریدگی میشه، ارباب.
-مالفوی... قند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!