شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
همه مرگخوارا و لرد، ایش گویان به خودشون نگاه کردن...
-
خب... نه همه مرگخوارا. همه مرگخوارا و لرد به سمت رکسان برگشتن.
- سفید... خیلی... ترسناکـــــــه!
همه به هم نگاه کردن؛ سفید... ترسناک؟ همه خواستن با مشت به پیشونی خودشون بکوبن که صدای گریه بچه، مانع خیلیاشون، از جمله رابستن شد. - بابا، سفید ترسناک بودن میشه! من ترسناک بودن میشم! من از خودم ترسیدن میشم! - نه نه بچه، سفید ترسناک بودن نمیشه! منم سفید بودن میشم، ولی خوشگل. سفید خیلیم خوشگلـ... چیز... نه یعنی، سفید خوب بودن... نمیشه ارباب، نمیشه!
رابستن نمیدونست بین رضایت ارباب و بچه ش کدومو انتخاب کنه. بعد از کمی تحمل نگاه های سنگین لرد، گزینه سه رو انتخاب کرد. - ارباب، این همش همه رو به جون هم انداختن میشه. جنگ نرم همین رکسان بودن میشه... - یننیشسهدئذتا...
صدا بود، ولی تصویر نبود.
- کجایی، خالی؟ - صداش از توی کیف من میاد ارباب... بیام ببرمش بیرون؟ - نه، سو. همونجا جاش خوبه، میتونه کمی جنب و جوش و تفریح کنه. تو هم تنها بمونی خیلی بهتره.
سو بغض کنان سرشو از پنجره بیرون برد. همگی نفس راحتی کشیدن. حالا میتونستن به مشکل سفید شدنشون فکر کنن.
خلاصه تا انتهای این پست: مالفوی ها ورشکست شدن و تمام اموالشون توقیف شده. اون ها نمیخوان این موضوع رو بروز بدن اما لرد و مرگخوارها توی خونشون تشکیل جلسه دادن و این، کار رو براشون سخت کرده. اون ها برای پذیرایی از جمع، یواشکی یک بطری وایتکس از گابریل میدزدن و به جای شربت به جمع تعارف میکنن. مرگخوارها با خوردن شربت، شروع به سفید شدن میکنن.
- بانو گابریل! بَخٍّ بَخٍّ! دیگه به سلامتی با وجود شما شایسته سالاری در وزارت نهادینه میشه. فقط بیزحمت تا دیر نشده سازمان امور جوانان و ازدواج رو به من بدین. به هر حال جوونا رو خوب درک میکنم.
هوریس این را گفت و عصا زنان کنار رفت تا نوبت به رودولف برسد.
- الحق که وزیر به این باکمالاتی کم پیدا میشه. شما زحمت بکش زیر حکم ریاست سازمان حمایت از ساحرههای بی سرپرست که برای من میزنی، شماره و وضعیت تحولتم بنویس.
- تبریک گفتن میشم! شدن میشه حالا که صاحب منسب شدن شدید دست بچه ما رو هم گرفتن کنید؟ مثلا سازمان فرهنگ و ادب جادویی ... بچه من از بچگی عاشق زبان شما بودن هست.
گابریل که میترسید کار به ریاست مورفین بر سازمان ورزشها و تفریحات جادویی بکشد، متوجه لوسیوس شد که با یک سینی پر از لیوان در حال عبور از آن سوی خانه است. سریعا برای متفرق کردن جمعیت اقدام کرد تا بیش از این در آن تراکم، عرق نکند و با آنها که معلوم نبود آخرین بار کی دستشان را ضدعفونی کردهاند دست ندهد.
- ممنونم از همتون! بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید ... لوسیوس براتون شربت آورده.
لوسیوس با شنیدن این جمله و حملهور شدن مرگخوارهایی که در خانه او تشنگی کشیده بودند، خشکش زد و نتوانست بگوید که هنوز مایع درون لیوانها را شیرین نکرده.
مرگخوارا یکی یکی لیوانها را برداشتند و سر کشیدند. از قضا شیرین هم بود! نگارنده وایتکس نخورده اما میداند طعم با بو نسبت مستقیم دارد و مایعی هست که بوی وایتکس میدهد. نگارنده آن را هم نخورده اما میداند که در مواد تشکیل دهندهاش قند موجود است. پس لابد شیرین بود.
- ای بی مقدارهای حریص ... ما تشنه لبیم و شما در خوردن شربت از یکدیگر سبقت میگیرید؟
لرد لیوانی برداشت و حین سرکشیدنش، متوجه تغییر رنگ مرگخوارهایش شد.
- یاران سیاه ما ... چرا شما دیگر سیاه نیستید؟
- ارباب جسارته ... خودتون هم دارید به لرد سفید تبدیل میشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
ده دقیقه ای میشد که لوسیوس و نارسیسا در حالیکه بر سر میزدند و ناله و فغان میکردند، از یک سمت خانه به سمت دیگر، میشتابیدند. -شربت...شربت...شربت از کجا بیاریم!
در قصر مالفوی ها، حتی شکر هم یافت نمیشد.
-شربت یعنی یک مایع شیرین! اول مایعش رو پیدا کنیم. بعد یه فکری برای بقیه اش...هی...نارسیسا...اونجا رو...
لوسیوس به گوشه ای از خانه اشاره میکرد که مرگخواران دور گابریل جمع شده بودند و سرگرم تبریک گفتن به مناسب وزارت ناگهانی اش بودند. و کل وسایل گابریل بدون هیچ محافظی روی میز رها شده بود. از میان همه وسایل، چشم لوسیوس و نارسیسا به بطری حاوی مایعی بی رنگ افتاده بود که برای شربت شدن بسیار مناسب به نظر میرسید.
نارسیسا به جمع تبریک گویندگان پیوست و دست گابریل را به سختی فشرد و تبریک گرمی به او گفت. در این فاصله، لوسیوس خودش را به بطری رساند و آن را به آرامی از لای وسایل گابریل برداشت.
_نه ...نه ... این تخت خواب مورد پسند ما نیست! وسطش بالا و پایین میرود! انگار فردی را در درونش حبس کرده اند که نفس میکشد! باید بررسی کنیم.
ناگهان لوسیس از آن طرف عمارت خیز برداشت و خود را به سمت لرد پرت کرد تا مانع بررسی لرد بر روی پیرمرد فلک زده شود.
_اممم ارباب... این تخت هوشمنده ...اممم یعنی طوری طراحی شده تا خودشو با بدن فردی که روش میخوابه تنظیم کنه و استخوان ها رو در بهترین حالت نگه داره!
لرد کمی فکر کرد و با خود گفت: _اگر این تخت واقعا چنین ویژگی داشته باشد... پس برای ما مناسب است و لایق ماست.
با خیال خوش رفت و روی تخت دراز کشید.
لوسیوس و نارسیسا به یکدیگر نگاه کردند و نفس راحتی کشیدند، در همان لحظه که قصد بیرون رفتن از اتاق را داشتند:
بووووووم
لوسیوس و نارسیسا به پشت سرشان نگاه کردند، صحنه دل انگیزی نبود. پیرمرد فرتوت توانایی تحمل وزن لرد سیاه را نداشت و از فرط پوکی استخوان، دست و پاهایش که بجای پایه تخت استفاده شده بود شکسته و لرد هم در حالی که شست پایش در دهانش فرو رفته بود، نقش بر زمین شده بود.
لرد با هر مشقتی که بود شست پایش را از دهانش بیرون کشید و سرش را بالا آورد تا به لوسیوس و نارسیسا نگاه کند. آن دو نفر قبل از اینکه لرد نگاهش به آنها بیفتد به زانو افتادند.
_سرورم غلط کردم به جون دراکو قسم اصلا فکرشو نمیکردم اینطوری بشه... نارسیسا هم فکرشو نمیکرد ارباب...عفو کنید...ارباب شما رو به نجینی قسم از خون خانواده ما بگذرید...ارباب تمنی دارم ... ارباااب!
لرد سیاه خشمگین بود، بسیار خشمگین! اما خسته نیز بود و شکمش هم قار و قور میکرد بنابراین شکنجه خانواده مالفوی را به زمان دیگری موکول کرد.
_شانس آوردید که ما آسیبی ندیدیم وگرنه جفتتان را میکشتیم، جسدتان را هم سر در عمارتتان آویزان میکردیم تا عبرتی شوید برای عوام الناس! در حال حاضر سخت گرسنه ایم؛ یا تا نیم ساعت دیگر غذا و تخت خوابمان را می آورید یا خونتان گردن خودتان! قبل از آن هم شربتی برای ما بیاورید... دهانمان خشک شد.
لوسیوس با خود اندیشید گویا مصیبت او و خانواده اش پایان ندارد.
اما هنوز به سر خیابان هم نرسیده بودند و پیرمرد فرتوتی سر راهشان سبز شد. پیرمرد، ریش بلندی تا آن سر خیابان داشت و موهای سفیدش روی زمین کشیده میشد. تنها مشکل، لاغری بیش از حد مرد بود.
-عرضش کلا چهل سانتی متره. اما طولش خوبه، فقط تا شده، صافش کنیم عالی میشه... ببینم عرض ارباب چقدره؟!
لوسیوس حساب سرانگشتی کرد... سپس از سر انگشتانش انتگرال گرفت و آن را با دترمینانش جمع کرد. -اینقدره!
و مقداری را با دستش نشان داد.
-خوبه... یه ذره روزنامه میکنیم توش تا پرتر به نظر بیاد... همین رو بردار بریم!
تنها مشکل این بود که پیرمرد هر از چندگاهی به نحوه برده شدنش اعتراض میکرد... که البته نارسیسا آن مشکل را هم با فرو کردن ریش مرد در حلقومش حل کرد.
دقایقی بعد، در یکی از اتاق خواب های خانه مالفویها، پیرمرد بخت برگشته که با روزنامه پر شده بود، با دست و پاهایی که نود درجه چرخیده بودند تا حکم پایه را ایفا کنند و ریشی فرو رفته در حلق، رو به روی لوسیوس و نارسیسا قرار داشت.
-هوم... خوبه... فقط دماغش ممکنه بره پس کله ارباب. بکنش!
لوسیوس دماغ را کند.
-عالی شد! ارباب رو صدا کنیم تا بیان و نظرشون رو بگن!
لوسیوس به نشانه تایید حرف همسرش سرش تکان میدهد و میگوید : بله راست میگه ارباب ما نمیخوایم اریابمان کمر درد و آرتوروز بگیره بهتره که شما روی زمین بخوابید! لرد سیاه با قاطعیت از لوسیوس و نارسیسا میپرسد آیا شما مدرک فیزیوتراپی دارید؟ لوسیوس در حالی که سعی میکنه هل نشه میگوید: البته ارباب آنهم از دانشگاه سالازار شریف.
لرد سیاه که از حاضر جوابی لوسیوس اصلا خوشش نیامده کروشیویی نثار او میکند و میگوید:ای بی ادب تا تو باشی دیگر حاضر جوابی نکنی! دستور میدهیم همین الان تخت خوابی از پر قو آماده کنی!
لوسیوس در حالی که از درد کروشیو به خود میپیچید.به سختی بلند شد و گفت:چشم ارباب غلط کردم همین حالا تخت خوابی آماده میکنیم. لوسیوس به همراه نارسیسا به طبقه بالا میرود. لوسیوس و نارسیسا دور اتاق میپیچند و سخت سعی میکنند ایده ای پیدا کنند که ناگهان اتفاقی فریب می افتد!
لوسیوس برای اولین در یک شب دو بار از سلول های خاکستری مغزش استفاده میکند و میگوید اورکا!اورکا!(یافتم!یافتم!). نارسیسا با حالتی تمسخر آمیز به او میگوید:حالا نمیخواد ارشمیدس بازی در بیاری چه به ذهنت رسید؟
میتونیم از ریش دامبلدور به عنوان پر قو استفاده کنیم! نارسیسا که از ایده شوهرش خوشش آمده به همراه یکدیگر سمت محفل ققنوس راه میافتند.
لوسیوس طوری با اطمینان این حرفو میزنه که لرد یه لحظه به خودش و کمرش شک میکنه. -داریم؟ نداریم که! چرا شایعه پراکنی مینمایی مالفوی؟
نارسیسا که چاره ای نداره، به کمک همسرش میشتابه! -خب الان ندارین ارباب. ممکنه سالازاری نکرده، طی چند سال آینده دچارش بشین. کمردرد مانع انجام مسئولیت های اربابانه تون بشه. حتی نتونین نیم متر حرکت کنین. حتی نتونین دستتونو برای اجرای طلسم بلند کنین.
لرد نمیخواد چیزی مانع اجرای طلسمش بشه. برای همین کمی قانع میشه که در معرض خطر کمردرد قرار داره. -خب...برای جلوگیری از این خطر احتمالی، هم اکنون رختخوابی از پر قو و گرم و نرم برای ما تهیه نمایید که استراحت کنیم.
نارسیسا تیر بعدی رو شلیک میکنه؛ به این امید که به هدف بخوره. -کاملا برعکسه ارباب. برای جلوگیری از کمردرد شما باید جای سفت بخوابین. مثلا روی زمین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفویها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن. مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن. لرد گشنهش شده و غذا میخواد...لوسیوس و نارسیسا تصمیم می گیرن کیف لایتینا رو بگردن. شاید غذایی مناسب لرد پیدا بشه. ولی به این دلیل که نجینی توی کیف لایتینا پنهان شده، موفق نمی شن به کیف دسترسی پیدا کنن.
....................
-خسته کردید...ما را خسته کردید!
لرد سیاه خیلی وقت بود که منتظر غذا بود و حالا میزبانانش به جای تهیه غذا، به شکلی بی معنی لایتینا را محاصره کرده بودند.
نارسیسا و لوسیوس با شنیدن این جمله، با لحنی که موفق نشده بودند شادمانی اش را پنهان کنند، بطور همزمان پرسیدند: -یعنی... ازصرف غذا منصرف شدین؟
لرد سیاه کمی فکر کرد. منصرف شده بود؟...خیلی زود به نتیجه رسید و سری به نشانه "نه" تکان داد. -هرگز! ولی هم اکنون خسته شدیم. می توانیم غذا را کمی به تعویق بیاندازیم. تختخوابی راحت و اتاقی مجلل به ما بدهید که کمی استراحت بنماییم. بعد بر می گردیم سراغ قضیه غذا. اکنون احتیاج به استراحت داریم.
لوسیوس و نارسیسا به هم نگاه کردند. تختخواب؟ در آن لحظه حتی یک تختخواب هم در کل قصر مالفوی ها یافت نمی شد!
موقعی که لوسیوس در حال تلاش بود، سر نجینی از کیف لایتینا بیرون اومده بود و مستقیم به قلاب نگاه می کرد. - پرنسس! تسترال تو معدتون هضم شد؟ به چی دارین این طوری نگاه می کنین؟
- فِس!
- لوسیــــوس!
چشمان لوسیوس و نارسیسا هم زمان برق زدند. لوسیوس حتی تلاش نکرد قلاب رو از جلوی دید لایتینا پنهان کنه. زیر لب زمزمه کرد: - تسترال!
نجینی کامل از کیف بیرون اومده بود و تسترال هضم نشده تو شکمش به طور واضحی دست و پا میزد.
نارسیسا پلکاشو چند بار بر هم زد و خودشو بیشتر به طرف نجینی کشید. - پرنسس بعد غذا مسواک زدن؟
از آن طرف سالن، صدایی به گوش رسید. - دختر ما بعد از هر تسترال سه مرتبه و نیم مسواک میزنه!
لوسیوس که از پشت در معرض ضربات کیف لایتینا قرار گرفته بود، دستاشو به هم مالید و کمی نزدیک تر شد. - معدشون چی؟ معدشونو مسواک زدن؟
نارسیسا که از شدت پلک زدن، کمی از روی زمین فاصله گرفته و به پرواز در اومده بود، گفت: - تا پرنسس یه خمیازه ی کوچیک بکشن، لوسیوس یه توکِ پا میره تو معدشون...یه مسواکی میزنه و سریع بر میگرده!