-

خب... نه همه مرگخوارا.
همه مرگخوارا و لرد به سمت رکسان برگشتن.
- سفید... خیلی... ترسناکـــــــه!

همه به هم نگاه کردن؛ سفید... ترسناک؟ همه خواستن با مشت به پیشونی خودشون بکوبن که صدای گریه بچه، مانع خیلیاشون، از جمله رابستن شد.
- بابا، سفید ترسناک بودن میشه! من ترسناک بودن میشم! من از خودم ترسیدن میشم!

- نه نه بچه، سفید ترسناک بودن نمیشه! منم سفید بودن میشم، ولی خوشگل. سفید خیلیم خوشگلـ... چیز... نه یعنی، سفید خوب بودن... نمیشه ارباب، نمیشه!

رابستن نمیدونست بین رضایت ارباب و بچه ش کدومو انتخاب کنه. بعد از کمی تحمل نگاه های سنگین لرد، گزینه سه رو انتخاب کرد.
- ارباب، این همش همه رو به جون هم انداختن میشه. جنگ نرم همین رکسان بودن میشه...

- یننیشسهدئذتا...
صدا بود، ولی تصویر نبود.
- کجایی، خالی؟

- صداش از توی کیف من میاد ارباب... بیام ببرمش بیرون؟

- نه، سو. همونجا جاش خوبه، میتونه کمی جنب و جوش و تفریح کنه. تو هم تنها بمونی خیلی بهتره.

سو بغض کنان سرشو از پنجره بیرون برد.
همگی نفس راحتی کشیدن. حالا میتونستن به مشکل سفید شدنشون فکر کنن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








