جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1402 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-... ای به بخت بدت لعنت ایوان! بیا، یه روز داشتم از زندگیم لذت میبردم که بوووم! چی شد؟ قراره به عنوان مواد اولیه به معجون لرد اضافه بشم!

ایوان همان طور وسایلش را که در ساک چرمی مشکی رنگ بزرگی ریخته بود با زحمت فراوان کنار خودش میکشید و در طول جاده ای دور افتاده‌ای نسبت به خانه ریدل بلند بلند با خودش حرف میزد و به سمت مسیر نامشخصی پیش میرفت.

-... از همون اول هیچ وقت پتانسیل های من دیده نشد. توانایی هایی که داشتم، قابلیت های بی نظیری که فقط در من وجود داشت ولی کسی علاقه ای بهشون نداشت. بعد یهو وسط یه روز گرم و قشنگ دوریا میاد سراغت و میگه یه خبر خوب برات دارم، لرد بهت نیاز داره! با خودت فکر میکنی واو بالاخره دیده شدم. لرد فقط میخواد من بهش کمک کنم و روی من حساب کرده. ولی بعدش چی؟ میفهمی که لرد در واقع به استخوانت نیاز داره! ببخشیدها من کلا اسکلتم! غیر از استخوان چیزی ندارم! همینم از من بگیرین و بسابین و بریزین توی معجون که دیگه چیزی ازم نمیمونه!

به نظر می‌آمد غرغرهای ایوان انتهایی نداشته باشد. اما از آنجایی که ایوان روزیه در تمام طول زندگی اش خیرش به هیچ کس نرسیده بود درست در همین لحظه سکوت کرد و راوی داستان را ضایع کرد. ایوان در وسط راه خاکی ایستاده بود و به کلبه ای درب و داغان در کنار پرتگاه روبرویش نگاه میکرد. از وضعیت کلبه مشخص بود که سال هاست کسی داخل آن زندگی نکرده است. ایوان با خودش فکر کرد اینجا بهترین جا برای مخفی شدن است.

-...یه چند وقت اینجا میمونم تا آب ها از آسیاب بیفته. بعدش هم میرم دست بوس ارباب و میگم برای یکی از اقوامم مشکلی پیش اومده بود که باید سریعا نجاتش میدادم و ارباب هم من رو میبخشه.

ایوان با همین خیالات خام در کهنه کلبه را هل داد و وارد آن شد. در داخل کلبه غیر از یک میز و صندلی خاک گرفته و فانوسی شکسته چیز دیگری به چشم نمیخورد. استخوان فک ایوان به نشانه لبخند کج شد و گفت:
- این شد یه مخفیگاه لوکس و مجلل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1402/5/29 21:36:28
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1402 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


لرد سیاه تکه کاغذ را پشت و رو کرد. با نگاهش تمام زوایای آن را کاوید و مجددا سوالی را پرسید که جوابش را از قبل می دانست.
- مطمئنین؟ صحتش تایید شده؟

دوریا با چهره ای نگران تایید کرد.
- بله ارباب. از مغازه بورگین خریدنش. این متن تاریخی متعلق به جادوزیوسه. خدای سحر و جادوی نوین. به نظر کارشناسان ما باید جدی بگیرینش.

لرد سیاه اخم هایش را در هم کشید.
- خب... یه بار دیگه تکرارش کنیم. ماه در یک سوم پنهانی مریخ قرار گرفته و زهره متقارن با اون شده. طبق این پیشگویی طی این اتفاق که هر ده هزار سال یکبار میفته، قدرتمند ترین جادوگر روی زمین دچار نفرینی سهمگین می شه. برای جلوگیری از این اتفاق ما باید یه معجون درست کنیم. مثل همونی که وسط مسابقات سه جادوگر درست کردیم. و برای این کار احتیاج به مواد خاصی داریم. که پیدا کردنشون سخت نیست...

دوریا به سختی لبخند زد.
- اگه سخت باشه هم فرقی نمی کنه. پیداشون می کنیم.

-چقدر وقت داریم؟

- چهار روز ارباب! غروب روز چهارم... هیچی... هیچ اتفاقی نمیفته. چون ما این معجون رو تا اون موقع درست کردیم.

روی کاغذ، مواد لازم با خط بسیار کج و کوله و عجیبی نوشته شده بود.

- چی نوشته؟ چی لازم داریم؟ زبان خاصیه؟
- بله ارباب. زبان جادوگران غارنشینه. نوشته استخوان اسکلت زنده یک جادوگر شرور!

لرد سیاه به فکر فرو رفت.
- یعنی چی؟ استخوان زنده دیگه چیه... ما استخوان زنده از کجا پیدا کنیم؟ تازه شرور هم باید باشه...


کمی دورتر، ایوان روزیه با شادی و سرخوشی در محوطه جلوی خانه ریدل ها قدم می زد.
- چه روز خوبیه... چه آفتاب دلنشینی. چقدر ویتامین د. دارم از زندگیم لذت می برم. شادی رو در تک تک سلول های مغز استخونم احساس می کنم.


ده دقیقه بعد!

- لعنت به این زندگی... مرگ بر این زندگی... تف بر این زندگی...
ایوان روزیه در حالی که وسایل محدودش را با عجله در ساک کوچکی می چپاند، به ساعت روی دیوار نگاه کرد.

زمان در رفتن!

صدای دوریا از راهرو به گوش رسید.
- ایوان... چی شد پس؟ ارباب منتظرن. گفتی می ری استخوناتو برق بندازی و بیای...

ولی مخاطبی در کار نبود. داخل اتاق کسی نبود... پنجره باز بود و نسیم ملایمی پرده را تکان می داد. ایوان روزیه به این سادگی ها قصد نداشت استخوانش را تحویل بدهد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 13 شهریور 1400 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- حتما ارباب!

بلاتریکس به طبقه ی پایین رفت و دور و بر را نگاه کرد. کسی به جز پلاکس آنجا نبود که مشغول کامل کردن نقاشی رنگ و وارنگ اش بود.

- پلاکس! پلاکس! ارباب کارمون داره، برو طبقه ی...

پلاکس رویش را به سمت بلاتریکس برگردادند.
- بلا! بلاتریکس! مواظب..باش.

در کسری از ثانیه بلاتریکس روی پالت رنگ پلاکس لیز خورد و پخش زمین شد. تمام رنگ ها روی موهایش خالی شدند و ظرف اکلیل هم روی صورتش فرود آمد. قیافه ی بلاتریکس خطرناک شده بود.

- حالا...آخه... ولی... خیلی هم زشت نشدی. چرا اون طوری به من نگاه می کنی؟

پلاکس برای پرت کردن حواس بلاتریکس از اتفاقی که افتاده بود گفت:
- راستی! ارباب چی کار داره؟

بلاتریکس از روی زمین بلند شد ردایش رو تکاند و اکلیل ها را از روی صورتش کنار زد. پس از نگاه سرزنش آمیزی به پلاکس گفت:
- بعدا می گم. فعلا باید بقیه رو پیدا کنم.

در اتاق لرد

- چرا ناراحت شدی ساحره ی نسبتا باکمالات؟

- شما به من گفتید ساحره ی...هق هق... نسبتا باکمالات! من همیشه... هق... سعی کرده بودم... کاملا باکمالات باشم...هق.
مثل اینکه ساحره ها بسیار لوس و ننر بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 09:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد-رودولف اصلا از این شرایط راضی نبود و نقطه مقابل آن یعنی رودولف-لرد بسیار از این شرایط راضی بود...
-بیا بریم بیرون رودولف و مزاحم اوقات شریف ارباب نشیم و منم یک درس درست حسابی به تو بدم!
لرد-رودولف نزدیک بود از خشم منفجر شود! اما منفجر نشد و با پرخاش رو به بلاتریکس گفت:
-یعنی چی که بیا بریم بیرون بلا؟ خب این مردک ملعون اصول لرد بودن را اصلا بلد نیست!
بلاتریکس خشمگین شده، هر چند که رودولف-لرد دستورات چرتی به او می داد اما این دلیل بر این نبود که او وفاداریش نسبت به او تغییر کند.
-رودولـــــــــــــــــــــــــف! از حدت گذشتی! خیلی هم گذشتی! بیا بریم، ای خـــــــــــــــــائن کثیف!
و بعد بلاتریکس که از خشم صورتش قرمز شده بود، لرد-رودولف را روی دوش زد و به رودولف-لرد گفت:
-اربابا، ما می رویم امرتان را انجام دهیم و این مردک را ادب کنیم!
رودولف-لرد حال زیاد خوش خوشانش نبود، اگر لرد به بلاتریکس حقیقت ماجرا را می گفت چه؟ اگر بلاتریکس آن را می فهمید چه می شد؟ او باید هرچه زودتر فلنگ را می بست و در می رفت، تا اینکه یکی از ساحره ها رو به رودولف-لرد که حال کمی حول کرده بود، گفت:
-عه... چی شد؟ آهان تویی، ساحره با کمالات! البته نسبتا با کمالات!
ساحره با شنیدن حرف آخر رودولف-لرد غمگین شد و افتاد...
-عه، چی شد ساحره نسبتا باکمالات؟
ساحره دیگر حرف نمی زد، او لال شده بود و فقط زانوی غم بغل گرفته بود!

بیرون از اتاق، بلاتریکس و لرد-رودولف


-حالا یک درسی بهت میدم که تا صد سال یادت نره، رودولف!
لرد-رودولف که خوشش نمی آمد یکسره در هوا باشد با صدایی خشمگین گفت:
-بلا ما را پایین بگذار!
بلاتریکس گوشش بدهکار نبود، او با پرخاش گفت:
-نه، رودولف!
لرد-رودولف نعره و فریاد زد...
-بـــــــــــــــــــــــــلا مــــــــــــــــــا را بـــــــــــــــــــــگــــــذار زمـــــــــــیــــــــــــن!
بلاتریکس از صدای لرد-رودولف نترسیده بود اما گوشش درد گرفت پس او را بر روی زمین انداخت و لرد-رودولف بلافاصله او را گرفت و سریع به آشپزخانه برد و گغت:
-بلایمان ما ارباب واقعی هستیم نه اون ملــــــــــعـــــــــــون!
بلاتریکس به آن راحتی حرف او را باور نکرد و گفت:
-اگه واقعا ارباب هستی به این سه تا سوالی که می پرسم جواب بدی!
لرد-رودولف سریع گفت:
-باشد بلایمان!
-اگر واقعا ارباب هستی باید بدونی که مادرت اغلبا طرفدار چه نوع غذایی است!
-اینکه دیگر ضایع است! سبزیجات!
بلاتریکس کمی سرش را خاراند و بعد با لحنی کمی نرم تر گفت:
-خب سوال دوم، نام پدر پدر بزرگ ارباب چیست؟
-ضایع است دیگر، کروینوس!
بلاتریکس این دفعه چانه اش را خاراند و با لحنی بسیار نرم تر گفت:
-نام فامیلی پدر پدر بزرگ ارباب چیست؟
-گانت دیگر!
-آه ارباب شما خودتونین!
و بعد بلاتریکس سفت لرد را بغل کرد...
-خب دیگر بس است، لهمان کردی! باید هرچه زودتر آن مردک ملعون را نابود کنیم!
بلاتریکس که ناگهان اخم هایش در هم رفت، گفت:
-خودم میکشمش!
-نه بلا، باید برای برکناری اش ازهوشمان استفاده کنیم نه از زورمان! برو مرگخواران را جمع کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف-لرد سریع بحث را عوض کرد
هر چه باشد او الان لردی بود برای خودش و بلا گوش به فرمان.
می توانست راحت هرطور می خواهد رفتار کند و خبری هم از کروشیو های بلا نباشد.
- خب حالا همه برین بیرون. اتاقمان هم همینطوری می ماند، بلا برو چند ساحره ی دیگر بیاور، اینها به درد نمیخورند.

بلا با قیافه ای پکر خواست از اتاق خارج شود که لرد-رودولف خشمگین گفت:
-صبر کن بلا! ... تو چه غلطی میکنی؟ به ما دستور میدی؟بدهیم بلا تکه و پاره ات کند بی خاصیت بی لیاقت؟ سریع این اتاق را به حالت اول باز می گردانی تا آوادایی به سمتت روانه نکردیم!

رودولف از لرد که حتی در بدن خودش هم ابهت داشت بسیار می ترسید و الان هم در صندلی خود میخکوب شده بود و لرد هم راضی رودولف نگاه می کرد که ناگهان

شترقققق!

کشیده ای محکم و آبدار از بلا خورد و به گوشه ای پرت شد.
-بلا چه طور جرعت...
-چطور جرعت میکنی با ارباب اینطور حرف بزنی و چطور جرعت میکنی به من بگی چطور جرعت میکنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مایکل در همین حین از راه رسید و گفت:

-سلام به همه...

-سلام مایکل

-خب چه خبر؟

-هی...

-جان؟!

-هععععععععی...

-بسه دیگه! تو چه خبر مایکل؟

-هیچ... غذا خوردم و غذا خوردم و غذا خوردم و...

-و چی...؟

-و الان وقت ناهاره پس فعلا خداحافظ!

چشمان لرد و بلا و رودولف نزدیک بود از جا در آید...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اما رودولف اصلا به حرف های لرد توجهی نداشت.اون از همه ی اون زنها خوشش امده بود ولی باید خیلی فلسفی حرف میزد تا کسی متوجه ی این اتفاق نشه!
اما بلاتریکس اصلا روحش هم خبردار نبود لرد همون رودولف خودش هستش!

-بفرمایید ارباب...راستش ارباب من یک سوال داشتم!
-بپرس بلا!
-شما که یکهویی به دنبال ساحره ها افتادین چرا از بین خود ما مرگخوارا کسی رو انتخاب نمی کنین؟
-هووومم...بلا برو و مزلحم وقت شریف اربابت نشو!
-رودولف؟ میشه بپرسم اینجا پیش ارباب چه غلطی میکنی؟نکنه چشمت به این دخترا افتاده!
-اهممم...ما ناسللامتی در اینجا حضور داریم بلا! حالا می خواهم جواب سوالت را بدهم"ما دقیقا کی رو باید انتخاب کنیم از بین شما مرگخوارا؟"
-خب ارباب من...دیگه امم...

لرد عصبانی شده بود. رودولف داشت گند میزد به سال هایی که او ارباب مرگخواران بود!

-رودولف به بلا بگو چه اتفاقی افتاده! بگو که این شهاب سنگ بی خرد مارا از بدن هایمان جدا کرد! بگو.
-ارباب...نکنه اون شهاب سنگ بازیگوش...ببخشید ارباب سرتون داد زدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/6/30 9:52:16
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1399 23:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با وجود اینکه روح لرد هنوز به جسم رودولف عادت نکرده بود، اما از زور و بازوی این جسم خوشش اومده بود.
- هوووم... آنقدرها هم بد نیست! البته ما تنها به میزان نیرویی نیاز داریم که بتواند چوبدستی را بلند کند، بقیه‌ش اضافی ست.

همینطور که لرد به طرف اتاقش حرکت می‌کرد تا به حساب رودولف برسه، تام جاگسن را دید. تام با دیدن رودولف (درواقع جسم رودولف)، بسیار خودمونی و یکهو پسرخاله شد.
- امشبو که یادت نرفته؟
- امشب؟ اممم... چیزه... خیر یادمان نرفته!
- پس میبینمت. راستی اون محموله یادت نره!

و بعد رفت. همینطور که تام آهنگ «این شبی، که می گم شب نیست، اگه شبه، مثه اون شب، نیست.» رو زیرلب میخوند و آروم آروم دور میشد، لرد به فکر فرو رفت. شاید فرصتی پیدا کرده بود تا یکبار برای همیشه متوجه فعالیت‌های رودولف بشه. اما از طرفی رودولف می‌تونست تمام حیثیت و ابهت لرد را یک شبه به فنا بده و این برای لرد اهمیت بسیاری داشت. به همین دلیل مجددا به سمت اتاقش حرکت کرد تا اول این قضیه را حل کنه.

اتاق لرد
رودولف در مدت کوتاهی دکوراسیون اتاق را به کلی تغییر داده بود. پرده‌های قرمز، نورهای قرمز و قلب‌های قرمز در سرتاسر اتاق نصب شده بودند. تخت یک نفره لرد، دو نفره شده و دود و بوی عود فضارا گرفته بود. چیزهایی که اگر لرد متوجه آن می‌شد، بدون شک کلک رودولف را همانجا می‌کَند. از قضا اولین نفری که وارد اتاق شد، خود لرد بود:
- چه غلطی می‌کنی؟
- اتاق‌تون رو مرتب کردیم لرد.
- همین الان مارا از شر این سنگ لعنتی خلاص می‌کنی. فهمیدی؟ کادو پیچش میکنی و می‌بریش محفل!
- یعنی الان با جسم مبارک شما پاشم برم محفل؟
- بله! ما اینجا با جسم جنابعالی کمی کار داریم. و اگر یک تار مو از جسم ما کم بشه، پوستت را خواهیم کند.
- تار مو؟

در همین لحظه بلاتریکس وارد اتاق میشه، چند قدمی برمی‌داره و خیلی شق و رق می‌ایسته. چند لحظه بعد تعدادی ساحره زیبا، مانیکور و بوتاکس کرده که گویا ژل زیادی هم به سرتاپای خودشون تزریق کرده بودند، وارد اتاق می‌شند و به ردیف می‌ایستند:
- ارباب، این هم از ساحره‌هایی که تقاضا کرده بودید.

لرد در گوش رودولف: خودت این گند رو جمعش میکنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1399/6/28 23:16:47
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین

همان موقع رودولف در بدن لرد:

رودولف شاد و سرحال به خودش می نازید که در بدن لرد قرار داره و همینطور به این فکر میکرد که الان بلاتریکس ازش فرمانبردار خواهد بود!

-به به...به به اخه تورو مرلین ببین! این بدن با قد رعنا و انگشت های کشیدههه،ببین چی بشه!
-ارباب؟اربابا؟
-هان...چیه ها؟
-ارباب شما رو پشت بوم چیکار میکنین؟
-امم...

رودولف کمی فکر کرد،باید مثل ارباب از حالا به بعد حرف میزد،باید دستور میداد و غیره!

-ارباببب؟
-چه شده بلا؟کرمان کردی!
-پوزش ارباب...فقط میخواستم بدونم این بالا چه میکنید؟
-هوممم؟...به شما ربطی ندارد بلا!
-...بله کاملا درسته،اما این بالا هوا بسیار سرده ارباب...بهتر نیست بیاین داخل؟
-بی خرد اخر ما مگر امده ایم این بالا تا باز برگردیم پایین؟
-نه ارباب!
-خب دیگر چه میخواهی بپرسی؟
-ارباب بالاخره اون شهاب سنگ بازیگوش جسم لیسا و تام رو برگردند!
-خب به ما چه؟ چرا وقت با ارزش مارا گرفتی؟
-امم...ارباب ما پوزش می طلبیم...چیزی میل ندارید ارباب؟
-امم...خیر اما خواهشی داشتیم!
-درخدمتم!
-تعدادی ساحره زیبا برایمان بیاور میخواهیم بخت خود را بسنجیم!

رودولف اروم و قرار داشت،حالا با اینکار میتونست باهمه ازدواج کنه...همه ارباب سیاه رو دوست دارن خب دیگه!

-بله ارباب؟
-ساحرههه!...میخواهیم با کمالات شویم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 27 تیر 1399 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
به سمت خانه ریدل ها به راه افتاد تا رودولف را پیدا کند؛ اما بدین منظور اول باید از سد در می‌گذشت!
شاید با خود بگویید "از سد در گذشتن، چه دشواری‌ای می‌تواند داشته باشد؟"
حق هم دارید. زیرا تا به حال با شهاب‌سنگی که از ناکجا آباد آمده است جسم‌تان عوض نشده‌است تا بفهمید!

لردسیاه عادت به جسمِ با قدِ رعنا و دست های استخوانی خود داشت که به راحتی می‌توانست درها را با آن بگشاید و از هر سدی عبور کند.
اما جسم رودولف، جسمی چاق و کریه بود که با چاشنی دو قمه در دست، باز کردن در ها را سخت‌تر هم می‌کرد. لرد، اول به روش همیشگی دستگیره ی در را امتحان کرد.
- اول این‌گونه بود، بعد آن‌گونه می‌کردیم. سپس بدان‌شکل...

لرد همانطور که زیرلب راهکار بازگشاییِ در با استفاده از دستگیره را، که در دوران طفولیت با چاشنیِ "شنبلیله ی مامان می‌خواد اولین درشو باز کنه! " های مادرش آموخته بود، زمزمه می‌کرد؛ سعی در باز کردن آن داشت.
- لعنت! این درِ بی‌مقدار به این صورت باز نمی‌شود.

بعد نگاهش را به دور تا دور اتاق برای وسیله‌ای که کمکش کند انداخت، اما در اتاق رودولف هر چیزی غیر از وسیله ای برای باز کردن در دیده میشد.
دیوار ها با پوستر هایی از کمالات، که با طلسم هایی پاره و پوره گشته بودند و زننده ی طلسم هم کاملاً مشخص بود، پوشیده شده بود و تختی نارنجی رنگ در انتهای این دالان به چشم می‌خورد.

لرد به زیر تخت دقیق‌تر شد؛ کُنده ی تقریباً بزرگی از یک درخت به چشم می‌خورد.
لرد به این فکر افتاد که با کنده به در بکوبد تا آن را از هم گسسته و خارج شود. پس به سمت کنده خیز برداشت و با قدرت آن را کشید.
اما قدرت او به مقدار لازم نبود... به واقع، بسیار بیشتر از مقدار لازم بود!

همانطور که بالاتر ذکر شد، رودولف جسمی چاق داشت، و آن جسم چاق به بالاتر بودن قدرت بدنی‌اش هم منجر میشد.
به همین دلیل، لرد که هنوز به جسم رودولف عادت نکرده بود قدرت بسیار زیادی به کنده وارد کرد و این باعث شد تا خود از انرژی برگشتیِ حاصله از این اتفاق به عقب پرت شود.
این پرت شدن او را با کمر به در برخورد داد و لحظه ای بعد، خود را پهن شده در وسط چمن‌های بیرون کلبه می‌دید.
کسی آنجا نبود تا این واقعه را به تماشا بنشیند، لرد هم علاقه‌ای به این اتفاق نداشت.
پس از جایش بلند شد و با دشنامی بر لب به سمت خانه، به دنبال رودولف، به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!