هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۴۲:۲۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
خلاصه:

لرد برای جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره. با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد مجبوره دامبلدور رو نجات بده و برای این کار احتیاج به پول داره!
سر راهش کتی بل رو که نوزاده، پیدا می کنه.

............................

لرد سیاه، همینطور که راه می رفت با خودش فکر می کرد.
-با یه نوزاد چه کارهایی می شه انجام داد؟ می شه شکنجه کردش و خندید... می شه زدش زمین بره هوا... می شه کله شو زخمی کرد...می شه فروختش! آها! همینه... نوزاد فروشی داریم.

جمله آخر را با صدای بلند گفت و فورا دور و برش پر از خریداران نوزاد شد.

- من خریدارم... آخرش چند؟
- من و شوهرم نه سال بچه دار نمی شیم. راستی...چند تا کلیه داره؟
- قیافش بد نیست.خدا رو شکر به شما نرفته.
- از همین، پسرشو ندارین؟

لرد سیاه از داشتن مشتری های زیاد بسیار خوشحال شد. این روش خوب و سیاهی برای پول در آوردن بود.
-کتی را به بالاترین قیمت پیشنهادی فروشاییم!


و کتی را با دو دستش بالا گرفت که همه به خوبی او را ببینند.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲:۵۳ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۰۶:۴۸
از همه دختران خوب به جهنم میرن
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 110
آفلاین
لرد داشت تمام سعیش را میکرد که پول در بیاورد و در آخر روز مرد چاق به او یک درصد از یک دلار را به او داد به همراه یک همبرگر سوخته!
- مردک این چیه به ما داده ای؟
- مزدت چطور مگه؟
- این یک درصد از یک دلار چیست به ما داده ای؟
- بچه این همینیه که هست میخوای بخواه میخوای نخواه!

باز هم یادش رفته بود بچه ای بیش نیست!
همبرگر را پرت کرد آن طرف و گفت:
- باید یک راه دیگر برای درآوردن پول پیدا کنم!

وقتی داشت راه میرفت تا کمی فکر کند، نوزادی را دید که موهایی سیاه و چشمانی آبی داشت. به نظر آشنا میومد... ناگهان یادش اومد!
- کتی تویی؟ حیف که نوزادی وگرنه همین الان یک ایده عالی برای کار کردن برام میدادی حالا چرا تو هم با زمان برگردان اومدی؟
- دد... ماما... بوبو...

کتی نوزاد با چشم هایی که انگار میفهمید به لرد نگاه کرد!

- خب پس تو هم میفهمی ولی نمیتونی کاری کنی خب حالا بیا دوتایی بریم ببینیم چی کار کنیم.

اومد کتی رو بغل کنه ببره دید یک چوب زیرشه.

-واوو چوب جادوی کتی!

کتی با عصبانیت به لرد نگاه کرد.
- دد ماما دودو...
- خب باشه بیا اینم چوب جادوت!

و کتی مثل اینکه چوب عروسکش باشد آن را قاپید.
و به راه افتادند تا ببینند باید با هم چه کنند!



My Lucifer is lonely
Standing there, killing time
Can't commit to anything but a crime
Peter's on vacation, an open invitation
Animals, evidence
Pearly gates look more like a picket fence
Once you get inside 'em
Got friends but can't invite them
Hills burn in California
My turn to ignore ya
Don't say I didn't warn ya
All the good girls go to hell



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹:۲۴ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۶:۰۲
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 159
آفلاین
لرد سیاه، زن را که همچنان روی آسفالت کف خیایبان نشسته بود، به حال خود گذاشت و به سوی کاراوانی در چند قدمی آنجا رفت.
مردی پشمالو که پیشبندی صورتی پوشیده بود، از پشت پنجره ی باز کاراوان، سوسیس و برگر کباب میکرد.
لرد سیاه به برگرهایی که جلز و ولز میکردند و اطرافشان به رنگی قهوه ای در آمده بود چشم دوخت.

-مرد! ما هستیم! با توئیم! میگیم... تو حاضری مقداری پول به ما قرض بدی؟!

آشپز چاقالو از گوشه‌ی چشم نگاهی به لرد سیاه کرد.
-نُچ!
-زود به تو پسش میدیم مرد نادان! میدونی ما چقدر پول دار هستیم؟! خروارها سکه و طلا در گرینگوتز داریم!

مرد به لباس های او که طی سفر به گذشته، پاره و کهنه شده بودند چشم دوخت.
-صحیح!
-گفتیم که زود به تو پسش میدیم! دوبرابرش رو میدیم!

مرد که انگار دارد بازی میکند با بی خیالی تکه ای دیگر برگر را جا به جا کرد تا آنطرفش هم بپزد.
-کِی مثلا؟!

لرد سیاه به فکر فرو رفت...
زمانی که در آن قرار داشت زمان "نوزادی دامبلدور" بود. مردِ آشپز هم چهل و پنج ساله به نظر میرسید... پس در این صورت تا صد و چند سال دیگر، که میشد زمانی که از آن آمده بود، اصلا چنین شخصی وجو نداشت که او پولش را پس بدهد!
-آممم... خب... خیلی خیلی زود و به موقع! هر گاه که به خانه برسیم!

مرد پشمالو پوزخندی تحویل لرد سیاه داد.
-ببین عمو... اگه پول و اینا میخوای، باس کار کنی! منم... خب اینجا به یه دستیار نیاز دارم! پولشم شصت-چهل تقسیم میکنیم!

لرد سیاه به فکر فرو رفت...
-خوب است! ما شصتیم، شما چهل! خب بگو باید چه چیزی انجام داده بشه تا "ما" به "تو" بگوییم که چی کار "کنی"!

اما مرد، او را به سمت پیشخانی که از آن سفارش مردم را میگرفت، هل داد.
-نه عمو! من شصتم، تو چهلی! جا و سرمایه از من، کار از تو! حالا هم بیا اینا رو سرخ کن بده دست مردم!

و لرد سیاه به کودکانی که برای تحویل ساندویچ هایشان صف بسته بودند، چشم دوخت.






پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۵۹ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳:۴۲ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۷:۲۲
از من نپرسین...خودش یهو اینطوری شد!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 35
آفلاین
-خب...
لرد هیچ ایده‌ای برای ادامه‌ی بحث نداشت و چهره‌ی زنی که رو به رویش زانو زده بود و حلقه‌ای از اشک چشمانش را خیس کرده بود گیج ترش میکرد. از طرفی هم اگر به چرت و پرت گفتن درباره‌ی کله زخمی ادامه میداد دستش رو میشد و همان چند گالیون را هم از دست میداد! باید سعی میکرد واقعا کف بینی کند!

لرد دوباره دست زن را گرفت. همانطورکه اخم کرده بود چشمانش را تنگ کرد و سعی کرد تا چیزی از ان خطوط دستگیرش شود.
-پناه بر خودمان! خطوط دستت از عینک آن کله زخمی هم بد شکل تر است! ما که چیزی نمی‌بینیم...البته مشکل از دست شماست وگرنه ما کف‌بین قهاری هستیم!

زن از تعجب دستانش را روی دهانش گذاشت و چشم هایش برق زد.
-این چطور ممکنه؟ شما واقعا بهترین کف بینی هستید که تا حالا دیدم! چطور تونستید بفمید اون عینکیه؟ چیزای بیشتری هم میتونید بگید؟ میشه از آیندمون بگید؟ خواهش میکنم ادامه بدید!

لرد مکثی کرد. متعجب و خشمگین به زن خیره شد و اگر دماغ داشت حتما به ان چینی میداد!
-چی؟! این معشوقه‌تان کله زخمی که هست! عینکی هم که هست! لابد میخواهی بگویی از یک آواداکداورا هم جان سالم به در برده!

زن در حالی که لبخند پر‌رنگی بر چهره داشت دستانش را درهم گره کرد. چن بار پلک زد و با حالت رویایی گفت:
-اوه بله! اون عاشق آووکادوئه! این شگفت انگیزه که میتونید فقط با نگاه کردن به خطوط دست این همه اطلاعات از یکی به دست بیارید!

-آووکادو نه احمق! آواداکداورا! چرا مثل یک تسترال کودن رفتار میکنی؟ تو چرا از ما کف بینی میخواهی؟! اگر جای تو بودیم میرفتیم و دنبال یک طلسم افزایش دهنده‌ی هوش برای کند ذهنی می‌گشتیم!

لرد نگاهی به آن زن که حالا بهت زده به او خیره شده بود انداخت . آهی کشید و چشمانش را در حدقه چرخاند.
-ما نمیتوانیم وقت خود را با این کودن جماعت بگذرانیم...باید به فکر راه دیگری برای درامد زایی باشیم!



کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۵۶:۲۰ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۶:۴۹
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 511
آفلاین
- نه حالا آن‌گونه هم که نیست. منظورمان...

لرد همزمان که چشم هایش را در حدقه می‌چرخاند، جهت یافتن جمله‌ای امیدوار کننده ذهنش را گشت.

"درون ذهن لرد"

"- شبیه کراب آرایش نکرده شده‌ای! "

لرد به محض ورود به ذهنش با اولین جمله‌ای که در بخش "جملات امیدوارکننده" موجود بود، مواجهه‌ی ناگهانی‌ای داشت.
- نه. این یکی اینجا به دردمان نمی‌خورد.

پس نیم‌لردی که جلویش ظاهر شده بود و تابلوی حاوی جمله را بالا گرفته بود را، با ضربه ای از سر راه برداشت و به عمق بیشتری از ذهنش رهسپار شد.

- آهان. اینجا دیگر باید پیدایش شود.

و دستش را درون قفسه برد و تابلوی حاوی جمله‌ی دیگری را درآورد.
"- حداقل مثل آن زخمِ کله‌زخمی نیست."

- از ذهنمان خوشمان آمد. این جمله بسیار کارآمد است. مانند همیشه بهترین انتخاب‌ها را داریم.

"خارج از ذهن لرد"

به چرخش چشم‌ هایش پایان داد و چشم به زن دوخت.
- حداقل مثل آن زخمِ کله‌زخمی نیست.

زن لحظه‌ای ایستاد و اشک در چشم‌هایش حلقه زد.
لرد با خود فکر کرد که شاید آن‌قدر ها هم نقشه‌اش کارساز نبوده و باید به فکر راهی دیگر باشد که ناگهان صدای زن بلند شد.
- چطوری؟! چطوری فهمیدی کسی که دوستش دارم سرش توی تصادف شکسته؟!
- تصادف؟ هان، تصادف! بله بله. می‌دانستیم. همه‌اش را از کف دستتان فهمیدیم.

زن که چشم‌هایش می‌درخشید در برابر لرد زانو زد.
- بیشتر برام بگو! قول میدم بیشتر پول بدم.

دردسر جدیدی پیدا شده بود... لرد باید این‌بار "واقعا" کف‌بینی می‌کرد!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۰ ۳:۲۰:۳۷

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۴۴:۵۹ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۳:۴۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 403
آفلاین
-کف بینی هم انجام میدین؟

لرد نگاهی به زنی که رو به رویش ایستاده بود انداخت.
-کف "بینی"؟ از اسمش چندان خوشمان نمی آید! علاقه ای به انجامش نداریم!

زن با ناامیدی نفس عمیقی کشید.
-حیف شد...اگر کف بینی بلد بودین و می تونستین بهم بگین این بخت لعنتیم کی باز میشه حاضر بودم پول خوبی بهتون بدم.
-بیشتر که می اندیشیم از اسم این دانش آن چنان هم بدمان نمی آید!

کف دستش را نزدیک لرد گرفت.

-چندان پاکیزه نیست.
-چیکار به پاکیزگیش دارین؟! خطوطش رو ببیند.

لرد چشمانش را کمی ریز کرد.
-کج و کوله می باشند.
-یعنی می خواین بگین از بس کج و کوله هستن که بختم هیچ وقت باز نمیشه؟

قطعا پول خوب در رضایت مشتری بود و بعید به نظر می رسید با ناامید شدن زن، پول خوبی نصیب لرد شود.

باید امیدوارش می کرد!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۰ ۱:۵۰:۵۱



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶:۰۰ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
خلاصه:

لرد برای جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره. با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد مجبوره دامبلدور رو نجات بده و برای این کار احتیاج به پول داره!

......................

-ما پول در خواهیم آورد. ما چیزی می فروشیم! ما چیزهای بسیار باارزشی برای فروش داریم.

نگاهی به سر تا پایش کرد. ردایش در طی سفر به زمان های مختلف کهنه و مندرس شده بود و قابل فروش نبود. کفش هایش را لازم داشت. مویی هم نداشت که برای ساخت کلاه گیس به فروش برساند. بینی هم نداشت. البته کسی بینی نمی خرید. ولی به هر حال نداشت.
-ما دقت کردیم و متوجه شدیم که خیلی هم چیزهای زیادی برای فروش نداریم! غمگین شدیم.

بعد از کمی غم و اندوه، ایده جدیدی به ذهنش رسید.
- آیا علم و دانش و آگاهی خود را بفروشیم؟

فکر بدی به نظر نمی رسید. او جادوگری باهوش و مطلع بود و دانشش باید خریداران زیادی می داشت.

-ترفند های جدید جادویی! ایده های منحصر به فرد! فقط با صد گالیون. پشیمان نخواهید شد. به این سمت بیایید! اگر پول دارید بیایید.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۰۰:۵۸ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹

برایان سیندر فورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۳۱:۲۸ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 24
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه در جهت انتقام گرفتن بابت مرگ پدرش تصمیم می‌گیره به گذشته برگرده، اما "زمان سرگردان" که در واقع یک زمان برگردانِ مریضه باعث می‌شه اون تو زمان و مکان گم بشه. حالا اون برگشته به زمان نوزادی دامبلدور و پرستاری‌شو به‌عهده گرفته، اما یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی و دامبلدور نوزاد رو دزدیدن و نه تنها دارن باهاش پز میدن بلکه در ازای پس دادنش پول میخوان. از طرفی هم از عالم بالا خبر رسیده که دیگه از لرد قطع امید کردن و عمرش به پایان رسیده، و لرد می‌خواد پول زیادی دست و پا کنه که نوزاد رو در ازاش پس بگیره و به عالم بالا ثابت کنه که هنوز توانایی اصلاح شدن داره. حالا یکی رو تو خیابون گروگان گرفته و در ازای آزادیش پول میخواد و برایان پیداش شده و گفته بیا بریم گرینگوتز پول رو بدم.

***

لرد سیاه قربانی را روی زمین انداخت. جمعیت لندن یک‌جا گرد آمدند و درحالی‌که برایان در میان پرتوهای نورانیِ معرفت و احسان بال‌هایش را باز می‌کرد و لرد سیاه به بغل آهسته دور می‌شد، برای او کف زدند و‌اشک شوق ریختند. برایان درحالی‌که به لبخندش زندانیان از بند لردهای سیاه رها می‌شدند و دامبلدورهای نوزاد از چنگال دزدهای زنِ ناشناس می‌گریختند و دیگر توصیف‌های بیش از حد دقیقِ این‌چنینی، در دل با خودش تکرار کرد.
تو ثروتمندی.تصویر کوچک شده

تو در حسابت بیشتر از ده گالیون داری. تصویر کوچک شده

تو میدونی داری چه غلطی میکنی.تصویر کوچک شده


او درحالی‌که با هر قدمش سبزه‌ها و گل‌ها از میان سنگ‌فرش‌های خیابان جوانه می‌زدند و موزیک متنِ حماسی پشت سرش پخش می‌شد، زیرچشمی‌به لردی نگاه کرد که پشت سرش به راه افتاده بود و به‌نظر نمی‌رسید آن سبک موسیقی را دوست داشته باشد.
این بابا اصلا بی‌نهایت خطرناک به‌نظر نمی‌رسه. تصویر کوچک شده


حقیقت این‌جاست که برایان روی هدایت کردنِ لرد حساب کرده بود و می‌دانست اگر هدایت نشده به گرینگوتز برسند، لرد همان‌جا کلیه‌اش را غنیمت خواهد برداشت و سپس به خودِ او خواهد فروخت و از آنجا که برایان پول نداشت این یکی کلیه‌اش را بخرد لرد احتمالا آن یکی کلیه‌اش را هم غنیمت خواهد برداشت. برای همین هم نفس عمیق و لذت‌بخشی کشید و دست‌هایش را از هم باز کرد.
_هوای بی‌نظیریه... این‌طور نیست... ممکنه اسم شریف شما رو بدونم؟

هوای بی‌نظیری نبود و لرد سیاه از دوست جدیدش نفرت داشت.
_تو ما رو نمی‌شناسی؟
_الان تقریبا پنجاه سال با اولین باری که اسمت به گوش عموم رسید فاصله داریم، پس قاعدتا نه.
_ببخشید؟! تو از کجا-

برایان این بار با شدت بیشتری هوا را داخل کشید.
_من توی یکی از همین روز‌های بهاری بود که بدنیا اومدم... ممکنه اسم شریف شما رو بدونم؟!
_چه مرگت-آه... ما لرد سیاه هستیم.
_می‌تونم تام صدات کنم؟!
_تو از کج-
_مــــیتـــو-
_خیر!

برایان یک تیر چراغ برق را در آغوش گرفت و پیش از به راه ادامه دادن، با او گرم احوال‌پرسی نمود. لرد سیاه کم کم داشت شک می‌کرد که دیگران هم برایان را می‌بینند یا نه... هر چه نباشد هوا واقعا گرم بود و لرد سیاه مویی نداشت که از مغزش محافظت کند.

_داشتم می‌گفتم... یکی از همین روز‌های بهاری تام.
_اسم کوفتی ما رو از کجا می‌دونی؟
_درخت‌ها نفس می‌کشیدند و پرنده‌ها می‌خوندند و نمی‌دونم درک می‌کنی یا نه تام... ولی جهان...

صدای برایان در بغضی کاملا غیر تصنعی شکست و او درحالی‌که با عابرین پیاده دست می‌داد و سهمیه عشق روزانه‌شان را به آن‌ها تقدیم می‌کرد، برای لحظه‌ای سکوت کرد.
_جهان... زیباتر از چیزی بود که بتونی فکرش رو بکنی.
_ما متوجه نمی‌شیم چرا به حرف یک دیوانه اعتماد کردیم.
_تابه‌حال فکر کردی تام...
_اسم کوفتی ما رو از کجا می‌دونی؟
_...که این دنیا زیادی برای بد بودن زیباست؟ منظورم اینه که... تو پر از نور الهی هستی! تو کاملا با کائنات همسویی! بزودی زندگیت پر از شور و شوق می‌شه! و همه ی این‌ها رو از دست بدی فقط برای یه کم پول؟

لرد سیاه نمی‌فهمید. مطمئنم که شما هم نمی‌فهمید. حقیقت اینجاست که برایان هم نمی‌فهمد و فقط ادای فهمیدن را در می‌آورد و فعلا که ده پست به همین منوال پیش دادیم.
_گوش کن، آقای...

برایان که انگار منتظر این لحظه بوده باشد، ایستاد و به سمت لرد سیاه چرخید. چشمانش از رئفت و عرفان می‌درخشیدند.
_میتونی من رو برایان صدا کنی تام... اما نه چیزی بجز این. می‌دونی... من قهرمان نیستم. من فقط یک شهروند مسئولم.

برایان جلو تر آمد و لرد عقب تر رفت.
_قهرمان تویی... و همه ی کسانی که شجاعتش رو دارن که سیاهی رو زیر پا-

در همین لحظه، چشمان برایان که روی نقطه‌ای در پشت سر لرد ثابت مانده بودند از چیزی شبیه به اضطراب تغییر کردند و او چند قدم عقب رفت.
_قهرمان تویی تام.

سپس چرخید و در جهت مخالف با تمام قدرت دوید، و آخرین چیزی که لرد سیاه از او شنید صدای فریادش بود.
_تو قدرت فکر بالایی داری! تصویر کوچک شده


بدنبال او، تیمی ‌متشکل از چندین پرستار که همگی لباس آسایشگاه روانی سنت مانگو را به تن داشتند به لرد سیاه تنه زدند و دوان دوان دور شدند.

در میان جمعیت و در زمان و مکان ناشناسی وسط شهر بزرگِ لندن، لرد سیاه که حالا دیگر مرگخواری نداشت و اگر زودتر نمی‌جنبید دیگر دشمنی هم نمی‌داشت و "یک لرد بی دشمن یک لردِ مُرده است،" به تنهایی ایستاد و به روش‌های دیگرِ درآمد زایی فکر کرد.


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲:۰۳:۱۵
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲:۰۴:۰۸
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲:۰۴:۳۹
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲:۱۳:۳۸
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۶:۰۳:۰۸


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۰۴ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۶:۴۹
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 511
آفلاین
یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم، هیچکس اهمیتی به گروگان نمی‌داد، اما برایان سیندرفوردی آنجا موجود بود که به تنهایی میانگین عشق و محبت جمع را 300برابر بالا برده بود. او تا صدای "می‌کشیم" را شنید، ناخودآگاه عشق ورز درونش فعال شد.
- یک نفر می‌خواد دیگری رو بکشه. نباید اینطور شه. تو بهترین تقدیر رو رقم می‌زنی برایان. تصویر کوچک شده


و از حالت یوگایش در گوشه ای از خیابان خارج شد و به سمت لردسیاه آمد.

- اخطار آخر است! دیگر‌ می‌کشیمش! کسی نبود؟

تا آن لحظه کسی برای نجات گروگان پیش‌قدم نشده بود و برایان باید کاری می‌کرد.
- فرزند روشنایی، چجوری می‌تونم اون گروگان رو آزاد کنم؟
- فرزند روشنایی و مرگ ملعون! گالیون بدهید!
- چقدر؟
- 300گالیون.
- تو گنده دوزی نمی‌کنی. تصویر کوچک شده


لردسیاه تصمیم گرفت تا این حرف را نشنیده باشد، پول اکنون مهم تر بود.
- نشنیدیم. می‌دهی یا نه؟

برایان کمی با خود فکر کرد. 300گالیون درست تمام پول پس انداز زندگی او بود. قصد داشت تا با این پس انداز ها روشنایی را به سرتاسر جهان منتشر کند. اما امان از تورم! چون اکنون با این پول تا دیاگون هم نمی‌رسید. در نهایت تصمیمش را گرفت.
- بریم تا گرینگوتز برات گنجینه به گنجینه کنم.

لردسیاه با شنیدن این حرف، گروگان را به کناری انداخت و با برایان همراه شد.
برایان اما قصد داشت تا رسیدن به گرینگوتز، لردسیاه را به روشنایی فرابخواند؛ دقایق سردرد آوری برای لردسیاه در پیش بود.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۰ ۲۰:۲۲:۱۹

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶:۲۴ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷:۱۱ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
-به نظرم یکم علیل‌تر و ذلیل‌تر حرف بزنی، بهت گالیون بدن.

گدای مذکور دوباره سرش را وارد سوژه کرده و باز هم می‌خواست وارد شود.
اما لرد دستانش را به پاهایش گره زده و او را دورتر از این سوژه، به سوژه‌ی دیگری پرتاب نمود.
-به ما گالیون بدهید.

همچنان رهگذران بی‌اهمیت به لرد از آنجا می‌گذشتند.

-به ما گالیون نمی‌دهید؟

لرد این بار فریاد زد و باعث شد رهگذران با ترس فرار کنند.
بعد با خشم فراوانی دست یکی از رهگذران بدبخت را گرفت و او را بی‌هوش کرد.
سپس با جدیت چوبدستی‌اش را بالای سر رهگذر گرفت و مردم متعجب و متحر نگاه کرد.
-اگر گالیون ندهید وی را می‌‎کشیم.

مردم آنجا بسی دل‌رحم بوده و به فکر رهگذر مذکور بودند تا او را نجات دهند.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.