جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1388 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح قشنگ و زیبایی به نظر می رسید. همه جا در سکوت و آرامش بود.
دامبلدور هم که با تلاش های فراوان محفلی ها چند ساعتی را بیشتر نخوابیده بود اما زمانی که به مناظره امروزش می اندیشید ، چشمانش بازتر و سرحال تر می شد!

خلاصه بعد از کلی سخت گیری های خانم ویزلی و سایر محفلی ها در خوردن صبحانه و پوشیدن لباس مناسب برای مناظره ، هیئتی از محفلی ها به همراهی دامبلدور ، گریمولد را به قصد جادوگر تی وی ترک گفتند.

_ این چه وضعه رفتار با رئیس محفله؟ باید در مورد عضویت تک تکتون در محفل تجدید نظر کنم! 24 نفر با من می خوایین بیاین کجا؟

_ راه بیفت حرف نزن!

دامبلدور : جانم؟؟

ولی خب همه این کارها تنها برای امنیت دامبلدور بود!!


در خانه ریدل

_ ارباب شما امروز خوش قیافه تر از همه روزها شدید. ردای جدیدتون واقعا بهتون می آد!

ولدی در حالی که داشت جلوی آینه با استفاده از روغن مخصوص کله کچلشو برق مینداخت در جواب بلا گفت :
_ می دونم! همه چیز برای رفتن آمادست؟

بلا به این حالت سرش را تکان داد.

ولدی :
_ بسه دیگه! اون قیافه مسخره رو به خودت نگیر الان بقیه یه دفعه فکرایی که نباید بکنن رو می کنن!
_ خب بکنن!
_ چی؟ کروشیو!!

و سپس ساعتی به طول نیانجامید که ولدی به همراه چند تن از مرگ خوارایش نیز خانه ریدل را ترک کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1388 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نکته مهم:
این سوژه مربوط به جنگ جهانی ششم بین محفل و مرگخواران است و هر پستی که سوژه را به نحوی نابود یا منحرف کند در نظر گرفته نخواهد شد.
_____________________________
سوژه جدید:

جادوگر سیاهپوش دوان دوان وارد مقر محفل ققنوس شد.نفس عمیقی کشید و یا صدای بلند ورودش را اعلام کرد.
-آهاااااااااااای...فورا بیدار شین.خبر مهمی دارم.

مالی ویزلی در حالیکه دستهایش را با پیشبندش خشک میکرد از آشپزخانه محفل خارج شد.
-اوه،سوروس خوشحالم که میبینمت.برای صبحانه شش نوع سوپ استخون ساق پای تسترال درست کردم.بیا تا سرد نشده بخور.

اسنیپ با صدایی هیجانزده ادامه داد:
-گفتم خبر مهمی دارم.زود بیدارشون کن.محفل در خطره.

مالی لبخندی زد.
-اوه، خدای من!این یه فاجعه اس.دیدی چی شد؟نمکش کم شده.


خانه ریدل:

مرگخواران در سکوت مطلق سرگرم صرف صبحانه بودند.ترورس با پرچم کوچکی که در دست داشت وارد اتاق شد.
-ارباب ضمن خوش آمد گویی به شما، اعلام میکنم که این نامه همین الان از طرف جادوگر تی وی رسید.

لرد سیاه نامه را گرفت و باز کرد.

لرد اسمشو نبر ریدل

احتراما بدین وسیله ازشما جهت شرکت در برنامه مناظره با آلبوس.پ.و.ب. دامبلدور دعوت به عمل می آید.برنامه طی شش روز بطور مستقیم پخش خواهد شد و طی آن شش مرحله زندگی لرد تاریکی و نقش آلبوس دامبلدور در آن بررسی خواهد شد.عنوان قسمتهای مختلف برنامه عبارتند از:

1-بررسی دوران کودکی لرد سیاه(قبل از هاگوارتز)و اولین برخورد با آلبوس دامبلدور
2-دوران تحصیل در هاگوارتز و بعد از فارغ التحصیل شدن لرد سیاه و نقش دامبلدور در آن
3-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور در سال اول و دوم تحصیل هری پاتر در هاگوارتز
4-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور در سال سوم و چهارم تحصیل هری در هاگوارتز
5-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور درسال پنجم و ششم تحصیل هری پاتر در هاگوارتز
6-روابط فعلی و آینده لرد سیاه و آلبوس دامبلدور

به امید دیدار شما در جادوگر تی وی


محفل ققنوس:

سوروس که بعد از ساعتها تلاش موفق شده بود سخنرانی مالی را درباره فواید استخوان تسترال قطع کند شروع به حرف زدن کرد.
-آره.با گوشای خودم شنیدم که سیبل تریلانی با یه صدای دورگه داشت به ارباب میگفت که طی شش روز آینده آلبوس کابوسی درباره گذشته خودش میبینه و مجددا به سیاهی گرایش پیدا میکنه.لردخیلی خوشحال به نظر میرسید.ما باید ظرف این 6 روز کاملا مراقب دامبلدور باشیم.تا جاییکه میتونیم اجازه ندیم بخوابه و آرامششو به هم نزنیم که وقتی خوابید کابوس نبینه.

در اتاق کوچکی در طبقه بالا آلبوس دامبلدور سرگرم خواندن دعوتنامه جادوگر تی وی بود.کاغذ را بعد از خواندن کنار گذاشت و لبخندی زد.
-وقتشه که با هم روبرو بشیم تام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1388 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران نگاههای مخوفی به گروه مقابل انداختند.
-اول شما!

تایبریوس گونی را کمی تکان داد.
-شما که واقعا فکر نمیکنین ما بهتون اعتماد میکنیم؟هوم؟ضمنا جای اربابتون این تو اصلا راحت نیست.هی داره وول میخوره.بهتره عجله کنین.

مرگخواران با دیدن گونی که بشدت تکان میخورد وحشتزده شدند.رز ویزلی گونی حامل جیمز را گرفت و چند قدم جلوتر رفت.
-باشه.بیایین این بچه رو بگیرین اربابمونو پس بدین.

مالی ویزلی جلو رفت و گونی را گرفت.و در همان فاصله با عجله ساندویچ کوچکی را در دهان رز چپاند.
-الهی بمیرم مادر.چقدر لاغر شدی اونجا.هیچی برای خوردن پیدا نمیشه؟دستت چرا سیاه شده؟بده پاکش کنم.با وایتکس پاک میشه.البته ممکنه پوستتم آسیب ببینه ولی مهم نیست.بهتر از این سوختگی بی قواره اس.

رز با عصبانیت دستش را عقب کشید.
-اون علامت شوم منه و ضمنا من شما رو نمیشناسم.حالا لطفا برین اربابو بیارین و تحویل من بدین.

مالی جیمز را از گونی خارج کرد.تایبریوس گونی حامل بلاتریکس را با احتیاط به دست رز داد.رز نگاهی به طنابی که به سر گونی بسته شده بود انداخت.
-چرا اینقدر گره زدین؟فکر نکردین ارباب اون تو به هوا احتیاج داره؟

تایبریوس لبخندی زد.
-خب پیشنهاد لینی بود.اون گفت کلی گره بزنین که تا رفتن ما نتونن بازش کنن وگرنه وقتی در گونی رو باز کنن و ببینن که به جای...

لینی با عشق و محبت فراوان دستش را روی دهان تایبریوس گذاشت و سخنرانی پر شور و حرارتش را قطع کرد.رز نگاه تمسخر آمیزی به ملت محفلی انداخت.
-آره...مطمئنا ما تک تک این گره ها رو با دستمون باز میکنیم.آپولیوس...

در گونی به سرعت باز شد و ابتدا کپه ای از موهای وز در هم رفته و سپس بلا از گونی خارج شدند.بارتی با خوشحالی بطرف بلا دوید.
-باااباااااااایی...فدات بشم.چقدر مو در آوردی.بالاخره موفق شدی.میدونستم که میتونی.

مرگخواران که به محض باز شدن در گونی تعظیم کرده بودند با شنیدن صدای بارتی سرشان را بلند کردند.

-ارباب چقدر عوض شدن...
-کمی شبیه بلا شده!
-خجالت بکش.چطور جرات میکنی همچین حرفی بزنی.ارباب بی همتاست.
-ولی من فکر میکنم این خود بلا باشه ها.
-بهتره از خودش بپرسیم.

بلا فریاد بلندی کشید و بطرف مالی ویزلی حمله کرد.مالی با مهارت فوق العاده ای که بطور ناگهانی در کتاب آخر پیدا کرده بود جاخالی داد و تنها چیزی که نصیب بلا شد رز ویزلی، مرگخوار جوان لرد سیاه بود.بلا چوبش را روی گردن رز گذاشت.
-خب مالی.آماده ای که مرگ این ساحره جوون رو ببینی؟

اشکهایی که ناخود آگاه روی صورت مالی روان شدند نشانه تسلیم او بود.
-ممم...من نمیتونم...ولش کن.اون هنوز خیلی جوونه.


یک ساعت بعد:

ملت محفلی از اینکه لرد سیاه را در مقابل زندگی یک مرگخوار داده بودند راضی به نظر نمیرسیدند ولی به خوبی میدانستند که تنها نقطه ضعف و یا قوت محفل همین نیروی عشق است...


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1388 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
*****
آقا یه سوال:
این رووی منظور روونا بود؟
حالا من روونا در نظر می گیرم
*****

روونا :

محفلیون:بگیرید و روونا در ببندید!آدم فروش!

روونا:آدم فروش با کی بودی بوقی؟با من که نبودی؟یدونه بزنم صدای پیکان بدی؟

سرانجام روونا را بستند و کنار لرد انداخت.

روونا:ووم هووم هاوومم میمم (منظور:چند وقته هموم نرفتی لرد؟)

چون زبون بسته ها حرف های همو می فهمن لرد گفت:همم هامم موهامم موو(منظور:حدود دو سال می شه)

روونا:هامم مووهاموو (منظور:چقدر زود به زود می ری حموم لرد)

بلا:

در زندان

جیمز: و محافظ های جیمز آنقدر از صدای جیمز لذت می بردند که قیافه شان اینجوری شده بود و این قیافه باعث می شد که جیمز باز هم به جیغ هایش ادامه دهد.

در جلسه ی مرگخواران با محفلون

مرگخواران با محفلیون:

مرگخواران:این جیمزتونم مارو کشت با این جیغاش یه دقیقه هم آروم نمی گیره از این به بعد تمام کسانی را که می خواهند از جیمز مراقبت کنند باید تو گوششون پنبه بزارند تا این که ما تصمیم گرفتیم لرد رو با جیمز عوض کنیم قبول؟

محفلیون:قبول!

فردا

شب بود و همه جا تاریک بود مر گخواران آن طرف کوچه ایستاده بودند و جیمز را در داخل گونی قرار داده بودند

در آنطرف تر محفلیون ایستاده بودند و به جای لرد بلا رو تو گونی قرار داده بودند

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دیدگاه هر کس نشان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1388 09:51
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها : شایدم :


لرد :
خانه ی رایدل

الکتو در حالی که به خاطر دیدن چهره ی لرد در خواب ، بیدار شده بود به سمت اتاق لرد روان شد .
- ای بابا این مای لردم شب و روز حالیش نیس . معلوم نسی باز چه خوابی دیده .

- اِ ... واسا بینم . پس مای لرد کجاس ؟

الکتو در طول راهرو حرکت می کرد و جسد های متحرک مرگخوارهایی که مست خواب های شتری - پنبه دانه ای بودند با لگد از خواب بیدار می کرد .

- پاشین نعشه ها ! معلوم نیس باز مای لرد کجا گذاشته رفته .
- گفتم که باید قلادشو میبستین .
جمیز در حالیکه تازه از خواب بیدار شده بود ییهو از پشت میله های زندان این را گفت .

ملت مرگخوار :
جمیز :

رودولف : هوی ! الکتو ؛ اونجارو چک کن . به احتمال زیاد پشت میز توالت دار خودشو آرایش می کنه !

خانه ی گریمولد

ولدی و بلا ، طناب پیچ شده با دهان بسته پشت میز با محفلیون به مذاکره نشسته بودن .

دامبل : خب بگو بینیم . چرا این دختره رو فرستادی اینجا ؟ اصن بگو اینجا چیکار می کنی ؟ این کارا از تو بعیده تام ؛ ریسک بزرگی کردی .

ولدی : هومم ممم میم محمو...

دامبل :
- چی میگه این ؟ ترنسلیت تو پرشن لطفا .

مرلین - وجدان پرسیوال برایان : شق ( افکت برخورد دست مرلین با گردن لخت آلبوس ) بوقی دهنش بستس !

آلبوس در حالی که گردنش را میمالید گفت : اوه ، ببخشید .
و دهان ولدمورت را باز کرد .

ولدی :

- خب داشتی می گفتی .
- داشتم می گفتم خودم کردم که لعنت بر دامبل باد .

شترق . در باز شد و روونا طبق عادت همیشگی اش که آواز می خواند ، وارد شد .
- یوها ها ها هی هی هی هه ههه هه هه . اِ سلام پروفسور ، باز من نبودم کار دست خودت دادی . چرا همه دورت جمع شدن ؟

چشمان روونا با دیدن بلا و ولدمورت که دست بسته بودند پر از اشک شد .

- ارباب ! مای لرد ! چرا شما دست بسته اید ! واااااااااااااااااااااای اوهو اوهو اوهو اوهوم نه . جییییییییییییییییییغ .

محفلیون : جااااااااااااااااااان ؟ ای خائن

رووی :

ادامه دهید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1388 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ جیاغو جیغو جیـــــــــغ عوجیغ !

صدای جیغ های منحدم کننده جیمز همچنان داشت با نت های بم از حلقوم مبارک جیغول نوازیده می شد !

کم کم کاغذ دیواری های خانه ریدل شروع به کنده شدن کردن و بعد از چند دقیقه لوستر کبیر پذیرایی اماده فرود برس سر گولاخ لرد بود که ناگهان فکر به سر سیفیت لرد زد و لرد با خوشحالی آپارات کرد !


خانه گریمولد

بلا همچنان مشغول به کوبیدن سر خود به دیوار بود که ناگهان لرد کبیر بروی دستان او ظاهر شد و بلا با تمام قدرت بدون اینکه توجهی به شی مورد نظر در دستان خود بکند آن را به سوی دیوار حواله کرد !

لرد درحال پرواز ازاد به سوی دیوار خانه فحش رکیکی حواله بلا کرد و با کله سیفیت و گولاخ خود به سوی دیوار حواله شد !

بلا که فحش رو شنیده بود رو به صداکرد و گفت : خودت ترشیده ای ، من خودم ردولف دارم ، تازه اش هم مای لرد گفته ، می خواد ردولف سربه نیست کنه تا با من ..... .

بلا که همچنان داشت با صدا حرف می زد قرص ها کم کم داشتن ار خودرا از دست می دادن ، بلا به سوی صدای که به او فحش داده بود برگشت و با صحنه ای بسی چند دلخراش رو به رو شد و با تمام قدرت از اعماق وجود فریاد زد ، این فریاد باعث شد تا همه ی محفلی های حاظر به سوی اتاق هجوم بیارند !


البوس با کمی دلهره در رو باز کرد و همچین که درباز کرد از خنده کف سالن ولو شد ، و همه ی محفلی ها به ترتیب بعد از البوس روی زمین از خنده ولو شدن !

البوس که داشت خودشو کم کم کنترل می کرد آروم از زمین پاشد و به هیکل شپلخ شده ی لرد بر روی دیوار نگاه کرد و دوباره تعادل خود رو از دست داد !

بلا کرشیوی حواله ی مالی کرد و گفت : به مای لرد من می خندی ؟
مالی گاهی به هم قطاری هاش کرد و گفت : عجب قرص خفنی بود ، هم این مو وزوزیه رو کلا دچار نقص عضو در صورت کرده ( به خاطر کوبیدن بیشماری کله خود به دیوار ) و هم اون کچله رو حواله دیوار .

البوس نگاهی به محفلی ها کرد و گفت : اگه سیاه ترین آدم روی زمین و عشقش تو دستان شماباشن چیکار می کنید ؟

محفلی ها :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریـمـوس لوپـیـن در 1388/4/25 0:55:12
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1388 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شخصی که در کیسه ی لرد بود،کسی جز جیمز نبود!

جیمز همچنان داشت به لرد لبخند می زد و بعد گفت:میشه بزاری برم؟

لرد که حالا داشت کله اش را در دیوار می کوبید، با صدای بلند فریاد زد:نـــــــــــــه!

جیمز هم از ترسش جیغی کشید و باعث شد لرد گوش هایش سوت بکشند.

لرد:

لرد با کله س بی مویش به دیوار کوبید و باعث شد که جای کله اش بر روی دیوار بماند و بعد بدون کوچکترین دردی به سمت جیمز برگشت و گفت:تو توی کیسه ی من چیکار می کنی؟وسایل نازنین من کجان؟

جیمز گفت:ولم کن بمر تا بهت بگم!

لرد گفت:من هالو نیستم...ببرید این جیمز رو بیاندازید توی زندانمون!

جیمز جیغ و داد می می کرد تا آزاد شود و همین باعث شد که گوش بلیز نیز مانند گوش لردش سوت بکشد.


در همان هنگام_در نزدیکی های خانه ی ریدل!


دیدالوس دیگل با قیافه ای خواب آلود داشت به دامبلدور در محفل با سپر مدافعش اطلاعات می فرستاد.

او می خواست به دامبلدور بفهماند که جیمز و اون دوربین کوچکی که همراهش است،الان در خانه ی ریدل قرار دارند.

(البته این خنده ها مخصوص لرد است!)


کمی بعد در خانه ی گریمولد!


پاترونوسی که مخصوص دیدالوس دیگل بود(یک پلنگ سیاه آمریکایی)به دست دامبلدور رسید...پلنگ شروع به حرف زدن کرد و همه چیز را تعریف کرد...

دامبلدور به بلاتریکس که داشت همچنان با کله ی خونین و شکست ناپذیرش به دیوار قرمز رنگ شده می کوبید نگاهی کرد و به ریموس که داشت دوربینی که در جیب جیمز بود کنترل می کرد گفت:

-چه خبر؟

-جیمز داره بقیه ی مرگخوارا هم کَر می کنه!

در همان هنگام بر روی دستان بلاتریکس چیزی ضاهر شد...

ویرایش کارگردان:آخه بوقی؟ضاهر؟یا ظاهر؟

نویسنده:

ادمه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا كه همچنان سرش را يك بند به ديوار مي كوبيد مدام زيرلب مي گفت :

- نون بگيرم ، نفت بگيرم ، هن هن مي خواي برم دوغ بگيريم

( نويسنده : )

دي دي دي ديدي ديم ( افكت ناشي از سيستم جديد اطلاع رساني )

دوربين بيشتر بر روي نوشته ها زوم مي كند و كماكان چيزهاي بيشتري ظاهر مي گردد .

- بلا ، بلا ، نون چيه ؟ نفت چيه ؟ ببين خوب گوش كن مي خوام كه بري تو راهروي چپ طبقه دوم ، اونجا دري هستش كه روش نوشته خطر ريش ريش شدن ، اون در رو باز مي كني و روي ديوار راتش كليك مي كني ببخشيد با چوب دستي ات سه تا ضربه مي زني .

يه سري اسباب اونجا هستش كه مي خوام همشون رو بريزي تو گوني و به نينجاهاي پياده لرد كه تا نيم ساعت ديگه دم در ساختمون محفل مي رسن تحويل بدي .


بلا دست از كله كوبي برمي دارد و به نوشته ها خيره مي شود .

- اَه... فكر كنم ماي لرد شبكه ي جديد لردسل باز كرده

نيم ساعت بعد

نينجاهاي پياده مدل لاك پشت نينجايي رو در و ديوار حياط محفل ايستادند . در آن ضلمات شب فقط پيكره ي سياهي ديده مي شدند كه مانند پرنده اي بر روي ديوارها نشسته اند .

سر دسته ي نينجاها نزديك بلا شد و درحالي كه او و كيسه ي درون دستش رو برانداز كرد گفت :

- چرا اين قدر دير كردي بلا ؟

- به من چه ؟ آدرس رو دقيق نداده بوديد .

- خوب ، خوبه . بهتره كيسه رو بدي به ما تا ببريم .

- باشه فقط مواظب باشيد تا به جايي نخوره ، آخه طفلي دردش مي گيره .

- بلا مثل اين كه واقعاً رواني شدي ، دردش نمي گيره مي شكنه .


فردا صبح

لرد بر روي كاناپه ي پوست مارش كه در اتاق تاريك و نمور خانه ريدل بود لم داده بود و تيريپ گالومي به كيسه نگاه مي كرد .

- هوركراكس عزيز من ، هوركراكس عزيز ....ارباب مي دونه كه مي خواي مال من باشي ... هوركراكس عزيز ...

لرد به سرعت جستي زد و كيسه را از روي ميزي چوبي كه يكي از پايه هايش شكسته بود وبه زور ساتور مورگانا هنوز سراپا بود برداشت و آن را باز كرد و ....

- جِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

-

-

- تو اينجا چكار مي كني؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/4/18 13:39:34
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل

ولدمورت با دقت مشغول کند و کاو نقشه هایی که توسط بلا از " همون جایی که محفلی ها نقشه هاشون رو نگه می دارن" فرستاده شده بود!

ولدمورت زیر لب: واقعا جالبه! یه ساختمون چه قدر نقشه می تونه داشته باشه! نقشه مرلین گاه ، نقشه ی اتاق دامبل ، حتی نقشه ی سیاسی خونه ی گریمولد هم داره! کم مونده آناتومی دامبل رو هم نقشه کنن!

در همین حین به نقشه ی عجیب و غریبی رسید که به طرز فجیعی مبهم بود.

" نقشه ی دالان های سری، محل نگهداری هورکراکس های ربوده شده!"

- عجب! یعنی واقعیت داره؟! ماآآآآآآآآآآ( لرد معمولا از این اصوات استفاده نمی کنه!) پس این مردک، هورکراکس های نازنین من رو می رفته قایم می کرده؟! . هورکراکس عزیز منه! ( لرد برای ساعتی تیریپ گالومی میره!)

یک ساعت و اندی بعد...

لرد با کوفتگی شدیدی چشماش رو باز کرد و با تعجب به اطرافش نگاه کرد.

- اوم... چی شد؟! ها... بلیز، بلیز... اونجایی؟

بلیز به صورت جومونگی از پشت در وارد شد!

- خوب حالا من یه چیزی گفتم، تو اونجا چی کار می کردی؟!

- خوب من برای خدمت باکیفیت بیشتر به شما 24 ساعته پشت در کشیک میدم!

لرد: آفرین! ... یه کاری برات داشتم، باید یه جوری به بلا پیغام بدیم! احتمالا مجبوریم یکی دو نفر دیگه رو بفرستیم به صورت کلاسیک از لای پنجره ی محفل پیغام بدن.

- نه! اصلا به این چیزا احتیاجی نیست، یه سری جادوی گولاخ روی مرگخوارای نسل جدید و یه عده خاص دیگه کار گذاشتم که خیلی خفنن!

- کو کو ؟ ببینم!

محفل ققنوس...

بلا مشغول حرکات ژانگولری ناشی از دارو بود و دامبل و مالی هم به دلیل وخامت اوضاع، فرار کرده بودن و در اتاق رو قفل کرده بودن. در همین وضع خطوط سیاهی روی دست بلا ظاهر شدن .

- یا سالازار! اینا چی هستن؟! ( این شکلک در اینجا به دلیل عدم وجود شکلک نزدیک تر به هدف نویسنده آورده شده و هدف از آن صرفا نکته ی کوبیدن کله به دیوار است! )
ولی به من چه، ایهو ... هاها.. یوههااهاها...( افکت رفتار های روانی!)

دوربین روی خطوط روی دست بلا زوم می کنه:

" بلا... این سیستم جدید اطلاع رسانی لرده، باید یه سری شی با ارزش رو از محفل بدزدی، اونا برای ارباب خیلی باارزشن. به این مسیری که میگم برو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه گذشت:

تام ریدل خبیث با یک پرواز لندن تهـ..لندن بلا رو می فرسته خونه ی گریمولد. تام دروغگو بااحساسات لطیف و پروانه ای محفلی ها و دامبلدور پیر بازی می کنه و بهشون میگه این یه کار خیره چون بلاتریکس مدتیه به مرض روانی دچار شده حالش بده نمی تونه تو خونه ی ریدل بمونه باید بره یه جای خوب و مناسب و آروم و پر مهر و محبت.

خانوم جاسوسی بیش نبودن و در نقش بلا رپورتر اومده بودن آمار بفرستن برای سر عاری از موی تامی. در اونطرف هم دیدالوس دیگل در یک حرکت خودجوش رفت خونه ی ریدلا و با همکاری گزارشات بلا دستگیر شد.

اما محفلی ها می فهمن که بلا جاسوسه و سعی می کنن بهش اطلاعات غلط بدن ولی مرلین خواست. دشمن مهره یدیگه ای به نام بتی بریسویت رو می فرسته تا کسب اعتماد کنه از محفلیها.

بتی به اهل گریمولد میگه مشکلات روانی بلا شدید شده و اون این اواخر هی برای لرد نامه می فرسته و گزارش می ده که محفل داره چیکار می کنه، برای همین من قرصاشو آوردم که حالش خوب شه.

در حالی که بتی با محفلی ها مصاحبه می کنه بلا زیر شنل نامرئی اسناد و مدارک جمع می کنه و همه رو برای تام می فرسته.

بتی از اونجا میره و وقتی به خونشون می رسه با هم به ریش دامبلدور می خندن.

~~~~~~~~~

- پرفسور ریشاتون داره می جنبه!

دامبلدور به ریشش نگاهی می کنه و آهنگ بندری اون رو به راحتی می بینه.

- هیچی نیست.. چندتا موش اونجا لونه کردن احتمالا امشب عروسی دارن.. نازی!

بلا که رو به روی تابلوی عمه ش وایستاده بود و داشت خودش و عمه ی مرحومشو رو از نظر زیبایی مقایسه می کرد گفت:

- ببین دامبلدور موشها هیچ وقت عروسی نمی گیرن.. اصن رسم ندارن.. همینجوری هرکی هرکین.. من خودم از پیتر پتی گرو شنیدم .. اتفاقا همین الان ارباب داشت می گفت که پیتر به خاطر این رسمشون اعصاب مای لرد رو خط خطی کرده.

بلا وقتی نام اربابش رو برد چندین قلب در اطراف موهای کاملا هیجانیش، ظاهر شدن و بعد از اون که "خط خطی" رو گفت قلبها بزرگتر شدن و مثل آدامس بادکنکی ترکیدن.

دامبلدور که به شدت از وجود موشها منزجر شده بود دست کرد توی ریشش و یک موش رو از دم گرفت و بیرون آورد. دامبلدور موش رو با یک ضربه ی سوبایی جلوی باک بیک انداخت و به بلا گفت:

- بلاتریکس تو بازم با اربابت مکاتبه داشتی؟
- نه ارباب خودشون اومده بودن دم در یه سری مدرک بگیر..اممم.. چطوری عمه جون؟!

دامبلدور شیشه ی قرصها رو به مالی می ده و بهش اشاره می کنه که هرچه سریعتر چندتاشونو بنداز تو حلق بلا. مالی با استفاده از قوه ی قهریه و یادآوری خاطره نبرد هاگوارتز بلا رو مجبور می کنه که قرص رو بخوره.

ولی خب وقتی یه آدم سالم قرص می خوره.. اوه اوه!

بلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/4/9 21:12:41
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده