مرگخواران نگاههای مخوفی به گروه مقابل انداختند.
-اول شما!
تایبریوس گونی را کمی تکان داد.
-شما که واقعا فکر نمیکنین ما بهتون اعتماد میکنیم؟هوم؟ضمنا جای اربابتون این تو اصلا راحت نیست.هی داره وول میخوره.بهتره عجله کنین.
مرگخواران با دیدن گونی که بشدت تکان میخورد وحشتزده شدند.رز ویزلی گونی حامل جیمز را گرفت و چند قدم جلوتر رفت.
-باشه.بیایین این بچه رو بگیرین اربابمونو پس بدین.

مالی ویزلی جلو رفت و گونی را گرفت.و در همان فاصله با عجله ساندویچ کوچکی را در دهان رز چپاند.
-الهی بمیرم مادر.چقدر لاغر شدی اونجا.هیچی برای خوردن پیدا نمیشه؟دستت چرا سیاه شده؟بده پاکش کنم.با وایتکس پاک میشه.البته ممکنه پوستتم آسیب ببینه ولی مهم نیست.بهتر از این سوختگی بی قواره اس.
رز با عصبانیت دستش را عقب کشید.
-اون علامت شوم منه و ضمنا من شما رو نمیشناسم.حالا لطفا برین اربابو بیارین و تحویل من بدین.
مالی جیمز را از گونی خارج کرد.تایبریوس گونی حامل بلاتریکس را با احتیاط به دست رز داد.رز نگاهی به طنابی که به سر گونی بسته شده بود انداخت.
-چرا اینقدر گره زدین؟فکر نکردین ارباب اون تو به هوا احتیاج داره؟

تایبریوس لبخندی زد.
-خب پیشنهاد لینی بود.اون گفت کلی گره بزنین که تا رفتن ما نتونن بازش کنن وگرنه وقتی در گونی رو باز کنن و ببینن که به جای...
لینی با عشق و محبت فراوان دستش را روی دهان تایبریوس گذاشت و سخنرانی پر شور و حرارتش را قطع کرد.رز نگاه تمسخر آمیزی به ملت محفلی انداخت.
-آره...مطمئنا ما تک تک این گره ها رو با دستمون باز میکنیم.آپولیوس...
در گونی به سرعت باز شد و ابتدا کپه ای از موهای وز در هم رفته و سپس بلا از گونی خارج شدند.بارتی با خوشحالی بطرف بلا دوید.
-باااباااااااایی...فدات بشم.چقدر مو در آوردی.بالاخره موفق شدی.میدونستم که میتونی.

مرگخواران که به محض باز شدن در گونی تعظیم کرده بودند با شنیدن صدای بارتی سرشان را بلند کردند.
-ارباب چقدر عوض شدن...
-کمی شبیه بلا شده!
-خجالت بکش.چطور جرات میکنی همچین حرفی بزنی.ارباب بی همتاست.
-ولی من فکر میکنم این خود بلا باشه ها.

-بهتره از خودش بپرسیم.
بلا فریاد بلندی کشید و بطرف مالی ویزلی حمله کرد.مالی با مهارت فوق العاده ای که بطور ناگهانی در کتاب آخر پیدا کرده بود جاخالی داد و تنها چیزی که نصیب بلا شد رز ویزلی، مرگخوار جوان لرد سیاه بود.بلا چوبش را روی گردن رز گذاشت.
-خب مالی.آماده ای که مرگ این ساحره جوون رو ببینی؟

اشکهایی که ناخود آگاه روی صورت مالی روان شدند نشانه تسلیم او بود.
-ممم...من نمیتونم...ولش کن.اون هنوز خیلی جوونه.
یک ساعت بعد:ملت محفلی از اینکه لرد سیاه را در مقابل زندگی یک مرگخوار داده بودند راضی به نظر نمیرسیدند ولی به خوبی میدانستند که تنها نقطه ضعف و یا قوت محفل همین نیروی عشق است...
پایان سوژه